صفحه اول

دیوان اشعار ابو سعید ابوالخیر3

آن روز کدام روز خواهد بودن ... سهلست مرا بر سر خنجر بودن
يا بهر مراد خويش بي سر بودن ... تو آمده اي که کافري را بکشي
غازي چو تويي خوشست کافر بودن ... دنيا نسزد ازو مشوش بودن
از سوز غمش دمي در آتش بودن ... ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادي هيچ
خوش نيست براي هيچ ناخوش بودن ... در راه خدا حجاب شد يک سو زن
رو جمله ي کار خويش را يک سو زن ... در مانده ي نفس خويش گشتي و ترا
يک سو غم مال و دختر و يک سو زن ... يا رب تو زخواب ناز بيدارش کن
وز مستي حسن خويش هشيارش کن ... يا بي خبرش کن که نداند خود را
يا آنکه زحال خود خبردارش کن ... يک لحظه چراغ آرزوهاپف کن
قطع نظر از جمال هر يوسف کن ... زين شهد يک انگشت به کام تو کشم
از لذت اگر مست نگردي تف کن ... خواهي که کسي شوي زهستي کم کن
ناخورده شراب وصل مستي کم کن ... با زلف بتان دراز دستي کم کن
بت را چه گنه تو بت پرستي کم کن ... درويشي کن قصد در شاه مکن
وز دامن فقر دست کوتاه مکن ... اندر دهن مار شو و مال مجوي
در چاه نشين و طلب جاه مکن ... گفتم که: رخم به رنگ چون کاه مکن
کس را ز من و کار من آگاه مکن ... گفتا که: اگر وصال ما مي طلبي
گر ميکشمت دم مزن و آه مکن ... يا رب تو به فضل مشکلم آسان کن
از فضل و کرم درد مرا درمان کن ... بر من منگر که بي کس و بي هنرم
هر چيز که لايق تو باشد آن کن ... يا رب نظري بر من سرگردان کن
لطفي بمن دلشده ي حيران کن ... با من مکن آنچه من سزاي آنم
آنچ از کرم و لطف تو زيبد آن کن ... اي غم گذري به کوي بدنامان کن
فکر من سرگشته ي بي سامان کن ... زان ساغر لبريز که پر مي ز غمست
يک جرعه به کار بي سرانجامان کن ... اي نه دله ي ده دله هر ده يله کن
صراف وجود باش و خود را چله کن ... يک صبح با خلاص بيا بر در دوست
گر کام تو بر نيامد آنگه گله کن ... در درگه ما دوستي يک دله کن
هر چيز که غيرماست آنرا يله کن ... يک صبح به اخلاص بيا بر در ما

 

گر کار تو بر نيامد آنگه گله کن ... اي شمع چو ابر گريه و زاري کن
وي آه جگر سوز سپه داري کن ... چون بهره ي وصل او نداري اي دل
دندان بجگر نه و جگر خواري کن ... اي ناله گرت دميست اظهاري کن
و آن غافل مست را خبرداري کن ... اي دست محبت ولايت بدر آي
وي باطن شرع دوستي کاري کن ... افعال بدم ز خلق پنهان مي کن
دشوار جهان بر دلم آسان مي کن ... امروز خوشم به دار و فردا با من
آنچ از کرم تو مي سزد آن مي کن ... رازي که به شب لب تو گويد با من
گفتار زبان نگرددش پيرامن ... زان سر به گريبان سخن برنارد
پيراهن حرف تنگ دارد دامن ... عاشق من و ديوانه من و شيدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من ... کافر من و بت پرست من ترسا من
اينها من و صد بار بتر زينها من ... اي زلف مسلسلت بلاي دل من
من ميشنوم که مي نبخشايي تو ... هر جا که شکسته ايست آنجايي تو
ما جمله شکستگان درگاه توايم ... در حال شکستگان چه فرمايي تو
ما را نبود دلي که کار آيد ازو ... جز ناله که هر دمي هزار آيد ازو
چندان گريم که کوچه ها گل گردد ... ني رويد و نالهاي زار آيد ازو
زلفش بکشي شب دراز آيد ازو ... ور بگذاري چنگل باز آيد ازو
ور پيچ و خمش ز يک دگر باز کني ... عالم عالم مشک فراز آيد ازو
عشقست که شير نر زبون آيد ازو ... از هر چه گمان بري فزون آيد ازو
گه دشمنيي کند که مهر افزايد ... گه دوستيي که بوي خون آيد ازو
ابر از دهقان که ژاله مي رويد ازو ... دشت از مجنون که لاله مي رويد ازو
خلد از صوفي و حور عين از زاهد ... ما و دلکي که ناله مي رويد ازو
سوداي سر بي سر و سامان يک سو ... بي مهري چرخ و دور گردان يکسو
انديشه ي خاطر پريشان يک سو ... اينها همه يک سو غم جانان يکسو
اي دل چو فراق يار ديدي خون شو ... وي ديده موافقت بکن جيحون شو
اي جان تو عزيزتر نه اي از يارم ... بي يار نخواهمت زتن بيرون شو

 

اي در صفت ذات تو حيران که و مه ... وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به
علت تو ستاني و شفا هم تو دهي ... يا رب تو به فضل خويش بستان و بده
اندر شش و چار غايب آيد ناگاه ... در هشت و دو اسب خويش دارد کوتاه
در هفتم و سوم بفرستد چيزي ... اندر نه و پنچ و يک بپردازد راه
اي خاک نشين درگه قدر تو ماه ... دست هوس از دامن وصلت کوتاه
در کوي تو زان خانه گرفتم که مباد ... آزرده شود خيالت از دوري راه
اي زاهد و عابد از تو در ناله و آه ... نزديک تو و دور ترا حال تباه
کس نيست که از دست غمت جان ببرد ... آن را به تغافل کشي اين را بنگاه
اينک سر کوي دوست اينک سر راه ... گر تو نروي روندگان را چه گناه
جامه چه کني کبود و نيلي و سياه ... دل صاف کن و قبا همي پوش و کلاه
از بس که شکستم و ببستم توبه ... فرياد همي کند ز دستم توبه
ديروز به توبه اي شکستم ساغر ... و امروز به ساغري شکستم توبه
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه ... بي ياد تو هر جا که نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار ... زين توبه که صد بار شکستم توبه
معموره ي دل به علم آراسته به ... مطموره ي تن ز کينه پيراسته به
از هستي خود هر چه توان کاسته به ... هر چيز که غير تست ناخواسته به
در گفتن ذکر حق زبان از همه به ... طاعت که به شب کني نهان از همه به
خواهي ز پل صراط آسان گذري ... نان ده به جهانيان که نان از همه به
از مردم صدرنگ سيه پوشي به ... وز خلق فرومايه فراموشي به
از صحبت ناتمام بي خاصيتان ... کنجي و فراغتي و خاموشي به
اي نيک نکرده و بديها کرده ... و آنگاه نجات خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکيه که هرگز نبود ... ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
زاهد خوشدل که ترک دنيا کرده ... مي خواره خجل که معصيت ها کرده
ترسم که کند اميد و بيم و آخر کار ... ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
گر جا به حرم ور به کليسا کرده ... زاهد عمل آنچه کرده بي جا کرده

 

چون علم نباشد عملش خواهد بود ... ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
چشمم که سرشک لاله گون آورده ... وز هر مژه قطرهاي خون آلوده
ني ني به نظاره ات دل خون شده ام ... از روزن سينه سر برون آورده
بحريست نه کاهنده نه افزاينده ... امواج برو رونده و آينده
عالم چو عبارت از همين امواجست ... نبود دو زمان بلکه دو آن پاينده
افسوس که عمر رفت بر بيهوده ... هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرموده ي ناکرده پشيمانم کرد ... افسوس ز کرده هاي نافرموده
ما درويشان نشسته در تنگ دره ... گه قرص جوين خوريم و گه گشت بره
پيران کهن دانند ميران سره ... هر کس که بما بد نگره جان نبره
تا کي زجهان پر گزند انديشه ... تا چند زجان مستمند انديشه
آن کز تو توان ستد همين کالبدست ... يک مزبله گو مباش چند انديشه
هجران ترا چو گرم شد هنگامه ... بر آتش من قطره فشان از خامه
من رفتم و مرغ روح من پيش تو ماند ... تا همچو کبوتر از تو آرد نامه


اين زاغوشان بسي پريدند بلند ... سنگي چوبي گزي خدنگي تيري
از کبر مدار هيچ در دل هوسي ... کز کبر به جايي نرسيدست کسي
چون زلف بتان شکستگي عادت کن ... تا صيد کني هزار دل در نفسي
اي در سر هر کس از خيالت هوسي ... بي ياد تو برنيايد از من نفسي
مفروش مرا بهيچ و آزاد مکن ... من خواجه يکي دارم و تو بنده بسي
گر شهره شوي به شهر شر الناسي ... ورخانه نشيني همگي وسواسي
به زان نبود که همچو خضر والياس ... کس نشناسد ترا تو کس نشناسي
تا نگذري از جمع به فردي نرسي ... تا نگذري از خويش به مردي نرسي
تا در ره دوست بي سر و پا نشوي ... بي درد بماني و به دردي نرسي
گه شانه کش طره ي ليلا باشي ... گه در سر مجنون همه سودا باشي
گه آينه ي جمال يوسف گردي ... گه آتش خرمن زليخا باشي
مزار دلي را که تو جانش باشي ... معشوقه ي پيدا و نهانش باشي
زان مي ترسم که از دلازاري تو ... دل خون شود و تو در ميانش باشي
جان چيست غم و درد و بلا را هدفي ... دل چيست درون سينه سوزي و تفي
القصه پي شکست ما بسته صفي ... مرگ از طرفي و زندگي از طرفي
بگشود نگار من نقاب از طرفي ... برداشت سفيده دم حجاب از طرفي
گر نيست قيامت ز چه رو گشت پديد ... ماه از طرفي و آفتاب از طرفي
اي آنکه به کنهت نرسد ادراکي ... کونين به پيش کرمت خاشاکي
از روي کرم اگر ببخشي همه را ... بخشيده شود پيش تو مشت خاکي
وصافي خود به رغم حاسد تا کي ... ترويج چنين متاع کاسد تا کي
تو معدومي خيال هستي از تو ... فاسد باشد خيال فاسد تا کي
اي دل زشراب جهل مستي تا کي ... وي نيست شونده لاف هستي تا کي
گر غرقه ي بحر غفلت و آز نه اي ... تردامني و هواپرستي تا کي
اي از تو به باغ هر گلي را رنگي ... هر مرغي را زشوق تو آهنگي

 

با کوه زاندوه تو رمزي گفتم ... برخاست صداي ناله از هر سنگي
تا بتواني بکش به جان بار دلي ... مي کوش که تا شوي ز دل يار دلي
آزار دلي مجو که ناگاه کني ... کار دو جهان در سر آزار دلي
از درد تو نيست چشم خالي ز نمي ... هر جا که دليست شد گرفتار غمي
بيماري تو باعث نابودن ماست ... اي باعث عمر مامبادت المي
بي پا و سران دشت خون آشامي ... مردند ز حسرت و غم ناکامي
محنت زدگان وادي شوق ترا ... هجران کشد و اجل کشد بدنامي
دل داغ تو دارد ارنه بفروختمي ... در ديده تويي و گرنه مي دوختمي
دل منزل تست ورنه روزي صدبار ... در پيش تو چون سپند مي سوختمي
حقا که اگر چو مرغ پر داشتمي ... روزي ز تو صد بار خبر داشتمي
اين واقعه ام اگر نبودي در پيش ... کي ديده ز ديدار تو برداشتمي
گر در يمني چو با مني پيش مني ... گر پيش مني چو بي مني در يمني
من با تو چنانم اي نگار يمني ... خود در غلطم که من توام يا تو مني
دردي داريم و سينه ي برياني ... عشقي داريم و ديده ي گرياني
عشقي و چه عشق، عشق عالم سوزي ... دردي و چه درد، درد بي درماني
گر طاعت خود نقش کنم بر ناني ... و آن نان بنهم پيش سگي بر خواني
و آن سگ سالي گرسنه در زنداني ... از ننگ بر آن نان ننهد دنداني
نزديکان را بيش بود حيراني ... کايشان دانند سياست سلطاني
ما را به سر چاه بري دست زني ... لاحول کني و دست بر دل راني
نزديکان را بيش بود حيراني ... کايشان دانند سياست سلطاني
ما را چه که وصف دستگاه تو کنيم ... ماييم قرين حيرت و ناداني
هستي که عيان نيست روان در شاني ... در شان دگر جلوه کند هر آني
اين نکته بجو ز کل يوم في شان ... گر بايدت از کلام حق برهاني
گر در طلب گوهر کاني کاني ... ور زنده ببوي وصل جاني جاني
القصه حديث مطلق از من بشنو ... هر چيز که در جستن آني آني
اي آنکه دواي دردمندان داني ... راز دل زار مستمندان داني
حال دل خويش را چه گويم با تو ... ناگفته تو خود هزار چندان داني

 

آني تو که حال دل نالان داني ... احوال دل شکسته بالان داني
گر خوانمت از سينه ي سوزان شنوي ... ور دم نزنم زبان لالان داني
گفتي که به وقت مجلس افروختني ... آيا که چه نکتهاست بردوختني
اي بي خبر از سوخته و سوختني ... عشق آمدني بود نه آموختني
ما را به سر چاه بري دست زني ... لاحول کني و شست بر شست زني
بر ما به ستم هميشه دستي داري ... گويي عسسي و شامگه مست زني
تا چند سخن تراشي و رنده زني ... تا کي به هدف تير پراکنده زني
گر يک ورق از علم خموشي خواني ... بسيار بدين گفت و شنوخنده زني
اي واحد بي مثال معبود غني ... وي رازق پادشاه و درويش و غني
يا قرض من از خزانه غيب رسان ... يا از کرم خودت مرا ساز غني
خواهي چو خليل کعبه بنياد کني ... و آنرا به نماز و طاعت آباد کني
روزي دو هزار بنده آزاد کني ... به زان نبود که خاطري شاد کني
گر زانکه هزار کعبه آزاد کني ... به زان نبود که خاطري شاد کني
گر بنده کني ز لطف آزادي را ... بهتر که هزار بنده آباد کني
دنيا طلبان ز حرص مستند همه ... موسي کش و فرعون پرستند همه
هر عهد که با خداي بستند همه ... از دوستي حرص شکستند همه
اي چشم تو چشم چشمه هر چشم همه ... بي چشم تو نور نيست بر چشم همه
چشم همه را نظر بسوي تو بود ... از چشم تو چشمه هاست در چشم همه
چون باز سفيد در شکاريم همه ... با نفس و هواي نفس ياريم همه
گر پرده ز روي کارها بر گيرند ... معلوم شود که در چه کاريم همه
اي روي تو مهر عالم آراي همه ... وصل تو شب و روز تمناي همه
گر با دگران به ز مني واي بمن ... ور با همه کس همچو مني واي همه
سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه ... غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه
دور از وطن خويش و به غربت مانده ... چون شير به دريا و نهنگ اندر کوه
آنم که توام ز خاک برداشته اي ... نقشم به مراد خويش بنگاشته اي
کارم چو بدست خويش بگذاشته اي ... مي رويم از آنسان که توام کاشته اي

 

اي غم که حجاب صبر بشکافته اي ... بي تابي من ديده و برتافته اي
شب تيره و يار دور و کس مونس نه ... اي هجر بکش که بي کسم يافته اي
دارم صنمي چهره برافروخته اي ... وز خرمن دهر ديده بر دوخته اي
او عاشق ديگري و من عاشق او ... پروانه صفت سوخته اي سوخته اي
من کيستم آتش به دل افروخته اي ... وز خرمن دهر ديده بر دوخته اي
در راه وفا چو سنگ و آتش گردم ... شايد که رسم به صبحت سوخته اي
من کيستم از خويش به تنگ آمده اي ... ديوانه ي با خرد به جنگ آمده اي
دوشينه به کوي دوست از رشکم سوخت ... ناليدن پاي دل به سنگ آمده اي
هستي که ظهور مي کند در همه شي ... خواهي که بري به حال او با همه پي
رو بر سر مي حباب را بين که چسان ... مي وي بود اندر وي و وي در مي وي
اي خالق ذوالجلال و اي بار خداي ... تا چند روم دربدر و جاي به جاي
يا خانه اميد مرا در دربند ... يا قفل مهمات مرا دربگشاي
يا پست و بلند دهر را سرکوبي ... يا خار و خس زمانه را جاروبي
تا چند توان وضع مکرر ديدن ... عزلي نصبي قيامتي آشوبي
يا سرکشي سپهر را سرکوبي ... يا خار و خس زمانه را جاروبي
بگرفت دلم ازين خسيسان يا رب ... حشري نشري قيامتي آشوبي
عهدي به سر زبان خود بربستي ... صد خانه پر از بتان يکي نشکستي
تو پنداري به يک شهادت رستي ... فردات کند خمار کاکنون مستي
غم جمله نصيب چرخ خم بايستي ... يا با غم من صبر بهم بايستي
يا مايه ي غم چو عمر کم بايستي ... يا عمر به اندازه ي غم بايستي
زلفت سيمست و مشک را کان گشتي ... از بسکه بجستي تو همه آن گشتي
اي آتش تا سرد بدي سوختيم ... اي واي از آنروز که سوزان گشتي
اي شير خدا امير حيدر فتحي ... وي قلعه گشاي در خيبر فتحي
درهاي اميد بر رخم بسته شده ... اي صاحب ذوالفقار و قنبر فتحي
در کوي خودم مسکن و ماوا دادي ... در بزم وصال خود مرا جادادي
القصه به صد کرشمه و ناز مرا ... عاشق کردي و سر به صحرا دادي

 

اول همه جام آشنايي دادي ... آخر بستم زهر جدايي دادي
چون کشته شدم بگفتي اين کشته ي کيست ... داد از تو که داد بي وفايي دادي
اي شاه ولايت دو عالم مددي ... بر عجز و پريشاني حالم مددي
اي شير خدا زود به فريادم رس ... جز حضرت تو پيش که نالم مددي
من کيستم از قيد دو عالم فردي ... عنقا منشي بلند همت مردي
ديوانه ي بيخودي بيابان گردي ... لبريز محبتي سرا پا دردي
از چهره همه خانه منقش کردي ... وز باده رخان ما چو آتش کردي
شادي و نشاط ما يکي شش کردي ... عيشت خوش باد عيش ما خوش کردي
عشقم دادي زاهل دردم کردي ... از دانش و هوش و عقل فردم کردي
سجاده نشين با وقاري بودم ... ميخواره و رند و هرزه گردم کردي
با فاقه و فقر هم نشينم کردي ... بي خويش و تبار و بي قرينم کردي
اين مرتبه ي مقربان در تست ... آيا به چه خدمت اين چنينم کردي
اي ديده مرا عاشق ياري کردي ... داغم زرخ لاله عذاري کردي
کاري کردي که هيچ نتوان گفتن ... الله الله چه خوب کاري کردي
اي دل تا کي مصيبت افزا گردي ... اي خون شده چند درد پيما گردي
انداختيم دربدر و کوي به کوي ... رسوا کردي مرا، تو رسوا گردي
اي آنکه به گرد شمع دود آوردي ... يعني که خط ارچه خوش نبود آوردي
گر دود دل منست ديرت بگرفت ... ور خط به خون ماست زود آوردي
اي چرخ بسي ليل و نهار آوردي ... گه فصل خزان و گه بهار آوردي
مردان جهان را همه بردي به زمين ... نامردان را بروي کار آوردي
اي کاش مرا به نفت آلايندي ... آتش بزدندي و نبخشايندي
در چشم عزيز من نمک سايندي ... وز دوست جدا شدن نفرمايندي
اي خالق ذوالجلال هر جانوري ... وي رهرو رهنماي هر بي خبري
بستم کمر اميد بر درگه تو ... بگشاي دري که من ندارم هنري
دستي نه که از نخل تو چينم ثمري ... پايي نه که در کوي تو يابم گذري
چشمي نه که بر خويش بگريم قدري ... رويي نه که بر خاک بمالم سحري

 

هنگام سپيده دم خروس سحري ... داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آيينه ي صبح ... کز عمر شبي گذشت و تو بي خبري
اي ذات تو در صفات اعيان ساري ... اوصاف تو در صفاتشان متواري
وصف تو چو ذات مطلقست اما نيست ... در ضمن مظاهر از تقيد عاري
عالم ار نه اي ز عبرت عاري ... نهري جاري به طورهاي طاري
وندر همه طورهاي نهر جاري ... سريست حقيقة الحقايق ساري
يا رب يا رب کريمي و غفاري ... رحمان و رحيم و راحم و ستاري
خواهم که به رحمت خداوندي خويش ... اين بنده ي شرمنده فرو نگذاري
گيرم که هزار مصحف از برداري ... با آن چه کني که نفس کافر داري
سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز ... آنرا به زمين بنه که بر سر داري
اي شمع نمونه اي زسوزم داري ... خاموشي و مردن رموزم داري
داري خبر از سوز شب هجرانم ... آيا چه خبر ز سوز روزم داري
چون گل بگلاب شسته رويي داري ... چون مشک بمي حل شده مويي داري
چون عرصه گه قيامت از انبه خلق ... پر آفت و محنت سر کويي داري
اي دل بر دوست تحفه جز جان نبري ... دردت چو دهند نام درمان نبري
بي درد زدرد دوست نالان گشتي ... خاموش که عرض دردمندان نبري
پيوسته تو دل ربوده اي معذوري ... غم هيچ نيازموده اي معذوري
من بي تو هزار شب به خون در خفتم ... تو بي تو شبي نبوده اي معذوري
يا شاه تويي آنکه خدا را شيري ... خندق جه و مرحب کش و خيبر گيري
مپسند غلام عاجزت يا مولا ... ايام کند ذليل هر بي پيري
يا گردن روزگار را زنجيري ... يا سرکشي زمانه را تدبيري
اي آنکه سپهر را پر از ابر کني ... وز لطف نظر به سوي هر گبر کني
کردند تمام خانه هاي تو خراب ... اي خانه خراب تا به کي صبر کني
اي خوانده ترا خدا ولي ادر کني ... بر تو ز نبي نص جلي ادر کني
دستم تهي و لطف تو بي پايانست ... يا حضرت مرتضي علي ادر کني
تا ترک علايق و عوايق نکني ... يک سجده ي شايسته ي لايق نکني

 

حقا که ز دام لات و عزي نرهي ... تا ترک خود و جمله خلايق نکني
يا رب در خلق تکيه گاهم نکني ... محتاج گدا و پادشاهم نکني
موي سيهم سفيد کردي به کرم ... با موي سفيد رو سياهم نکني
ياقوت ز ديده ريختم تا چه کني ... در پاي غم تو بيختم تا چه کني
از هر که به تو گريختم سود نکرد ... از تو به تو در گريختم تا چه کني
دنياي دني پر هوس را چه کني ... آلوده ي هر ناکس و کس را چه کني
آن يار طلب کن که ترا باشد و بس ... معشوقه ي صد هزار کس را چه کني
از سادگي و سليمي و مسکيني ... وز سرکشي و تکبر و خود بيني
بر آتش اگر نشانيم بنشينم ... بر ديده اگر نشانمت ننشيني
باز آي که تا صدق نيازم بيني ... بيداري شبهاي درازم بيني
ني ني غلطم که خود فراق تو بتا ... کي زنده گذاردم که بازم بيني
اي دل اگر آن عارض دلجو بيني ... ذرات جهان را همه نيکو بيني
در آينه کم نگر که خودبين نشوي ... خود آينه شو تا همگي او بيني
ميدان فراخ و مرد ميداني ني ... مردان جهان چنانکه ميداني ني
در ظاهرشان به اوليا مي مانند ... در باطنشان بوي مسلماني ني
اي در خم چوگان تو سرها شده گوي ... بيرون نه ز فرمان تو دل يک سر موي
ظاهر که به دست ماست شستيم تمام ... باطن که به دست تست آنرا تو بشوي
هان مردان هان و هان جوانمردان هوي ... مردي کني و نگاه داري سر کوي
گر تير آيد چنانکه بشکافد موي ... زنهار زيار خود مگر داني روي
در کوي تو ميدهند جاني به جوي ... جاني چه بود که کارواني به جوي
از وصل تو يک جو بجهاني ارزد ... زين جنس که ماييم جهاني به جوي
تحقيق معاني ز عبارات مجوي ... بي رفع قيود و اعتبارات مجوي
خواهي يابي ز علت جهل شفا ... قانون نجات از اشارات مجوي
در ظلمت حيرت ار گرفتار شوي ... خواهي که ز خواب جهل بيدار شوي
در صدق طلب نجات، زيرا که به صدق ... شايسته ي فيض نور انوار شوي
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوي ... وز گرمي بحث مجلس افروز شوي

 

در مکتب عشق با همه دانايي ... سر گشته چو طفلان نوآموز شوي
از هستي خويش تا پشيمان نشوي ... سر حلقه ي عارفان و مستان نشوي
تا در نظر خلق نگردي کافر ... در مذهب عاشقان مسلمان نشوي
گر صيد عدم شوي زخود رسته شوي ... ور در صفت خويش روي بسته شوي
مي دان که وجود تو حجاب ره تست ... با خود منشين که هر زمان خسته شوي
دنيا راهي بهشت منزلگاهي ... اين هر دو به نزد اهل معني کاهي
گر عاشق صادقي زهر دو بگذر ... تا دوست ترا به خود نمايد راهي
آمد بر من قاصد آن سرو سهي ... آورد بهي تا نبود دست تهي
من هم رخ خود بدان بهي ماليدم ... يعني ز مرض نهاده ام رو به بهي
تا تو هوس خداي از سر ننهي ... در هر دو جهان نباشدت روي بهي
ور زانکه به بندگي فرود آري سر ... ز انديشه ي اين و آن بکلي برهي
پاکي و منزهي و بي همتايي ... کس را نرسد ملک بدين زيبايي
خلقان همه خفته اند و درها بسته ... يا رب تو در لطف بما بگشايي
گفتم که کرايي تو بدين زيبايي ... گفتا خود را که من خودم يکتايي
هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم ... هم آينه جمال و هم بينايي
اي دلبر عيسي نفس ترسايي ... خواهم که به پيش بنده بي ترس آيي
گه اشک زديده ي ترم خشک کني ... گه بر لب خشک من لب ترسايي
بردارم دل گر از جهان فرمايي ... فرمان برم ار سود و زيان فرمايي
بنشينم اگر بر سر آتش گويي ... برخيزم اگر از سر جان فرمايي
آنجا که ببايي نه پديدي گويي ... آنجا که نبايي از زمين بر رويي
عاشق کني و مراد عاشق جويي ... اينت خوشي و ظريفي و نيکويي
آيينه صفت بدست او نيکويي ... زين سوي نموده اي ولي زان سويي
او ديده ترا که عين هستي تو اوست ... زانش تو نديده اي که عکس اويي
اي آنکه بر آرنده حاجات تويي ... هم کافل و کافي مهمات تويي
سر دل خويش را چه گويم با تو ... چون عالم سر و الخفيات تويي
اي آنکه گشاينده ي هر بند تويي ... بيرون ز عبارت چه و چند تويي

 

اين دولت من بس که منم بنده ي تو ... اين عزت من بس که خداوند تويي
سبحان الله بهر غمي يار تويي ... سبحان الله گشايش کار تويي
سبحان الله به امر تو کن فيکون ... سبحان الله غفور و غفار تويي
الله تويي وز دلم آگاه تويي ... درمانده منم دليل هر راه تويي
گر مورچه اي دم زند اندر تک چاه ... آگه ز دم مورچه در چاه تويي
اي آنکه به ملک خويش پاينده تويي ... وز دامن شب صبح نماينده تويي
کار من بيچاره قوي بسته شده ... بگشاي خدايا که گشاينده تويي
از زهد اگر مدد دهي ايمان را ... مرتاض کني به ترک ديني جان را
ترک دنيا نه زهد دنيا زيراک ... نزديک خرد زهد نخوانند آن را
آن عشق که هست جزء لاينفک ما ... حاشا که شود به عقل ما مدرک ما
خوش آنکه ز نور او دمد صبح يقين ... ما را برهاند ز ظلام شک ما
در رفع حجب کوش نه در جمع کتب ... کز جمع کتب نمي شود رفع حجب
در طي کتب بود کجا نشه ي حب ... طي کن همه را بگو الي الله اتب
شيرين دهني که از لبش جان ميريخت ... کفرش ز سر زلف پريشان ميريخت
گر شيخ به کفر زلف او ره مي برد ... خاک ره او بر سر ايمان مي ريخت
گر طالب راه حق شوي ره پيداست ... او راست بود با تو، تو گر باشي راست
وانگه که به اخلاص و درون صافي ... او را باشي بدان که او نيز تراست
من بنده ي عاصيم رضاي تو کجاست ... تاريک دلم نور و صفاي تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشي ... اين بيع بود لطف و عطاي تو کجاست
دوزخ شرري ز آتش سينه ي ماست ... جنت اثري زين دل گنجينه ي ماست
فارغ ز بهشت و دوزخ اي دل خوش باش ... با درد و غمش که يار ديرينه ي ماست
سوفسطايي که از خرد بي خبرست ... گويد عالم خيالي اندر گذرست
آري عالم همه خياليست ولي ... پيوسته حقيقتي درو جلوه گرست
کرديم هر آن حيله که عقل آن دانست ... تا بو که توان راه به جانان دانست
ره مي نبريم وهم طمع مي نبريم ... نتوان دانست بو که نتوان دانست

 

آنرا که حلال زادگي عادت و خوست ... عيب همه مردمان به چشمش نيکوست
معيوب همه عيب کسان مي نگرد ... از کوزه همان برون تراود که دروست
عالم به خروش لااله الا هوست ... عاقل بگمان که دشمنست اين يا دوست
دريا به وجود خويش موجي دارد ... خس پندارد که اين کشاکش با اوست
در درد شکي نيست که درماني هست ... با عشق يقينست که جاناني هست
احوال جهان چو دم به دم ميگردد ... شک نيست درين حال که گرداني هست
گر درويشي مکن تصرف در هيچ ... نه شادي کن بهيچ و نه غم خور هيچ
خرسند بدان باش که در ملک خداي ... در دنيي و آخرت نباشي بر هيچ


بي شک الفست احد، ازو جوي مدد ... وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد ... اذ قال الله: قل هو الله احد
جانا من و تو نمونه ي پرگاريم ... سر گر چه دو کرده ايم يک تن داريم
بر نقطه روانيم کنون چون پرگار ... در آخر کار سر بهم باز آريم
در درويشي هيچ کم و بيش مدان ... يک موي تو در تصرف خويش مدان
و آنرا که بود روي به دنيا و به دين ... در دوزخ يا بهشت درويش مدان
از هر چه نه از بهر تو کردم توبه ... ور بي تو غمي خوردم از آن غم توبه
و آن نيز که بعد ازين براي تو کنم ... گر بهتر از آن توان از آن هم توبه


چون نيست شدي هست ببودي صنما ... چون خاک شدي پاک شدي لاجرما
واي اي مردم داد زعالم برخاست ... جرم او کند و عذر مرا بايد خواست
مرغي به سر کوه نشست و برخاست ... بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست
بي غم دل کيست تا بدان مالم دست ... بي غم دل زنگيان شوريده ي مست
جز درد دل از نظاره ي خوبان چيست ... آنرا که دو دست و کيسه از سيم تهيست
فاساختن و خوي خوش و صفرا هيچ ... تا عشق ميان ما بماند بي هيچ
آنرا که کلاه سر ببايد زد و برد ... زانست که او بزرگ را دارد خرد
آنجا که مرا با تو همي هست ديدار ... آنجا روم و روي کنم در ديوار
تا با تو تويي ترا بدين حرف چه کار ... کين آب حياتست ز آدم بيزار
گر من به ختن ز يار وادارم دست ... باورد و نسا و طوس يار من بس
فاساختن و روي خوش و صفرا کم ... تا عهد ميان ما بماند محکم
من گبر بدم کنون مسلمان گشتم ... بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم
جايي که حديث تو کند خندانم ... خندان خندان به لب برآيد جانم
اشتربان را سرد نبايد گفتن ... او را چو خوشست غريبي و شب رفتن
از ترکستان که بود آرنده ي تو ... گو رو ديگر بيار ماننده ي تو
زلفت سيهست مشک را کان گشتي ... از بس که بجستي تو همه آن گشتي
گر آنچه بگفته اي به پايان نبري ... گر شير شوي زدست ما جان نبري
هر جا که روي دو گاو کارند و خري ... خواهي تو بمرو باش خواهي بهري
آراسته و مست به بازار آيي ... اي دوست نترسي که گرفتار آيي


در هيچ وقت خدمت مردي نکرده اي ... و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست
رنج مردم ز پيشي و بيشيست ... راحت و ايمني ز درويشيست
بر گزين زين جهان يکي و بس ... گرت با دانش و خرد خويشيست
از دوست پيام آمد کاراسته کن کار ... مهر دل پيش آر و فضول از ره بردار
اينست شريعت ... اينست طريقت
اي روي تو چو روز دليل موحدان ... وي موي تو چنان چو شب ملحد از لحد
اي من مقدم از همه عشاق چون تويي ... مر حسن را مقدم چون از کلام قد
مکي به کعبه فخر کند مصريان به نيل ... ترسا به اسقف و علوي به افتخار جد
فخر رهي بدان دو سيه چشمکان تست ... کامد پديد زير نقاب از بر دو خد
از دوست به هر چيز چرا بايدت آزرد ... کين عيش چنين باشد گه شادي و گه درد
گر خوار کند مهتر خواري نکند عيب ... چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد
صد نيک به يک بد نتوان کرد فراموش ... گر خار بر انديشي خرما نتوان خورد
او خشم همي گيرد تو عذر همي خواه ... هر روز به نو يار دگر مي نتوان نکرد
آري چنين کنند کريمان که شاه کرد ... سوي رهي بچشم بزرگي نگاه کرد
هر آن شمعي که ايزد برفروزد ... کسي کش پف کند سبلت بسوزد
برون ز گوشه بهشت برين سقر باشد ... فزون ز توشه شکر معده بار خر باشد
هر آنکه توشه ي روزي و گوشه اي دارد ... به راستي ملک ملک بحر و بر باشد
زيادت از سرت ار يک کله بدست آري ... به خاکپاي قناعت که درد سر باشد
عاشقي خواهي که تا پايان بري ... بس که بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب ... زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسني کردم ندانستم همي ... کز کشيدن سخت تر گردد کمند
با خلق هر کرم که کند هم خدا کند ... باشد که ناگهي نگهي هم بما کند
مرا تو راحت جاني معاينه نه خبر ... کرا معاينه آمد خبر چه سود کند

 

هيچ صورتگر بصد سال از بدايع وزنگار ... آن نداند کرد و نتواند که يک باران کند
او درين فکر تا به ما چه کند ... ما درين فکر تا خدا چه کند
ما دل آسوده تا خدا چه کند ... خواجه در حيله تا به ما چه کند
بزير قبه ي تقديس مست مستانند ... که هر چه هست همه صورت خدا دانند
کار همه راست چنانکه ببايد ... حال شاديست شاد باشي شايد
انده و انديشه را دراز چه داري ... دولت تو خود همان کند که ببايد
راي وزيران ترا به کار نيايد ... هر چه صوابست بخت خود فرمايد
چرخ نيارد بديل تو ز خلايق ... وانکه ترا زاد نيز چون تو نزايد
ايزد هرگز دري نبندد بر تو ... تا صد ديگر به بهتري نگشايد
خوش آيد او را چون من بناخوشي باشم ... مرا که خوشي او بود ناخوشي شايد
مرا چو گريان بيند بخندد از شادي ... مرا چو کاسته بيند کرشمه بفزايد
هر باد که از سوي بخارا بمن آيد ... با بوي گل و مشک و نسيم سمن آيد
بر هر زن و هر مرد کجا بروزد آن باد ... گويي مگر آن باد همي از ختن آيد
ني ني ز ختن باد چنان خوش نوزد هيچ ... کان باد همي از بر معشوق من آيد
هر شب نگرانم به يمن تا تو بر آيي ... زيرا که سهيلي و سهيل از يمن آيد
کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق ... تا نام تو کم در دهن انجمن آيد
با هر که سخن گويم اگر خواهم و گر ني ... اول سخنم نام تو اندر دهن آيد
بده تو بار خدايا درين خجسته سفر ... هزار نصرة و شادي هزار فتح و ظفر
به حق چار محمد به حق چار علي ... بدو حسن به حسين و به موسي و جعفر
چيست ازين خوبتر در همه آفاق کار ... دوست به نزديک دوست يار به نزديک يار
دوست بر دوست رفت يار به نزديک يار ... خوشتر ازين در جهان هيچ نبوده است کار
خوبتر اندر جهان ازين چه بود کار ... دوست بر دوست رفت و يار بر يار
آن همه اندوه بود و اين همه شادي ... آن همه گفتار بود و اين همه کردار
دوست بر دوست رفت يار بر يار ... خوشتر ازين هيچ در جهان نبود کار

 

حق تعالي که مالک الملکست ... ليس في الملک غيره مالک
برساند بيک دگر ما را ... انه قادر علي ذلک
معدن شاديست اين معدن جود و کرم ... قبله ي ما روي يار قبله ي هر کس حرم
دريغم آيد خواندن گزاف وار دو نام ... بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
يکي که خوبان را يکسره نکو خوانند ... دگر که عاشق گويند عاشقان را نام
دريغم آيد چون مر ترا نکو خوانند ... دريغم آيد چون بر رهيت عاشق نام
نظري فگن به حالم که ز دست رفت کارم ... به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
تو چو صاحب عطايي طلب منست از تو ... چو تو غالبي بهر کس به تو خويش مي سپارم
بوالعجب ياري اي يار خراساني ... بنده ي بوالعجبي هاي خراسانم
همه جمال تو بينم چو ديده باز کنم ... همه تنم دل گردد که با تو راز کنم
حرام دارم با ديگران سخن گفتن ... کجا حديث تو آمد سخن دراز کنم
مدتي هست که ما از خم وحدت مستيم ... شيشه ي کثرت اين طايفه را بشکستيم
اينکه گويند فنا هست غلط ميگويند ... تا خدا هست درين معرکه ما هم هستيم
بس که جستم تا بيابم من از آن دلبر نشان ... تا گمان اندر يقين گم شد يقين اندر گمان
تا که مي جستم نديدم تا بديدم گم شدم ... گم شده گم کرده را هرگز کجا يابد نشان
در خيال من نيامد در يقينم هم نبود ... بي نشاني که صواب آيد ازو دادن نشان
چند گاهي عاشقي برزيدم و پنداشتم ... خويشتن شهره بکرده کو چنين و من چنان
در حقيقت چون بديدم زو خيالي هم نبود ... عاشق و معشوق من بودم ببين اين داستان
تعويذ گشت خوي بدان روي خوب را ... ورنه به چشم بد بخورنديش مردمان
تو چناني که ترا بخت چنانست و چنان ... من چنينم که مرا بخت چنينست و چنين
با عاشقان نشين و همه عاشقي گزين ... با هر که نيست عاشق کم گوي و کم نشين
باشد که در وصال تو بينند روي دوست ... تو نيز در ميانه ي ايشان نه اي ببين
ترا روي زرد و مرا روي زرد ... تو از مهر و ماه و من از مهر ماه

بر فلک بر دو مرد پيشه ورند ... آن يکي درزي آن دگر جولاه
اين ندوزد مگر قباي ملوک ... و آن نبافد مگر گليم سياه
ما و همين دوغ وا و ترب و ترينه ... پخته ي امروز يا ز باقي دينه
عز ولايت به ذل عزل نيرزد ... گرچه ترا نور حاج تا به مدينه
حال عالم سر بسر پرسيدم از فرزانه اي ... گفت: يا خاکيست يا باديست يا افسانه اي
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پويان بود؟ ... گفت: يا کوريست يا کريست يا ديوانه اي
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چيست؟ ... گفت: يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي
بر مثال قطره ي برفست در فصل تموز ... هيچ عاقل در چنين جاگاه سازد خانه اي
يا مثال سيل خانست آب در فصل بهار ... هيچ زيرک در چنين منزل فشاند دانه اي
فيلسوفي گفت: اندر جانب هندوستان ... حکمتي ديدم نوشته بر در بت خانه اي
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: اين حکمتست ... آدمي را سنگ و شيشه چرخ چون ديوانه اي
نعمت دنيا و دنيا نزد حق بيگانه است ... هيچ عاقل مهر ورزد با چنين بيگانه اي؟
اي بار خدا به حق هستي ... شش چيز مرا مدد فرستي
ايمان و امان و تن درستي ... فتح و فرج و فراخ دستي
اي ساقي پيش آر ز سرمايه ي شادي ... زان مي که همي تابد چون تاج قبادي
زان باده که با بوي گل و گونه ي لعلست ... قفل در کرمست و کليد در شادي
ايا بر جان ما ماهر چو بر شطرنج اهوازي ... چو ما را شاه مات آيد ترا سپري شود بازي
تنگ دلي ني و دل تنگ ني ... تنگدلان را بر ما رنگ ني
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستي ... يا جمله مرا هستي يا عهد شکستي
يک دم زدن از حال تو غافل نيم اي دوست ... صاحب خبران دارم آنجا که تو هستي
مرد بايد که جگر سوخته چندان بودا ... نه همانا که چنين مرد فراوان بودا
کار چون بسته شود بگشايدا ... وز پس هر غم طرب افزايدا
خداوندا بگرداني بلا را ... ز آفتها نگه داري تو ما را
به حق هر دو گيسوي محمد ... زبون گردان زبردستان ما را

نسيما جانب بستان گذر کن ... بگو آن نازنين شمشاد ما را
به تشريف قدوم خود زماني ... مشرف کن خراب آباد ما را
چون مرا ديدي تو او را ديده اي ... چون ورا ديدي تو ديدي مر مرا
گر من اين دوستي تو ببرم تا لب گور ... بزنم نعره وليکن ز تو بينم هنرا
گرفت خواهم زلفين عنبرين ترا ... به بوسه نقش کنم برگ ياسمين ترا
هر آن زمين که تو يک ره برو قدم بنهي ... هزار سجده برم خاک آن زمين ترا
هزار بوسه دهم بر سخاي نامه ي تو ... اگر ببينم بر مهر او نگين ترا
به تيغ هندي گو دست من جدا بکنند ... اگر بگيرم روزي من آستين ترا
اگر چه خامش مردم که شعر بايد گفت ... زبان من به روي گردد آفرين ترا
در شب تاريک برداري نقاب از روي خويش ... مرد نابينا ببيند بازيابد راه را
طاقت پنجاه روزم نيست تا بينم ترا ... دلبرا شاها ازين پنجه بيفگن آه را
پنج و پنجاهم نبايد هم کنون خواهم ترا ... اعجمي ام مي ندانم من بن و بنگاه را
هر کسي محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب ... من کنون محراب کردم آن نگارين روي را
با عاشقان نشين و همه عاشقي گزين ... با هر که نيست عاشق کم کن قرينيا
باشد گه وصال ببينند روي دوست ... تو نيز در ميانه ي ايشان ببينيا
آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت ... پور آذر پيش ازين آتش چو خاکستر شده است
تا بدين آتش نسوزي تو يقين صافي نه اي ... خواه گو ديوانه خواني خواه گويي بيهده است
اي دريغا جان قدسي کز همه پوشيده است ... بس که ديدست روي او يا نام او بشنيده است
هر که بيند در زمان آن حسن او کافر شود ... اي دريغا کين شريعت کفر ما ببريده است
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو يک رهي ... کين چنين جان را خدا از دو جهان بگزيده است
امروز بهر حالي بغداد بخاراست ... کجا مير خراسانست پيروزي آنجاست
ساقي تو بده باده و مطرب تو بزن رود ... تا مي خورم امروز که وقت طرب ماست

 

مي هست و درم هست و بت لاله رخان هست ... غم نيست و گر هست نصيب دل اعداست
هر آن دلي که ترا، سيدي بدان نظرست ... خطر گرفت اگرچه حقير و بي خطرست
اگرچه خرد يکي شاخک گياه بود ... که تو بدو نگري زاد سر و غاتفرست
هر آن دلي که نهفتست زير هفت زمين ... که تو بدو نگري همتش ز عرش برست
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستي ... يک دم زدن از حال تو غافل نيم اي دوست
اي ترک جان نکرده و جانانت آرزوست ... زنار نابريده و ايمانت آرزوست