زندگی زیباست
ما که پاسی از شبی را خفته ایم در میان عیش ومستی گشته ایم
خفته ماندن تا ابد خر تو خریست کسر شان است این صفت از ما بریست
بردگی را پیشه خود هم مساز خویشتن را با خودت همراه ساز
شاعر :سلام محمدی
ما که پاسی از شبی را خفته ایم در میان عیش ومستی گشته ایم
خفته ماندن تا ابد خر تو خریست کسر شان است این صفت از ما بریست
بردگی را پیشه خود هم مساز خویشتن را با خودت همراه ساز
شاعر :سلام محمدی
عشق را چون من حبابی دیدم سوی ان کردم به پا رقصیدم
این خیال خام با ما چون گذشت خنده بر لبها ی ما هم محو گشت
این نصیحت را شنوازمن جوان بی خیال عشق باش اندر جهان
خویشتن از رنج عشق بیرون فکن این خیال واهی و از دل بکن
من نگویم عشق ورزیدن خطاست عشق ورزیدن به این مردم جفاست
ما که انسانیمو با عشق زنده ایم عشق نباشد بی دل و پوسیده ایم
عشق ورزیدن به انسان لایق است نیست انسان ان خدا پس لایق است
شاعر:سلام محمدی
سلام عشق به ما بی چارگی بود خیالی خام وبس اوارگی بود
کنون ازفهم عشق بی رنگ گشتم که گویا من کنون بسیار مستم
شکایت من کنون از عشق ندارم من از این مردم نقصان زارم
مرا پرسیدم از خود این چکارم پی معشوق خفته می خمارم
خدایا طاب این سختی ندارم میان مردمی پر از شعارم
خدایا این کفن پوشان عالم خیال خام گور رفتن ندارن؟!
خدایا من چنان خستم که بی تو قوای راه رفتن هم ندارم
شاعر:سلام محمدی
ز سر تا پا همی گویم خدایا ببخش با عشق تو بی گانه گشتم
کنون اواره اندر این بیابان نشستم تا تو ایی از دل و جان
تورا یارب وضو با اشک گیرم چو ترسم با تیمم من بمیرم
بیابانی که در هر مشت خاکش هزاران نیش عقرب می نوازش
الهی من هراس از مرگ دارم چو میترسم درین خاک بی تو ارم
مرا یارب فسون از عشق خاکی کزین عشق من هزاران درد دارم
تو را یارب به حق این نگینت مرا افسرده خاطر کن نه مجنون
مرا تابی ندارد درد مجنون بخواهم درد اورا از دل وجون
کنون از بهر او اشفته گشتم که گویا من همان فرهاد هستم
الهی عشق ما بی تو زبون است چراغ خانه ما بی تو خون است
سخن گفتن زعشق بی تو خیالست چونان عشق را نگاهی بس وحالست
شاعر: سلام محمدی
باز امده ام سوی تو ای دوست درد گران دارم
جامه ای کهنه وبی رمق زین جهان دارم
ای دوست مپرس بر این تن زیبا این جامه کجا ارد
فقط این جامه کهنه است که از خدا به یاد گار دارم
کاش ازبهروجودیت پیش خدا اهنگ سفر نمی کردم
حال با چه رنگی واز کجا رو در مجمع یزدان ارم
شاعر:سلام محمدی
چشم های هنگام خواب گریان است ازان هنگام گفتی حالم خراب است
بخدا قسم قلب ما بی جان است قلب وروحم اهسته ندا میزند بهار
بخد اقسم این شب ها خیال تو لالایی عاشقانه ی مادران مهربان است
تو مپندار ز بهر تو دلسوزی می کنم این سرودغمگین عاشقانه ی بی کسان است
من اکنون تنها در اندیشه وصال توام با خبر باش بعد نماز همیشه دریادت توام
ای خدای تنهایی ها تنها مذار دل عاشقانه مارا که رنگ خدایی دارد
و تو ای معشوق من اهنگ جدایی مخوان چرا که قلب ما اهنگ وصال تو دارد
شاعر: سلام محمدی
عشق این دنیا شعاری بیش نیست مردمانش قلبشان این رنگ نیست
عشق این مردم نگاهی بیش نیست عمر این ننگ را صباحی بیش نیست
قلب من تاکی نشینی کنج غم از پی معشوق باشی تا کفن
قلب من از این قفس بیرون پر خویشتن ازاد کن از قید وبند
قلب من این تن اسیر عشق توست این خموشی از پی اندوه توست
قلب من تا کی صبوری میکنی از پی نور در سیاهی می زنی
پر گشایی و این تن ازاد کن این تنم را ازفلاکت باز کن
شاعر :سلام محمدي
این دلم غافل نشد از عاشقی عشق باشد بندگی را بندگی
راز عشق اند جهانی اشناست درهم دینار انجا بی بهاست
راز عشق است زین جهان زیبا بود عشق نباشد این جهان ویران بود
گر نخواهی این تنم بی تو نباد من تن بی روح را خواهم چکار
این سراییدن ز بهر عشق بود کشتی نوحم دلیل عشق بود
شاعر :سلام محمدی
شبنمه چشمای من گشت دریای جهان غرق غم گشته جهان در نگاه ما نهان
ای دل سودای ما مرهمی بر جان ما گر کنی رحمی به ما درد افکندی به ما
مرهم این روح را شبنمی ازچشم توست شبمنی از چشم تو حی کند این روح را
تو بدان ای سرو من گرچه بالا تو روی تو نبینی خاک را اسمان بی انتهاست
گر نباشد خاک را هو کند افتاد را زندگی از عشق بود عشق را ازخاک بود
درد عشقی درجهان من کشیدم ای جوان زهر کرد این عشق را این جهان مردگان
شاعر :سلام محمدی
بشنوید این داستان ای مادران این حقیقت نقد حال ماست ان
من نگویم این سخن از لهو و لعب مادریی افتاد اندر چاه بخت
گر نباشد مادریی اندر جهان این جهان گردد جهان مردگان
مادریی تنها نباشد جنس زن زن زیاد و زین جهان مادر کم
منقدان گویند از ظن و گمان می تراشند صد بهانه داستان
تو بدان اینها همه از حیلت است بهر نان و ثروت این ملت است
گر نفهمیدی حقیقت را کجاست این حقیقت را بدان از ماست ان
این حقیقت بود نهانی اشکار راز این عشق را خدای ماند گار
شاعر:سلام محمدی