ديوان اشعار عبيد زاكاني 2
ديوان اشعار عبيد زاكاني 2
مرا دليست گرفتار خطه ي شيراز ... ز من بريده و خو کرده با تنعم و ناز
خوش ايستاده و با لعل دلبران در عشق ... طرب گزيده و با جور نيکوان دمساز
گهي به کوي خرابات با مغان همدم ... گهي معاشر و گه رند و گاه شاهدباز
هميشه بر در ميخانه ميکند مسکن ... مدام بر سر ميخانه ميکند پرواز
به روي لاله رخانش گمانهاي نکو ... به زلف سرو قدانش اميدهاي دراز
شده برابر چشمش هميشه گوشه نشين ... مدام در خم محراب ابروئي به نماز
اميدوار چنانم که آن خجسته ديار ... به فر دولت سلطان اويس بينم باز
معز دولت و دين تاجبخش ملک ستان ... خدايگان جهان پادشاه بنده نواز
عبيد وار هر آنکس که هست در عالم ... دعاي دولت او ميکند به صدق و نياز
چمن دل بردن آيين ميکند باز ... جهان را لاله رنگين ميکند باز
نسيم خوش نفس با غنچه هر دم ... حديث نافه ي چين ميکند باز
شکوفه هر زري کاورد بر دست ... نثار پاي نسرين ميکند باز
گشاده چشم خواب آلود نرگس ... تماشاي رياحين ميکند باز
زمين از ابر احسان مي پذيرد ... هوا را سبزه تحسين ميکند باز
عبيد از دولت خسرو در اين فصل ... بناي عيش شيرين ميکند باز
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز ... آخر نشد ميانه ي ما ماجري هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختيم ... وان شوخ ديده سير نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد ... رحمت نکرد بر دل مسکين ما هنوز
از کوي دوست بيخود و سرگشته ميرويم ... دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسيست خونبهاي من و لعل او مرا ... صد بار کشت و مي ندهد خونبها هنوز
دل در شکنج طره ي پر پيچ و تاب او ... مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
مسکين عبيد در غم عشقش ز جان و دل ... بيگانه گشت و يار نشد آشنا هنوز
قصه ي درد دل و غصه ي شبهاي دراز ... صورتي نيست که جائي بتوان گفتن باز
محرمي نيست که با او به کنار آرم روز ... مونسي نيست که با وي به ميان آرم راز
در غم و خواري از آنم که ندارم غمخوار ... دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شاميست شقاوت که ندارد انجام ... يا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بي نيازي ندهد دهر خدايا تو بده ... سازگاري نکند خلق خدايا تو بساز
از سر لطف دل خسته ي بيچاره عبيد ... بنواز اي کرم عام تو بيچاره نواز
بي يار دل شکسته و دور از ديار خويش ... درمانده ايم عاجز و حيران به کار خويش
از روزگار هيچ مرادي نيافتيم ... آزرده ايم لاجرم از روزگار خويش
نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار ... خونين دلم ز طالع ناسازگار خويش
يکدم قرار نيست دلم را ز تاب عشق ... در آتشم ز دست دل بي قرار خويش
از بهر آنکه ميزند آبي بر آتشم ... منت پذيرم از مژه ي سيل بار خويش
ديوانه دل به عشق سپارد عبيدوار ... عاقل به دست دل ندهد اختيار خويش
در اين چنين سره فصلي و نوبهاري خوش ... خوشا کسيکه کند عيش با نگاري خوش
کنار جوي گزين گوش سوي بلبل دار ... کنون گه هست به هر گوشه اي کناري خوش
گرت به دست فتد دامني که مقصود است ... بگير دامني کوهي و لاله زاري خوش
بيا به وصل دمي روزگار ما خوش کن ... به شکر آنکه ترا هست روزگاري خوش
به رغم مدعيان در فراق او هرکس ... به پرسدم که خوشي گويمش که آري خوش
مرا ز صحبت ياري گريز ممکن نيست ... هزار جان عزيزم فداي ياري خوش
دل عبيد نگردد شکار غم پس از اين ... گرش به دام افتد چنان نگاري خوش
وصل جانان باشدم جان گو مباش ... در جهان جز فکر جانان گو مباش
ساکن خلوت سراي انس را ... گلشن و بستان و ايوان گو مباش
ما کجا اسباب دنيا از کجا ... مور را ملک سليمان گو مباش
چون ز يزدان هرچه خواهي ميدهد ... خلعت و انعام سلطان گو مباش
ما گدايانيم ما را چون عبيد ... مال و جاه حکم و فرمان گو مباش
نه بر هرخان و خاقان ميبرم رشک ... نه بر هر مير و سلطان ميبرم رشگ
نه دارم چشم بر گنجور و دستور ... نه بر گنج فراوان ميبرم رشگ
نه مي انديشم از دوزخ به يک جو ... نه بر فردوس و رضوان ميبرم رشگ
نه بر هر باغ و بستان مي نهم دل ... نه بر هر قصر و ايوان ميبرم رشگ
ز من چرخ کهن بستد جواني ... بر آن ايام و دوران ميبرم رشگ
چو رنج ديگرم بر پيري افزود ... به حال هرکسي زان ميبرم رشگ
چو دردم ميشود افزون در آن حال ... بر آن کو ميدهد جان ميبرم رشگ
عبيد از درد مي نالد شب و روز ... بر آن کو يافت درمان ميبرم رشگ
اي ترک چشم مستت بيمار خانه ي دل ... زلف تو دام جانها خال تو دانه ي دل
آنجا که ترک چشمت شست جفا گشايد ... تير بلا نيايد جز بر نشانه ي دل
خونابه ي سرشکم ريزند مردم چشم ... از آستانه ي تو تا آسمانه ي دل
دل اوفتاده عاجز بر آستانه ي تو ... تا عاجز اوفتادم بر آستانه ي دل
دارد عبيد مسکين دائم هواي عشقت ... هم در ميانه ي جان هم در ميانه ي دل
گوئي آن يار که هر دو ز غمش خسته تريم ... با خبر نيست که مادر غم او بي خبريم
از خيال سر زلفش سر ما پرسود است ... اين خيالست که ما از سر او درگذريم
با قد و زلف درازش نظري مي بازيم ... تا نگويند که ما مردم کوته نظريم
دل فکنده است در اين آتش سودا ما را ... وه که از دست دل خويش چه خونين جگريم
عشق رنجيست که تدبير نميدانيمش ... وصل گنجيست که ما ره به سرش مي نبريم
جان ما وعده ي وصلست نه اين روح مجاز ... تو مپندار که ما زنده بدين مختصريم
آه و فرياد که از دست بشد کار عبيد ... يار آن نيست که گويد غم کارش بخوريم
حال خود بس تباه مي بينم ... نامه ي دل سياه مي بينم
يوسف روح را ز شومي نفس ... مانده در قعر چاه مي بينم
خط طومار عمر مي خوانم ... همه واحسرتاه مي بينم
در دل بي قرار مي نگرم ... ناله و سوز و آه مي بينم
ره دراز است و دور من خود را ... همه بي زاد راه مي بينم
پايمردي که دست او گيرد ... محض لطف اله مي بينم
عذر خواه عبيد بي چاره ... کرم پادشاه مي بينم
ما سرير سلطنت در بينوائي يافتيم ... لذت رندي ز ترک پارسائي يافتيم
سالها در يوزه کرديم از در صاحبدلان ... مايه ي اين پادشاهي زان گدائي يافتيم
همت ما از سر صورت پرستي در گذشت ... لاجرم در ملک معني پادشائي يافتيم
پرتو شمع تجلي بر دل ما شعله زد ... اين همه نور و ضيا زان روشنائي يافتيم
صحبت ميخوارگان از خاطر ما محو کرد ... آن کدورتها که از زهد ريائي يافتيم
پيش از اين در سر غرور سرفرازي داشتيم ... ترک سر کرديم و زان زحمت رهائي يافتيم
گرچه آسيب فلک بشکست ما را چون عبيد ... از درونهاي بزرگان موميائي يافتيم
يارب از کرده به لطف تو پناه آورديم ... به اميد کرمت روي به راه آورديم
بر سر نفس بدآموز که شيطان رهست ... از ندامت حشر از تو به سپاه آورديم
بر گنه کاري خود گرچه مقريم ولي ... ناله ي زار و رخ زرد گواه آورديم
گرچه ما نامه سياهيم ببخشاي که ما ... روسياهيم از آن نامه سياه آورديم
بر در عفو تو ما بي سر و پايان چو عبيد ... تا تهي دست نباشيم گناه آورديم
منم اسير و پريشان ز يار خود محروم ... غريب شهر کسان و ز ديار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نوميد ... نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزيده صحبت بيگانگان و نااهلان ... ز قوم و کشور و ايل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نيست جز حرمان ... مباد هيچکس از روزگار خود محروم
ز آه سينه بسوزم اگر شوم نفسي ... ز سيل اين مژه ي سيل بار خود محروم
ز هر بدي که به من ميرسد بتر زان نيست ... که مانده ام ز خداوندگار خود محروم
اميد هست عبيد آنکه عاقبت نشوم ... ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
باز در ميکده سر حلقه ي رندان شده ام ... باز در کوي مغان بي سر و سامان شده ام
نه به مسجد بودم راه و نه در ميکده جاي ... من سرگشته در اين واقعه حيران شده ام
بر من خسته ي بيچاره ببخشيد که من ... مبتلاي دل شوريده ي نالان شده ام
رغبتم سوي بتانست وليکن دو سه روز ... از پي مصلحتي چند مسلمان شده ام
بارها از سر جهلي که مرا بود به سهو ... کرده ام توبه و در حال پشيمان شده ام
زاهدان از مي و معشوق مرا منع کنند ... بهتر آنست که من منکر ايشان شده ام
گفت رهبان که عبيد از پي سالوس مرو ... زين سخن معتقد مذهب رهبان شده ام
قصد آن زلفين سرکش کرده ام ... خاطر از سودا مشوش کرده ام
در ره عشقش ميان جان و دل ... منزل اندر آب و آتش کرده ام
از وصالش تا طمع ببريده ام ... با خيالش وقت خود خوش کرده ام
از نسيم گلستان تا شمه اي ... بوي او بشنيده ام غش کرده ام
کيش او بگرفته قربان گشته ام ... تا نپنداري که ترکش کرده ام
از دو لعل و از دو ابرو و دو زلف ... گر امان يابم غلط شش کرده ام
دل طلب کردم ز زلفش بانک زد ... کاي عبيد آنجا فروکش کرده ام
هرگه که شبي خود را در ميکده اندازيم ... صد فتنه برانگيزيم صد کيسه بپردازيم
آن سر که بود در مي وان راز که گويدني ... ما مونس آن سريم ما محرم آن رازيم
هر نغمه که پيش آرند ما با همه در شوريم ... هر ساز که بنوازند ما با همه در سازيم
زين پيش کسي بوديم و امروز در اين کشور ... ما جمري بغداديم ما بکروي شيرازيم
گر حکم کند سلطان کين باده براندازند ... او باده براندازد ما بنک براندازيم
آنروز که در محشر مردم همه گرد آيند ... ما با تو در آن غوغا دزديده نظر بازيم
بر ياد تو هر ساعت مانند عبيد اکنون ... بزمي دگر افروزيم عيشي دگر آغازيم
از حد گذشت درد و به درمان نميرسيم ... بر لب رسيد جان و به جانان نميرسيم
گر رهروان به کعبه ي مقصود ميرسند ... ما جز به خارهاي مغيلان نميرسيم
آنانکه راه عشق سپردند پيش از اين ... شبگير کرده اند به ايشان نميرسيم
ايشان مقيم در حرم وصل مانده اند ... ما سعي ميکنيم و به دربان نميرسيم
بوئي ز عود مي شنود جان ما ولي ... در کنه کار مجمره گردان نميرسيم
چون صبح در صفا نفس صدق ميزنيم ... ليکن به آفتاب درخشان نميرسيم
در مسکنت چو پيرو سلمان نميشويم ... در سلطنت به جاه سليمان نميرسيم
همچون عبيد واله و حيران بمانده ايم ... در سر کارخانه ي يزدان نميرسيم
ما که رندان کيسه پردازيم ... کشته ي شاهدان شيرازيم
يار دردي کشان شنگوليم ... همدم جمريان طنازيم
شکر ايزد که ما نه صرافيم ... منت حق که ما نه بزازيم
واله دلبر شکر دهنيم ... عاشق مطرب خوش آوازيم
همه با عود و چنگ هم دهنيم ... همه با جام و باده دمسازيم
از جفاهاي چرخ نگريزيم ... وز بلاها سپر نيندازيم
همه در دزدي و سيه کاري ... روز و شب با عبيد انبازيم
ما گدايان بعد از اين از کار و بار آسوده ايم ... چون به روزي قانعيم از روزگار آسوده ايم
هرکسي بر قدر همت اعتباري کرده اند ... ما توکل کرده ايم از اعتبار آسوده ايم
ديگران در بحر حرص ار دست و پائي ميزنند ... ما قناعت کرده ايم و بر کنار آسوده ايم
در پي مستي خماري بود و ما را وين زمان ... ترک مستي چون گرفتيم از خمار آسوده ايم
اهل دنيا فخر خود جويند و عار ديگران ... حاليا ما چون عبيد از فخر و عار آسوده ايم
رفتم از خطه ي شيراز و به جان در خطرم ... وه کزين رفتن ناچار چه خونين جگرم
ميروم دست زنان بر سر و پاي اندر گل ... زين سفر تا چه شود حال و چه آيد به سرم
گاه چون بلبل شوريده درآيم به خروش ... گاه چون غنچه ي دلتنگ گريبان بدرم
من از اين شهر اگر برشکنم در شکنم ... من از اين کوي اگر برگذرم درگذرم
بي خود و بي دل و بي يار برون از شيراز ... «ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم»
قوت دست ندارم چو عنان ميگيرم ... «خبر از پاي ندارم که زمين مي سپرم»
اين چنين زار که امروز منم در غم عشق ... قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
اي عبيد اين سفري نيست که من ميخواهم ... ميکشد دهر به زنجير قضا و قدرم
بيش از اين بد عهد و پيماني مکن ... با سبکروحان گران جاني مکن
زلف کافر کيش را برهم مزن ... قصد بنياد مسلماني مکن
غمزه را گو خون مشتاقان مريز ... ملک از آن تست ويراني مکن
با ضعيفان هرچه در گنجد مگو ... با اسيران هرچه بتواني مکن
بيش از اين جور و جفا و سرکشي ... حال مسکينان چو ميداني مکن
گر کني با ديگران جور و جفا ... با عبيدالله زاکاني مکن
از وصالت چون ببوسي قانعست ... بوسه پيشش آر و پيشاني مکن
دلا باز آشفته کاري مکن ... چو ديوانگان بيقراري مکن
گرت نيست دردي، غنيمت شمار ... ورت هست فرياد و زاري مکن
چو کارت ز عشقست و بارت ز عشق ... شکايت ز بي کار و باري مکن
نگارا نگارا جدائي ز ما ... خدا را اگر دوست داري مکن
اگر چشم سرمست اوديده اي ... دگر دعوي هوشياري مکن
ز جور و جفا هرچه ممکن بود ... بکن ترک پيمان و ياري مکن
عبيد ار سر عشق داري بيا ... در اين راه جز جانسپاري مکن
در خود نمي بينم که من بي او توانم ساختن ... يادل توانم يک زمان از کار او پرداختن
من کوي او را بنده ام کورا ميسر ميشود ... بر خاک غلطيدن سري در پاي او انداختن
چون شمع هجران ديده اي بايد که تا او را رسد ... با خنده گريان زيستن يا سوختن يا ساختن
هرگز نبايد خواب خوش در چشم من تا ناگهان ... خيل خيالش صف زنان نارد برويش تاختن
در حسرتم تا يکزمان باشدکه روزي گرددم ... کز دور چندان بينمش کورا توان بشناختن
هر دم عبيد از خوي او بايد شکايت کم کنم ... عادت ندارد يار ما بيچارگان بنواختن
منگر به حديث خرقه پوشان ... آن سخت دلان سست کوشان
آويخته سبحه شان به گردن ... همچون جرس از درازگوشان
از دور چو کشتگان ببيني ... از راه بگرد و رو بپوشان
از بند ريا و زرق برخيز ... با ساده نشين و باده نوشان
مفروش به ملک هر دو عالم ... خاک سر کوي مي فروشان
در باغ چه خوش بود سحرگاه ... ما سرخوش و بلبلان خروشان
مطرب غزل عبيد برخوان ... دل برده ز دست تيزهوشان
خدايا تو ما را صفائي بده ... به ما بينوايان نوائي بده
در گنج رحمت به ما برگشا ... وزان داد هر بينوائي بده
همه دردناکان درمانده ايم ... حکيمي به هريک دوائي بده
سگ کوي رندان آزاده ايم ... در آن کوچه ما را سرائي بده
بلائيست اين نفس کافر عبيد ... گرش ميتواني سزائي بده
اي عاشقان رويت بر مهر دل نهاده ... زنجيريان مويت سرها به باد داده
جان را به کوي جانان چشم خوشت کشيده ... وز بند غصه دل را ابروي تو گشاده
با عشق جان ما را سوزيست در گرفته ... با اشگ چشم ما را کاريست اوفتاده
تا چشم نيم مستت وسمه نهد بر ابرو ... چون دل خلاص يابد زان زلف وانهاده
از وصف آنزنخدان من ساده دل چه گويم ... يارب چه لطف دارد آن نازنين ساده
ما را ز ننگ هستي جز مي نمي رهاند ... صوفي مباش منکر کز باده نيست باده
بخت عبيد و وصلت، اين دولتم نباشد ... در خواب اگر خيالت بينم زهي سعاده
باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله ... گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله
عطر فروش باغ را لحظه به لحظه ميرسد ... از ره صبح کاروان از در غيب قافله
مست شده است گوئيا کز سر ذوق مينهد ... خرده و خرقه در ميان غنچه ي تنگ حوصله
نافه گشا شده صبا غاليه سا نسيم گل ... وه که چه نازنين بود گلرخ عنبرين کله
مست شبانه در چمن جلوه کنان چو شاخ گل ... گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله
اي بت نازنين من دور مشو ز پيش من ... خوش نبود ميان ما فصل بهار فاصله
بوسه که وعده کرده اي مي ندهي و بنده را ... در ره انتظار شد پاي اميد آبله
ما و شراب و ناي و دف صوفي و کنج صومعه ... شغل جهان کجا و ما ما ز کجا و مشغله
دور خرابيست و گل خيز عبيد و عيش کن ... دور فلک چو با کسي مي نکند مجادله
مرا دليست ره عافيت رها کرده ... وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم ديده و رضا داده ... ز خوي يار جفا ديده و وفا کرده
به کار خويش فرو رفته مبتلي گشته ... به درد عشق مرا نيز مبتلي کرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دين ... ز دست داده و سر در سر هوي کرده
گهي ز بيخردي آبروي خود برده ... گهي ز بيخبري قصد جان ما کرده
به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل ... خيال باطل و انديشه ي خطا کرده
عبيد را به فريبي فکنده از مسکن ... ز دوستان و عزيزان خود جدا کرده
مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه ... چه نيکبخت کسي کش به روي تست نگاه
زهي طراوت رخ چشم بد ز روي تو دور ... زهي حلاوت لب لااله الالله
خطاب سرو به قد تو : خادم و عبيد ... حديث گل بر روي تو : عبده و فداه
به زلف پرشکنت رشته ي اميد دراز ... ز سرو ناز قدت دست آرزو کوتاه
کرشمه ميکني و عقل ميشود حيران ... به راه ميروي و خلق ميروند از راه
خوشا که زلف تو گيرم به خواب خوش هرشب ... خوشا که روي تو بينم به کام دل هر ماه
به پيش قاضي عشاق در قضيه ي عشق ... عبيد را رخ زرد است و اشگ سرخ گواه
خيال وصل تمني کنم همي در خواب ... چه دلپذير خيالي چه خوش تمنائي
خرد به ترک توام راي زد وليک عبيد ... خلاف پيش تو مردن نميزند رائي
بدين صفت سر و چشمي و قد و بالائي ... کسي نديد و نشان کس نميدهد جائي
چنين شکوفه نخندد به هيچ بستاني ... چنين بهار نيايد به هيچ صحرائي
ز شست زلف تو هر حلقه اي و آشوبي ... ز چشم مست تو هر گوشه اي و غوغائي
کجا ز حال پريشان ما خبر دارد ... کسي که با سر زلفش نپخت سودائي
ز شوق پرتو رويت که شمع انجمن است ... مرا ز غير چو پروانه نيست پروائي
خوش بود گر تو يار ما باشي ... مونس روزگار ما باشي
روزکي همنشين ما گردي ... شبکي در کنار ما باشي
ما همه بندگان حلقه بگوش ... تو خداوندگار ما باشي
همچو سگ ميدويم در پي تو ... بو که ناگه شکار ما باشي
غم نگردد به گرد خاطر ما ... گر دمي غمگسار ما باشي
تا دل بيقرار ما باشد ... در دل بيقرار ما باشي
تا منم بنده ي توام چو عبيد ... تا توئي شهريار ما باشي
افتاده بازم در سر هوائي ... دل باز دارد ميل بجائي
او شهرياري من خاکساري ... او پادشاهي من بينوائي
بالا بلندي گيسو کمندي ... سلطان حسني فرمانروائي
ابروکماني نازک مياني ... نامهرباني شنگي دغائي
زين دلنوازي زين سرفرازي ... زين جو فروشي گندم نمائي
بي او نبخشد خورشيد نوري ... بي او ندارد عالم صفائي
هرجا که لعلش در خنده آيد ... شکر ندارد آنجا بهائي
هر لحظه دارد دل با خيالش ... خوش گفتگوئي خوش ماجرائي
گوئي بيابم جائي طبيبي ... باشد که سازم دل را دوائي
دارد شکايت هرکس ز دشمن ... ما را شکايت از آشنائي
چشم عبيد ار سيرش ببيند ... ديگر نبيند چشمش بلائي
زهي لعل لبت درج لالي ... مه روي ترا شب در حوالي
چو چشمت گشتم از بيمار شکلي ... چو زلفت گشتم از آشفته حالي
حديث زلف خود از چشم من پرس ... «سل السهران عن طول الليالي»
ز شوق قامتت مردم خدا را ... «ترحم ذلتي يا ذالمعالي»
ز هجرت ناله ميکردم خرد گفت ... عبيد از يار دوري چون ننالي
زين سرو خوشخرامي گل پيش او غلامي ... مه پيش او اسيري شه پيش او گدائي
هر غمزه اش سناني هر ابرويش کماني ... گيسوي او کمندي بالاي او بلائي
ما را ز عشق رويش هر لحظه اي فتوحي ... ما را ز خاک کويش هر ساعتي صفائي
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه ... عقل آمده که ما نيز هستيم کدخدائي
جان مي فزايد الحق باد صبا سحرگه ... مانا که هست با او بوئي ز آشنائي
گفتم عبيد گفتا نامش مبر که باشد ... رندي قمار بازي دزدي گريز پائي
دارد به سوي ياري مسکين دلم هوائي ... زين شوخ دلفريبي زين شنگ جانفزائي
زلفت به پريشاني دل برد به پيشاني ... دل برد به پيشاني زلف به پريشاني
گر زلف بيفشاني صد جانش فرو ريزد ... صد جانش فرو ريزد گر زلف بيفشاني
يک لحظه به پنهاني گر وصل تو دريابم ... گر وصل تو دريابم يک لحظه به پنهاني
صد بوسه به آساني از لعل تو بربايم ... از لعل تو بربايم صد بوسه به آساني
آخر نه مسلماني رحم آر بر اين مسکين ... رحم آر بر اين مسکين آخر نه مسلماني
مي بيني و ميداني احوال عبيد آخر ... احوال عبيد آخر مي بيني و مي داني
عزم کجا کرده اي باز که برخاستي ... موي به شانه زدي زلف بياراستي
ماه چو روي تو ديد گفت زهي نيکوي ... سرو که قد تو ديد گفت زهي راستي
آتش غوغاي عشق چون بنشستي نشست ... فتنه ي آخر زمان خاست چو برخاستي
دوش در آن سرخوشي هوش ز ما مير بود ... کاسه که ميداشتي عذر که ميخواستي
پيش عبيد آمدي مرده دلش زنده شد ... باز چو بيرون شدي جان و تنش کاستي
گر آن مه را وفا بودي چه بودي ... ورش ترس از خدا بودي چه بودي
دمي خواهم که با او خوش برآيم ... اگر او را رضا بودي چه بودي
دلم را از لبش بوسيست حاجت ... گر اين حاجت روا بودي چه بودي
اگر روزي به لطف آن پادشا را ... نظر با اين گدا بودي چه بودي
خرد گر گرد من گشتي چه گشتي ... وگر صبرم بجا بودي چه بودي
به وصلش گر عبيد بينوا را ... سعادت رهنما بودي چه بودي
خم ابروي او در جانفزائي ... طراز آستين دلربائي
خدا را محض لطفش آفريده ... به نام ايزد زهي لطف خدائي
به غمزه چشم مستش کرده پيدا ... رسوم هستي و سحر آزمائي
ز کوي او غباري کاورد باد ... کند در چشم جانها توتيائي
عبيد ار پادشاهي خواهي آخر ... برو پيشش گدائي کن گدائي
چو دست قدرت خراط حقه ي مينا ... فشاند بر رخ کافور عنبر سارا
مشعبد فلک از زير حقه پيدا کرد ... هزار بيدق سيمين به دست سحرنما
ز بهر زينت و زيب مخدرات فلک ... زمانه نافه گشا شد سپهر غاليه سا
براي فکرت و انديشه در منازل قدس ... قدم فشرده و در پيش عقل بيش بها
فضاي هر فلکي ملک خسروي ديدم ... درون هر طبقي جاي واليي والا
مقيم طارم هفتم معمري ديدم ... رفيع قدر و قوي هيکل و بلند غطا
ازو گرفته جهان رسم خرقه و زنار ... وزو گرفته چمن ساز و برگ نشو و نما
فراز طاق ششم حاکمي مبارک روي ... نه چون قضاة زمان، قاضي به صدق و صفا
خجسته طلعت و فيروز بخت و فرخ فال ... سعيد طالع و مسعود راي و سعد لقا
امير خطه ي پنجم دلاوري ديدم ... خضاب کرده به خون دست و سر پر از غوغا
حسام قاطع او هادم اساس امل ... سنان سرکش او هالک وجود بقا
سرير گاه چهارم که جاي پادشهيست ... فزون ز قيصر و فغفور و هرمز و دارا
تهي ز والي و خالي ز ياد شه ديدم ... وليک لشکرش از پيش تخت او برپا
فراز آن صنمي با هزار غنج و دلال ... چو دلبران دلاويز و لعبتان ختا
گهي به زخمه ي سحر آفرين زدي رگ چنگ ... گهي گرفتي بر دست ساغر صهبا
خديو عرصه ي ديوان پيشگاه دوم ... محاسبي سره ديدم غني به عقل و ذکا
قوي کفايت و باريک فکر و دورانديش ... لطيف خاطر و شيرين زبان و نکته سرا
هلال عيد ز چرخ يکم درخشان شد ... ز طرف کاهکشان بر مثال کاهربا
جهان پناها گر امر نافذت خواهد ... به يک اشاره عالي که هست عقده گشا
دماغ دهر ز سوادي شب کند خالي ... خلاص بخشد خورشيد را ز استسقا
هميشه تا که ز تاثير هفت و چار بود ... حصول پنج حواس و سه روح و هفت اعضا
از اين سه پنج ترا کام و نام حاصل باد ... به رغم حاسد ملعون در اين سپنج سرا
مدام راي هنرپرور تو حکم روان ... هميشه طبع سخا پيشه ي تو کامروا
هزار عيد براني به کامراني و عيش ... هزار سال بماني هزار معني را (کذا)
شه سرير چهارم که شاه انجم اوست ... نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
کلاه شادي بنهاده فرقدان بر فرق ... کشيده در بر خود توامان ز مشک قبا
مسبحان فلک در سجودگاه افول ... زبان گشاده به تسبيح ربنا الا علي
زمان به صبح شتابان و من به قوت فکر ... فلک به دور درافتاده من به چون و چرا
که چيست حاصل اين روشنان بي حاصل ... که چيست مقصد اين قاصدان ره پيما
چه موجبست يکي ثابت و يکي سيار ... نهان چراست يکي ديگري چرا پيدا
در اين تفکر و انديشه مانده تا دم صبح ... به سيم خام بيندود چرخ را سيما
خلاص يافت ز زندان شام بيژن صبح ... به زور رستم تقدير و زخم دست قضا
در اين مضيق تفکر ز هاتف غيبي ... به گوش جان من آمد يکي خجسته ندا
که اي ضمير تو از حاصلات کن غافل ... نداني اين قدر و خويش را نهي دانا
حصول گردش چرخ بلند و سير نجوم ... غرض ز مبدا ارکان و فطرت اشيا
وجود قدسي اين پادشاه دادگر است ... پناه دين محمد امين ملک خدا
جمال دولت و دنيا و دين ابواسحاق ... خدايگان منوچهر چهر دارا را
قضا شکوه قدر قدرت زمانه توان ... فلک مهابت گردون سرير مهر سخا
صرير خامه ي او مشرف خزانه ي غيب ... ضمير روشن او کاشف رموز سما
دهان غنچه ي دولت به طلعتش خندان ... زبان سوسن نصرت به مدحتش گويا
صباح عيد و رخ يار و روزگار شباب ... خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
هواي دلبر و غوغاي عشق و آتش شوق ... نواي بربط و آواز عود و بانک رباب
نويد فتح صفاهان و مژده ي اقبال ... نشان بخت بلند و اميد فتح الباب
دماغ باده گساران ز خرمي در جوش ... درون مهر پرستان ز عاشقي در تاب
نشاط در دل و مي در کف و طرب در جان ... نگار سرخوش و ما بيخود و نديم خراب
زهي نمونه ي دولت زهي نشانه ي بخت ... دگر چه باشد ازين بيش عيش را اسباب
غنيمتست غنيمت شمار فرصت عيش ... ز باده دست مدار و ز عيش روي متاب
به پيش خود بنشان شاهدان شيرين کار ... که با شکردهنان خوش بود سال و جواب
بنوش جام مي اي جان نازنين عبيد ... شتاب ميکند اين عمر نازنين درياب
به بزم شاه جهان عيش ران و شادي کن ... خدايگان جهان آفتاب عالمتاب
جلال دولت و دين تاج بخش تخت نشين ... سپهر مهر و سخا پادشاه عرش جناب
سرير بخش ممالک سنان کشور گير ... جهانگشاي جوان دولت سعادت ياب
به نوک نيزه برآرد ز قعر نيل نهنگ ... به زخم تير در آرد ز اوج ابر عقاب
شدست فتنه در ايام پادشاهي او ... چو چشم بخت بدانديش جاه او در خواب
جهان پناها بر آستان دولت تو ... سپهر حاجب بارست و مشتري بواب
ببسته خدمت صدر ترا صدور ميان ... نهاده طاعت امر ترا ملوک رقاب
علو قدر تو جائيست از معارج جاه ... که وهم تيز قدم در نيايدش پاياب
به پيش بحر سخاي تو بحر جود محيط ... چو پيش بحر محيطست لعمه هاي سراب
مثال روي تو و آفتاب چنانک ... حديث نور تجلي و پرتو مهتاب
فلک زفر تو اندوخته شکوه و جلال ... خرد ز راي تو آموخته صلاح و صواب
هم از مهابت خشم تو کوه در لرزه ... هم از خجالت دست تو بحر در غر قاب
چکان ز تيغ تو خون عدوست پنداري ... مگر که قطره ي خون ميچکد ز قطر سحاب
خدايگانا از پرتو عنايت تو ... که باد سايه ي او مستدام بر احباب
بر آسمان تو گشتم مقيم و دولت گفت : ... «نزلت خير مقام وجدت خير مب»
هميشه تا فکند دست صبح وقت سحر ... ز تاب شعله ي خورشيد بر سپهر طناب
طناب عمر ترا امتداد چندان باد ... که حصر آن نکند فهم تا به روز حساب
خوشوقت عاشقي که دمي ياريار اوست ... خرم دلي که دلبر او غمگسار اوست
من در ميان خون جگر غرقه وين زمان ... تا کيست آنکه مونس او در کنار اوست
عاشق رود به شهر کسان ليک همچو ما ... ميلش بجا نبيست که شهر و ديار اوست
هر خسته ي که دور شد از پيش يار خود ... از شهريار هر که رسد شهريار اوست
نقش خيال قامتش از چشم ما طلب ... کان سروناز برطرف جويبار اوست
ما آن نسيم، کو گذري سوي ما کند ... ما خاک آن رهيم که بر رهگذار اوست
بسيار خاست فتنه ز قد بتان ولي ... اين فتنه برنخاست که در روزگار اوست
دل باز کي به سينه ي مجروح ما رسد ... مسکين اسير سلسله ي مشگبار اوست
نام عبيد کي رود از ياد اهل دل ... چون گفته هاي نازک او يادگار اوست
چرخ ستيزه کار بر او کي جفا کند ... آخر نه پادشاه خداوندگار اوست
شاه جهان سکندر ثاني جمال دين ... آن کافتاب چاکر خنجر گذار اوست
داراي هفت کشور و سلطان شش جهت ... کين نه سپهر در کنف اقتدار اوست
هم جلوه گاه دولت و دين بر جناب وي ... هم بارگاه فتح و ظفر در جوار اوست
آن کش ستاره نام نهي جوش جيش او ... وانکش فلک خطاب کني پرده دار اوست
از هر طرف که رايت او جلوه ميکند ... نصرت نشسته گوئي در انتظار اوست
برق از شعاع خنجر او ناگهان بجست ... زيرا که شرمش از گهر شرمسار اوست
درياست تنگ حوصله و کوه سرسبک ... آنجا که بحر بخشش و کوه وقار اوست
اين چرخ را که طارم نه پايه مينهد ... رکني ز جود همت شعري شعار اوست
اي خسروي که کلک تو آن فيض گستريست ... کين بحر هفتگانه بخار بحار اوست
تيغ تو گفت من ببرم بيخ دشمنان ... اقرار کرد عقل که اين کار کار اوست
گردون که داشت خلقي در زينهار خود ... امروز چون اسيران در زينهار اوست
چرخيست دولت تو که اجرام رام او ... بازيست دولت تو که دنيا شکار اوست
بگشاد هفت کشور دنيا به يک شکوه ... راي تو کافتاب و فلک شرمسار اوست
يارب به کام وراي تو بادا مدام چرخ ... چندانکه گرد مرکز خاکي مدار اوست
چندانت عمر باد که پير دبير طبع ... گويند عمرهاست که اندر شمار اوست
دولت قرين دولت صاحبقران ماست ... دنيا به کام پادشه کامران ماست
سلطان اويس آنکه صفات جلال او ... بيرون ز حد وهم و خيال و گمان ماست
اي آنشهي که گر تو بگوئي روا بود ... کافاق زنده کرده ي فيض بيان ماست
بنياد عدل محکم و بازوي دين قوي ... از راي روشن و خرد خرده دان ماست
ارکان ظلم و قاعده ي جور منهدم ... از سهم تير و خنجر گيتي ستان ماست
روي زمين که غرقه ي طوفان فتنه بود ... امروز در حمايت گرز و سنان ماست
پشت و پناه خلق جهاني به امر خلق ... احسان شامل و کرم بيکران ماست
دولت ملازميست که با ما بزرگ شد ... اقبال بنده ايست که از خاندان ماست
مفتاح ملک و ضامن ارزاق مرد و زن ... شمشير و تير و خامه ي گوهرفشان ماست
آنجا که از امور سپاهي سخن رود ... نوک زبان تيغ و قلم ترجمان ماست
پير و جوان متابع تدبير ما شدند ... تا راي پير تابع بخت جوان ماست
خورشيد پادشاه فلک شد از آنکه او ... هر بامداد معتکف آستان ماست
اقبال پنج نوبت شاهي همي زند ... اکنونکه هفت کشور عالم از آن ماست
از هر طرف که رايت ما جلوه ميکند ... تاييد هم رکاب و ظفر هم عنان ماست
از فرش خاک برگذري تا فراز عرش ... مردافکني که پشت نمايد کمان ماست
هر آرزو که خواسته ايم از خداي خويش ... توفيق عهد کرده که آن در ضمان ماست
هرکس که هست در همه آفاق چون عبيد ... آسوده در حمايت حفظ و امان ماست
شاها زمان فتنه و آشوب و ظلم رفت ... وامروز خوشترين زمانها زمان ماست
هنگام کين ز جمله ي دشمن کشان ما ... آوازه ي بزرگي و نام و نشان ماست
ايزد دعاي ما به کرم مستجاب کرد ... زيرا دعاي جان تو ورد زبان ماست
آمد نسيم و نکهت گل در جهان فکند ... بلبل ز شوق غلغه در بوستان فکند
هم باد نوبهار دل غنچه برگشاد ... هم بيد سايه بر سر آب روان فکند
شوق فروغ ظلمت گل باز آتشي ... در جان زار بلبل فريادخوان فکند
صوفي صفت شکوفه بر آواز عندليب ... رقصي بکرد و خرقه سوي باغبان فکند
رنگ عذار ساقي و تاب شعاع مي ... آنعکس بين که بر گل و بر ارغوان فکند
حيران بماند سوسن آزاده ده زبان ... تا خود که بند خامشيش بر زبان فکند
تا سرو سرفراز تمول نمود باز ... سرها به ذوق در قدمش ميتوان فکند
بر سر نهاد نرگس سرمست جام زر ... چون چشم باز کرد و نظر در جهان فکند
باد بهار و مقدم نوروز و بوي گل ... آشوب عيش در دل پير و جوان فکند
چون غنچه لب به مدح شهنشاه برگشاد ... ابرش هزار دانه ي در در دهان فکند
بهر نثار دامن زر بر گرفت گل ... خود را به بزم پادشه کامران فکند
سلطان جلال دين که به نانش به گاه جود ... تب لرزه بر طبيعت دريا و کان فکند
آنشاه شير حمله که امرش کمند حکم ... در گردن سپهر و زمين و زمان فکند
بر تخت شاه تا کمر سلطنت ببست ... دولت کلاه شادي بر آسمان فکند
تدبير خود به دست سعادت حواله کرد ... ترتيب ملک با خرد خرده دان فکند
ذرات خاک بر مه و خورشيد فخر کرد ... تا چتر سايه بر سر اين خاکدان فکند
امروز نام حاتم طي در زبان خلق ... صيت نوال خسرو صاحبقران فکند
شاها بيمن مدحت تو شاهوار شد ... هر در که بحر خاطر من بر کران فکند
هر کو نه خاکپاي تو شد دست نکبتش ... در ورطه ي مذلت و عجز و هوان فکند
شرح جلال قدر تو ميداد ناطقه ... افلاک را ز هستي خود در گمان فکند
از جور روزگار ننالد دگر عبيد ... او را چو بخت نيک بر اين آستان فکند
در موج خيز لجه ي غم غرقه گشته بود ... لطف تواش به ساحل امن و امان فکند
جاويد باد مدت عمرت که روزگار ... طرح اساس دولت تو جاودان فکند
چو صبح رايت خورشيد آشکار کند ... ز مهر قبله ي افلاک زرنگار کند
زمانه مشعله ي قدسيان برافروزد ... سپهر کسوت روحانيان شعار کند
خجسته خسرو سيارگان به طالع سعد ... دگر عزيمت صحرا و کوهسار کند
چو خيل ترک که بر لشگر حبش تازد ... چو شاه روم که آهنگ زنگبار کند
به زخم تيغ ممالک ستان کشور گير ... هزار رخنه در اين نيلگون حصار کند
جهان حراقه ي شب را به تف گرمي صبح ... ز تاب شعله ي خورشيد پر شرار کند
زمانه دامن افلاک را زلطف شفق ... هزار لاله ي نورسته در کنار کند
سپهر عقد ثريا نهاده بر کف دست ... بدان اميد که در پاي شه نثار کند
صفاي صبح دل عاشقان به دست آرد ... نسيم باد صبا ساز نوبهار کند
رسيد موسم نوروز و گاه آن آمد ... که دل هواي گلستان و لاله زار کند
صبا فسانه ي حوران سروقد گويد ... چمن حکايت خوبان گلعذار کند
عروس گل ز عماري جمال بنمايد ... به ناز جلوه کنان عزم جويبار کند
سحاب گردن و گوش مخدرات چمن ... ز فيض خويش پر از در شاهوار کند
هزار عاشق دلخسته را به يک نغمه ... نواي بلبل شوريده بي قرار کند
صبا به هرچه زند دم به پيش لاله و گل ... روايت از نفس نافه ي تتار کند
ز ذوق نرگس تر آب در دهان آرد ... اگر نگاه در اين نظم آبدار کند
چنار دست برآورده روز و شب چون من ... دعاي دولت سلطان کامکار کند
در اينچنين سره فصلي چگويم آنکس را ... که ترک باده ي جانبخش خوشگوار کند
کسيکه باده ننوشد چه خوشدلي بيند ... دليکه عشق نورزد دگر چه کار کند
غلام نرگس آنم که با صراحي مي ... گرفته دست بتي بر چمن گذار کند
گهي به بوسه اي از لعل او شود قانع ... گهي به نقطه اي از لعلش اختصار کند
گهي حکايت عيش گذشته گويد باز ... گهي شکايت احداث روزگار کند
دمي ز نغمه ي ني ناله ي حزين شنود ... دمي به ساغر مي چاره ي خمار کند
نه همچو من که درونم بسوزد آتش شوق ... چو ياد صحبت ياران غمگسار کند
کنار من شود از خون ديده مالامال ... دل رميده چو ياد ديار و يار کند
در اين غريبي و آوارگي چنين که منم ... مرا به لطف که پرسد که اعتبار کند
عبيد را به از اين نيست در چنين سختي ... که تکيه بر کرم و لطف کردگار کند
نه بيش در طلب مال بي ثبات رود ... نه اعتماد بر اين جاه مستعار کند
به آب توبه ز کار جهان بشويد دست ... ز توشه درگذرد گوشه اختيار کند
به صدق روي دعا همچو جبرئيل امين ... به سوي بارگه شاه و شهريار کند
مگر عنايت شاه جهان ابو اسحاق ... دلش به عاطفت خود اميدوار کند
جمال دنيي و دين آنکه آسمان به لند ... غبار درگه او تاج افتخار کند
يگانه حيدر ثاني که در زمان نبرد ... ز تاب حمله ي او کوه زينهار کند
جهان پناها هرکس که بختيار بود ... دعاي جان تو سلطان بختيار کند
زمانه نام تو جمشيد تاج بخش نهاد ... فلک خطاب تو خورشيدکان يسار کند
خرد چو بازو و تيغ تو با خيال آرد ... حديث حيدر کرار و ذوالفقار کند
به روز معرکه بدخواه در برابر تو ... چو روبهيست که با شير کارزار کند
حسود جاه تو هرگه که پايه اي طلبد ... سياست تو اشارت به پاي دار کند
هزار حاتم طي را به گاه فيض سخا ... به نان بحر نوال تو شرمسار کند
نه جرم در بر عفو تو نااميد شود ... نه آز بر در بر تو انتظار کند
ز حد گذشت جسارت کنون همان بهتر ... که بر دعا سخن خويش اختصار کند
مدار دولت ودين بر جناب جاه تو باد ... هميشه تا که فلک بر مدر مدار کند
بقاي عمر تو چندانکه حصر نتواند ... هزار سال محاسب اگر شمار کند
چو شقه ي شب عنبر نثار بگشايند ... در سراچه ي نيلي حصار بگشايند
سپهر را تتق زرنگار بربندند ... ز پيش پرده ي گوهر نگار بگشايند
به زخم تيغ مقيمان خطه ي خاور ... ولايت از سپه زنگبار بگشايند
شکوفه ها که در آن لحظه چشم باز کنند ... زبان به شکر نسيم بهار بگشايند
چو غنچه ها کمر حسن بر ميان بندند ... هزار نعره ز جان هزار بگشايند
چو بيدها به در آرند تيغها ز غلاف ... چه خون که از جگر لاله زار بگشايند
به ذوق روزه ي يکساله شاهدان چمن ... به جرعه هاي مي خوشگوار بگشايند
به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل ... به نوک نشتر سر تيز خار بگشايند
ميان باغ خجالت کشند لاله و گل ... اگر نقاب ز رخسار يار بگشايند
هواي باغ و شميم گل و نسيم بهار ... گره ز طبع من دلفکار بگشايند
مجاهزان طبيعت به دست باد صبا ... هزار نافه ي مشگ تتار بگشايند
ز بهر عرض ثنا و دعاي حضرت شاه ... زبان سوسن و دست و چنار بگشايند
مدبدان فلک را چو کار در بندند ... بيمن راي شه کامکار بگشايند
شکوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند ... زهم توالي ليل و نهار بگشايند
وگر به قهر نگاهي کنند بر افلاک ... ز هفت بختي گردون قطار بگشايند
چو برق تيغ بر اعداي او زبانه زند ... زبان دوست به صد زينهار بگشايند
به روز رزم غلامان او چو قهر کنند ... ز حد قاهره تا قندهار بگشايند
به کينه چون کمر کارزار دربندند ... به حمله صد گره از کوهسار بگشايند
هزار قلعه رويين اگر به پيش آيد ... به زور بازوي خنجر گذار بگشايند
جهان پناها با آنکه تيغ و بازوي تو ... مدار اين فلک بي مدار بگشايند
به لطف دست و دلت هر دمي جهاني را ... زبند حادثه ي روزگار بگشايند
مبارزان توغران روند بر سر خصم ... چو شير را که براي شکار بگشايند
همه دعاي تو يابند بر جريده ي من ... چو روزنامه به روز شمار بگشايند
هميشه تا بد و نيک از قضاي حق دانند ... چو عاقلان نظر اعتبار بگشايند
تو کامران و پياپي مدبران قضا ... به روي تو، در هر اختيار بگشايند
پيش از آن کين کار بر اين سقف مينا کرده اند ... وين مقرنس قبه ي نه توي مينا کرده اند
عقل اول را ز کاف و نون برون آورده اند ... وز عدم اوضاع موجودات پيدا کرده اند
عالم سفلي ز عقل و روح فايض گشته اند ... صورت اجرام علوي را هيولا کرده اند
اطلس زربفت را در اختران پوشيده اند ... کوه را پيراهن از اکسون و خارا کرده اند
حيز ارواح را ترتيب و تزيين داده اند ... سوي او روحانيان عزم تماشا کرده اند
اين منور سطح اخضر در ميان گسترده اند ... وين مدور طاق هفت ايوان خضرا کرده اند
خير و شر در عالم کون و فساد آورده اند ... نام آدم برده اند و ذکر حوا کرده اند
در ميان قبه ي اين دير دولابي اساس ... جرم خور تابنده چون قنديل ترساکرده اند
پيش از آن کافلاک را از انجم آيين بسته اند ... واندرو خورشيد و ماه و تير و جوزا کرده اند
نقش نام شيخ ابواسحاق بن محمودشاه ... سکه ي رخسار چرخ سيم سيما کرده اند
هرچه اسباب جهانداري و قسم خسرويست ... از براي حضرت سلطان مهيا کرده اند
عرشيان بر رايتش «نصر من الله» خوانده اند ... قدسيان تفسير از «انا فتحنا» کرده اند
فتح و نصرت بر جناب او ملازم گشته اند ... دولت و رفعت به درگاهش تولي کرده اند
پيشکاران قضا و نقشبندان قدر ... هرچه رايش زان مبرا شد تبرا کرده اند
چار عنصر پنج حس و شش جهات و هفت چرخ ... بندگي درگهش طبعا و طوعا کرده اند
وصف جود شاه دريا دل مگر نشنيده اند ... آن کسان کز جهل وصف کان و دريا کرده اند
روي را زان ابلق ايام توسن طبع را ... در ميان اختگان شاه طمغا کرده اند
خاص و عامش در سحرگاهان دعاها گفته اند ... وان دعاهاي سحرگاهي اثرها کرده اند
اي جهانگير آفتاب هفت کشور کز علو ... بندگانت را لقب جمشيد و دارا کرده اند
آسمانها پرتوي از نور رايت برده اند ... نام او خورشيد و ماه عالم آرا کرده اند
اختران چرخ هردم از براي افتخار ... خاک پايت توتياي چشم بينا کرده اند
از سر کلک تو مي يابند در احياي عدل ... آن روايتها کز انفاس مسيحا کرده اند
تا ابد بر تخت دولت ملک گير و تاج بخش ... کين تمني عرشيان از حق تعالي کرده اند
مدبران امور فلک ز راه ختن ... به تيرگي ز حبش لشگري روان کردند
به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون ... چو صبح را تتق از ساده پرنيان کردند
چو چتر خسرو خاور خرام پيدا شد ... سپاه شب بنه در کوهها نهان کردند
خروس صبح چو زد بال آتشين بر چرخ ... غراب را به شب آواره ز آشيان کردند
ز آسمان چو نشان شفق پديد آمد ... کنار کوه پر از تازه ارغوان کردند
مسافران سماوي به خطه ي مغرب ... هزيمت از طرف راه کهکشان کردند
ز زنگ آينه ي صبح زان نفس شد پاک ... که تيغ مهر زراندود زرفشان کردند
مجاهزان فلک صدهزار عقد گهر ... نثار چتر شهنشاه کامران کردند
کشيد تير بر اعداي دولت سلطان ... مبارزان ختن روي در جهان کردند
سحر ز شعله ي خورشيد دشمنانش را ... چو شمع آتش دلسوز در دهان کردند
در آنزمان ز سر صدق قدسيان هردم ... دعاي دولت شاه از ميان جان کردند
سپهر و انجم و خورشيد توتياي بصر ... ز گرد سم سمند خدايگان کردند
جمال دنيي و دين پادشاه هفت اقليم ... که بخت و دولت بر درگهش قران کردند
شهنشهي که ز ديوان کبريا او را ... خطاب شاه سلاطين انس و جان کردند
نظام خدمت او چرخ توامان بستند ... کمند طاعت او طوق اختران کردند
ضمير روشن و راي مبارک او را ... بر آسمان و زمين شاه قهرمان کردند
جهان پناها دست و دلت ز روي کردم ... جهانيانرا تا حشر ميهمان کردند
ترا به دولت سرمد ز بامداد ازل ... مدبران قضا و قدر ضمان کردند
جوان شدند ز سر چرخ پير و دهر خرف ... چو التجا به چنين دولت جوان کردند
ز لطف و عنف تو رمزيکه باز ميگفتند ... زبان کلک و سنان تو ترجمان کردند
چو تيغ قهر کشيدند در ازل آجال ... نخست بر سر خصم تو امتحان کردند
در آنزمان که به قدرت مهندسان قضا ... بناي شش جهت و هفت آسمان کردند
علو جاه ترا شاهي زمين دادند ... سپاه عدل ترا حامي زمان کردند
چو قصر قدر تو ميساختند روز ازل ... حضيص پايه ي او فرق فرقدان کردند
سپيده دم علم صبح چون روان کردند ... زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند
فراز بام جلال تو پير گردون را ... چو هندوان گه و بيگاه پاسبان کردند
به عهد عدل تو افسانه گشت در افواه ... حکايتي که ز دارا و اردوان کردند
شدند غرق حيا پيش ابر احسانت ... کسان که قصه ي دريا و وصف کان کردند
جناب جاه تو پاينده باد کز ازلش ... مقر معدلت و منزل امان کردند
دميد باد دلاويز و بوي جان آورد ... نويد کوکبه ي گل به گلستان آورد
رسيد موسم نوروز و يمن مقدم او ... به سوي هر دلي از خرمي نشان آورد
شکوفه باز بخنديد و لطف خنده ي او ... نشاط با دل محزون عاشقان آورد
نسيم خسته شد و ناتوان و مي افتد ... ز بسکه رخت رياحين بوستان آورد
هزاردستان در وصف روي لاله و گل ... هزار نغمه و دستان به داستان آورد
غلام دولت آنم که بر کنار چمن ... نشست و بابت خود دست در ميان آورد
سپيده دم که صبا بهر شاهدان بهار ... به عرصه ي چمن از ابر سايبان آورد
چه ذره است که بر طره ي بنفشه فشاند ... چه آب لطف که بر روي ارغوان آورد
ز شوق بلبل شوريده دل به گل ميگفت ... بيا بيا که فراقت مرا به جان آورد
پيام داد به باد سحر شکوفه که خيز ... بيا که بي تو نفس بر نمي توان آورد
گل آن زمان به چمن خسرو رياحين شد ... که ره به مجلس سلطان کامران آورد
جمال دنيي ودين آنکه راي انور او ... شکست در مه و خورشيد آسمان آورد
زمانه باز به پيرانه سرجوان زان شد ... که التجا به چنين دولت جوان آورد
خطاب سوسن از آنروي ميکنند آزاد ... که نام بندگي شاه بر زبان آورد
در سلامت و اقبال شد به رويش باز ... هرآنکه روي بدين دولت آستان آورد
گرفت جمله جهان آفتاب از آنکه پناه ... به زير سايه ي چتر خدايگان آورد
جهان پناها عدل تو خلق عالم را ... ز جور حادثه پروانه ي امان آورد
خجسته کلک گهربار عنبر افشانت ... به سائلان خبر گنج شايگان آورد
کف تو دامن آز و نياز پر در کرد ... چو بخشش تو امل را به ميهمان آورد
تو عين معجز و دولت نگر که يکسر موي ... خلاف راي تو هرکس که در گمان آورد
قضا به قصد سرش تيغ از نيام کشيد ... قدر به کشتن او تير در کمان آورد
عدوي تو ز فلک تاج و تخت مي طلبيد ... زمانه از پي او دار و ريسمان آورد
هرآنکه سرکشي با تو کرد گردونش ... به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد
جهان زمردي و از مردمي تهي شده بود ... علو همتت آن رسم در جهان آورد
به کام خويش بمان جاودان که بخت ترا ... زمانه مژده ي اقبال جاودان آورد
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.