ديوان اشعار عبيد زاكاني 3
ديوان اشعار عبيد زاكاني 3
خداي تا خم اين برکشيده ايوان کرد ... در او نشيمن ناهيد تير و کيوان کرد
به دست قدرت چوگان حکم و گوي سپهر ... ميان عرصه ي ميدان صنع گردان کرد
نشاند شعله ي خورشيد در خزانه ي شب ... چراغ ماه ز قنديل مهر تابان کرد
به دار شش جهت انداخت مهره ي ايام ... محل ناميه در چار طاق ارکان کرد
ارادتش به عطا جسم را روان بخشيد ... مشيتش به کرم خاکرا سخندان کرد
ز بهر کوکبه ي حادثات تقديرش ... هزار شعبه در کائنات پنهان کرد
ز بامداد ازل تا به انقراض ابد ... زمام ملک به فرمان شاه ايران کرد
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق ... که آسمان لقبش پادشاه و سلطان کرد
قضا شکوه قدرقدرتي که فرمانش ... به هرچه رفت قضا امتحان فرمان کرد
خجسته قبه ي قدرش به زير سايه ي جود ... حمايت مه تابان و مهر رخشان کرد
به هيچ دور چنين تاج بخش چشم فلک ... نديد اگرچه بسي گرد خاک دوران کرد
حريم دايره ي امن شد چو صيد حرم ... هرآنکه عزم در خسرو جهانبان کرد
کفش چوکار جهانرا حوالت بد و نيک ... به تيغ تيز رو و کلک عنبرافشان کرد
هرآن قضيه که مشکل نمود سهل آمد ... هر آنحديث که دشوار بود آسان کرد
ز عدل شاه سر خود چو مار کوفته يافت ... کسيکه خانه ي موري به ظلم ويران کرد
حديث خسرو پرويز آن مثل دارد ... که ديو را هوس منصب سليمان کرد
تو عين معجز سلطان نگر که با سلطان ... هرآنکه دعوي عصيان و قصد کفران کرد
هنوز پاي نياورده در رکاب غرور ... عنان زنان به جهنم رکاب رنجان کرد
جهان پناها اقبال تا به روز شمار ... چو بندگان تو با حضرت تو پيمان کرد
از آنزمانکه کمان تو کرد پشتي عدل ... ستم چويا و گيان روي در بيابان کرد
چو قهر و لطف تو در کاينات کرد اثر ... در آن زمان که جهان را خداي بنيان کرد
قضا ز شعله ي آن آتش جهنم ساخت ... قدر ز قطره ي اين عين آب حيوان کرد
به عهد عدل تو در پيچ و تاب ماند کسي ... که همچو زلف بتان خاطري پريشان کرد
بلند نام تو هرجا که رفت تحسين يافت ... کريم نفس تو با هرکه هست احسان کرد
جهان به کام تو و دوستان جاه تو باد ... که دشمنان ترا تير چرخ قربان کرد
بقاي عمر تو چندانکه تا به روز شمار ... حساب صد يک آنرا شمار نتوان کرد
ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند ... ز ابرو و غمزه دست به تير و کمان کند
آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد ... تاراج دل به طره ي عنبر فشان کند
چون با کمر به راز درآيد ميان او ... جاسوس وار باز سري در ميان کند
گه بر گل از بنفشه خطي دلربا کشد ... گه لاله زار سنبل تر سايه بان کند
سرمست اگر به باغ رود عکس عارضش ... خون در کنار تازه گل و ارغوان کند
از شرم او چه جلوه کند در کنار جوي ... سرو از چمن برآيد و گل رخ نهان کند
سوسن چو بگذرد متمايل به صد زبان ... افسوس بر شمايل سرو روان کند
حال دلم ز زلف پريشان او بپرس ... تا مو به مو بگويد و يک يک بيان کند
از چشم او فسانه ي رنجوريم شنو ... تا او به شرح وصف من ناتوان کند
هم دردمند عشق که سوداي او پزد ... سودش به دست باشد اگر سر زيان کند
در کوي عشق مدعيش نام کرده اند ... آنرا که نام سر برد و فکر جان کند
دارم اميد آنکه به اقبال پادشاه ... روزي به وصل خويشتنم ميهمان کند
سلطان اويس آنکه فلک هر دمش خطاب ... شاه جهان و خسرو گيتي ستان کند
شاهي که بهر کسب سعادت هماي فتح ... در زير سايه ي علمش آشيان کند
گرد سمند سرکش او را سپهر پير ... از روي فخر تاج سر فرقدان کند
بيدانشي بود که کسي با وجود او ... بنشيند و حکايت نوشيروان کند
اي خسروي که روز نبرد از نهيب تو ... کوه از فزع بنالد و دريا فغان کند
آه از دميکه گرز و کمان تو با عدو ... اين چين در ابرو آورد آن سرگران کند
کيوان که گوتوال سپهرت هر شبي ... بر درگه تو بندگي پاسبان کند
شهرت به سعد اکبر از آن يافت مشتري ... کو روز و شب دعاي تو ورد زبان کند
بهرام از براي سپاه تو دائما ... ترتيب تيغ و جوشن و بر گستوان کند
خورشيد نوربخش جهانگير شد از آنک ... هر بامداد سجده ي آن آستان کند
در بزم تو که مجمع شاهان عالمست ... ناهيد دستياري خنياگران کند
منظور خلق دوش از آن شد هلال عيد ... کو بر فلک ز نعل سمندت نشان کند
جود تو نام هر که به خاطر در آورد ... رزق هزار ساله ي او را ضمان کند
طبع عبيد را که چو گنجيست شايگان ... معذور دار قافيه گر شايگان کند
بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو ... تا مهر نوربخش به اختر قران کند
چندانت عمر باد که چرخ عطيه بخش ... صد بار پير گردي و بازت جوان کند
جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد ... ببار باده ي گلرنگ هرچه بادا باد
به شش جهت چو از اين هفت چرخ بوقلمون ... از آنچه هست مقدر نه کم شود نه زياد
به ناي و ني نفسي وقت خويشتن خوش دار ... چو ناي و ني چه دهي عمر خويشتن بر باد
بگير دست بتي وز زمانه دست بدار ... غلام سرو قدي باش و از جهان آزاد
زمين که بود زتاثير زمهرير خراب ... ز يمن مقدم نوروز مي شود آباد
به شاهدان چمن صد هزار لخلخه حور ... به دست پيک نسيم بهار بفرستاد
چو نقشبند رياحين قباي غنچه ببست ... صبا به لطف سر نافه ي ختن بگشاد
ميان سبزه و گل رقص ميکند لاله ... به پيش آب روان جلوه ميکند شمشاد
درم فشاني بر فرق سبزه ها کاريست ... که باز لطف نسيم بهار را افتاد
ز رنگ و بوي چمن جنتيست پنداري ... که هست درگه اعلاي شاه شاه نژاد
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق ... که چرخ پير جواني چو او ندارد ياد
کمينه بنده ي او صد چو رستم دستان ... کهينه چاکر او صد چو کيقباد و قباد
مهابتيست سر تيغ آبدارش را ... که از صلابت او آب ميشود فولاد
خدايگانا تا روز حشر لطف خداي ... زمام دولت و حکمت به دست حکم تو داد
چو شمع هر که کند سرکشي در اين حضرت ... عجب مدار گرش آتش اوفتد به نهاد
سمند باد مسير تو، با صبا هم تک ... سنان صاعقه بار تو با قدر همزاد
هميشه شير فلک آرزوي آن دارد ... که با سگان درت دوستي کند بنياد
به روز معرکه صد خصم را به هم بر دوخت ... هر آن خدنگ که از بازوي تو يافت گشاد
مراد خلق ز جود تو ميشود حاصل ... ز روي لطف مراد دلت خدا بدهاد
بنوش باده که فصل بهار مييد ... نويد خرمي از روزگار مييد
ز ابر قطره ي آب حيات ميبارد ... ز باد نفخه ي مشک تتار مييد
براي رونق بزم معاشران لاله ... گرفته جام مي خوشگوار مييد
ميان باغ به صد لب شکوفه ميخندد ... که سبزه ميدمد و گل به بار مييد
دماغ شيفتگان را به جوش ميرد ... خروش مرغ که از مرغزار مييد
هزار پيرهن از شوق ميکند پاره ... به گوش غنچه چو بانک هزار مييد
به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداري ... گشاده پنجه باري شکار مييد
به هر کجا که رود مرده زنده گرداند ... نسيم کز طرف جويبار مييد
کنون چو غنچه و گل هرکجا که زنده دليست ... به زير سايه ي بيد و چنار مييد
کنار آب و کنار بتان غنيمت دان ... کنون که موسم بوس و کنار مييد
غلام دولت آنم که مست سوي چمن ... گرفته دست بتي چون نگار مييد
به باغ جلوه کنان گل نهاده زر بر کف ... به بزم شاه جهان با نثار مييد
جمال دنيي ودين کافتاب هر روزه ... به سوي درگه او بنده وار مييد
خدايگان سلاطين که دولت او را ... مدد ز حضرت پروردگار مييد
شهيکه مژده ي اقبال و کامراني او ... ز اوج طارم نيلي حصار مييد
فلک خزاين جنات آستانه ي تو ... کجا سپهر برين در شمار مييد
به روز معرکه خورشيد تيغ زن هر دم ... ز زخم تيغ تو در زينهار مييد
ز باد نيزه ي آتش نهيب چون آبت ... عدوي سوخته دل خاکسار مييد
به هر طرف که رود رايت تو نصرت و فتح ... پذيره اش ز يمين و يسار مييد
خجسته سايه ي چتر جهانگشاي ترا ... ز همنشيني خورشيد عار مييد
به بندگي تو هر کو نگه کند ننگش ... ز نام رستم و اسفنديار مييد
ز گفته هاي کسان عرض ميکنم بيتي ... که عرض کردنش اينجا به کار مي آيد
ز عمر برخور و دل را نويد شادي ده ... که بوي دولتت از روزگار مييد
هزار سال بمان کامران که دولت تو ... بدانچه راي کني کامکار مييد
خوش آن نسيم که بوئي ز زلف يار آرد ... به عاشقي خبر يار غمگسار آورد
به سوي بلبل بيدل برد بشارت گل ... به باغ مژده ي ايام نوبهار آرد
خوشا کسي که سلامي بدان ديار برد ... وز آن ديار پيامي بدين ديار آرد
اگر نه پيک نسيم بهار رنجه شود ... عنايتي به سر عاشقان زار آرد
که حال من به سر کوي يار عرضه کند ... که يادش از من مهجور دلفکار آرد
به اختيار نکردم جدائي از بر يار ... بلا که بر سر خاطر به اختيار آرد
غريب شهر کسانم که در شمار آيم ... غريب بي سر و پا را که در شمار آرد
عبيد را به از آن نيست در چنين سختي ... که روي عجز به درگاه کردگار آرد
مگر که بخت بلندش ز خواب برخيزد ... تهوري کند و دولتي به کار آرد
که آن غريب پريشان خسته کشتي عمر ... ز موج لجه ي ايام برکنار آرد
چو بخت دولت اقبال و فتح و نصرت روي ... به سوي بارگه شاه کامکار آرد
جمال دنيي ودين خسرويکه روز نبرد ... به زخم تير فلک را به زينهار آرد
ز ترس کوه بلرزد کمر بيندازد ... سموم قهرش اگر رو به کوهسار آرد
به گاه لطف دم خلق عنبر افشانش ... شکست در نفس آهوي تتار آرد
جهان پناها آني که گرد موکب تو ... براي چرخ نهم تاج افتخار آرد
هماي چتر تو چون سايه بر جهان افکند ... قضا ز فتح و ظفر بر سرش نثار آرد
هر آرزو که ز بخت امتحان کني در حال ... به پيش رفت تو بي دفع و انتظار آرد
ز جور چرخ جفا پيشه در امان باشد ... عنايت تو کسي را که در حصار آرد
حسود جاه ترا تخت و تاج بايد ليک ... زمانه از پي او ريسمان و دار آرد
عدو نشاند نهالي و بهر کشتن او ... کمان ونيزه و شمشير و تيربار آرد
خجسته کلک تو دايم ز بحر جود و کرم ... براي گوش امل در شاهوار آرد
همه ثناي تو گويند هر زمان کامروز ... متاع شعر به بازار روزگار آرد
دعا به پيش تو آرم که هرکسي تحفه ... به قدر طاقت و امکان و اقتدار آرد
تو پايدار بمان تا ابد که بخت ترا ... زمانه مژده ي اقبال پايدار آرد
نسيم باد سحر عزم بوستان دارد ... دميد و بازدمش کيمياي جان دارد
رسيد مژده که سلطان گل به طالع سعد ... عزيمت چمن و راي گلستان دارد
به ناز تکيه زده بر کنار آب روان ... ز بيد مروحه وز سرو سايبان دارد
سمن فسانه ز رخسار حور ميگويد ... چمن طراوت نزهتگه جنان دارد
نميرود همه شب چشم نرگس اندر خواب ... ز بسکه بلبل شوريده دل فغان دارد
هنوز لاله ي نورسته ناشگفته تمام ... چه موجبست که با سبزه سرگران دارد
فروغ روي بتم در قدح بدان ماند ... که آب آيد و در روي ارغوان دارد
ز عکس چهره ي او لاله را به خون جگر ... حکايتي است که با غنچه در ميان دارد
به سرو نسبت آزادي و سرافرازي ... از آن کنند که آيين راستان دارد
زبان درازي از آن در چمن کند سوسن ... که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد
سحاب جود مگر از عطاي شاه آموخت ... که طبع فايض ودست گهر فشان دارد
جلال دنيي و دين خسروي که روز نبرد ... ظفر ملازم و اقبال همعنان دارد
شهي که کسوت جاه و منال دولت او ... طراز سرمد و ترفيع جاودان دارد
بلند مرتبه دريا دلي که پايه ي قدر ... بسي رفيع تر از فرق فرقدان دارد
به پيش بخشش او يک زمان وفا نکند ... هر آن متاع که گنجور بحر و کان دارد
جهان پناه که خورشيد پادشاهي چرخ ... ز خاکبوسي اين فرخ آستان دارد
هماي دولت آنروز شد همايونفال ... که زير سايه ي چتر تو آشيان دارد
سري که سر کشيي با تو آشکارا کرد ... دليکه دشمني با تو در ميان دارد
قضا به قصد سرش تيغ ميکشد ز نيام ... قدر به کشتن او تير در کمان دارد
گرفتم آنکه ز شاهان روزگار کسي ... سپاه بيعدد و ملک بيکران دارد
چنين هنر که تو داري کراست در عالم ... چنين پدر که تو داري که در جهان دارد
عبيد را که مر بي عنايت تو بود ... اميدها که بدين دولت جوان دارد
ز همت تو به پيرانه سر بيابد زود ... چه غم زنائبه ي دور آسمان دارد
اگر چه قافيه شد شايگان چه باک او را ... که از معاني صد گنج شايگان دارد
اميدوار چنانم به فضل حق که ترا ... هميشه شاه و سرافراز بي گمان دارد
خجسته ذات شريف ترا که باقي باد ... ز شر حادثه ي چرخ در امان دارد
باز گل جلوه کنان روي به صحرا دارد ... نوجوان است سر عيش و تماشا دارد
خار در پهلو و پا در گل و خوش ميخندد ... لطف بين کين گل نورسته ي رعنا دارد
آب هر لحظه چو داود زره ميسازد ... باد خاصيت انفاس مسيحا دارد
لاله بر طرف چمن رقص کنان پنداري ... نو عروسيست که پيراهن والا دارد
قصه ي سرو دراز است نميشايد گفت ... کان حديثيست که آن سر به ثريا دارد
اينچنين زار که بلبل به چمن مي نالد ... نسبتي با من دلداده ي شيدا دارد
بوستان را همه اسباب مهياست ولي ... خرم آن کو همه اسباب مهيا دارد
نقد امروز غنيمت شمر از دست مده ... کور بختست که انديشه ي فردا دارد
بت من جلوه کنان گر به چمن درگذرد ... با رخش سوي گل و لاله که پروا دارد
آن چه حسن است که آن شکل و شمايل را هست ... وان چه لطفست که آن قامت و بالا دارد
گفتمش زلف تو دارد دل من از سرطنز ... گفت کين بي سر و پا بين که چه سودا دارد
قطره ي اشگ من خسته جگر در غم او ... هست خوني که تعلق به سويدا دارد
عالمي بنده ي اوگشته واو از سر صدق ... هوس بندگي صاحب دانا دارد
رکن دين خواجه ي مه چاکر خورشيد غلام ... که دل و مرتبه ي حاتم و دارا دارد
در جهان همسر و همتاش نه بودست و نه هست ... به خدائي که نه انباز و نه همتا دارد
دشمن از برق سنانش بگدازد ور خود ... تن ز پولاد و دل از صخره ي صما دارد
صاحبا شاهد شد سرمه ي چشم افلاک ... خاک پاي تو که در ديده ي ما جا دارد
خرد پير ترا دولت برنا يار است ... خنک اين پير که آن دولت برنا دارد
دست درياش گهر بخش تو هنگام عطا ... همچو ابريست که خاصيت دريا دارد
پيش راي تو کجا لاف ضيا بايد زد ... کيست خورشيد که اين زهره و يارا دارد
حلقه ي چاکري تست که دارد مه نو ... کمر بندگي تست که جوزا دارد
راستي خواجه در اين عهد ترا شايد گفت ... که زجودت همه کس عيش مهنا دارد
گه گهي تربيتي از سر اشفاق و کرم ... بنده از خدمت مخدوم تمني دارد
مي نواز از سر انعام دعاگويان را ... که دعاهاي به اخلاص اثرها دارد
تا ابد در دو جهان نام نکو کسب کند ... هر مربي که چو من بنده مربي دارد
دايما کامروا باش و به شادي گذران ... که جهاني به جناب تو تولي دارد
هميشه تا سپر مهر زرفشان باشد ... غلام سايه ي چتر خدايگان باشد
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق ... که پادشاه جهانست تا جهان باشد
سزد که سر به فلک در نياورد ز علو ... کسي که بنده ي اين شاه کامران باشد
خدايگانا گردون پير ميخواهد ... که در حمايت آن دولت جوان باشد
کمينه بنده اي از چاکران اين درگاه ... هزار چون جم و دارا و اردوان باشد
ز بهر سائل و زاير خجسته خامه ي تو ... گره گشاي در گنج شايگان باشد
براق سير سمند جهان بورت را ... ظفر ملازم و اقبال همعنان باشد
گه نبرد ز دشمن کشان به لشگرگاه ... کسي که پشت نمايد مگر گمان باشد
به زخم گرز گران خورد کن سر اعدا ... چنانکه عادت شاهان خرده دان باشد
چو زلف و چشم بتان هرکه فتنه انگيزد ... ز عدل شاه پريشان و ناتوان باشد
به روز رزم ببين پهلواني خسرو ... که پادشاه کم افتد که پهلوان باشد
فداي خاک در کبريات خواهد بود ... عبيد را نه يکي گر هزار جان باشد
بقاي عمر تو بادا که خوشتر از همه چيز ... بقاي سرمد و اقبال جاودان باشد
تا زمان برقرار خواهد بود ... تا زمين پايدار خواهد بود
پادشاه جهان ابواسحاق ... در جهان کامکار خواهد بود
سپهت را هميشه نصرت و فتح ... بر يمين و يسار خواهد بود
هر اميدي که داري از يزدان ... ده صد و صد هزار خواهد بود
هرکجا کارزار خواهي کرد ... خصم را کار، زار خواهد بود
کمر بندگيت هر که نبست ... بسته ي روزگار خواهد بود
در همه کار اجتهاد از تو ... نصرت از کردگار خواهد بود
در چنين دولت ار بود غماز ... نافه هاي تتار خواهد بود
در چنين عهد عدل آشفته ... سر زلفين يار خواهد بود
گه گهي ناتواني ار افتد ... هم نسيم بهار خواهد بود
اين دليري ز حد گذشت اکنون ... به دعا اختصار خواهد بود
ملکت بر فلک دعاگو باد ... تا فلک را مدار خواهد بود
گيتي ز يمن عاطفت شاه کامکار ... خورشيد عدل گستر و جمشيد روزگار
سلطان چار رکن و سليمان شش جهت ... داراي هفت کشور و معمار نه حصار
گفت آنچنانکه باز برو رشک ميبرند ... جنات عدن هر نفسي صد هزار بار
اجرام شد موافق و افلاک مهربان ... اقبال شد مساعد و ايام سازگار
هر ظلم از جهان چو کمان گشت گوشه گير ... هم جور گشت گوشه نشين همچو گوشوار
از جور چرخ نيست کنون بر تني ستم ... وز ظلم خاک نيست کنون بر دلي غبار
رفت آنکه قصد خون گوزنان کند پلنگ ... با شير در نشيمن گوران کند قرار
پنهان شدند در عدم آباد جور و ظلم ... تا عدل پادشاه جهان گشت آشکار
سلطان اويس شاه جهاندار تاج بخش ... آن نامدار جد و پدر شاه و شهريار
شاهيکه عکس قبه ي چتر مبارکش ... از ماه ننگ دارد و از آفتاب عار
رستم دليکه بازو و تيغش خبر دهند ... هنگام کين ز حيدر کرار و ذوالفقار
آفاق را که غرقه ي طوفان فتنه بود ... از موج خيز حادثه افکند برکنار
تيغش چه معجزيست که از تاب زخم او ... کوه از فزع بنالد و دريا ز اضطرار
کلکش چه مسرعيست که هردم هزار بار ... از زنگ سوي چين رود از چين به زنگبار
تقدير صائبش چو قدر گشته کامران ... فرمان نافذش چو قضا گشته کامکار
اي خسرويکه حاصل دريا و نقد کان ... در چشم همت تو ندارند اعتبار
نقاش صنع اطلس نه توي چرخ را ... از بهر بارگاه تو کر دست زرنگار
اقبال بنده ايست وفادار بر درت ... در حضرت تو مانده ز اجداد يادگار
دولت مساعديست که او را به صدق دل ... با بخت کامکار تو عهديست استوار
کوه بلند مرتبه کز حلم دم زند ... بحر گشاده دل که دهد در شاهوار
تر دامنيست پيش وفاي تو سر سبرک ... شوريده ايست پيش سخاي تو شرمسار
مقصود کاينات وجود شريف تست ... اي کاينات را بوجود تو افتخار
روزيکه از خروش دليران رزمگاه ... دريا به جوش آيد و گردون به زينهار
سرهاي سرکشان شود آن روز پايمال ... تنهاي پردلان، شود آن روز خاکسار
از رعد کوس در سر گردون فتد طنين ... وز برق تيغ بر دل شيران فتد شرار
پيکان آب داده کند رخنه در زره ... نوک سنان نيزه ز جوشن کند گذار
سرها بسان ژاله فرو ريزد از هوا ... خونها بسان سيل درآيد ز کوهسار
روزي چنين که کوه درآيد به اضطراب ... از زخم تير و هيبت شمشير آبدار
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان ... بازوي کامکار تو در قلب کارزار
تيغت ز خون پيکر گردان در آنزمان ... از کشته پشته سازد و از پشته لاله زار
شاها عبيد آنکه ز جان مدح خوان تست ... هر چند قائلست به تقصير به يشمار
دارد بسي اميد به عالي جناب تو ... اي هر که در جهان به جنابت اميدوار
تا آب درگذر بود و باد در مسير ... تا کوه راسکون بود و خاک را قرار
وين جرم نوربخش که خورشيد نام اوست ... چندانکه گرد مرکز خاکي کند گذار
بادا هميشه جاه و جلال تو بر مزيد ... بادا مدام دولت و عمر تو پايدار
پيوسته باد راي ترا يمن بر يمين ... هواره باد عزم ترا يسر بر يسار
زان مي چون لعل ناب کز مدد او مدام ... عيش بود بر دوام عمر بود خوشگوار
روح فزائي که او طبع کند شادمان ... آب حياتي کز و مست شود هوشيار
همدم برنا و پير مونس شاه و گدا ... بر همه کس مهربان با همه کس سازگار
شيفته را دلپذير دلشده را ناگزير ... سوخته را دستگير غمزده را غمگسار
هاضمه را سودمند فاکره را نقش بند ... باصره را نوربخش سامعه را گوشوار
موسم آن ميرسد باز که در باغ و راغ ... لاله برويد ز خاک گل بدر آيد ز خار
باد صبا ميکشد رخت رياحين به باغ ... دست هوا ميکند مشگ تتاري نثار
لاله ي خوش جلوه را عنبرتر در ميان ... غنچه ي خوش خنده را خرمن گل در کنار
ماشطه ي نوبهار باز چه خوش در گرفت ... پاي چمن در حنا دست سمن در نگار
نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد ... بس که به وقت سحر آب خورد در خمار
وه که چه زيبا بود بر لب آب روان ... عکس گل و ارغوان سايه ي بيد و چنار
ظالم نفس خود است هرکه در اين روزگار ... انده پيمان خورد مي نخورد آشکار
حاصل عمري نيافت ممسک دنياپرست ... لذت عيشي نديد زاهد پرهيزکار
يارب اگر ميدهي ناز و نعيمي به ما ... عمر به آخر رسيد تا کي از اين انتظار
در پي اميد بود چند توان داشتن ... بر سر راه اميد ديده ي اميدوار
فرصت عيشي بده تا بستانيم داد ... از رخ رنگين گل وز لب شيرين يار
بزم صبوحي خوشست خاصه در ايام گل ... عيش جواني خوشست خاصه در اين روزگار
کز اثر عدل شاه بار دگر شد پديد ... حال زمان را نظام کار جهانرا قرار
خسرو فيروز بخت شاه اويس آنکه هست ... مظهر لطف خدا سايه ي پروردگار
چاکر درگاه او ماه سپهر آشيان ... بنده ي فرمان او خسرو نيلي حصار
همچو روان ناگزير همچو خرد کامبخش ... همچو قضا کامران همچو قدر کامکار
عالميان را بدو تا به قيامت اميد ... آدميان را بدو تا به ابد افتخار
از هنرش گاه رزم وز کرمش روز بزم ... رستم دستان خجل حاتم طي شرمسار
تاج دل افروز او داده ز کسري نشان ... تخت همايون او مانده زجم يادگار
روز نبرد آنزمان کز سم اسبان شود ... پشت زمين پر هلال روي فلک پرغبار
حمله ي شير افکنان کوه درآرد ز جاي ... وز مدد جوي خون جوش برآرد به خار
از فزع رعد کوس کوه شود پرغرور ... وز اثر برق تيغ دشت شود پرشرار
پشت دليران شود چون قد چوگان به خم ... کله ي گردان شود گوي صفت خاکسار
در صف جنگ آنزمان افکند از گرد راه ... تيغ جهانگير شاه زلزله بر کوهسار
سجده برد پيش او چون بکشد تيغ کين ... رستم توران گشاي قارن خنجر گذار
از سر پيکان او مهر شود مضطرب ... وز دم شمشير او چرخ کند زينهار
يارب تا ممکنست دور زمانرا بقا ... جرم زمين را سکون دور فلک را مدار
باد ز اقبال او پايه ي دانش بلند ... باد ز پشتي او بازوي دين استوار
نعمت او بي زوال معدلتش بر مزيد ... مملکتش بر دوام سلطنتش پايدار
باز به صحرا رسيد کوکبه ي نوبهار ... ساقي گلرخ بيا باده ي گلگون بيار
صبحدم کز حد خاور خسرو نيلي حصار ... لشگر رومي روان ميکرد سوي زنگبار
سايبان قيري شب ميدريد از يکدگر ... ميشد از اطراف خاور رايت روز آشکار
پيکر رعناي زرين بال سيمين آشيان ... صحن صحرا سيمگون ميکرد و زرين کوهسار
همچو غواصان در اين درياي موج سيمگون ... غوصه ميزد نور مي انداخت گرد هر کنار
من مجرد از خلايق معتکف در گوشه اي ... کرده از روي فراغت کنج عزلت اختيار
غرفه ي درياي حيرت مانده در گرداب فکر ... بر تماثيل فلک بگشوده چشم اعتبار
آستين افشانده بر کار جهان از روي صدق ... کرده بر ورد دعاي شاه عالم اختصار
زمزمه از ساکنان قدس ديدم در سلوک ... لشگري از رهروان غيب ديدم در گذار
جمله از روشندلي چون روح نوراني سلب ... يکسر از پاکيزگي چون عقل روحاني شعار
بر نهم ايوان اخضر کوس شادي ميزدند ... کاينک آمد رايت منصور شاه کامکار
قهرمان ملک و ملت آسمان معدلت ... آفتاب دين و دانش سايه ي پروردگار
شيخ ابواسحاق داراي جهان خورشيد مهد ... پادشاه بحر و بر سلطان گردون اقتدار
شهرياران همعنان و شهسواران در رکاب ... شير گيران بر يمين و شير مردان بر يسار
ناگزير عالم و عالم بدو گردن فراز ... نازنين خالق و خلقي بدو اميدوار
نقد هر دولت که در گنجينه ي افلاک بود ... کرده گنجور قضا بر قبه ي چترش نثار
نقش هر صورت که بر اوراق امکان ديد دهر ... کرده نقاش قدر بر روي راياتش نگار
بندگانش ملک گير و چاکرانش ملک بخش ... دوستانش کامران ودشمنانش خاکسار
رايتش را دين و دنيا روز و شب در اهتمام ... دولتش را خلق عالم سال و مه در زينهار
اي شهنشاهي که خاک آستانت از شرف ... ميکند بر تارک ايوان کيوان افتخار
هست دست درفشان و گلک گوهربار تو ... همچو بادي در خزان و همچو ابري در بهار
ماه و خورشيد از فروغ عکس رويت منفعل ... بحر و بر از رشحه فيض نهانت شرمسار
در جهان هرکس که بي راي رضايت دم زند ... تا نظر کردي برآرد روزگار از وي دمار
مقدم رايات منصور جهانگير ترا ... کشوري در آرزوي و عالمي در انتظار
بر فلک تا باشد اين بدر منور را مسير ... بر مدر تا باشد اين سقف مدور را مدار
باد چون سير زمين ارکان جاهت بي خلل ... باد چون دور فلک ايام عمرت بي شمار
ميرسد نوروز عيد و ميدهد بوي بهار ... باد فرخ بر جناب شاه گردون اقتدار
قهرمان چار عنصر پادشاه شش جهت ... آفتاب هفت کشور سايه ي پروردگار
شيخ ابوسحاق سلطان جهان داراي دهر ... خسرو گيتي ستان جمشيد افريدون شعار
پادشاهي کاورد زخم سنانش روز رزم ... دهر را در اضطراب و چرخ را در زينهار
برق خشمش بيقرار و موج قهرش بي امان ... فيض جودش بي قياس و بحر لطفش بي کنار
وصف او بيرون ز هر معني که آري در سخن ... جود او افزون ز هر صورت که آيد در شمار
ماه بر درگاه امرش مسرعي فرمان پذير ... آفتاب از حسن جاهش بنده ي خنجر گذار
پادشاها ديده ي اهل جهان روشن به تست ... اين جهان را بزمت از کيخسرو و جم يادگار
ميزند خورشيد از راي جهانگير تو لاف ... ميکند گردون به خاک آستانت افتخار
چاکرانت را ملازم بخت و دولت بر يمين ... بندگانت را مقارن فتح و نصرت بر يسار
ملک ميبخشي و ميبودند شاهان ملک گير ... تاج ميبخشي و ميبودند شاهان تاجدار
اطلس نه توي اين چرخ مقرنس شکل را ... کرده اند از بهر عالي بارگاهت برکنار
روز رزم از بانگ رعد کوس و برق تيغ تيز ... کوه را در جنبش آرد بحر را در اضطرار
قامت گردون شود چون قد چوگان خم پذير ... کله ي شيرافکنان چون گوي گردان خاکسار
روي صحرا گردد از زخم سم اسبان ستوه ... تل و هامون گردد از خون دليران لاله زار
نيزه بربايد تن مردان جنگي را ز تن ... حدت پيکان کند از جوشن جانها گذار
خنجر تيز تو هامونرا کند درياي خون ... آتش قهر تو از دريا برانگيزد غبار
باد عمرت بي قياس و باد عيشت بر دوام ... باد بختت کامران و باد جاهت پايدار
گذشت روزه و سرما رسيد عيد و بهار ... کجاست ساقي ما گو بيا و باده بيار
صباح عيد بده ساغريکه در رمضان ... بسوختيم ز تسبيح و زهد و استغفار
دميکه بي مي و معشوق و ناي ميگذرد ... محاسب خردش در نياورد به شمار
غنيمت است غنيمت شمار و فرصت دان ... «توانگري و جواني و عشق و بوي بهار»
بيا و بزم طرب ساز کن که خوش باشد ... «شراب و سبزه و آب روان و روي نگار»
بهر قدح که دهي پر ز باده از سر صدق ... دعاي دولت شاه جهان کني تکرار
جمال دنيي و دين شاه شيخ ابواسحاق ... خدايگان جهان پادشاه گيتي دار
ستاره جيش قضا حمله و قدر قدرت ... سپهر بخشش دريا نوال کوه وقار
مدبري که جهان را به تيغ اوست نظام ... شهنشهي که فلک را ز عدل اوست مدار
صداي صيت شکوهش به کوه داد سکون ... شهاب عزم سريعش به باد داده قرار
هم از مثر رمحش ستاره در لرزه ... هم از منافع کلکش جهان پر از ايثار
چو راي ثابت او سايه بر فلک انداخت ... درست مغربي مهر شد تمام عيار
کرم پناه جواديکه هست در جنبش ... جهان و هرچه در او هست خوار و بي مقدار
خدايگانا آني که با معالي تو ... خطاب چرخ بود: «ليس غيره ديار»
کمينه پيک جناب تو ماه حلقه به گوش ... کهينه بنده ي امرت سماک نيزه گذار
هميشه تا که بود ماه و مهر و کيوان را ... در اين حديقه ي زنگارگون مسير و مدار
به کامراني و اقبال باش تا بايد ... ز عمر و جاه و جواني و بخت برخوردار
عدو به دام و ولي شادکام و بخت جوان ... فلک مطيع و جهانت غلام و دولت يار
شد ملک فارس باز به تاييد کردگار ... خوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار
دولت فکند سايه بر اطراف اين مقام ... اقبال کرد باز بر اين مملکت گذار
سيمرغ ز آشيان عنايت ز اوج قدس ... بگشاد شاهبال سعادت بر اين ديار
باز آمد از نسايم و الطاف ايزدي ... در بوستان دهر گل خرمي به بار
جانهاي غم پرست کنون گشت شادمان ... دلهاي نااميد کنون شد اميدوار
کز سايه ي عنايت سلطان تاج بخش ... شاه عدو شکار جهانگير کامکار
جمشيد عهد خسرو گيتي جمال دين ... «آن بيش ز آفرينش و کم ز آفريدگار
تشريف يافت صدر وزارت به فال سعد ... از سايه ي مبارک مخدوم نامدار
خورشيد آسمان وزارت عميد ملک ... آن تا هزار جد و پدر شاه و شهريار
اي مشتري عطيت و ناهيد خاصيت ... وي آسمان مهابت خورشيد اقتدار
اي عنصر تو زبده ي محصول کاينات ... وي ذات تو نتيجه ي الطاف کردگار
ابري به گاه بخشش و کاني به گاه جود ... بحري به گاه کوشش و کوهي گه وقار
کلک تو مسرعيست که هردم هزار بار ... تا ملک چين بتازد و تا حد زنگبار
اين ابر را که فيض به هر کس همي رسد ... اسميست او ز بحر بنان تو مستعار
نه ابر را کجا و بنان تو از کجا ... کان قطره اي دو بخشد و اين در شاهوار
شاها در اين ميان غزلي درج ميکنم ... تا باشد اين طريقه ز داعيت يادگار
گل باز جلوه کرد بر اطراف جويبار ... اي ترک نازنين من اي رشگ نوبهار
از خانه دور شو که کنون خانه دوزخست ... خرگاه ساز کن که بهشتست مرغزار
با غنچه شو مصاحب و با ياسمن نشين ... با ارغوان طرب کن و با لاله مي گسار
گل ريز و مطربان بنشان انجمن بساز ... يا توق خواه شيره بنه چرغتو بيار
طرف کلاه کج کن و بند کمر ببند ... پائي بکوب و دست بزن کاسه اي بدار
نازان به ترکتاز فرو ريز خون مي ... شادان ز روي عربده بشکن سر خمار
بر خيل دل ز طره ي هندو گشا کمين ... در ملک جان به غمزه ي جادو فکن شکار
صوفي و کنج مسجد و سالوسي نهان ... ما و شراب و شاهد و رندي آشکار
هرگز خيال روي تو از جان نميرود ... امشب نيم ز روي خيال تو شرمسار
بر خستگان جفا و ستم بيش از اين مکن ... آخر نگاه کن به جفاهاي روزگار
دامن ز صحبت من بيچاره در مکش ... دست عبيد و دامن لطف تو زينهار
تا از فلک بتابد اجرام مستنير ... تا چرخ تيز گرد کند بر مدر مدار
بادا وجود قدسيت ايمن ز حادثات ... « اي کاينات را بوجود تو افتخار»
نفخات نسيم عنبر بار ... ميکند باز جلوه در گلزار
باز بر باد ميدهد دل را ... شادي پار و عشرت پيرار
دست موسي است در طليعه ي صبح ... دم عيسي است در نسيم بهار
ناسخ نسخه ي صحيفه ي باغ ... کرد منسوخ طبله ي عطار
روي گل زير قطره ي شبنم ... چون عرق کرد عارض دلدار
سبزه متفون طره ي سنبل ... سرو مجنون شيوه ي گلنار
غرقه در جوي گشته نيلوفر ... زان ميان بيدمشگ جسته کنار
تا گرد زد بنفشه طره ي جعد ... غنچه بگشاد نافه هاي تتار
سرو و سوسن ز عطف باد سحر ... متمايل نه مست نه هشيار
لاله بشکفت و باده صافي شد ... ساقيا خيز و جام باده بيار
فصل گل را به خرمي درياب ... وقت خود را به ناي و ني خوش دار
دست در زن به دامن گل و مل ... مي سرا هر دمي سنائي وار
«بعد از اين دست ما و دامن دوست ... پس از اين گوش ما و حلقه ي يار»
بر سمن نعره برگشاد تذرو ... در چمن نعره برکشيد هزار
شد ز آواز طوطي و دراج ... گشت از ناله ي چکاوک و سار
باغ پر پرده هاي موسيقي ... راغ پر لحن هاي موسيقار
بلبل از شاخ گل به صد دستان ... مدح سلطان همي کند تکرار
جم ثاني جمال دنيي و دين ... ناصر شرع احمد مختار
پادشاه جهان ابواسحاق ... آن جهان را پناه و استظهار
خسرو تاج بخش تخت نشين ... شاه دريا نوال کوه وقار
آفتابيست آسمان رفعت ... آسمانيست آفتاب شعار
چتر او را سپهر در سايه ... منجقش را ستاره در زنهار
عرض از مبدعات کون و مکان ... زبده ي حاصلات هفت و چهار
قبه ي بارگاه ايوانش ... برتر از هفت کوکب سيار
بزم را همچو حاتم طائي ... رزم را همچو حيدر کرار
تيغ او چيست برق حادثه زاي ... رمح او چيست ابر صاعقه بار
بيرقش شير اژدها پيکر ... رايتش اژدهاي شير شکار
زويکي راي و صد هزار سپاه ... زويکي مرد و صد هزار سوار
پرتو راي اوست آنکه از او ... گرم گشت آفتاب را بازار
جرم خور تيره راي او روشن ... عقل کف خفته بخت او بيدار
ذال با نون و دال از هجرت ... راي خسرو بر آن گرفت قرار
کز پي روز بار و بزم طرب ... اين عمارت بنا کند معمار
وهم چون ديد طرح او از دور ... گفت از عجز يا اولي الابصار
اين چه رسميست بيکران وسعت ... وين چه نقشيست آسمان کردار
عقل کل يا مهندس فلکست ... بر زمين گشته بر چنين پرگار
گر کسي شرح اين بنا گفتي ... عقل باور نکردي اين گفتار
ليک چون ديده ديد و حس دريافت ... عقل حس را کجا کند انکار
مرحبا اي به طرح خلد برين ... حبذا اي به وضع دار قرار
صحن تو جانفزا چو صحن بهشت ... شکل تو دلربا چو طلعت يار
روح شايد بنات را بنا ... نوح ز يبد سرات را نجار
شمشه هاي تو آفتاب شعاع ... سقفهاي تو آسمان کردار
طاق اعلات تا ابد ايمن ... از زلازل چو گنبد دوار
نقش ديوارهاي را دايم ... نصرت و فتح بر يمين و يسار
آسمان بر در تو چون حلقه ... اختران تخته هاش را مسمار
شايد ار زانکه آشيانه کند ... نسر طائر در او پرستووار
ميکند اين عمارت عالي ... همت شاه شمه اي اظهار
ايکه آثار خسروان زمين ... در اقاليم ديده اي بسيار
اين عمار نگر بديده ي عقل ... بر تو تا کشف گردد اين اسرار
آن آثاره تدل عليه ... فانظرو افانظرو الي الاثار
تا غم عشق دلبران باشد ... طرب عاشقان خوش گفتار
اهل دل تا کنند پيوسته ... طلب نيکوان شيرين کار
اندرين بارگاه با تعظيم ... اندرين تختگاه با مقدار
سال و مه کام ران و شادي کن ... روز و شب عيش ساز و باده گسار
دور حکمت فزون ز حصر قياس ... سال عمرت برون ز حد شمار
بيمن معدلت پادشاه بنده نواز ... بهشت روي زمين است خطه ي شيراز
فلک مهابت خورشيد راي کيوان قدر ... ستاره جيش مخالف کش و موافق ساز
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق ... زهي ز جمله ي شاهان و خسروان ممتاز
مسير تيغ تو با سرعت قضا همراه ... صرير کلک تو با حکمت قدر همراز
سماک حکم ترا چاکريست نيزه گذار ... شهاب امر ترا بنده ايست تيرانداز
در اين حديقه ي زنگار نسر طاير چرخ ... به بوي ريزه ي خوان تو ميکند پرواز
فراز تخت چو تو شاه کامکار نديد ... سپهر اگرچه بسي گشت در نشيب و فراز
به عهد عدل تو جز ني نميکند ناله ... ز دست حادثه جز دف نميکند آواز
خدايگانا از جنس بندگان چو خداي ... تو بي نيازي و ما را به حضرت تو نياز
کسي که روي بدين دولت آستان دارد ... در سعادت و دولت شود برويش باز
جهان پناها بيچاره را بدين کشور ... صداي صيت شما ميکشد ز راه دراز
مرا به حضرت اعلي همين وسيله بسست ... که من غريبم و شاه جهان غريب نواز
به صدق ناطقه از جان ودل زند آمين ... چو بنده ورد دعاي شما کند آغاز
هميشه تا که نباشد سپهر را آرام ... مدام تا که نباشد خداي را انباز
در تو قبله ي حاجات اهل عالم باد ... چنانکه کعبه ي اسلام قبله گاه نماز
رسيد رايت منصور شاه بنده نواز ... به خرمي و سعادت به خطه ي شيراز
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحاق ... خدايگان مخالف کش موافق ساز
شمار جوش سپاهش ستاره را مانند ... مسير قبه ي چترش سپهر را دمساز
گشاده دولت او کشوري به يک حرکت ... گرفته باز شکوهش جهان به يک پرواز
يقين که صبح ز ايام دولت او را ... هنوز صبح سعادت نميکند آغاز؟
کجاست حاسد بدبخت گو ببين و بسوز ... کجاست بنده ي مخلص بگو بيا و بناز
به کامراني چندانش زندگاني باد ... که حصر آن نکند کس به عمرهاي دراز
بيمن طالع فيروز و بخت فرخ فال ... هماي دولت و اقبال ميگشايد بال
فراز بارگه خواجه ي زمين و زمان ... فلک مهابت مه روي آفتاب نوال
خدايگان جهان رکن دين عميدالملک ... محيط مرکز دولت سپهر جاه و جلال
به قهر حاسد سوز و به لطف مجلس ساز ... به جود دشمن مال و به راي دشمن مال
سزد که صدر نشينان کارخانه ي قدس ... کنند از سر تعظيم و ز سر اجلال
ثناي حضرت او بالعشي والابکار ... دعاي دولت او بالغدو والاصال
اگر چه رشحه ي فيض سخاي او باشد ... خرد اميد نبندد دگر به نيل منال
جهان پناها عالي جناب حضرت تو ... مقر جاه و جلالست و منبع افضال
زنور راي تو گر مقتبس شود مه و مهر ... منزه آيد از وصمت محاق و زوال (کذا)
بود چو بود تو سنجند خازنان درت ... ترازويش فلک اطلس و زمين مثقال
ترا رسد به جهان سروري به استحقاق ... ترا رسد به جهان خواجگي به استقلال
زمين به حکم شما گشت مستقيم ارکان ... زمان ز کلک شما گشت منتظم احوال
تصور است عدو را خيال منصب تو ... «زهي تصور باطل زهي خيال محال»
در اين ميان غزلي درج ميکنم زيرا ... ز جنس شعر، غزل به براي دفع ملال
رسيد موسم گل باز کز شميم شمال ... دماغ دهر شود از بخور مالامال
زمين زلاله تذرويست نسترن منقار ... هوا ز ابر عقابيست آتشين پر و بال
چو شانه کرد صبا جعد سنبل سيراب ... بنفشه بر طرف عارض چمن زد خال
ميان صحن چمن عکس برگ گل بر جوي ... چو آتشيست بر آميخته به آب زلال
غزال خرمن سنبل کشيد در آغوش ... چکاو لاله ي نعمان کشيد در چنگال
پيام گل به سوي باده ميبرد گوئي ... چنين که باد صبا مي دود به استقبال
چو شد حرارت بر شاخ ارغوان غالب ... طبيب باد صبا خون گشاد از قيفال
ميان مصر چمن گل ز بامداد پگاه ... چو يوسفيست که برقع برافکند ز جمال
به باغ سوسن آزاد هر زمان گويد ... غلام باد شمالم غلام باد شمال
به شادماني و دولت ببين هزاران عيد ... به کامراني و عشرت بمان هزاران سال
علو قدر تو فارغ ز جور دور فلک ... کمال جاه تو ايمن ز شرعين کمال
علي الصباح که سلطان چرخ آينه فام ... زدود آينه ي آسمان ز زنگ ظلام
صفاي صبح دل صادقان به جوش آمد ... فروغ عکس شفق برد بر فلک اعلام
به دست خسرو خاور فتاد ملک حبش ... ز شاه روم هزيمت گرفت لشگر شام
هر آن متاع که شب را ز مشگ و عنبر بود ... به زر پخته به دل کرد صبح نقره ستام
به گوش هوش من آمد خروش نوبت شاه ... ز توبه خانه ي تنهائي آمده بر بام
به سوي گلشن کروبيان نظر کردم ... ضمير روشن و دل صافي و طبيعت رام
چنان نمود مرا وضع چرخ و شکل نجوم ... که خيمه ايست پر از لعبتان سيم اندام
گذشتم از بر شش دير و قلعه اي ديدم ... يکي برهمن دانا در او گرفته مقام
به زير دست وي اندر خجسته ديداري ... که مينمود به هر کس ره حلال و حرام
گشاده زهره ي زهرا به ناز چهره ي سعد ... به دوستي نظر افکنده سوي او بهرام
چو من به فکر فرو رفته و روان کرده ... دبير چرخ به مدح خدايگان اقلام
عنان به خطه ي مغرب کشيده ماه تمام ... نموده عارض نوراني از نقاب غمام
دميده شعله ي مهر آنچنان که پنداري ... زمانه تيغ زراندود ميکشد ز نيام
ز بس تجلي نور آنزمان ندانستم ... که آفتاب کدامست و روي خواجه کدام
جهان فضل و کرم رکن دين عميدالملک ... وزير شاه نشان خواجه ي سپهر غلام
قضا شکوه قدر حمله ي ستاره حشر ... زحل محل فلک قدر آفتاب انعام
فلک ز تمشيت اوست در مسير و مدار ... زمين ز معدلت اوست با قرار و قوام
جناب عالي او ملجا وضيع و شريف ... حريم درگه او کعبه ي خواص و عام
ز تاب حمله ي او گاه کينه سست شود ... دم نهنگ و دل پير و پنجه ي ضرغام
زهي وجود شريف تو مظهر الطاف ... زهي ضمير منير تو مهبط الهام
بيمن عدل و شکوه تو گشت روزافزون ... شکوه و رونق ايمان و قوت اسلام
سياست تو عدو را به يک کرشمه ي مهر ... ببسته راه خرد بر مسائل اوهام
جهان پناها احوال خويش خواهم گفت ... يکي به سمع رضا بشنو اي ملاذ انام
کنون دوازده سالست تا ز ملک انام ... کشيد اختر سعدم به درگه تو زمام
نبود منزل من غير آستانه ي تو ... که باد تا به ابد قبله ي کبار و کرام
ز نعمت تو مرا بود کامها حاصل ... ز دولت تو مرا بود کارها به نظام
خجل نيم ز جنابت که مرغ همت من ... به بوي دانه نيفتاد هيچ گه در دام
طمع نکرد مرا پيش هرکسي رسوا ... نبرد حرص مرا پيش هر خسي به سلام
بدان رسيده ام اکنون که بر درت شب و روز ... نمي توانم بستن به بندگي احرام
ملالت آرد اگر شرح آن دهم که به من ... چه ميرسد ز جفاي سپهر بد فرجام
گهي به دست عنا ميکشد مرا دامن ... گهي زبان بلا ميدهد مرا پيغام
گهي به جاي طرب غم فرستدم بر دل ... گهي به جاي عرق خون چکاندم زمسام
ز رنج و درد چنان گشته ام که يک نفسم ... نه ممکنست قعود و نه ممکنست قيام
به حسن تربيت خواجه هست روزي چند ... مرا اميد اجازت ز پادشاه انام
هميشه تا نبود سير ماه را پايان ... مدام تا نبود دور مهر را انجام
به کام و راي تو و دوستان تو بادا ... هميشه جنبش افلاک و گردش ايام
هزار قرن بزي دوستکام و دولتمند ... هزار سال بمان کامران و نيکونام
معين و ناصر من لطف بي نهايت تو ... معين و ناصر تو ذوالجلال والاکرام
فضاي حضرت او دلگشا چو صحن چمن ... هواي خرم او جان فزا چو بوي نسيم
بر آشيانه ي او عقل و روح جسته مقام ... بر آستانه ي او فتح و نصر گشته مقيم
طوافگاه ملوک جهان حريم درش ... چو قبله گاه جهاني مقام ابراهيم
رسيد کنگره هاي بلند او جائي ... که قاصر است از او وهم دوربين حکيم
شده چو عقل مجرد زنائبات ايمن ... شده چو روح مقدس ز حادثات سليم
نشسته خسرو روي زمين به کام در او ... گرفته دست شراب و گشاده دست کريم
جلال دنيي و دين شير حمله شاه جهان ... که هست چاکر او آفتاب و ماه نديم
صرير کلکش چون ابر بر جهان فايض ... ضمير پاکش بر خلق چون خداي کريم
خداش در همه حالي معين و ناصر باد ... به حق احمد مرسل به حق نوح و کليم
خجسته بارگه پادشاه هفت اقليم ... مقر جاه و جلالست و جاي ناز و نعم
به شکل شمسه ي او آفتاب با تمکين ... به وضع رفعت او آسمان با تعظيم
به زور تيغ بگيرد جهان مکن تعجيل ... که روزگار درازست و شهريار جوان
بلند مرتبه شاها ز عدل شامل تو ... خلاص يافت جهان از طوارق حدثان
زمين به بازوي طبع تو ميشود آباد ... فلک به پشتي جاه تو ميکند دوران
اگر نه حلم تو دادي قرار دنيا را ... کجا شدي کره ي خاک مستقيم ارکان
ز جود و داد تو منسوخ گشت يکباره ... عطاي حاتم طائي و عدل نوشروان
ز شعر خويش سه بيتم به ياد مي آيد ... در اين قصيده همي آورم کنون به ميان
به عهد عدل تو جز ني نميکند ناله ... ز دست حادثه جز دف نميکند افغان
به خواب امن فرو رفت چشمهاي زره ... ز گوشمال امان يافت گوشهاي کمان
فلک به جاه تو خرم چنانکه جان به خرد ... جهان به جود تو قايم چنان که تن به روان
جهان پناها من آن کسم که از دل پاک ... گشاده ام به ولاي تو در زمانه زبان
ثنا و مدح تو خواهم بر وضيع و شريف ... دعاي جان تو گويم به آشکار و نهان
مرا هميشه سلاطين عزيز داشته اند ... ز ابتداي صبا تا به اين زمان و اوان
ز حضرت تو همان چشم تربيت دارم ... که ديده ام ز بزرگان و خسروان جهان
هميشه تا نبود دور مهر را انجام ... مدام تا نبود سير ماه را پايان
به کامراني و دولت هزار سال بزي ... به شادماني و عشرت هزار سال بمان
هماي چتر ترا آفتاب در سايه ... نفاذ امر ترا کاينات در فرمان
سپيده دم که شهنشاه گنبد گردان ... کشيد تيغ و بر اطراف شرق گشت روان
سپهر غاليه سا و صبا عبير آميز ... شمال مجمره گردان نسيم مژده رسان
ز بهر مقدم سلطان چرخ پرتو صبح ... به سوي عرصه ي خاور کشيد شاد روان
طلوع کرده ز مشرق طلايه ي خورشيد ... چو از بلاد حبش پادشاه ترکستان
بيمن دولت و اقبال شاه بنده نواز ... مرا به جانب کرمان کشيد بخت عنان
نظر گشادم و ديدم خجسته مملکتي ... مقر جاه و جلال و مقام امن و امان
سواد او چو خم زلف حور عنبربار ... هواي او چو دم باد صبح مشگ افشان
به هر طرف که روي سبزه هاي او خرم ... به هر چمن که رسي غنچه هاي او خندان
ز آب صافي او غبطه ميخورد کوثر ... به لطف روضه ي او رشگ ميبرد رضوان
فضاي او همه پر باغ و راغ و گلشن و کاخ ... زمين او همه پر ياسمين و پر ريحان
گذشته تارک ايوانهاي عالي او ... ز اوج منظر برجيس و طارم کيوان
به اعتدال چنان فصلهاي او نزديک ... که ايمنست در او برگ گل ز باد خزان
عجب نباشد اگر مرده زنده گرداند ... نسيم چون کند اندر فضاي او جولان
نظر به قلعه ي او کن که از بلندي قدر ... نه دست وهم بدو ميرسد نه پاي گمان
هم آستانه ي او گشته با سپهر قرين ... هم آستانه ي او کرده با ستاره قران
ز شکل طاق و رواقش نشانه اي شبديز ... ز وضع کنگره هايش نمونه اي هرمان
همه خلايق او آنچنانکه خلق خورند ... قسم به جان کريمان خطه ي کرمان
همه وضيع و شريفش غريق ناز و نعيم ... زيمن معدلت خسرو زمين و زمان
جلال دولت و دين پادشاه هفت اقليم ... که آفتاب بلند است و سايه ي يزدان
سکندر آينه جمشيد جاه و فرخ روز ... فلک سرير و ملک خلق و آفتاب احسان
جهانگشاي جوان بختيار دولت يار ... بلند مرتبه ي تاج بخش ملک ستان
ستاره لشگر و خورشيد راي و کيوان قدر ... قضا شکوه قدر حمله ي زمانه توان
هماي همت او طاير همايونست ... که روز و شب همه بر سدره ميکند طيران
به فر معدلت خسرو زمين و زمان ... بسيط خاک چو خلد برين شد آبادان
سپهر بخشش دريا عطاي کوه وقار ... قضا شکوه قدر قدرت زمانه توان
جهانگشاي جوانبخت شيخ ابواسحق ... که آفتاب توانست و مشتري احسان
حرام گشت بر ابناي دهر فتنه و ظلم ... پناه يافت جهان در حريم امن و امان
هماي چترش تا سايه بر جهان انداخت ... خلاص يافت خلايق ز حادثات زمان
به رزم و بزم چو برخيزد و چو بنشيند ... بيمن طالع و تدبير پير و بخت جوان
به يک شکوه بگيرد به يک زمان بدهد ... از اين کنار جهان تا بدان کنار جهان
علو همتش افزون ز کارگاه يقين ... عروج جاهش بيرون ز دستگاه گمان
زهي بلند جنابي که حشمت خورشيد ... چو شمسه اي بودت بر کنار شادروان
گرفته سايه ي چتر تو از ازل ميثاق ... ببسته سايه ي قدر تو با ابد پيمان
چو در شعاعه ي خورشيد نور جرم سها ... چو بر تجلي راي تو آفتاب نهان
نسيم لطف تو گر بر حجيم جلوه کند ... شود زبانه ي آتش چو چشمه ي حيوان
سموم قهر تو گر بگذرد به سوي بهشت ... به يک شراره بسوزد خزاين رضوان
ز زخم تيغ تو ملک عدوت ويرانست ... در او نشسته حسودت چو بوم در ويران
صرير کلک ترا روزگار در تسخير ... مسير تيغ ترا کاينات در فرمان
به بارگاه تو چون بندگان کمر بسته ... هزار چون جم و دارا و رستم دستان
جهان پناها در زحمتم ز دور فلک ... تو داد بخشي و داد من از فلک بستان
ملول گشتم از اين اختران بيهده گرد ... به جان رسيدم از اين روزگار بي سامان
به چشم مرحمتي سوي حال بنده نگر ... مرا ز منت اين چرخ سفله باز رهان
هميشه دولت و اقبال تا شوند قرين ... مدام زهره و برجيس تا کنند قران
قران فتح و ظفر بر جناب جاه تو باد ... که آفتاب بلندي و سايه ي يزدان
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.