صفحه اول

ديوان اشعار عبيد زاكاني 5

بر آن درگاه خواهم داد از اين دل ... مسلمانان مرا فرياد از اين دل
دلي دارم دل از جان برگرفته ... اميد از کفر و ايمان برگرفته
دل ريشي غم اندوزي بلائي ... به دام عشق خوبان مبتلائي
دلي شوريده شکلي بيقراري ... دلي ديوانه اي آشفته کاري
دلي دارم غم دوري کشيده ... ز چشم يار رنجوري کشيده
دلي کو از خدا شرمي ندارد ... ز روي خلق آزرمي ندارد
مشقت خانه ي عشق آشياني ... محلت ديده ي بي دودماني
بخون آغشته اي سودا مزاجي ... کهن بيمار عشق بي علاجي
چو چشم شاهدان پيوسته مستي ... مغي کافر نهادي بت پرستي
چو زلف کافران آشفته کاري ... سيه روئي پريشان روزگاري
هميشه بر بلاي عشق مفتون ... سراپاي وجودش قطره ي خون
نباشد در پي مالي و جاهي ... نباشد هرگزش روئي به راهي
ز غم هردم به صد دستان برآيد ... ز بهر خط و خالش جان برآيد
ز شيدائي و خود رائي نترسد ... چو نادانان ز رسوائي نترسد
شود حيران هر شوخي و شنگي ... نباشد هرگزش نامي و ننگي
هرانکو داردش چون ديده در تاب ... نهانش را به خون دل دهد آب
درون خويش دائم ريش خواهد ... بلا چندانکه بيند بيش خواهد
هميشه سوگواري پيشه دارد ... هميشه عاشقي انديشه دارد
ز دور ار سرو بالائي ببيند ... به پايش در فتد دردش بچيند
چو دست نار پستاني بگيرد ... به پيش نار بستانش بميرد
ز بهر خوبرويان جان ببازد ... به کفر زلفشان ايمان ببازد
تو گوئي عادت پروانه دارد ... به جان خويشتن پروا ندارد
من از افکار او پيوسته افگار ... من از تيمار او پيوسته بيمار
به نور چشم بيند هر کسي راه ... دل مسکين ز چشم افتاده در چاه
مرا دل کشت فرياد از که خواهم ... اسير دل شدم داد از که خواهم؟
ز دست اين دل ديوانه مستم ... درون سينه دشمن ميپرستم
نديده دانه اي از وصف دلدار ... به دام دل گرفتارم گرفتار

 

بدينسان خسته کسرا دل مبادا ... کسي را کار دل مشکل مبادا
ز دست دل شدم با غصه دمساز ... خدايا اين دلم را چاره اي ساز
مرا دل در غم دلداري افکند ... به دام عشق گل رخساري افکند
خدايا تا از اين فيروزه ايوان ... فروزد ماه و مهر و تير و کيوان
شه خاور جهان آراي باشد ... زمان باقي زمين بر جاي باشد
بر اين نيلوفري کاخ کياني ... کند خورشيد تابان قهرماني
جهانرا چار عنصر مايه باشد ... مکانرا از جهت شش پايه باشد
ز جوهر تا عرض راهست تاري ... هيولا تا کند صورت نگاري
هميشه تا فراز فرش غبرا ... معلق باشد اين نه سقف مينا
جهان محکوم سلطان جهان باد ... فلک مامور شاه کامران باد
نخستين دم که خاطر خامه دربست ... بر اين ديباي ششتر نقش بربست
چو استاد طبيعت داد سازش ... نوشتم نام خسرو بر طرازش
شهنشاه جهان داراي عالم ... چراغ دودمان نسل آدم
همايون گوهر درياي شاهي ... وجودش آيت لطف الهي
ضميرش نقطه ي پرگار معني ... درونش مهبط انوار معني
جم ثاني جمال دنيي و دين ... ابواسحاق سلطان السلاطين
خجسته پادشاه دادگستر ... جهانگير آفتاب هفت کشور
غلام بارگاهش تاجداران ... جنابش سجده گاه شهرياران
زخيلش هر سوي صاحب کلاهي ... سپاهش هريکي ميري و شاهي
بروز بزم چون برگاه جمشيد ... بگاه رزم چون تابنده خورشيد
سريرش پايه بر گردون کشيده ... قدم بر جاي افريدون کشيده
سرافکنده برش هر سر فرازي ... ز باغش هر تذوري شاهبازي
بدو بادا فلک را سربلندي ... مبادا دشمنش را زورمندي
در او قبله ي اقبال بادا ... حريمش کعبه ي آمال بادا
گرم اقبال روزي يار گردد ... غنوده بخت من بيدار گردد


بتي فرخ رخي فرخنده رائي ... به شهرستان خوبي پادشاهي
ميان نازنينان نازنيني ... ز شيرينيش شيرين خوشه چيني
رخش گلبرگ خوبي ساز کرده ... قدش بر سرو رعنا ناز کرده
گرفته سنبلش بر گل وطن گاه ... سهيل آويخته از گوشه ي ماه
بهار لطف را نازنده سروي ... به باغ دلبري رعنا تذروي
ز عنبر راه را پيرايه کرده ... گلش را چتر سنبل سايه کرده
نهان در عقد لل درج ياقوت ... حديث شکرينش روح را قوت
دو چشمش چون دو جادوي فسونکار ... دو زلفش کاروان مشگ تاتار
دهانش در حقيقت کمتر از هيچ ... سر زلفين جعدش پيچ در پيچ

خم ابروي ا و در جان فزائي ... طراز آستين دلربائي
خدا از لطف محضش آفريده ... به نام ايزد زهي لطف خدائي
به غمزه چشم مستش کرده پيدا ... رسوم مستي و سحر آزمائي
ز کوي او غباري کاورد باد ... کند در چشم جانها توتيائي
چو بنمايد رخ چون ماه تابان ... برو پيشش گدائي کن گدائي

نخستين روز کاين چشم بلاکش ... مرا از عشق او در جان زد آتش
دل از جان و جواني بر گرفتم ... اميد از زندگاني بر گرفتم
چنان در عشق او ديوانه گشتم ... که در ديوانگي افسانه گشتم
خرد ميگفت کي مدهوش بيمار ... غمش را در ميان جان نگه دار
اگر دل ميدهي باري بدو ده ... به هر خواري که آيد دل فرو ده
گهي چون شمع مي افروز از عشق ... چو پروانه گهي ميسوز از عشق
مينديش ار جگر خوناب گيرد ... که چشم از آتش دل آب گيرد
خراب عشق شو کاباد گشتي ... غلام عشق شو کازاد گشتي
حديث عشق انجامي ندارد ... خرد جز عاشقي کامي ندارد
منوش از دهر جز پيمانه ي عشق ... مياور ياد جز افسانه ي عشق
دلي کو با بتي عشقي نورزد ... مخوانش دل که او چيزي نيرزد
نداند هرکه او شوقي ندارد ... که دل بي عاشقي کامي ندارد
چرا جز عشق چيزي پرورد دل ... اگر سوزي نباشد بفسرد دل
مباد آندل که او سوزي ندارد ... هواي مجلس افروزي ندارد
برو در عشقبازي سر برافراز ... به کوي عشق نام و ننگ در باز
کزين بهتر خرد را پيشه اي نيست ... وزين به در جهان انديشه اي نيست
شنيدم پند و دل در عشق بستم ... چو مدهوشان ز جام عشق مستم
به دست عشق دادم ملک جانرا ... صلاي عشق در دادم جهان را
وگر در دام عشق انداختم دل ... شدم آماج محنت باختم دل
از اين پس کعبه ي من کوي او بس ... مرا محراب جان ابروي او بس


چو زلفش بيقراري پيشه کردم ... فغان و آه و زاري پيشه کردم
ز مژگان اشگ خونين ميفشاندم ... به آبي آتش دل مي نشاندم
نمي آسودم از فرياد و زاري ... نمي ترسيدم از دشنام و خواري
خروشم گوش گردون خيره ميکرد ... هوا را دود آهم تيره ميکرد
پياپي زهر هجران مي چشيدم ... قلم بر هستي خود ميکشيدم
همه شب گرد منزلگاه يارم ... طواف کعبه ي جان بود کارم
ضميرم با خيالش راز ميخواند ... بسوز اين بيتها را باز ميخواند
شبي شوقم شبيخون بر سر آورد ... ز غم در پاي دل جوشي برآورد
تنم زنار گبران در ميان بست ... دل شوريده شوري در جهان بست
بکلي از خرد بيگانه گشتم ... چو افيون خوردگان ديوانه گشتم

دلم زين بيش غوغا برنتابد ... سرم زين بيش سودا برنتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست ... که آن ديوانه يغما برنتابد
ز شوقت بر دل ديوانه ي ماست ... غمي کان سنگ خارا برنتابد
ز چشمم هر شبي مژگان براند ... چنان سيلي که دريا برنتابد
بيا امشب مگو فردا که اين کار ... دگر امروز و فردا برنتابد
سر اندر پايت اندازيم چون زلف ... اگر زلفت سر از ما برنتابد
عبيد از درد کي يابد رهائي ... چو درد دل مداوا برنتابد

در آن شبهاي تار از بيقراري ... چو بسياري بناليدم بزاري
مگر کز آه من سرو گلندام ... صدائي گوش کرد از گوشه ي بام
بر آن ناليدن من رحمت آورد ... خرامان رو به نزديکان خود کرد
يکي را زان پريرويان طناز ... حکايت باز ميپرسيد در راز
که اين مسکين سودائي کدامست ... کز اين دردسرش سوداي خامست
ز کوي ما کرا مي جويد آخر ... به گرد ما چرا مي پويد آخر
که کردش اينچنين بيخواب و آرام ... کدامين دانه افکندش در اين دام
که زينسان بيخور و بيخواب کردش ... که از غم ديده ي پر خوناب کردش
کدامين غمزه زد بر جان او تير ... که با نخجيربانش کرد نخجير
کدامين سيل بگرفتش گذرگاه ... کدامين شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد کين دل داده از دست ... به کوي ما درآيد هر شبي مست
گهي در خاک غلطد همچو مستان ... گهي سجده برد چون بت پرستان
کسي زو نشنود جز ناله آواز ... ز شيدائي نگويد با کسي راز
درين دردش کسي فريادرس نيست ... به غير از آه سردش هم نفس نيست
همه وقتي در اين شب هاي تاري ... گهي نالد گهي گريد بزاري
به شب با اختران دمساز گردد ... چو روز آيد دگر ره باز گردد
مدام از ديده خون بر چهره راند ... کسي احوال اين مسکين نداند
به خنده گفت کين خام اوفتادست ... همانا نو در اين دام اوفتادست
دگر عاشق بدين زاري نباشد ... بدين خواري و غمخواري نباشد
بغايت تند ميسوزد چراغش ... خلل کرده است پنداري دماغش
چنين شوريده، سامان دير يابد ... چنين بيمار، درمان دير يابد
بدين سان کوي ما، او را نشايد ... چنين ديوانه را زنجير بايد
کجا يابد کليد اين بستگي را ... که سازد مرهم اين دلخستگي را
که جويد با چنين کس آشنائي ... شکستش را که سازد موميائي
گمان بردي دلي ناموس کردي ... بر اين آسوده دل افسوس کردي


پس از عمري که دل خونابه ميخورد ... خرد بيرون شد و دل کار ميکرد
چو بر دل شد زغم راه نفس تنگ ... به صد افسون و صد دستان و نيرنگ
عقابي تيز پر را رام کردم ... به سوي آن صنم پيغام کردم
که اي هم جان و هم جانانه ي دل ... غمت سلطان خلوت خانه ي دل
جمالت چشم جان را چشمه ي نور ... ز رخسار تو بادا چشم بد دور
منم آن بيدلي کز بيقراري ... کنم بر درگهت فرياد و زاري
خلاف راي تو رايي ندارم ... بغير از کوي تو جائي ندارم
دلم دائم تمناي تو ورزد ... درونم مهر و سوداي تو ورزد
مرا جادوي چشمت برده از راه ... زنخدان توام افکنده در چاه
اسير زلف مشگين تو گشتم ... ترحم کن چو مسکين تو گشتم
دلم پر جوش و تن پرتاب تا کي ... ز حسرت ديده پر خوناب تا کي
چنين مدهوش و رسوا چند گردم ... چو گردون بي سر و پا چند گردم
بر اين مجروح سرگردان ببخشاي ... بر اين محزون بي سامان ببخشاي
چو زلف خويش بي سامانيم بين ... پريشاني و سرگردانيم بين
جز از الطاف تو غمخواريم نيست ... ز چشمت بهره جز بيماريم نيست
زماني گر ز روي آشنائي ... دهد شمع جمالت روشنائي
شوم پروانه در پاي تو ميرم ... به پيش قد و بالاي تو ميرم
مرا از آفتابت ذره اي بس ... وز آن باغ ارم گل تره اي بس
نگويم يک زمان پيشت نشينم ... شوم خرسند کز دورت ببينم
چو احوالم سراسر عرضه داري ... يکايک قصه ي من برشماري
ز اشعار همام اين نظم دلسوز ... ادا کن پيش آن ماه دلفروز
چو اينجا هست اين ابيات در کار ... ز استادان نباشد عاريت عار
بگو ميگويد آن بيخواب و آرام ... از آن ساعت که ناگاه از سر بام

بديدم چشم مستت رفتم از دست ... گوام داير دلي گويائي هست ؟
دلم خود رفت و ميترسم که روزي ... به مهرت هم نسي خوش کامم اج دست ؟
بب زندگي اين خوش عبارت ... لوانت لاوه نج من ذبل و کان بست ؟
دمي بر عاشق خود مهربان شو ... کج اي مهرواني کسب اومي کست ؟
اگر روزي ببينم روي خوبت ... به جم شهر اندر واسر زبان دست؟
ز عشقت گر همام از جان برآيد ... مواجش کان يوان بمرد و وارست ؟
به گوش خاوا کني پشتش بويني ... به بويت خسته بي جهنامه سرمست

ضمير پاک آن مرغ سخن ساز ... چو اين افسانه کردم پيشش آغاز
شد از حال دل پر دردم آگاه ... چو آتش گشت و شد با باد همراه
به خلوتگاه آن آرام جان رفت ... باستادي ز هر چشمي نهان رفت
باو از هر دري افسانه ميگفت ... حکايت خوب و استادانه ميگفت
ز من هر دم غمي تقرير ميکرد ... ز دريائي نمي تقرير ميکرد
چو رمزي زين حکايت ياد کردي ... سمنبر زان سخن فرياد کردي
بصنعت زين سخن دوري نمودي ... بدو آئين مستوري نمودي

چو زلف خويشتن ناگه برآشفت ... بتنديد و در آن آشفتگي گفت
بدان رنجور بي درمان بگوئيد ... بدان مجنون بي سامان بگوئيد
چو سودا داري اي ديوانه در سر ... ز سر سوداي ما بگذار و بگذر
نه کار تست اين نيرنگ سازي ... سر خود گير تا سر در نبازي
کجا يابي ز وصلم روشنائي ... پري با ديو کي کرد آشنائي
گدائي با شهي همدوش کي شد ... گيا با سرو هم آغوش کي شد
توئي پروانه من شمع دل افروز ... کجا بر شمع شد پروانه دلسوز
دلت گر ماجراي عشق ورزد ... درونت گر هواي عشق ورزد


ز سوز عشق من جانت بسوزد ... همه پيدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر کن ... که اينت بفسرد وانت بسوزد
مبر نيرنگ و دستان پيش آن کو ... به صد نيرنگ و دستانت بسوزد
به دست خويشتن شمعي ميفروز ... که هر ساعت شبستانت بسوزد
چه داري آتشي در زير دامان ... کز آن آتش گريبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستي و ترسم ... که ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آن گاهي که گوئي ... عبيد آن نامسلمانت بسوزد

ترا آن به که راه خويش گيري ... شکيبائي در اين ره پيش گيري
روي چون عاقلان در خانه زين پس ... نگردي اين چنين ديوانه ي کس
مکن با چشم سرمستم دليري ... که از روبه نيايد شير گيري
مکن با زلف شستم عشقبازي ... که اين کاري است با لختي درازي
هر آنکس کو نداند پايه ي خويش ... ببازد ناگهان سرمايه ي خويش
کجا مانند تو مسکين گدائي ... رسد در وصل چون من پادشاهي
چه خيزد زين گريبان چاک کردن ... فشاندن اشگ و بر سر خاک کردن
نگيرد دستت اين آشفته کاري ... به کارت نايد اين فرياد و زاري
ندارم باک اگر دل گرددت خون ... نگيرد در من اين نيرنگ و افسون
هر آنکو عشق ورزد درد بيند ... سرشکي سرخ و روئي زرد بيند
تو اين مسکين بدين بي ننگ و نامي ... چه جنسي وز کداماني کدامي
تو اي مجنون که عاشق نام داري ... شراب شوق من در جام داري
ترا آن به که با دردم نشيني ... که جان در بازي ار رويم ببيني
مگر نشنيده اي اي از خرد دور ... که پروانه ندارد طاقت نور
برو ميساز با اندوه و خواري ... که سازد عاشقان را بردباري

چو اين پيغامها در گوش کردم ... بکلي ترک عقل و هوش کردم
ز شوقش آتشي در جانم افتاد ... دلم درياي خون از ديده بگشاد
ولي ميداد هردم دل گوائي ... که با او زود يابم آشنائي
دو روزي گر دلي خرم نباشد ... چو دولت يار باشد غم نباشد


دگر بار از سر سوزي که داني ... در آن بيچارگي و ناتواني
به خلوت پيش آن فرزانه رفتم ... دگر ره با سر افسانه رفتم
فتادم باز در پايش به خواري ... بدو گفتم ز روي بيقراري
چه باشد کز سر مسکين نوازي ... به لطفي کار مسکيني بسازي
کرم کن، دست گير، افتاده اي را ... به رحمت بنده کن آزاده اي را
دل بيچاره اي از غم جدا کن ... درون دردمندي را دوا کن
از اين در گر مرا کاري برآيد ... به لطف چون تو غمخواري برآيد
بکن پروازي اي باز شکاري ... بنه گامي مگر در دامش آري
بگو ميگويد آن سرگشته ي تو ... اسير عشق و هجران گشته ي تو
چه کم گردد ز ملک پادشائي ... اگر گنجي بدست آرد گدائي
دل مجنون ز ليلي کام گيرد ... سکندر زاب حيوان جام گيرد
به شيرين در رسد بيچاره فرهاد ... پريرو روي بنمايد بگلشاد
به يوسف برگشايد چشم يعقوب ... به رامين برنمايد ويس محبوب
ز عذرا جان وامق تازه گردد ... چه غم شاديش بي اندازه گردد
نشيند شاد با گلچهر اورنگ ... بدستي گل بدستي جام گلرنگ
چنين هم اين عبيد بينوا را ... ز دل بيگانه ي عشق آشنا را
فتد با چون تو ياري آشنائي ... بيابد از وصالت روشنائي
ترا دولت به کام و بخت فيروز ... نياورده شبي در هجر تا روز
چه داني قصه ي بيماري ما ... جگر خواري و شب بيداري ما
ترا نيز ار غمي دامن بگيرد ... دلت را عشق پيرامن بگيرد
از آن پس حال درويشان بداني ... مصيبت نامه ي ايشان بخواني
به اميدي تو هم اميدواري ... چه باشد گر اميد ما بر آري



دگر بار آن فسونگر مرغ چالاک ... چو پيششس مي نهادم روي بر خاک
قدم در ره نهاد از روي ياري ... به جان آورد شرط جان سپاري
خرامان شد بر آن سرو آزاد ... به شيريني زبان چرب بگشاد
که اي نوباوه ي باغ جواني ... دلم را جان و جانرا زندگاني
جمالت چشم جان را چشمه ي نور ... ز رخسار تو بادا چشم بد دور
بلا لائيت عنبر خوي کرده ... شميمت باغ عنبر بوي کرده
گل صد برگ در پاي تو مرده ... صنوبر پيش بالاي تو مرده
خجل مشک تتار از تار مويت ... فتاده ماه و خور بر خاک کويت
هميشه شاد و دولتيار باشي ... ز حسن و عمر برخوردار باشي
مرا هم جان توئي هم زندگاني ... مکن زين بيش با من سر گراني
نصيحت گوشدار از دايه ي خويش ... غنيمت دان غنيمت مايه ي خويش
جواني از جواني بهره بردار ... ز دور شادماني بهره بردار
جوانان را طريق عشق سازد ... شنيدستي که پيري عشق بازد؟
جواني کو نگشت از عاشقي شاد ... يقين دان کو جواني داد بر باد
به دلداري دل مردم به دست آر ... کسي را تا تواني دل ميازار
مرنجان آن غريب ناتوان را ... کسي دشمن ندارد دوستان را
خردمندان که در نظم سفتند ... نگه کن اين سخن چون نغز گفتند
« چو نيل خويش را يابي خريدار ... اگر در نيل باشي باز کن بار »


چو بشنيد اين سخن را سرو آزاد ... جوابش داد کاي فرزانه استاد
من آن شمعم که صد پروانه دارم ... کجا پرواي اين ديوانه دارم
ندارد سودي اين افسانه گفتن ... حديث آنچنان ديوانه گفتن
به دست خود کسي چون مار گيرد ؟ ... غريبي را کسي چون يار گيرد ؟
چنان شوريده اي با کس نسازد ... بود چون او که با وي عشق بازد
من ار با او بياري سر در آرم ... دگر پيش کسان چون سر بر آرم
چو نادان و خيال انديش مرديست ... مرا خواهد محال انديش مرديست
کسي کو با چنان آشفته رائي ... نشيند يک زمان روزي به جائي
همانا زود دشمن کام گردد ... ميان مردمان بدنام گردد
بگو لطفي يکي زين کوي برگرد ... چنين تا چند کوبي آهن سرد
دلت در عشقبازي ناتمام است ... بهل تا ميزند جوشي که خام است
ز دلداري که باشد دلپذيرت ... اگر البته باشد ناگزيرت
طلب کن همچو خود بي آب و رنگي ... از اين ديوانه اي بي نام و ننگي
کزين در برنيايد هيچ کامت ... بسوزد جان در اين سوداي خامت


دگر بار آن فسون پرداز استاد ... بر او افسوني از نو کرد بنياد
جوابش داد کاي سرو سرافراز ... مکن زين بيشتر بر بيدلان ناز
اسيري کو تمناي تو دارد ... سرش پيوسته سوداي تو دارد
چنين تا چند کوشي در هلاکش ... بترس آخر ز آه سوزناکش
بس اين بيچاره را در درد کشتن ... چراغش را بباد سرد کشتن
بهل تا از لبت کامي بگيرد ... بود کاين دردش آرامي بگيرد
من آن پير کهنسالم که در کار ... جوانان از من آموزند هنجار
طبيب رنج رنجوران عشقم ... دواي درد بي درمان عشقم
کنم دلدادگان را دلنوازي ... کنم بيچارگان را چاره سازي
علاج عاشق ديوانه دانم ... هزار افسون از اين افسانه دانم
بدين دلسوخته آتش چه ريزي ... رها کن بعد از اين تندي و تيزي
کز اين آتش بجز دودي نبيني ... پشيمان گردي و سردي نبيني
بهاري زحمت خاري نيرزد ... همه دنيا به آزاري نيرزد
کسي با مهربانان کين نورزد ... خصومت کس بدين آئين نورزد
بدين سرگشتگي مسکين جواني ... غريبي دردمندي ناتواني
دل اندر مهر و سوداي تو بسته ... شده از مهر و سوداي تو خسته
روا چون داريش مهجور کردن ... بخواري زاستانش دور کردن
گرفتم کز تو کامي برنگيرد ... چرا بايد که در هجرت بميرد
نميگويم که در پيشت نشيند ... بهل تا يکدم از دورت ببيند
چه رسمست اين جفا با يار کردن ... دل ياران ز خود بيزار کردن
زماني با غريبي همزبان شو ... دمي با مهرباني مهربان شو
بدين آتش دل او گرم ميکرد ... دمش ميداد و آهن نرم ميکرد
ميانشان مدتي اين ماجرا رفت ... ز هر جانب بسي چون و چرا رفت
بهر عذري که ميورد در کار ... جوابي مينهادش تازه در بار
چو بسياري از اين معني بر او خواند ... بت شکر لب از پاسخ فرو ماند
بحيلت مرغ در شست آمد آخر ... رميده باز در دست آمد آخر

بت سوسن مزاج از بد لگامي ... به آئيني که ميگويد نظامي
« بچشمي ناز بي اندازه ميکرد ... بديگر چشم عهدي تازه ميکرد»
« عتابش گرچه ميزد شيشه بر سنگ ... عقيقش نرخ مي بريد در جنگ »
ز من بشنو غنيمت دان جواني ... دوباره نيست کس را زندگي
دگر بر عاشقان خويش خواري ... مکن گر طاقت خواري نداري


چو با همراز خود همداستان شد ... زبان بگشاد و با او همزبان شد
به صد آزرم گفت اي مهربان يار ... برو آن خسته دلرا دل بدست آر
که عشقي تازه مي افروزدم دل ... بر آن بيچارگي ميسوزدم دل
از آن آتش که او را در چراغ است ... مرا هم بيشتر ز آن در دماغ است
گر او را در ربود از عشق سيلي ... مرا هم سوي آن سيل است ميلي
ور او را از غم ما خستگي هاست ... مرا هم سوي او دلبستگي هاست
دلم گر راست ميخواهي بر اوست ... که باشد کو نخواهد دوست را دوست
اگر گه گاه نازي مي نمودم ... عيارش در وفا مي آزمودم
کنون باز آمدم زان سرکشيدن ... بروي دوستان خنجر کشيدن
ز جور و بيوفائي سير گشتم ... گذشت آن وز سر آن درگذشتم
اگر در راه ما خاري رسيدش ... ز ما بر خاطر آزاري رسيدش
به هر آزردني جاني بيابد ... به هر خاري گلستاني بيابد
ز لطف من بخواهش عذر بسيار ... بزرمش بگو کاي مهربان يار
ترا گر دل به مهرم درناکست ... مرا نيز از غمت بيم هلاکست
نميپردازم از شوقت به کاري ... ندارم در جهان غير از تو ياري
به پايان آمد آن غمها که ديدي ... به گنجي کان طلب کردي رسيدي
حديث وصل ما فردا مينداز ... شبستان را ز نامحرم بپرداز
همي بنشين و ما را منتظر باش ... مهل کان راز گردد پيش کس فاش
ز بهر نام خود کوشيده بهتر ... ز هرکس راز خود پوشيده بهتر
نخفت آن شب ز بس تدبير کردن ... بر او از هر دري تقرير کردن
حکايت از من ديوانه ميگفت ... همه شب با من اين افسانه ميگفت


سحرگاهي که باد صبحگاهي ... ببرد از چهره ي گردون سياهي
شفق شنگرف بر مينا پراکند ... فلک دردانه بر دريا پراکند
ز شمرق شاه خاور تيغ برداشت ... سپاه زنگبار اقليم بگذاشت
کلاه از فرق فرقد در ربودند ... نطاق از برج جوزا برگشودند
دم جانبخش باد نوبهاري ... جهان ميکرد پر مشگ تتاري
سمن گوئي گريبان باز ميکرد ... صبا بر غنچه هردم ناز ميکرد
عذار گل به آب ژاله مي شست ... به اشک ابر روي لاله مي شست
بنفشه جعد مشکين شانه ميزد ... چکاوک نعره ي مستانه ميزد
نسيم از جيب و دامان مشکريزان ... چو مستان هردمي افتان و خيزان
گهي همراز مرزنگوش ميشد ... گهي با لاله هم آغوش مي شد
شکوفه خنده ناک از باد گل بوي ... گشاده سنبل سيراب گيسوي
خرامان در چمن سرو سرافراز ... ز مستي چشم نرگس گشته پرناز
چمن چون طوطيان پر باز کرده ... غزال از نافه مشگ انداز کرده
درفشان از کنار کوه و صحرا ... چراغ لاله چون قنديل ترسا
صبا جعد بنفشه تاب ميداد ... ز شبنم سبزه خنجر آب ميداد
عروس گل عماري ساز کرده ... ز خوبي بر رياحين ناز کرده
سمن چون شکل پروين خنده ميزد ... شکوفه بر رياحين خنده ميزد
نسيم صبحدم جان تازه ميکرد ... خرد ميديد و ايمان تازه ميکرد
رياحين از شراب حسن سرمست ... سحاب سيمگون رشاشه در دست
ز بس درها که برگلزار ميريخت ... گلاب از چهره ي گلناز ميريخت
صنوبر چون عروسان پرنيان پوش ... چمن را شاهدي چون گل در آغوش
گرفته سر بلندي پايه ي سرو ... خنک آب روان و سايه ي سرو
در اين موسم که گل دل مي ربايد ... صبا در باغ معجز مينمايد
من اندر کنج باغي باده در سر ... گرفته ساغري بر ياد دلبر
نهان در گوشه اي تنها نشسته ... ز صد جا خار غم در پا شکسته
خيالي در دلم ماوا گرفته ... وز آن سودا دلم صحرا گرفته

 

نه همدردي که دردي باز گويم ... نه همرازي که با او راز گويم
سر اندر پيش چون مستان فکنده ... چو بلبل ناله در بستان فکنده
رخم چون لاله از بس اشگ گلگون ... چو گل خونين جگر چون غنچه پرخون
به ياد روي آن سرو گلندام ... گرفته با گل و با سرو آرام
گهي بر ياد آن گل مي شدم مست ... گهي چون سرو بر سر ميزدم دست
خيالم آنکه گوئي ناگهاني ... بود کز وصل او يابم نشاني
در اين حسرت ز حد بگذشت سوزم ... در اين سودا به پايان رفت روزم
شب آمد باز دل بر غم نهادم ... زمام دل به دست غصه دادم
هميگفتم در آن شب زنده داري ... در آن بي ياري و بي غمگساري


گر آن مه را وفا بودي چه بودي ... ورش ترس از خدا بودي چه بودي
دمي خواهم که با او خوش برآيم ... اگر او را رضا بودي چه بودي
دلم را از لبش بوسيست حاجت ... گر اين حاجت روا بودي چه بودي
بتي کز وي بخود پروا ندارم ... گرش پرواي ما بودي چه بودي
اگر روزي به لطف آن پادشا را ... نظر با اين گدا بودي چه بودي
خرد گر گرد من گشتي چه گشتي ... وگر صبرم بجا بودي چه بودي
بوصلش گر عبيد بي نوا را ... سعادت رهنما بودي چه بودي


در اين انديشه شب را روز کردم ... فراوان ناله ي دلسوز کردم
چو از حد افق هنگام شبگير ... علم بفراشت خورشيد جهانگير
ز مشرق بر شفق زر مي فشاندند ... به صنعت لعل در زر مي نشاندند
چراغ طالع شب تيره مي شد ... سپاه روز بر شب چيره مي شد
در آن ساعت سخن نوعي دگر شد ... دعاي صبحگاهم کارگر شد
ز ناگه پيک دولت مي دوانيد ... به من پيغام دلبر مي رسانيد
که دل خوش دار اينک يارت آمد ... دگر آبي بروي کارت آمد
اگر چه مدتي رنجي کشيدي ... برآخر دست در گنجي کشيدي
غمي خوردي و غمخواري گرفتي ... دلي دادي و دلداري گرفتي
ز همت دانه اي در دام کردي ... بدين افسون پري را رام کردي
نشست آن مشفق ديرينه پيشم ... دواي درد و مرهم ساز ريشم
بمن پيغام دلبر باز ميگفت ... حکايت هاي غم پرداز ميگفت
زبان چون در پيام يار بگشود ... دلم خرم شد و جانم بياسود
قدح از دست در بستان فکندم ... کلاه از عيش بر ايوان فکندم
رميده بخت من سامان پذيرفت ... کهن بيماريم درمان پذيرفت
گل عيشم به باغ عمر بشکفت ... نگارم ميرسيد و بخت ميگفت:


چو زرين بال عنقاي سرافراز ... ز مشرق سوي مغرب کرد پرواز
نهان گرديد شمع گيتي افروز ... سپاه شام شد بر روز پيروز
عروس مهر رفت اندر عماري ... مقرر گشت بر شب پرده داري
هيون کوه را در سايه بستند ... ز گوهر بر فلک پيرايه بستند
فرو شد شاه خاور در سياهي ... برآمد ماه بر اورنگ شاهي
در آن گلشن که ماوا جاي من بود ... بدان صورت که رسم و راي من بود
به آئين جايگاهي ساز کردم ... بروي دوستان در باز کردم
مقامي همچو جنت جانفزائي ... چو گلزار ارم بستان سرائي
ز خاکش عنبر تر رشک برده ... ز آبش حوض کوثر غوطه خورده
نشستم گوش بر در ديده بر راه ... بيمن دولت بيدار ناگاه
خور خرم خرام و حور مهوش ... گل نازک مزاج و سرو سرکش
چو گنج از ديده ي مردم نهاني ... بدان رونق بدان آئين که داني
درآمد ناگهان سرمست و دلشاد ... نقاب از روي چون خورشيد بگشاد
مبارک ساعتي فرخنده روزي ... که باز آيد ز در مجلس فروزي
بديدم رويش و ديوانه گشتم ... بر شمع رخش پروانه گشتم
به دستي چادر از رخ باز ميکرد ... به دستي زلف مشکين ساز ميکرد
چو زد خورشيد رويش در سرا تيغ ... برون آمد گل از غنچه مه از ميغ
ز زيبائي گلش در پاي ميمرد ... صنوبر پيش قدش سجده ميبرد
کمند زلف مشکين تاب داده ... ز سنبل خرمني بر گل نهاده
لب از باد نفس افکار گشته ... خمارين نرگسش بيمار گشته
دهانش ز آب حيوان آب برده ... عقيقش رونق عناب برده
صبا زلفش پريشان کرده در راه ... گلاب انگيز گشته گوشه ي ماه
بهشت آئين شد از وي خانه ي ما ... منور گشت از او کاشانه ي ما
ز عزت بر سر و چشمش نشاندم ... زرش بر سر، سرش در پا فشاندم
ز رويش خانه بستاني دگر شد ... سراي ما گلستاني دگر شد
کسي کامي که ميجويد همه سال ... چو با دست آيدش چون باشد احوال

نشسته او و من استاده خاموش ... در او بکشاده چشم و رفته از هوش
چو بيماري که درمان باز يابد ... چو درمان مرده اي جان باز يابد
ز دل آتش فروزان پيش رويش ... چو شمع از دور سوزان پيش رويش
نظر بر شمع رخسارش نهاده ... چو شمعم آتشي بر جان فتاده
رميده صبر و دل از جاي رفته ... زبان از کار و زور از پاي رفته
چو چشم فتنه جويان رفته در خواب ... مسلط گشته بر آفاق مهتاب
نشاط انگيز بزمي ساز کرديم ... ز هر سو مطربان آواز کرديم
درآمد ساقي از در خرم و شاد ... مي آورد و صلاي عيش در داد
گرفتم از رخش فالي مبارک ... زهي وقت خوش و حال مبارک
زبانگ ني فلک را گوش بگرفت ... جهان آواز نوشا نوش بگرفت
بخار مي خرد را خانه پرداز ... بخور عود و عنبر گشته غماز
پياپي جام زرين دور ميکرد ... دو چشمش ناز و ساقي جور ميکرد
جهان بر عشرت ما رشگ ميبرد ... بر آن شب زهره شبها رشگ ميبرد
خرد را چون دماغ از مي سبک شد ... حيا را شيشه ي دعوي تنک شد
چو خلخال زرش در پا فتادم ... به عزت بوسه بر پايش نهادم
نشستم پيشش از گستاخ روئي ... شدم گستاخ در بيهوده گوئي
حديث تن بر جان عرضه کردم ... شکايتهاي هجران عرضه کردم
وز آن اندوه بي اندازه خوردن ... وز آن هرلحظه زخمي تازه خوردن
وز آن آب سرشگ و آه دلسوز ... وز آن ناليدن شبهاي بي روز
وز آن رندي وز آن بي آب و رنگي ... وز آن مستي وزان بي نام و ننگي
وز آن عجز غلام و دايه بردن ... حمايت بر در همسايه بردن
چو از حال خودش آگاه کردم ... خجل گشتم سخن کوتاه کردم
مرا چون آنچنان بي خويشتن ديد ... به چشم مرحمت در حال من ديد
پريشان گشت و با دل داوري کرد ... زبان بگشاد و مسکين پروري کرد
حکايتهاي عذرآميز ميگفت ... شکايتهاي شوق انگيز ميگفت
به هر لطفي که با اين بنده ميکرد ... تو گوئي مرده اي را زنده ميکرد
چو خوش باشد سخن با يار گفتن ... غم ديرينه با غمخوار گفتن
مرا چون وصل او اميدگاهي ... شبي چون سالي و روزي چو ماهي

چه خوش سالي چه خوش ماهيکه آن بود ... چه خوش وقتي چه خوش حاليکه آن بود
جواني بود و عيش و شادماني ... خوشا آن دولت و آن کامراني
که يابد آنچنان دوران ديگر ... که بيند مثل آن دوران، ديگر
خوشا آندور و آن تيمار و آن سوز ... خوشا آن موسم و آنوقت و آنروز
گرفتم دولتم دمساز گردد ... کجا روز جواني باز گردد
اگر روزي نشاط و ناز بينم ... شب قدري چنان کي باز بينم
همه شب تا سحر مي نوش ميکرد ... مرا از شوق خود مدهوش ميکرد
سحرگاهي صبوحي کرد برخاست ... به زيبا روي خود گلشن بياراست
چمن از مقدمش در شادي آمد ... ز قدش سرو در آزادي آمد
چمان چون شاخ ريحان ميخراميد ... چو گل بر طرف بستان ميخراميد
گل از شوق رخ رعناش ميمرد ... صنوبر پيش سر تا پاش ميمرد
ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل ... ز قدش سرو بن را پاي درگل
صبا هرگه که رخسارش بديدي ... بخواندي آيتي بروي دميدي
چو بگذشتي چنان بالا بلندي ... فشاندي لاله بر آتش سپندي
چو گل پيش خودش ميديد در خود ... به صد افسوس ميخنديد بر خود
نظر چون بر رخ زيباش ميکرد ... به دامان زر نثار پاش ميکرد
شقايق جامه بر تن چاک ميزد ... ز شوق او کله بر خاک ميزد
صنوبر بنده ي بالاش مي شد ... بساط سبزه خاک پاش مي شد
بدين رونق چو گامي چند پيمود ... نشاط افزود و عزم باده فرمود
کنار آب ديد و سايه ي سرو ... دمي از لطف شد همسايه ي سرو
بهر دم کز شراب ناب ميزد ... رخش رنگي دگر بر آب ميزد
چنين زيبا نگاري دل ستاني ... به رعنائي و خوبي داستاني
گهي بر ياد گل مي نوش ميکرد ... گهي آواز بلبل گوش ميکرد
نسيم نوبهار و نکهت گل ... نواي قمري و گلبانگ بلبل
دل غنچه چو طبع تنگدستان ... شده نرگس چو چشم نيم مستان
چکاوک بيقراري پيشه کرده ... چو من فرياد و زاري پيشه کرده
چو گبران لاله در آتش فشاني ... مقرر بر عنادل زنده خواني
بريد سبز پوشان گشته بلبل ... ز جوش گل خروشان گشته بلبل
ز هر مستي سرود آغاز کرده ... بهر برگي نوائي ساز کرده

دمادم ناله ي دلسوز ميکرد ... نوا در پرده ي نوروز ميکرد
به آواز بلند از شاخ شمشاد ... سحرگاه اين ندا در باغ دردار
بياور ساقيا مي در ده امروز ... که بختم فرخ است و روز پيروز
از اين خوشتر سر و کاري که دارد ... چنين باغي چنين ياري که دارد
زهي موسم زهي جنت زهي حور ... از اين مجلس خدايا چشم بد دور
بده ساغر که ياران مي پرستند ... ز بوي جرعه گلها نيم مستند
مباش ار عاقلي يک لحظه هشيار ... که هشياري فلاکت آورد بار
مخور غم تا به شادي ميتوان خورد ... غم دور فلک تا کي توان خورد
غم بيهوده پاياني ندارد ... بغير از باده درماني ندارد
در اين ده روز عمر سست بنياد ... مياور تا توان جز خرمي ياد


چنين زيبا نگاري دلستاني ... به رعنائي و خوبي داستاني
چنان بر عاشق خود مهربان بود ... که گوئي عاشق جان و جهان بود
نبودي با منش جز مهرباني ... نديديم جز از او شيرين زباني
مدامم خرمي دمساز بودي ... به رويش چشم جانم باز بودي
به دل گفتم که اي مدهوش بيمار ... غمش را در ميان جان نگهدار
کزين خوشتر کسي دلبر نيابد ... به خوبي کس از اين بهتر نيابد
بهم خوش بود ما را روزگاري ... به وصلش داشتم خوش کار و باري
سعادت يار و بختم همنشين بود ... زمان در حکم و اقبالم قرين بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم ... ز بند هر غمي آزاد بودم
جهان محکوم و دولت ياورم بود ... فلک مامور و اختر چاکرم بود
کنون زان عيش جز خون در دلم نيست ... در آن شادي بجز غم حاصلم نيست
تني خسته دلي غمناک دارم ... به دستي باد و دستي خاک دارم


دلا تا چند از اين صورت پرستي ... قدم بر فرق هستي زن که رستي
غم هر بوده و نابوده تا چند ... حکايت گفتن بيهوده تا چند
چو رندان خيز و چابک دستيي کن ... ز جام نيستي سر مستيي کن
رها کن عقل و رو ديوانه ميگرد ... چو مستان بر در ميخانه ميگرد
که از ميخانه يابي روشنائي ... کني با پاکبازان آشنائي
دم از غم زن اگر شاديت بايد ... خرابي جو گر آباديت بايد
مزن چون نار در خون جگر جوش ... بهي خواهي چو به پشمينه ميپوش
وگر خواهي ز محنت رستگاري ... بکمتر زان قناعت کن که داري
سرير سلطنت بي داوري نيست ... غم صاحب کلاهي سرسري نيست
برو چشم هوس را ميل درکش ... پس آنگه خرقه را در نيل درکش
طمع گستاخ شد بانگي بر او زن ... هوس را نيز سنگي در سبو زن
از آن ترسم که چون ميبايدت مرد ... تو آري گرد و ديگر کس کند خورد
اگر روحت ز آلايش سليم است ... رسيدن در صراط المستقيم است
وگر در چاه نفس افتي به خواري ... تو معذوري که بينائي نداري
در اين منزل که هم راهست و هم چاه ... علايق هر يکي غولي است بگريز
چو مردان باره ي دولت برانگيز ... به افسون خواندن از اين غول بگريز
چو طاووس سرابستان جاني ... چو باز آشيان لامکاني
از اين بيغوله ي غولان چه خواهي ... نه جغدي خانه در ويران چه خواهي
در اين کشتي که نامش زندگانيست ... نفس را پيشه در وي بادبانيست
نشايد خفت فارغ در شکر خواب ... فتاده کشتي از ساحل به گرداب
در اين گرداب نتوان آرميدن ... ببايد رخت بر هامون کشيدن
از اين دريا مشو يک لحظه ايمن ... منت خود اين همي گويم وليکن
بدين ملاحي و اين ناخدائي ... از اين گرداب کي خواهي رهائي
به بادي بشکند بازار دنيا ... به کاري مي نيايد کار دنيا
نه جاي تست زين دل گوشه بردار ... رهت پيشست رو ره توشه بردار

ترا جاي دگر آرامگاهي است ... وز اين سازنده تر آب و گياهي است
در آنجا بينوايانرا بود کار ... در آن کشور گدايانرا بود کار
در او درمان فروشان درد خواهند ... تني باريک و روئي زرد خواهند
ندارد سرکشي آنجا روائي ... به کاري نايد آنجا پادشائي
بر اين عرصه مشو کژرو چو فرزين ... دغا باز است گردون مهره برچين
اداي بد مکن با قول کج بار ... که آرد بدادائي مفلسي بار
اگر خوش عيشي و گر مستمندي ... در اين ده روزه کاينجا پاي بندي
چو عنقا گوشه ي عزلت نگهدار ... مرو بر سفره ي مردم مگس وار
تردد در ميان خلق کم کن ... چو مردان روي بر ديوار غم کن
نمي بيني کمان چون گوشه گير است ... بر او آوازه ي زه ناگزير است
مجرد باش و بر ريش جهان خند ... ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مکن زن هر زمان جنگي ميندوز ... ز بهر شهوتي ننگي ميندوز
که از بي غيرتي به پارسائي ... بديوثي نيرزد کدخدائي
علائق بر سر خاکت نشاند ... مجرد شو که تجريدت رهاند
غنيمت مرد را بي آب و رنگي است ... خوشي در عالم بي نام و ننگي است
خراب آباد دنيا غم نيرزد ... همه سورش بيک ماتم نيرزد
در اين صحراي بي پايان چه پوئي ... غنيمت زين ره ويران چه جوئي
از اين منزل که ما در پيش داريم ... دلي خسته رواني ريش داريم
بياباني است کو سامان ندارد ... رهي دارد که آن پايان ندارد
بدين ره رفتنت کاري است مشکل ... نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در اين ويرانه گر صد گنج داري ... وزين کاشانه گر صد رنج داري
گرت کيخسرو جمشيد نامست ... ورت خلق جهان يکسر غلامست
به وقت کوچ همراهي نيابي ... ز کوهي پره ي کاهي نيابي
چه خوش ميگويد اين معني نظامي ... به رغبت بشنو اي جان گرامي
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور ... همه هستند با تو تا لب گور »
» روند اين همرهان چالاک با تو ... نيايد هيچکس در خاک با تو »
کجا آن کو از اين ماتم نگريد ... کدامين سنگدل زين غم نگريد