ديوان اشعار عبيد زاكاني 6
ديوان اشعار عبيد زاكاني 6
در اين بستان گل و نرگس که بوئي ... همان سرو و همان سنبل که جوئي
دلم ميگردد از گفتن پريشان ... ولي چون بنگري هريک از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست ... قد شوخي و زلف نوجوانيست
از اين منزل هرآنکو بر نشيند ... کسش ديگر در اين منزل نبيند
به وقت خود چو مردان کار درياب ... مشو غافل که اين گردنده دولاب
ندارد کار جز نيرنگ سازي ... فغان زين حقه و زين حقه بازي
يکي از مبدي پرسيد در راز ... ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال اين دير ... که دايم ميکند گرد زمين سير
حقيقت کس نشاني باز ندهد ... کسي نيز از فلک آواز ندهد
اگر چه سست مهري زود سير است ... چنين در دور تا ديده است دير است
در اين پرده خرد را نيست راهي ... ندارد دانش آنجا دستگاهي
بدين چشمه که نورت ميفزايد ... بدين ايوان که دورت مينمايد
به پاي جسم چون شايد رسيدن ... به بال روح مي بايد پريدن
طلسمي اين چنين از دور ديدن ... کجا شايد در احکامش رسيدن
از او جز دور ساماني نبيني ... تر آن به که خاموشي گزيني
نصيحت گر ز مبد گوش داريم ... همان بهتر که لب خاموش داريم
بجز توفيق ياري نيست اينجا ... بجز تسليم کاري نيست اينجا
جهانرا بي ثباتي رسم و دين است ... هميشه عادت دنيا چنين است
کسي آغاز و انجامش نداند ... همان بهتر که کس نامش نداند
خود اين احوال ما گر گوش داري ... نبيني روي کس گر هوش داري
نيازي عشق و دل در کس نبندي ... دگر چون ابلهان بر خود نخندي
عبيد از کار دنيا دل بپرداز ... دگر ره بر سر افسانه شو باز
من اندر عيش و بختم در کمين بود ... چه شايد کرد چون طالع چنين بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاخت ... از آن خوش زندگاني دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شد ... حديث ما به هر جائي سمر شد
جهاني را از آن آگاه کردند ... ز وصلش دست ما کوتاه کردند
چو خصمان را از اين معني خبر شد ... حکايت بعد از اين نوع دگر شد
در اين معني بسي تقرير کردند ... به آخر دست اين تدبير کردند
که اينجا بودنش کاري است دشوار ... ببايد رفتنش زين ملک ناچار
بر اين انديشه يکسر دل نهادند ... بر او زين قصه رمزي برگشادند
چو بشنيد اين سخن خورشيد خوبان ... ز رفتن شد تنش چون بيد لرزان
گل اندامم درون پرده ي راز ... چو غنچه تنگ خوئي کرده آغاز
نفير و ناله و شيون برآورد ... خروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانيد ... صداي ناله بر کيوان رسانيد
ز هر نوعي بسي در رفع کوشيد ... غريمش هر سخن کو گفت نشنيد
کز اينجا طاقت دوري ندارم ... چنين از عقل دستوري ندارم
به پشت بادپائي بر نشاندش ... ز آب ديده در آذر نشاندش
براهش با پري همداستان کرد ... پريوارش ز چشم من نهان کرد
چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد ... به صد زاري دل اندر جوشم آمد
جهان آن عيش شيرينم بشوريد ... مرا زان ماه مهر افروز ببريد
ز درد دوريش ديوانه گشتم ... ز هوش و خواب و خور بيگانه گشتم
چو بر جانم فراقش تاختن کرد ... مرا شوريده ي هر انجمن کرد
دلم را نوبت شادي سرآمد ... غمش نوبت زنان از در درآمد
فراقش ناگهانم مبتلي کرد ... غمش پيراهن صبرم قبا کرد
تم در غصه ي هجران بفرسود ... دلم خون گشت و از ديده بپالود
پدر کز من روانش باد پر نور ... مرا پيرانه پندي داد مشهور
که در دل آتش سودا ميفروز ... ز حسن دلفروزان ديده بر دوز
مکن با دلبران پيوند ياري ... مکن با جان خود زنهارخواري
من نادان چو پندش داشتم خوار ... از آن گشتم بدين خواري گرفتار
ز جور دور گردان چند نالم ... چنين تا کي بود آشفته حالم
مسلمانان ملامت کم کنيدم ... خدا را چاره اي همدم کنيدم
نه درد دل توانم گفت با کس ... نه راه از پيش ميدانم نه از پس
ندارم طاقت دوري ندارم ... ندارم برگ مهجوري ندارم
تني دارم ز دل در خون نشسته ... ز موج اشگ در جيحون نشسته
دلي دارم در او غم توي در توي ... روان خونابه از وي جوي در جوي
رواني ناوک غم درنشانده ... وجودي در عدم راهي نمانده
غم از اين خسته ي تنها چه خواهي ... ز من دلداده ي شيدا چه خواهي
دلم سير آمد از جان و جواني ... خدايا چاره ي کارم تو داني
چو باد آيد مرا زان عيش شيرين ... فرو بارد ز چشمم عقد پروين
چنان از شوق او افغان برآرم ... که دود از گنبد گردان برآرم
گهي از دست دل در خون نشينم ... گهي از ديده در جيحون نشينم
گهي بر حال زار خود بگريم ... گهي بر روزگار خود بگريم
گهي از سوز جان افغان برآرم ... نفير از درد بيدرمان برآرم
به زاري جوي خون از ديده رانم ... بوصف الحال خود اين شعر خوانم
خيالي بود و خوابي وصل ياران ... شب مهتاب و فصل نوبهاران
ميان باغ و يار سرو بالا ... خرامان بر کنار جويباران
چمن ميشد ز عکس عارض او ... منور چون دل پرهيزکاران
سر زلفش زباد نوبهاري ... چو احوال پريشان روزگاران
برفت آن نوبهار حسن و بگذاشت ... دل و چشمم ميان برق و باران
خداوندا هنوزم هست اميد ... بده کام دل اميدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل ... نمي يابد صفا بي روي ياران
وهاران ده جانان دير خوش ني ... اوي امان مه دل با مه و هاران
دريغ آن روزگار شادماني ... دريغ آن در تنم زندگاني
کجا رفت آنکه طبعم شادمان بود ... اميدم حاصل و بختم جوان بود
بجز وصلم دگر کامت نبودي ... کنون چون بي مراد از حس تقدير
فتادي در چنين هجران دلگير ... در اين سرگشتگي چونست حالت
نميگيرد ز عمر خود ملالت ... مرا تا از تو دورم نيست آرام
جدا ماندم بصد ناکامي از کام ... خيالي گشته ام در آرزويت
به جان آمد دلم در جستجويت ... پريشانحال چون زلف بتانم
چو چشم مست خوبان ناتوانم ... نماند از سرو قدم جز خيالي
نماند از ماه رويم جز هلالي ... تنم از زندگاني بهره ور نيست
تو را از حال زار من خبر نيست ... چو از بوي خيالش جان خبر يافت
ز بيهوشي زماني روي برتافت ... تصور شد دلم را کاين وصال است
چه دانستم که در خوابم خيال است ... شدم تا قصه ي خود عرضه دارم
يکايک زخم هجران برشمارم ... درآمد صالح شوريده در کار
شدم از س بخت خفته بيدار ... چو خالي ديدم از دلبر شبستان
برآمد از دل پر دردم افغان ... دل مجروح زارم زارتر شد
درون خسته ام بيمارتر شد ... غم هجران بدو ناگفته ماندم
چو زلفش زين سبب آشفته ماندم ... خروشي از من محزون برآمد
نفيرم از دل پر خون برآمد ... بجز باد صبا ياري نديدم
وز او به هيچ غمخواري نديدم ... که راز دل بجانانم رساند
ز ديد دل به درمانم رساند ... پس از ناليدن و فرياد و زاري
بدو گفتم ز روي بيقراري ... شبي چون شام در فرياد و زاري
به صبح آوردم اندر نوحه کاري ... صباحي ناگهانم خواب بربود
زماني جانم از زاري بياسود ... خرامان آمد اندر خواب نوشين
خيال آن سهي سروم به بالين ... مرا ديد اوفتاده زار و مدهوش
ز تاب آتش دل سينه پرجوش ... در آب ديده ي خود غرق گشته
جگر در تاب و دود از سر گذشته ... به جان مجروح و تن بيمار و دل ريش
به کام دشمنان افتاده بي خويش ... ز مژگان اشک خونين بر زمين ريخت
ز روي مهرباني در من آويخت ... به من ميگفت کاي خو کرده با من
بسي در وصل جان پرورده با من ... تو آن در عشق رويم داستاني
تو آن بگزيده يار مهرباني ... که بي من يکدم آرامت نبودي
بدان رشگ بهشت جاوداني ... که مسکن دارد آن جان جواني
قدم بر آستان دلستان نه ... ز خاکش ديده ي جان را جلا ده
به آزرم از جمالش پرده بردار ... بنه در پيش او بر خاک رخسار
سلام و بندگي هاي فراوان ... از اين مسکين بدان خورشيد خوبان
سلامي کز نسيمش جان فزايد ... سلامي کز دمش دل برگشايد
سلامي طيره ي مشگ تتاري ... سلامي رشگ گلبرگ بهاري
سلامي جانفزا چون وصل جانان ... سلامي خوش چو خوي مهربانان
سلامي کز وجودش عشق زايد ... ز سر تا پاي او بوي دل آيد
رسان اي خوش نسيم نوبهاري ... حديثم عرضه دار از روي ياري
بگو ميگويد آن سرگشته ي تو ... اسير عشق و هجران گشته ي تو
ز سوداي غمت ديوانه گشتم ... به عشقت در جهان افسانه گشتم
دلارام ودل و جانم تو بودي ... مراد از کفر و ايمانم تو بودي
وصالت همدم و همراز من بود ... خيالت روز و شب دمساز من بود
به وصلت سال و مه در کامراني ... همي کردم به عشرت زندگاني
چنان در وصل تو خو کرده بودم ... چنان مهرت به جان پرورده بودم
که گر يک لحظه بي رويت گذشتي ... جهان برچشم من تاريک گشتي
به صد زاري برفتي هوشم از هوش ... تنم در تاب رفتي سينه در جوش
کنون شد مدتي تا دورم از تو ... بدل خسته به تن رنجورم از تو
برفتي و مرا تنها بماندي ... چو مجنون بر سر راهم نشاندي
دلم در آتش سوزان فکندي ... مرا در غصه ي هجران فکندي
نهادي داغ هجران بر دل ريش ... گرفتي چون دل ريشم سر خويش
تو آنجا خرم و شادان نشسته ... من اينجا در غم از جان دست شسته
تو آنجا در نشاط و شادماني ... به عزت ميگذاري زندگاني
من اينجا ديده بر راهت نهاده ... به پيغام تو گوش جان گشاده
کجائي اي مداواي دل من ... بيا بگشاي از دل مشگل من
کجات آن هر زمان از دلنوازي ... کجات آن در وفا گردن فرازي
کنون عمريست اي سرو قبا پوش ... که رفتي و مرا کردي فراموش
نميگوئي مرا بيچاره اي هست ... ز ملک عافيت آواره اي هست
اسيري دردمندي مهرباني ... غريبي بيدلي بي خانماني
ز خويش و آشنا بيگانه گشته ... ز سوداي غمم ديوانه گشته
نميگوئي که روزي آرمش ياد ... کنم جانش ز بند محنت آزاد
بدو از لطف پيغامي فرستم ... به درمانده دلش کامي فرستم
دل درماندگانرا بردي از هوش ... به آخر دستشان کردي فراموش
ز راه و رسم دلداري نباشد ... فرامشکاري از ياري نباشد
بمردم نازنينا در فراقت ... به جان آمد دلم در اشتياقت
بمردم ياد کن وز غم بينديش ... مرا مپسند در هجران از اين بيش
نگارينا به حق دوستداري ... دلاراما به حق جان سپاري
به حق صحبت ديرينه ي ما ... به حق يوسف و حزن زليخا
به آب ديده ي من در فراقت ... به آه و ناله ي من ز اشتياقت
که پيمان مشکن و عهدم نگه دار ... مخور بر جان من زنهار زنهار
چنان کن اي برخ خورشيد خاور ... که تا در زندگي يکبار ديگر
سعادت باز بر من رو نمايد ... در اقبال بر من برگشايد
به چشم خويشتن رويت ببينم ... به کام خويشتن پيشت نشينم
بيابم از فراقت رستگاري ... نبايد بردت از من شرمساري
صبا از روي لطف و راه ياري ... چو پيغامم سراسر عرضه داري
بخواه از لعل نوشينش جوابي ... بجوي شاديم باز آر آبي
زماني باز گرد و زود بشتاب ... مرا يکبار ديگر زنده درياب
به پيغامش روانم تازه گردان ... ز بويش مغز جانم تازه گردان
تو تا باز آئيم اي باد شبگير ... دمت دلبند و جانبخش و جهانگير
من مسکين سر گردان بي يار ... به عادت شيون آغازم دگر بار
ز روي بيدلي و بيقراري ... همي مويم همي گويم به زاري
الا اي باد عنبر بوي مشکين ... نديم و مونس عشاق مسکين
شفا و راحت هر دردمندي ... دوا و چاره ي هر مستمندي
علاج سينه ي دل خستگاني ... مداواي به غم پيوستگاني
تو آري نامه از ياران به ياران ... تو سازي مرهم اميدواران
انيس خاطر بيچارگاني ... مفرح نامه ي آوارگاني
حديث درد دلها با تو گويند ... کليد شادماني از تو جويند
ز روي مردمي وز راه ياري ... دمي بازم رهان زين نوحه کاري
سحرگاهي گذاري کن به جائي ... به کوي مهرباني آشنائي
بدان منزل که شيرين جانم آنجاست ... دواي درد بيدرمانم آنجاست
چه کم گردد خدايا از خدائيت ... چه نقصان آيد اندر پادشائيت
که گر بيچاره اي کامي بيابد ... دل افگاري دلارامي بيابد
خداوندا اگر چه دورم از يار ... از او ببريده ام اميد يکبار
و گرچه روزگارم زو جدا کرد ... فراقش جامه ي صبرم قبا کرد
قضا دستم ز وصلش کرد کوتاه ... قدر ببريد ناگاهم ز دلخواه
ز من دور اوفتاد آن جان شيرين ... فراق آمد نصيبم زان نگارين
زمانه خاطر ناشاد خواهد ... وصال از دست مشکل داد خواهد
به تاثير اختران بر باد دادند ... ز ما هر يک به اقليمي فتادند
به ناکامي شديم از يکدگر دور ... به عشق اندر جهان گشتيم مشهور
اميد از وصل جانان برنگيرم ... مگر کز غصه ي هجران بميرم
به فضلت همچنان اميدوارم ... که اميدم نهي اندر کنارم
الها پادشاها بي نيازا ... خداوندا کريما کار سازا
به صدق سينه ي پاکان راهت ... به شوق عاشقان بارگاهت
به شب ناليدن پا در کمندان ... به آه سوزناک مستمندان
به حق صبر بي پايان ايوب ... به آب چشم خون افشان يعقوب
به حق ره نوردان طريقت ... به حق نيک مردان حقيقت
که بر جان من مسکين ببخشاي ... در رحمت بر اين بيچاره بگشاي
بده کام دل شوريده ي من ... رسان با من بت بگزيده ي من
مرا زين بيشتر در هجر مپسند ... به فضل خود برآور پايم از بند
بر احوال تباهم رحمت آور ... به آه صبحگاهم رحمت آور
کرم کن بر من بيچاره گشته ... چنين گرد جهان آواره گشته
ازين پس درد بر دردم ميفزاي ... به سوي وصل يارم راه بنماي
دل ريش عبيد از غم جدا کن ... به فضل خويشتن کامش روا کن
خداوندا به حق پاکبازان ... به سوز سينه ي صاحب نيازان
که هرجا هست چون من مبتلائي ... گرفتار کمند دلربائي
دل افکاري اسيري عشق بازي ... به کوي عاشقي گردن فرازي
ز عقل و عاقبت بيگانه گشته ... به سوداي بتي ديوانه گشته
بده مقصود جان مستمندش ... بکن داروي ريش دردمندش
چو من کس را مکن در عشق بيمار ... به حق احمد معصوم مختار
به بهتر طالع و فرخنده تر فال ... دوم روز رجب در نون الف ذال
به نظم آوردم اين درد دل ريش ... به هر کس باز گفتم قصه ي خويش
دو هفته هفتصد بکر از عماري ... برآوردم چو خاطر کرد ياري
غرض آن بود کين ابيات دلسوز ... کند صاحبدلي بر من دعائي
ببخشد حق بر اين دلسوزي من ... بود کان ماه گردد روزي من
سخن سازان که دل پرنور دارند ... غم ديوانه را معذور دارند
حديثم چون ندارد رنگ و بوئي ... که خواهد کرد او را جستجوئي
ز ما دانا دلان معني نجويند ... دماغ آشفتگان آشفته گويند
کنون وقت است اگر کوتاه گيرم ... سوي خاموش گشتن راه گيرم
کسي را پاي دل در گل مبادا ... چنين کار کسي مشکل بادا
اگر داري تو عقل و دانش و هوش ... بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني ... که در معناي آن حيران بماني
اي خردمند عاقل ودانا ... قصه ي موش و گربه برخوانا
قصه ي موش و گربه ي مظلوم ... گوش کن همچو در غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه ... بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينه اش چو سپر ... شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن ... شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي ... شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي ... از براي شکار موشانا
در پس خم مي نمود کمين ... همچو دزدي که در بيابانا
ناگهان موشکي ز ديواري ... جست بر خم مي خروشانا
سر به خم برنهاد و مي نوشيد ... مست شد همچو شير غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم ... پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد ... که شود روبرو بميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدي ... چنگ و دندان زدي بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت ... چون پلنگي شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام ... عفو کن بر من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوي ... نخورم من فريب و مکرانا
ميشنيدم هرآنچه ميگفتي ... آروادين قحبه ي مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد ... سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشيد ... ورد ميخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من ... ندرم موش را بدندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق ... من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاري کردي ... تا بحدي که گشت گريانا
موشکي بود در پس منبر ... زود برد اين خبر بموشانا
مژدگاني که گربه تائب شد ... زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال ... در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان ... همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند ... هر يکي کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر ... هر يکي تحفه هاي الوانا
آن يکي شيشه ي شراب به کف ... وان دگر بره هاي بريانا
آن يکي طشتکي پر از کشمش ... وان دگر يک طبق ز خرمانا
آن يکي ظرفي از پنير به دست ... وان دگر ماست با کره نانا
آن يکي خوانچه پلو بر سر ... افشره آب ليمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان ... با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب ... کاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشکشي ... کرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بديد بخواند ... رزقکم في السماء حقانا
من گرسنه بسي بسر بردم ... رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر ... از براي رضاي رحمانا
هرکه کار خدا کند بيقين ... روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد ... قدمي چند اي رفيقانا
موشکان جمله پيش ميرفتند ... تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان ... چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت ... هر يکي کدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدانچنگال ... يک به دندان چو شير غرانا
آندو موش دگر که جان بردند ... زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته ايد اي موشان ... خاکتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد ... گربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از اين مصيبت و غم ... شد لباس همه سياهانا
خاک بر سر کنان همي گفتند ... اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما ... مي رويم پاي تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خويش کنيم ... از ستم هاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت ... ديد از دور خيل موشانا
همه يکباره کردنش تعظيم ... کاي تو شاهنشهي بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها ... اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يکدانه ميگرفت از ما ... حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد ... چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند ... شاه فرمود کاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم کرد ... که شود داستان به دورانا
بعد يکهفته لشگري آراست ... سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و کمان ... همه با سيف هاي برانا
فوج هاي پياده از يکسو ... تيغ ها در ميانه جولانا
چونکه جمع آوري لشگر شد ... از خراسان و رشت و گيلانا
يکه موشي وزير لشگر بود ... هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يکي ز ما برود ... نزد گربه به شهر کرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت ... يا که آماده باش جنگانا
موشکي بود ايلچي ز قديم ... شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالي کرد ... که منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده ام براي شما ... عزم جنگ کرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت ... يا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده ... من نيايم برون ز کرمانا
ليکن اندر خفا تدارک کرد ... لشگر معظمي ز گربانا
گربه هاي براق شير شکار ... از صفاهان و يزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد ... داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه کوير ... لشگر گربه از کهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه ... رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي ... هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند ... که نيايد حساب آسانا
حمله ي سخت کرد گربه چو شير ... بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکي اسب گربه را پي کرد ... گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان ... که بگيريد پهلوانانا
موشکان طبل شاديانه زدند ... بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار ... لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم ... با کلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا بدار آويزند ... اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشانرا ... غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو ... کند آن ريسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمين ... که شدندي به خاک يکسانا
لشگر از يکطرف فراري شد ... شاه از يک جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار ... مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصه ي عجيب و غريب ... يادگار عبيد زاکانا
جان من پند گير از اين قصه ... که شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن ... مدعا فهم کن پسر جانا
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.