دیوان اشعار جامی 2
دیوان اشعار جامی 2
صبحدم چون شاه اين نيلي تتق ... بارگي راندي به ميدان افق
شه سلامان، مست و نيم خواب ... پاي کردي سوي ميدان در رکاب
با گروهي از نژاد خسروان ... خردسال و تازه روي و نوجوان
هر يکي در خيل خوبان سروري ... آفت ملکي بلاي کشوري
صولجان بر کف، به ميدان تاختي ... گوي زرين در ميان انداختي
يک به يک چوگان زنان جوياي حال ... گرد يک مه حلقه کرده صد هلال
گرچه بودي زخم چوگان از همه ... بود چابک تر سلامان از همه
گوي بردي از همه با صد شتاب ... گوي مه بود و سلامان آفتاب
آري، آن کس را که دولت يار شد ... وز نهال بخت برخوردار شد،
هيچ چوگان زير اين چرخ کبود ... گوي نتواند ز ميدانش ربود
از کمانداران خاص اندر زمان ... خواستي ناکرده زه چاچي کمان
بي مدد آن را به زه آراستي ... بانگ زه از گوشه ها برخاستي
دست ماليدي بر آن چالاک و چست ... تا بن گوش اش کشيدي از نخست
گاه بنهادي سه پر مرغي بر آن ... رهسپر گشتي به هنجار نشان
ورگشادي تير پرتابي ز شست ... بودي اش خط افق جاي نشست
گرنه مانع سختي گردون شدي ... از خط دور افق بيرون شدي
بود در جود و سخا دريا کفي ... ملکش از بحر عطا دريا کفي
پر شدي از فيض آن ابر کرم ... عرصه ي گيتي ز دينار و درم
بزم جودش را چو مي آراستم ... نسبتش با معن و حاتم خواستم
ليک اندر جنب او بي قال و قيل ... معن باشد مبخل و حاتم بخيل
بسکه دستش داشتي با بسط، خوي ... تافتي انگشت او از قبض، روي
قبض کف گر خواستي، انگشت او ... خم نکردي پشت خود در مشت او
چون سلامان را شد اسباب جمال ... از بلاغت جمع، در حد کمال،
سرو نازش نازکي از سر گرفت ... باغ لطفش رونق ديگر گرفت
نارسيده ميوه اي بود از نخست ... چون رسيدن شد بر آن ميوه درست،
خاطر ابسال چيدن خواست اش ... وز پي چيدن، چشيدن خواست اش
ليک بود آن ميوه بر شاخ بلند ... بود کوتاه آرزو را ز آن، کمند
شاهدي پر عشوه بود ابسال نيز ... کم نه ز اسباب جمال اش هيچ چيز
با سلامان عرض خوبي ساز کرد ... شيوه ي جولانگري آغاز کرد
گاه بر رسم نغوله پيش سر ... بافتي زنجيره اي از مشک تر
تا بدان زنجيره ي داناپسند ... ساختي پاي دل شهزاده، بند
گاه مشکين موي را بشکافتي ... فرق کرده، ز آن دو گيسو بافتي
گه نهادي چون بتان دلفروز ... بر کمان ابروان از وسمه، توز
تا ز جان او به زنگاري کمان ... صيد کردي مايه ي امن و امان
برگ گل را دادي از گلگونه زيب ... تا بدان رنگش ز دل بردي شکيب
دانه ي مشکين نهادي بر عذار ... تا بدان مرغ دلش کردي شکار
گه گشادي بند از تنگ شکر ... گه شکستي مهر بر درج گهر
تا چو شکر بر دلش شيرين شدي ... وز لب گوياش گوهر چين شدي
گه نمودي از گريبان گوي زر ... زير آن طوق مرصع از گهر،
تا کشيدي با همه فرخندگي ... گردنش را زير طوق بندگي
گه به کاري دس سيمين بر زدي ... ز آن بهانه آستين را برزدي
تا نگارين ساعد او آشکار ... ديدي و، کردي به خون چهره، نگار
گه چو بهر خدمتي کردي قيام ... سخت تر برداشتي از جاي گام
تا ز بانگ جنبش خلخال او ... تاج در فرقش، شدي پامال او
بودي القصه به صد مکر و حيل ... جلوه گر در چشم او در هر محل
صبح و شام اش روي در خود داشتي ... يک دم اش غافل ز خود نگذاشتي
زآنکه مي دانست کز راه نظر ... عشق دارد در دل عاشق اثر
جز به ديدار بتان دلپذير ... عشق در دلها نگردد جاي گير
چون سلامان با همه حلم و وقار ... کرد در وي عشوه ي ابسال کار،
در دل از مژگان او، خارش خليد ... وز کمند زلف او، مارش گزيد
ز ابروانش طاقت او گشت طاق ... وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق
نرگس جادوي او خوابش ببرد ... حلقه ي گيسوي او تابش ببرد
اشک او از عارضش گل رنگ شد ... عيشش از ياد دهانش تنگ شد
ديد بر رخسار او خال سياه ... گشت از آن خال سيه حالش تباه
ديد جعد بيقرارش بر عذار ... ز آرزوي وصل او، شد بيقرار
شوقش از پرده برون آورد، ليک ... در درون انديشه اي مي کرد نيک
که مبادا گر چشم طعم وصال ... طعم آن بر جان من گردد وبال
آن نماند با من و، عمر دراز ... مانم از جاه و جلال خويش باز
دولتي کن مرد را جاويد نيست ... بخردان را قبله ي اميد نيست
چون سلامان مايل ابسال شد ... طالع ابسال فر خفال شد
يافت آن مهر قديم او نوي ... شد بدو پيوند اميدش قوي
فرصتي مي جست در بيگاه و گاه ... يابد اندر خلوت آن ماه، راه
تا شبي سويش به خلوت راه يافت ... نقد جان بر دست، پيش او شتافت
همچو سايه زير پاي او فتاد ... وز تواضع رو به پاي او نهاد
شه سلامان نيز با صد عز و ناز ... کرد دست مرحمت سويش دراز
چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت ... کام جان از چشمه ي نوشش گرفت
داشت شکر آن يکي، شير اين دگر ... شد به هم آميخته شير و شکر
روز ديگر بر همين دستور بود ... چشم زخم دهر از ايشان دور بود
روز هفته، هفته شد مه، ماه سال ... ماه و سالي خالي از رنج و ملال
همتش آن بود کن عيش و طرب ... ني به روز افتد ز يکديگر، نه شب
ليک دور چرخ مي گفت از کمين: ... نيست داب من که بگذارم چنين
اي بسا صحبت که روز انگيختم، ... چون شب آمد سلک آن بگسيختم
واي بسا دولت که دادم وقت شام، ... صبحدم را نوبت او شد تمام
چون سلامان شد حريف ابسال را ... صرف وصلش کرد ماه و سال را،
باز ماند از خدمت شاه و حکيم ... هر دو را شد دل ز هجر او دو نيم
چون ز حال او خبر جستند باز ... محرمان کردندشان داناي راز
بهر پرسش پيش خويش اش خواندند ... با وي از هر جا حکايت راندند
شد يقين کن قصه از وي راست بود ... داستاني بي کم و بي کاست بود
هر يک اندر کار وي رايي زدند ... در خلاصش دستي و پايي زدند
بر نصيحت يافت کار اول قرار ... کز نصيحت نيست بهتر هيچ کار
از نصيحت تازه گردد هر دلي ... وز نصيحت حل شود هر مشکلي
ناصحان پيغمبران اند از نخست ... گشته کار عقل و دين ز ايشان درست
پاک کن از نقش صورت سينه را ... روي در معني کن اين آيينه را
تا شود گنج معاني سينه ات ... غرق نور معرفت آيينه ات
چشم خويش از طلعت شاهد بپوش ... بيش ازين در صحبت شاهد مکوش
بر چنين آلوده اي مفتون مشو ... وز حريم عافيت بيرون مشو
بودي از آغاز عالي مرتبه ... برفراز چرخ بودت کوکبه
شهوت نفس ات به زير انداخته ... در حضيض خاک بندت ساخته
چون سلامان از حکيم اينها شنيد ... بوي حکمت بر مشام او وزيد
گفت: «اي جان فلاطون از تو شاد ... صد ارسطو زير فرمان تو باد
من نهاده روي در راه توام ... کمترين شاگرد در گاه توام
هر چه گفتي عين حکمت يافتم ... در قبول آن به جان بشتافتم
ليک بر راي منيرت روشن است ... کاختيار کار بيرون از من است»
«ديده ي اقبال من روشن به توست ... عرصه ي آمال من گلشن به توست
سالها چون غنچه دل خون کرده ام ... تا گلي چون تو، به دست آورده ام
همچو گل از دست من دامن مکش ... خنجر خار جفا بر من مکش
در هواي توست تاجم فرق ساي ... وز براي توست تختم زير پاي
رو به معشوقان نابخرد منه ... افسر دولت ز فرق خود منه
دست دل در شاهد رعنا مزن ... تخت شوکت را به پشت پا مزن
منصب تو چيست؟ چوگان باختن ... رخش زير ران به ميدان تاختن
ني گرفتن زلف چون چوگان به دست ... پهلوي سيمين بران کردن نشست
در صف مردان روي شمشير زن، ... وز تن گردان شوي گردن فکن،
به که از گردان مردافکن جهي ... پيش شمشير زني گردن نهي
ترک اين کردار کن بهر خداي ... ورنه خواهم زين غم افتادن ز پاي
سالها بهر تو ننشستم ز پا ... شرم بادت کافکني از پا مرا»
چون سلامان آن نصيحت گوش کرد، ... بحر طبع او ز گوهر جوش کرد
گفت: «شاها بنده ي راي توام ... خاک پاي تخت فرساي توام
هر چه فرمودي به جان کردم قبول ... ليکن از بي صبري خويش ام ملول
نيست از دست دل رنجور من ... صبر بر فرموده ات مقدور من
بارها با خويش انديشيده ام ... در خلاصي زين بلا پيچيده ام
ليک چون يادم از آن ماه آمده ست، ... جان من در ناله و آه آمده ست
ور فتاده چشم من بر روي او ... کرده ام روي از دو عالم سوي او
در تماشاي رخ آن دلپسند ... نه نصيحت مانده بر يادم نه پند»
چون شه از پند سلامان شد خموش ... شد حکيم اندر نصيحت سخت کوش
گفت: کاي نوباوه ي باغ کهن ... آخرين نقش بديع کلک کن
قدر خود بشناس و مشمر سرسري ... خويش را کز هر چه گويم برتري
آنکه دست قدرتش خاکت سرشت، ... حرف حکمت بر دل پاکت سرشت
هر کجا از عشق جاني در هم است ... محنت اندر محنت و غم در غم است
خاصه عشقي که ش ملامت يار شد ... گفت و گوي ناصحان بسيار شد
از ملامت سخت گردد کار عشق ... وز ملامت شد فزون تيمار عشق
بي ملامت عشق ، جان پروردن است ... چون ملامت يار شد خون خوردن است
چون سلامان آن ملامت ها شنيد ... جان شيرينش ز غم بر لب رسيد
مهر ابسال از درون او نکند ... ليک شوري در درون او فکند
جانش از تير ملامت ريش گشت ... در دل اندوهي که بودش بيش گشت
مي بکاهد از ملامت جان مرد ... صبر بر وي کي بود امکان مرد؟
مي توان يک زخم خورد از تيغ تيز ... چون پياپي شد، چه چاره جز گريز؟
روزها انديشه کاري پيشه کرد ... بارها در کار خويش انديشه کرد
با هزار انديشه در تدبير کار ... يافت کارش بر فرار آخر قرار
کرد خاطر از وطن پرداخته ... محملي از بهر رفتن ساخته
چون سلامان هفته اي محمل براند ... پندگويان را بر او دستي نماند
از ملامت ايمن و فارغ ز پند ... بار خود بر ساحل بحري فکند
ديد بحري همچو گردون بيکران ... چشم هاي بحريان چون اختران
قاف تا قاف امتداد دور او ... تا به پشت گاوماهي غور او
کوه پيکر موج ها در اضطراب ... گشته کوهستان از آنها روي آب
چون سلامان بحر را نظاره کرد ... بهر اسباب گذشتن چاره کرد
کرد پيدا زورقي چون ماه نو ... برکنار بحر اخضر، تيزرو
هر دو رفتند اندر او آسوده حال ... شد مه و خورشيد را منزل هلال
شد روان، از بادبان پر ساخته ... همچو بط سينه بر آب انداخته
راه را بر خود به سينه مي شکافت ... روي بر مقصد به سينه مي شتافت
شد ميان بحر پيدا بيشه اي ... وصف آن بيرون ز هر انديشه اي
هيچ مرغ اندر همه عالم نبود ... کاندر آن عشرتگه خرم نبود
نو درختان شاخ در شاخ اندر او ... در نوا مرغان گستاخ اندر او
ميوه در پاي درختان ريخته ... خشک و تر بر يکدگر آميخته
چشمه ي آبي به زير هر درخت ... آفتاب و سايه گردش لخت لخت
شاخ بود از باد، دست رعشه دار ... مشت پر دينار از بهر نثار
چون نبودي نيک گيرا مشت او ... ريختي از فرجه ي انگشت او
گوييا باغ ارم چون رو نهفت ... غنچه ي پيدايي اش آنجا شکفت
چون سلامان ديد لطف بيشه را ... از سفر کوتاه کرد انديشه را
با دل فارغ ز هر اميد و بيم ... گشت با ابسال در بيشه مقيم
هر دو شادان همچو جان و تن به هم ... هر دو خرم چون گل و سوسن به هم
صحبتي ز آويزش اغيار دور ... راحتي ز آميزش تيمار دور
ني ملامت پيشه با ايشان به جنگ ... ني نفاق انديشه با ايشان دو رنگ
گل در آغوش و، خراش خار ني ... گنج در پهلو و، رنج مار ني
هر زمان در مرغزاري کرده خواب ... هر نفس از چشمه ساري خورده آب
گاه با بلبل به گفتار آمده ... گاه با طوطي شکرخوار آمده
گاه با طاووس در جولانگري ... گاه در رفتار با کبک دري
قصه کوته، دل پر از عيش و طرب ... هر دو مي بردند روز خود به شب
خود چه ز آن بهتر که باشد با تو يار ... در ميان و عيب جويان بر کنار
در کنار تو به جز مقصود ني ... مانع مقصود تو موجود ني
شه چو شد آگاه بعد از چند گاه ... ز آن فراق جانگداز از عمرکاه،
ناله بر گردون رسانيدن گرفت ... وز دو ديده خون چکانيدن گرفت
گفت کز هر جا خبر جستند باز ... کس نبود آگاه ز آن پوشيده راز
داشت شاه آيينه اي گيتي نماي ... پرده ز اسرار همه گيتي گشاي
چون دل عارف نبود از وي نهان ... هيچ حالي از بد و نيک جهان
گفت کن آيينه را داريد پيش ... تا در آن بينم رخ مقصود خويش
چون بر آن آيينه افتادش نظر ... يافت از گم گشتگان خود خبر
هر دو را عشرت کنان در بيشه ديد ... وز غم ايام بي انديشه ديد
با هم از فکر جهان بودند دور ... وز همه اهل جهان يکسر نفور
هر يکي شاد از لقاي ديگري ... هيچشان غم ني براي ديگري
شاه چون جمعيت ايشان بديد ... رحمتي آمد بر ايشانش پديد
بي ملامت کردن خاطر خراش ... هر چه دانستي ز اسباب معاش،
يک سر مويي فرو نگذاشتي ... جمله را آنجا مهيا داشتي
اي خوش آن روشندل پاکيزه راي ... کاورد شرط مروت را به جاي
هر کجا بيند دو همدم را به هم ... خورده جام شادي و غم را به هم
اندر آن اقبالشان ياري کند ... واندر آن دولت مددکاي کند
ني که از هم بگسلد پيوندشان ... وافکند بر رشته ي جان بندشان
هر چه بر ارباب آفات آمده ست ... يکسر از بهر مکافات آمده ست
نيک کن تا نيک پيش آيد تو را ... بد مکن تا بد نفرسايد تو را
شاه يونان چون سلامان را بديد ... کو به ابسال و وصالش آرميد،
عمر رفت و زين خسارت بس نکرد ... وز ضلالت روي خود واپس نکرد،
ماند خالي ز افسر شاهي سرش، ... تا که گردد سر، بلند از افسرش،
بر سلامان قوت همت گماشت ... تا ز ابسال اش به کلي بازداشت
لحظه لحظه جانب او مي شتافت ... ليک نتوانستي از وي بهره يافت
تشنه را زين سخت تر چبود عذاب ... چشمه پيش چشم و لب محروم از آب؟
بر سلامان چون شد اين محنت دراز ... شد در راحت به روي وي فراز
شد بر او روشن که آن هست از پدر ... تا مگر ز آن ورطه اش آرد بدر
ترس ترسان در پدر آورد روي ... توبه کار و عذرخواه و عفو جوي
آري آن مرغي که باشد نيک بخت ... آخر آرد سوي اصل خويش رخت
چون پدر روي سلامان را بديد ... وز فراق عمر کاه او رهيد،
بوسه هاي رحمتش بر فرق داد ... دست مهر از لطف بر دوشش نهاد
کاي وجودت خوان احسان را نمک ... چشم انسان را جمالت مردمک
روضه ي جان را نهال نوبري ... آسمان را آفتاب ديگري
باغ دولت را گل نوخاسته ... برج شاهي را مه ناکاسته
عرصه ي آفاق لشکرگاه توست ... سرکشان را روي در درگاه توست
پاي تا سر لايق تختي و تاج ... نيست تاج و تخت را بي تو رواج
تاج را مپسند بر فرق خسان ... تخت را در زير پاي ناکسان
ملک، ملک توست، بستان ملک خويش ... ملک را بيرون مکن از سلک خويش
دست ازين شاهد پرستي باز کش ... شاهي و شاهدپرستي نيست خوش
دور کن حناي اين شاهد ز دست ... شاه بايد بود يا شاهدپرست
کيست در عالم ز عاشق خوارتر؟ ... نيست کار از کار او، دشوارتر
ني غم يار از دلش زايل شود ... ني تمناي دلش حاصل شود
مايه ي آزار او بي گاه وگاه ... طعنه ي بدخواه و پند نيک خواه
چون سلامان آن نصيحت ها شنيد ... جامه ي آسودگي بر خود دريد
خاطرش از زندگاني تنگ شد ... سوي نابود خودش آهنگ شد
چون حيات مرد، ني درخور بود ... مردگي از زندگي خوشتر بود
روي با ابسال در صحرا نهاد ... در فضاي جان فشاني پا نهاد
پشته پشته هيزم از هر جا بريد ... جمله را يک جا فراهم آوريد
جمع شد ز آن پشته ها کوهي بلند ... آتشي در پشته ي کوه او فکند
هر دو از ديدار آتش خوش شدند ... دست هم بگرفته در آتش شدند
شه نهاني واقف آن حال بود ... همتش بر کشتن ابسال بود
بر مراد خويشتن همت گماشت ... سوخت او را و سلامان را گذاشت
بود آن غش بر زر و اين زر خوش ... زر خوش خالص بماند و سوخت غش
چون زر مغشوش در آتش فتد ... گر شکستي اوفتد بر غش فتد
کار مردان دارد از مردان نصيب ... نيست اين از همت مردان غريب
پيش صاحب همت، اين ظاهر بود ... هر که بي همت بود، منکر بود
باشد اندر دار و گير روز و شب ... عاشق بيچاره را حالي عجب
هر چه از تير بلا بر وي رسد ... از کمان چرخ، پي در پي رسد
ناگذشته از گلويش خنجري ... از قفاي او در آيد ديگري
گر بدارد دوست از بيداد دست ... بر وي از سنگ رقيب آيد شکست
ور بگردد از سرش سنگ رقيب ... يابد از طعن ملامتگر نصيب
ور رهد زينها بريزد خون به تيغ ... شحنه ي هجرش به صد درد و دريغ
چون سلامان کوه آتش برفروخت ... واندر او ابسال را چون خس بسوخت
رفت همتاي وي و يکتا بماند ... چون تن بي جان از او تنها بماند
ناله ي جانسوز بر گردون کشيد ... دامن مژگان ز دل در خون کشيد
دود آهش خيمه بر افلاک زد ... صبح از اندهش گريبان چاک زد
ز آن گهر ديدي چو خالي مشت خويش ... کندي از دندان سر انگشت خويش
روز و شب بي آنکه همزانوش بود ... از تپانچه بودي اش زانو کبود
هر شب آوردي به کنج خانه روي ... با خيال يار خويش افسانه گوي
کاي ز هجر خويش جانم سوخته ... وز جمال خويش چشمم دوخته
عمرها بودي انيس جان من ... نوربخش ديده ي گريان من
خانه در کوي وصالت داشتم ... ديده بر شمع جمالت داشتم
هر دو ما با يکدگر بوديم و بس ... کار ني کس را به ما، ما را به کس
دست بيداد فلک کوتاه بود ... کار ما بر موجب دلخواه بود
کاش چون آتش همي افروختم ... تو همي ماندي و من مي سوختم
سوختي تو من بماندم، اين چه بود؟ ... اين بد آيين با من مسکين چه بود؟
کاشکي من نيز با تو بودمي ... با تو راه نيستي پيمودمي
از وجود ناخوش خود رستمي ... عشرت جاويد در پيوستمي
چون سلامان ماند ز ابسال اينچنين ... بود در روز و شبش حال اينچنين
محرمان آن پيش شه گفتند باز ... جان او افتاد از آن غم در گداز
گنبد گردون عجب غمخانه اي ست ... بي غمي در آن دروغ افسانه اي ست
چون گل آدم سرشتند از نخست ... شد به قدش خلعت صورت درست،
ريخت بالاي وي از سر تا قدم ... چل صباح ابر بلا، باران غم
چون چهل بگذشت روزي تا به شب ... بر سرش باريد باران طرب
لاجرم از غم کس آزادي نيافت ... جز پس از چل غم، يکي شادي نيافت
شه، سلامان را در آن ماتم چو ديد ... بر دلش صد زخم رنج و غم رسيد
چاره ي آن کار نتوانست هيچ ... بر رگ جان اوفتادش تاب و پيچ
کرد عرض راي بر دانا حکيم ... کاي جهان را قبله ي اميد و بيم
هر کجا درمانده اي را مشکلي ست ... حل آن انديشه ي روشندلي ست
سوخت ابسال و سلامان از غمش ... کرده وقت خويش وقف ماتمش
ني توان ابسال را آورد باز ... ني سلامان را توان شد چاره ساز
گفتم اينک مشکل خود پيش تو ... چاره جوي از عقل دورانديش تو
رحمتي فرما که بس درمانده ام ... در کف صد غصه مضطر مانده ام
داد آن دانا حکيم او را جواب ... کاي نگشته رايت از راي صواب
گر سلامان نشکند پيمان من ... و آيد اندر ربقه ي فرمان من،
زود باز آرم به وي ابسال را ... کشف گردانم به وي اين حال را
چند روزي چاره ي حالش کنم ... جاودان دمساز ابسال اش کنم
از حکيم اين را سلامان چون شنيد ... زير فرمان وي از جان آرميد
خار و خاشاک درش رفتن گرفت ... هر چه گفت از جان پذيرفتن گرفت
خوش بود خاک در کامل شدن ... بنده ي فرمان صاحبدل شدن
بشنو اين نکته که دانا گفته است ... گوهري بس خوب و زيبا سفته است:
«رخنه کز ناداني افتد در مزاج، ... يابد از دانا و دانايي علاج»
گوش گردون بر نواي چنگ اوست ... در سماع دايم از آهنگ اوست
چون سلامان گوش کردي اين سخن ... يافتي ميلي به وي از خويشتن
اين سخن چون بارها تکرار يافت ... در درون آن ميل را بسيار يافت
چون ز وي دريافت اين معني حکيم ... کرد اندر زهره تاثيري عظيم
تا جمال خود تمام اظهار کرد ... در دل و جان سلامان کار کرد
نقش ابسال از ضمير او بشست ... مهر روي زهره بر وي شد درست
حسن باقي ديد و از فاني بريد ... عيش باقي را ز فاني برگزيد
چون سلامان از غم ابسال رست ... دل به معشوق همايون فال بست،
دامنش ز آلودگي ها پاک شد ... همتش را روي در افلاک شد
تارک او گشت در خور تاج را ... پاي او تخت فلک معراج را
شاه يونان شهرياران را بخواند ... سرکشان و تاجداران را بخواند
جشني آنسان ساخت کز شاهنشهان ... نيست در طي تواريخ جهان
بود هر لشکرکش و هر لشکري ... حاضر آن جشن از هر کشوري
ز آنهمه لشکر کش و لشکر که بود ... با سلامان کرد بيعت هر که بود
جمله دل از سروري برداشتند ... سر به طوق بندگي افراشتند
شه مرصع افسرش بر سر نهاد ... تخت ملکش زير پاي از زر نهاد
هفت کشور را به وي تسليم کرد ... رسم کشورداري اش تعليم کرد
کرد انشا در چنان هنگامه اي ... از براي وي وصيت نامه اي
بر سر جمع آشکارا و نهفت ... صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت:
چون سلامان گشت تسليم حکيم ... زير ظل رافتش شد مستقيم
شد حکيم آشفته ي تسليم او ... سحرکاري کرد در تعليم او
باده هاي دولت اش را جام ريخت ... شهدهاي حکمت اش در کام ريخت
جام او ز آن باده، ذوق انگيز شد ... کام او ز آن شهد، شکر ريز شد
هر گه ابسال اش فراياد آمدي ... وز فراق او به فرياد آمدي،
چون بدانستي حکيم آن حال را ... آفريدي صورت ابسال را
يک دو ساعت پيش چشمش داشتي ... در دل او تخم تسکين کاشتي
يافتي تسکين چو آن رنج و الم ... رفتي آن صورت به سر حد عدم
همت عارف چو گردد زورمند ... هر چه خواهد، آفريند بي گزند
ليک چون يک دم از او غافل شود ... صورت هستي از او زايل شود
گاه گاهي چون سخن پرداختي ... وصف زهره در ميان انداختي
زهره گفتي شمع جمع انجم است ... پيش او حسن همه خوبان گم است
گر جمال خويش را پيدا کند ... آفتاب و ماه را شيدا کند
نيست از وي در غنا کس تيزتر ... بزم عشرت را نشاط انگيزتر
«اي پسر ملک جهان جاويد نيست ... بالغان را غايت اميد نيست
پيشوا کن عقل دين اندوز را ... مزرع فردا شناس امروز را
هر عمل دارد به علمي احتياج ... کوشش از دانش همي گيرد رواج
آنچه خود داني، روش مي کن بر آن ... وآنچه ني، مي پرس از دانشوران
هر چه مي گيري و بيرون مي دهي، ... بين که چون مي گيري و چون مي دهي
کيسه ي مظلوم را خالي مکن ... پايه ي ظالم به آن عالي مکن
آن فتد در فاقه و فقر شگرف ... وين کند آن را به فسق و ظلم صرف
عاقبت اين شيوه گردد شيونت ... خم شود از بار هر دو، گردنت
جهد کن تا هر خطا و هر خلل ... گردد از عدلت به ضد خود بدل
خود تو منصف شو چو نيکو بندگان ... چيست اصل کار؟ گله يا شبان؟
بايد اندر گله سرهنگان تو را ... بهر ضبط گله يکرنگان تو را
چون سگ گله ترا سر در کمند ... ليک سگ بر گرگ، ني بر گوسفند
بر رمه باشد بلايي بس بزرگ ... چون سگ درنده باشد يار گرگ
از وزيران نيست شاهان را گريز ... ليک دانا و امين بايد وزير
داند احوال ممالک را تمام ... تا دهد بر صورت احسن نظام
مهرباني با همه خلق خداي ... مشفقي با حال مسکين و گداي
لطف او مرهم نه هر سينه ريش ... قهر او کينه کش از هر ظلم کيش
منبهي بايد تو را هر سو بپاي ... راست بين و صدق ورز و نيک راي
تا رساند با تو پنهان از همه ... داستان ظلم و احسان از همه
قصه کوته، هر که ظلم آيين کند ... وز پي دنيات ترک دين کند،
نيست در گيتي ز وي نادان تري ... کس نخورد از خصلت نادان، بري
کار دين و ديني خود را تمام ... جز به دانايان ميفکن والسلام
باشد اندر صورت هر قصه اي ... خرده بينان را ز معني حصه اي
صورت اين قصه چون اتمام يافت ... بايدت از معني آن کام يافت
کيست از شاه و حکيم او را مراد؟ ... و آن سلامان چون ز شه بي جفت زاد؟
کيست ابسال از سلامان کامياب؟ ... چيست کوه آتش و درياي آب؟
چيست ملکي کن سلامان را رسيد؟ ... چون وي از ابسال دامان را کشيد؟
چيست زهره کخر از وي دل ربود؟ ... زنگ ابسال اش ز آيينه زدود؟
شرح او را يک به يک از من شنو ... پاي تا سر گوش باش و هوش شو
صانع بيچون چو عالم آفريد ... عقل اول را مقدم آفريد
ده بود سلک عقول، اي خرده دان ... و آن دهم باشد مثر در جهان
کارگر چون اوست در گيتي تمام ... عقل فعال اش از آن کردند نام
اوست در عالم مفيض خير و شر ... اوست در گيتي کفيل نفع و ضر
روح انسان زاده ي تاثير اوست ... نفس حيوان سخره ي تدبير اوست
زير فرمان وي اند اينها همه ... غرق احسان وي اند اينها همه
چون به نعت شاهي او آراسته ست ... راهدان، از شاه او را خواسته ست
پيش دانا راهدان بوالعجب ... فيض بالا را حکيم آمد لقب
هست بي پيوندي جسم اش مراد ... آنکه گفت اين از پدر بي جفت زاد
زاده اي بس پاکدامان آمده ست ... نام او ز آن رو سلامان آمده ست
کيست ابسال؟ اين تن شهوت پرست ... زير احکام طبيعت گشته پست
تن به جان زنده ست، جان از تن مدام ... گيرد از ادراک محسوسات کام
هر دو ز آن رو عاشق يکديگرند ... جز به حق از صحبت هم نگذرند
چيست آن دريا که در وي بوده اند ... وز وصال هم در آن آسوده اند؟
بحر شهوت هاي حيواني ست آن ... لجه ي لذات نفساني ست آن
عالمي در موج او مستغرق اند ... واندر استغراق او دور از حق اند
چيست آن ابسال در صحبت قريب ... و آن سلامان ماندن از وي بي نصيب؟
باشد آن تاثير سن انحطاط ... طي شدن آلات شهوت را بساط
چيست آن ميل سلامان سوي شاه ... و آن نهادن رو به تخت عز و جاه؟
ميل لذت هاي عقلي کردن است ... رو به دارالملک عقل آوردن است
چيست آن آتش؟ رياضت هاي سخت ... تا طبيعت را زند آتش به رخت
سوخت ز آن آثار طبع و جان بماند ... دامن از شهوات حيواني فشاند
ليک چون عمري به آتش بود خوي ... گه گه اش درد فراق آمد به روي
ز آن «حکيم اش» وصف حسن زهره گفت ... کرد «جان»اش را به مهر زهره جفت،
تا به تدريج او به زهره آرميد ... وز غم ابسال و عشق او رهيد
چيست آن زهره ؟ کمالات بلند ... کز وصال او شود جان ارجمند
ز آن جمال عقل، نوراني شود ... پادشاه ملک انساني شود
با تو گفتم مجمل اين اسرار را ... مختصر آوردم اين گفتار را
گر مفصل بايدت فکري بکن ... تا به تفصيل آيد اسرار کهن
هم بر اين اجمال کاري، اين خطاب ... ختم شد، والله اعلم بالصواب
بسم الله الرحمن الرحيم ... هست صلاي سر خوان کريم
فيض کردم خوان سخن ساز کرد ... پرده ز دستان کهن باز کرد
بانگ صرير از قلم سحرکار ... خاست که: بسم الله دستي بيار
مائده اي تازه برون آمده ست ... چاشني اي گير که چون آمده ست
ور نچشي، نکهت آن بس تو را ... بوي خوشش طعمه ي جان بس تو را
آنچه نگارد ز پي اين رقم ... بر سر هر نامه دبير قلم،
حمد خدايي ست که از کلک «کن» ... بر ورق باد نويسد سخن
چون رقم او بود اين تازه حرف ... جز به ثنايش نتوان کرد صرف
ليک ثنايش ز بيان برترست ... هر چه زبان گويد از آن برترست
نيست سخن جز گرهي چند سست ... طبع سخنور زده بر باد، چست
صد گره از رشته ي پر تاب و پيچ ... گر بگشايند در آن نيست هيچ
عقل درين عقده ز خود گشته گم ... کرده درين فکر سر رشته گم
آنکه نه دم مي زند از عجز، کيست؟ ... غايت اين کار بجز عجز چيست؟
عجز به از هر دل دانا که هست ... بر در آن حي توانان که هست،
مرسله بند گهر کان جود ... سلسله پيوند نظام وجود
غره فروز سحر خاکيان ... مشعله سوز شب افلاکيان
خوان کرامت نه آيندگان ... گنج سلامت ده پايندگان
روز برآرنده ي شب هاي تار ... کار گزارنده ي مردان کار
واهب هر مايه، که جوديش هست ... قبله ي هر سر، که سجوديش هست
دايره ساز سپر آفتاب ... تيزگر باد و زره باف آب
عيب، نهان دار هنرپروران ... عذرپذيرنده ي عذر آوران
سرشکن خامه ي تدبيرها ... خامه کش نامه ي تقصيرها
ايمني وقت هراسندگان ... روشني حال شناسندگان
تازه کن جان نسيم حيات ... کارگر کارگه کاينات
ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون ... شد به هزاران رقمش رهنمون
نقش نخستين چه بود زان؟ جماد ... کز حرکت بر در او ايستاد
کوه نشسته به مقام وقار ... يافته در قعده ي طاعت قرار
کان که بود خازن گنجينه اش ... ساخته پر لعل و گهر سينه اش
هر گهري ديده رواجي دگر ... گشته فروزنده ي تاجي دگر
نوبت ازين پس به نبات آمده ... چابک و شيرين حرکات آمده
برزده از روزنه ي خاک سر ... برده به يک چند بر افلاک سر
چتر برافراخته از برگ و شاخ ... ساخته بر سايه نشين جا فراخ
گاه فشانده ز شکوفه درم ... گاه ز ميوه شده خوان کرم
جنبش حيوان شده بعد از نبات ... گشته روان در گلش آب حيات
از ره حس برده به مقصود، بودي ... پويه کنان کرده به مقصود، روي
با دل خواهنده ز جا خاسته ... رفته به هر جا که دلش خواسته
خاتمه ي اينهمه هست آدمي ... يافته زو کار جهان محکمي
اول فکر، آخر کار آمده ... فکر کن کارگزار آمده
بر کف اش از عقل نهاده چراغ ... داده ز هر شمع و چراغ اش فراغ
کارکنان داده به عقل از حواس ... گشته به هر مقصد از آن ره شناس
باصره را داده به بينش نويد ... راه نموده به سياه و سفيد
سامعه را کرده به بيرون دو در ... تا ز چپ و راست نيوشد خبر
ذائقه را داده به روي زبان ... کام، ز شيريني و شور جهان
لامسه را نقد نهاده به مشت ... گنج شناسائي نرم و درشت
شامه را از گل و ريحان باغ ... ساخته چون غنچه معطر دماغ
جامي، اگر زنده دلي بنده باش ... بنده ي اين زنده ي پاينده باش
بندگي اش زندگي آمد تمام ... زندگي اين باشد و بس، والسلام
اي صفت خاص تو واجب به ذات ... بسته به تو سلسله ي ممکنات
کون و مکان شاهد جود تواند ... حجت اثبات وجود تواند
دايره ي چرخ مدار از تو يافت ... مرحله ي خاک قرار از تو بافت
عرصه ي گيتي که بود باغ سان ... تربيت لطف تواش باغبان
بلبل آن، طبع سخن پروران ... در چمن نطق، زبان آوران
اينهمه آثار، که نادر نماست ... بر صفت هستي قادر گواست
رو به تو آريم که قادر تويي ... نظم کن سلک نوادر تويي
باغ نشان گر ندهد زيب باغ ... باغ شود بر دل نظاره داغ
ور دهدش جلوه به هر زيوري ... هر ورقي باشد از آن دفتري
بودي و اين باغ دل افروز، ني ... باشي و ميدان شب و روز، ني
اي علم هستي ما با تو پست ... نيست به خود، هست به تو هر چه هست
هست توئي، هستي مطلق تويي ... هست که هستي بود، الحق تويي
نام و نشانت نه و دامن کشان ... مي گذري بر همه نام و نشان
با همه چون جان به تن آميزناک ... پاک ز آلايش ناپاک و پاک
نور بسيطي و غباري ت نه ... بحر محيطي و کناري ت نه
نيست کناري ت ولي صد هزار ... گوهرت از موج فتد بر کنار
با تو خود آدم که و عالم کدام؟ ... نيست ز غير تو نشان غير نام
گرچه نمايند بسي غير تو ... نيست درين عرصه کسي غير تو
تو همه جا حاضر و من جابه جا ... مي زنم اندر طلبت دست و پا
اي ز وجود تو نمود همه ... جود تو سرمايه ي سود همه
هستي و پايندگي از توست و بس ... مردگي و زندگي از توست و بس
جامي اگر نيست ز بخت نژند ... چون علم خسروي اش سربلند،
از علم فقر بلندي ش ده ... زير علم سايه پسندي ش ده
اي ز کرم چاره گر کارها ... مرهم راحت نه آزارها
عقده گشاينده ي هر مشکلي ... قبله نماينده ي هر مقبلي
توشه نه گوشه نشينان پاک ... خوشه ده دانه فشانان خاک
بازوي تاييد هنرپيشگان ... قبله ي توحيد يک انديشگان
شانه زن زلف عروس بهار ... مرسله بند گلوي شاخسار
پاي طلب، راه گذار از تو يافت ... دست توان، قوت کار از تو يافت
بلکه تويي کارگر راستين ... دست همه، دست تو را آستين
نيست درين کارگه گير و دار ... جز تو کسي کيد از او هيچ کار
روي عبادت به تو آريم و بس ... چشم عنايت ز تو داريم و بس
در کف ما مشعل توفيق نه ... ره به نهانخانه ي تحقيق ده
اهل دل از نظم چون محفل نهند ... باده ي راز از قدح دل دهند
رشحي از آن باده به جامي رسان ... رونق نظمش به نظامي رسان
قافيه آنجا که نظامي نواست، ... بر گذر قافيه جامي سزاست
اين نفس از همت دون من است ... وين هوس از طبع زبون من است،
ورنه از آنجا که کرم هاي توست ... کي بودم رشته ي اميد سست؟
صد چو نظامي و چو خسرو هزار ... شايدم از جام سخن جرعه خوار
بر همه در شعر بلندي م بخش ... مرتبه ي شعر پسندي م بخش
پايه ي نظمم ز فلک بگذران ... خاصه به نعت سر پيغمبران
اختر برج شرف کاينات ... گوهر درج صدف کاينات
جز پي آن شاه رسالت مب ... چرخ نزد خيمه ي زرين طناب
جز پي آن شمع هدايت پناه ... ماه نشد قبه ي اين بارگاه
تا نه فروغ از رخش اندوختند ... مشعله ي مهر نيفروختند
رشحه ي جام کرمش سلسبيل ... مرغ هواي حرمش جبرئيل
اي به سراپرده ي يثرب به خواب ... خيز که شد مشرق و مغرب خراب
رفته زدستيم، برون کن ز برد ... دستي و، بنماي يکي دستبرد
توبه ده از سرکشي ايام را ... بازخر از ناخوشي اسلام را
مهد مسيح از فلک آور به زير ... رايت مهدي به فلک زن دلير
شعله فکن خرمن ابليس را ... مهره شکن سبحه ي تلبيس را
ظلمت بدعت هه عالم گرفت ... بلکه جهان جامه ي ماتم گرفت
کاش فتد ز اوج عروجت رجوع ... باز کند نور جمالت طلوع
ديده ي عالم به تو روشن شود ... گلخن گيتي ز تو گلشن شود
دولتيان از تو علم بر کشند ... ظلمتيان رو به عدم درکشند
جامي از آنجا که هوادار توست ... روي تو ناديده گرفتار توست
گر لب جانبخش تو فرمان دهد ... بر قدمت سر نهد و جان دهد
پيشترين نغمه ي باغ سخن ... هست نسيم چمن آراي «کن»
هست سخن پرده کش رازها ... زنده کن مرده ي آوازها
نغمه ي خنياگر دستان سراي ... مرده بود بي سخن جانفزاي
چون به سخن باز شود ساز او ... جان به حريفان دهد آواز او
مطرب خوش لهجه ي آن در نواست ... گنبد فيروزه از آن پر صداست
خيز و به گلزار درون آ، يکي ... نرگس بينا بگشا اندکي
از پي گوشي که کند فهم راز ... بين دهن گل چو لب غنچه باز
سوسن آزاد و زبان در زبان ... مرغ سحرخيز و فغان در فغان
کاشف اسرار و معاني همه ... عرضه ده گنج نهاني همه
اين همه خود هست، ولي ز آدمي ... کس نزده بيش در محرمي
کشف حقايق به زبان وي است ... حل دقايق ز بيان وي است
چنگ سخن گرچه بسي ساز يافت ... از دم او نغمه ي اعجاز يافت
گرچه سخن هست گره ها به باد ... در گرهش بين گره صد گشاد
طرفه عروسي که ز زيور تهي ... آيد از او دلبري و دل دهي
چونکه به زيور شود آراسته ... طعنه زند بر مه ناکاسته
چون گهر نظم حمايل کند ... غارت صد قافله ي دل کند
چون کند از قافيه خلخال پاي ... پاي خردمند بلغزد ز جاي
چون ز دو مصراع ، کند ابروان ... رخنه شود قبله ي پير و جوان
من که ز هر شاهد و مي زاهدم ... عمرتلف کرده ي اين شاهدم
عقد حمايل که به بر جلوه داد ... عقده ي صبر از دل و جانم گشاد
دل که گرانمايه ز اقبال اوست ... طوق کش حلقه ي خلخال اوست
ابروي او گرچه نپيوسته است ... راه خلاصي به رخم بسته است
روز و شب آواره ي کوي وي ام ... شام و سحر در تک و پوي وي ام
شب که مرا دل سوي او رهبرست ... کرسي ام از زانو و پاي از سرست
از مدد همت والاي خويش ... بر سر کرسي چو نهم پاي خويش
باز کشم پاي ز دامان فرش ... سر به در آرم ز گريبان عرش
جامه ي جسم از تن جان برکشم ... خامه ي نسيان به جهان درکشم
بلکه ز جان نيز مجرد شوم ... جرعه کش باده ي سرمد شوم
باده ز جام جبروتم دهند ... نقل ز خوان ملکوتم دهند
ساقي سلسال ده ام سلسبيل ... مطربم «آواز پر جبرئيل»
ساقي و مطرب به هم آميخته ... نقل معاني همه جا ريخته
بهره چو برگيرم از آن بزمگاه ... از پي رجعت کنم آهنگ راه،
هر چه رسد دستم از آن خوان پاک ... زله کنم بهر حريفان خاک
بر طبق نظم به دست ادب ... بر نمطي دلکش و طرزي عجب
پرده ز تشبيه و مجازش کنم ... تحفه ي هر محفل رازش کنم
قافيه سنجان چو در دل زنند ... در به رخ تيره دلان گل زنند
روي چو در قافيه سنجي کنند ... پشت برين دير سپنجي کنند
تن بگذارند و همه جان شوند ... کوه ببرند و پي کان شوند
گوهر اين کان همه يک رنگ نيست ... لل عمان همه هم سنگ نيست
گوهر و لعل از دل کان مي طلب ... هر چه بيابي به از آن مي طلب
هر که به خس کرد قناعت، خسي است ... به طلبي کن که به از به بسي است
ناشده از خوي بدت دل تهي ... کي رسد از نظم تو بوي بهي
هر چه به دل هست ز پاک و پليد ... در سخن آيد اثر آن پديد
چون گره نافه گشايد نسيم ... غاليه بو گردد و عنبر شميم
شاهد پرورده به صد عز و ناز ... بيش به مشاطه ندارد نياز
بر رخش از غاليه ي مشکساي ... خوب بود خال، ولي يک دو جاي
خال که از قاعده افزون فتد ... بر رخ معشوق، نه موزون فتد
خال، جمالش به تباهي کشد ... روي سفيدش به سياهي کشد
اين همه گفتيم ولي زين شمار ... چاشني عشق بود اصل کار
عشق که رقص فلک از نور اوست ... خوان سخن را نمک از شور اوست
جامي اگر در سرت اين شور نيست ... خوان سخن گربنهي، دور نيست
مرد کرم پيشه کجا خوان نهد ... تا نه ز آغاز نمکدان نهد؟
شاهد خلوتگه غيب از نخست ... بود پي جلوه کمر کرده چست
آينه ي غيب نما پيش داشت ... جلوه نمائي همه با خويش داشت
ناظر و منظور همو بود و بس ... غير وي اين عرصه نپيمود کس
جمله يکي بود و دوئي هيچ نه ... دعوي مائي و توئي هيچ نه
بود قلم رسته ز زخم تراش ... لوح هم آسوده ز رنج خراش
عرش، قدم بر سر کرسي نداشت ... عقل، سر نادره پرسي نداشت
سلک فلک ناظم انجم نبود ... پشت زمين حامل مردم نبود
بود درين مهد فروبسته دم ... طفل مواليد به خواب عدم
خواست که در آينه هاي دگر ... بر نظر خويش شود جلوه گر
روضه ي جان بخش جهان آفريد ... باغچه ي کون و مکان آفريد
کرد ز شاخ و ز گل و برگ و خار ... جلوه ي او حسن دگر آشکار
سرو نشان از قد رعناش داد ... گل خبر از طلعت زيباش داد
سبزه به گل غاليه ي تر سرشت ... پيش گل اوصاف خط او نوشت
شد هوس طره ي او باد را ... بست گره طره ي شمشاد را
نرگس جماش به آن چشم مست ... زد ره مستان صبوحي پرست
فاخته با طوق تمناي سرو ... زد نفس شوق ز بالاي سرو
بلبل نالنده به ديدار گل ... پرده گشا گشته ز اسرار گل
کبک دري پايچه ها برزده ... زد به سر سبزه قدم، سرزده
حسن، ز هر چاک زد القصه سر، ... عشق، شد از جاي دگر جلوه گر
حسن، ز هر چهره که رخ برفروخت، ... عشق، از آن شعله دلي را بسوخت
حسن، به هر طره که آرام يافت، ... عشق، دلي آمده در دام يافت
حسن، ز هر لب که شکرخنده کرد، ... عشق، دلي را به غمش بنده کرد
قالب و جان اند به هم حسن و عشق ... گوهر و کان اند به هم حسن و عشق
از ازل اين هر دو به هم بوده اند ... جز به هم اين راه نپيموده اند
هستي ما هست ز پيوندشان ... نيست گشاد همه جز بندشان
روز بهان فارس ميدان عشق ... فارسيان را شه ايوان عشق
پيش در پرده سرائي رسيد ... از پس آن پرده نوائي شنيد
کز سر مهر و شفقت مادري ... گفت به خورشيد لقا دختري
کاي به جمال از همه خوبان فزون ... پاي منه هردم از ايوان برون
ترسم از افزوني ديدار تو ... کم شود اندوه خريدار تو
نرخ متاعي که فراوان بود ... گر به مثل جان بود، ارزان بود
شيخ چو آن زمزمه راگوش کرد ... سر محبت ز دلش جوش کرد
بانگ برآورد که: اي گنده پير ... از دلت اين بيخ هوس کنده گير
حسن نه آنست که ماند نهان ... گرچه برد پرده ي جهان در جهان
حسن که در پرده مستوري است ... زخم هوس خورده ي منظوري است
تا ندرد چادر مستوري اش ... جا نشود منظر منظوري اش
جلوه که هر لحظه تقاضا کند ... بهر دلي دان که تماشا کند
تا ز غم عشق چو شيدا شود ... کوکبه ي حسن هويدا شود
جامي اگر زنده ي بيننده اي ... در صف عشاق نشيننده اي،
سرمه ز خاک قدم عشق گير ... زنده به زير علم عشق مير
يوسف کنعان چو به مصر آرميد ... صيت وي از مصر به کنعان رسيد
بود در آن غمکده يک دوستش ... پر شده ي مغز وفا پوستش
ره به سوي مهر جمالش سپرد ... آينه اي بهر ره آورد برد
يوسف از او کرد نهاني سال ... کاي شده محرم به حريم وصال
در طلبم رنج سفر برده اي ... زين سفرم تحفه چه آورده اي؟
گفت: «به هر سو نظر انداختم ... هيچ متاعي چو تو نشناختم
آينه اي بهر تو کردم به دست ... پاک ز هر گونه غباري که هست
تا چو به آن ديده ي خود واکني ... صورت زيبات تماشا کني
تحفه اي افزون ز لقاي تو چيست؟ ... گر روي از جاي، به جاي تو کيست؟
نيست جهان را به صفاي تو کس ... غافل از اين، تيره دلان اند و بس»
جامي، ازين تيره دلان پيش باش ... صيقلي آينه ي خويش باش
تا چو بتابي رخ ازين تيره جاي ... يوسف غيب تو شود رونماي
شير خدا شاه ولايت علي ... صيقلي شرک خفي و جلي
روز احد چون صف هيجا گرفت ... تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه ي پيکان به گل او نهفت ... صد گل راحت ز گل او شکفت
روي عبادت سوي مهراب کرد ... پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بفراختند ... چاک بر آن چون گل اش انداختند
غرقه به خون غنچه ي زنگارگون ... آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکيد ... گفت: چو فارغ ز نماز آن بديد
«اينهمه گل چيست ته پاي من ... ساخته گلزار، مصلاي من؟»
صورت حال اش چو نمودند باز ... گفت که: «سوگند به داناي راز،
کز الم تيغ ندارم خبر ... گرچه ز من نيست خبردار تر
طاير من سد ره نشين شد، چه باک ... گر شودم تن چو قفص چاک چاک؟»
جامي، از آلايش تن پاک شو ... در قدم پاکروان خاک شو
باشد از آن خاک به گردي رسي ... گرد شکافي و به مردي رسي
زنده دلي از صف افسردگان ... رفت به همسايگي مردگان
پشت ملالت به عمارات کرد ... روي ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک ... روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتي ازين سگ منشان، تيزتگ ... همچو تک آهوي وحشي ز سگ
کارشناسي پي تفتيش حال ... کرد از او بر سر راهي سال
کاينهمه از زنده رميدن چراست؟ ... رخت سوي مرده کشيدن چراست؟
گفت: «بلندان به مغاک اندرند ... پاک نهادان ته خاک اندرند
مرده دلان اند به روي زمين ... بهر چه با مرده شوم همنشين؟
همدمي مرده، دهد مردگي ... صحبت افسرده دل، افسردگي
زير گل آنان که پراگنده اند ... گرچه به تن مرده، به جان زنده اند»
جامي، از اين مرده دلان گوشه گير ... گوش به خود دار و، ز خود توشه گير
هر چه درين دايره بيرون توست ... گام سعايت زده در خون توست
اي به زبان نکته گذار آمده ... وي به سخن نادره کار آمده
نقطه ي نطق است تو را بر زبان ... گشته از آن نقطه زبان ات زيان
گر کني آن نقطه ازين حرف حک ... بر خط حکم تو نهد سر ملک
هر که درين گنبد نيلوفري ... افکند آوازه ي نيکوفري
نيکوئي فر وي از خامشي ست ... خامشي اش تيغ جهالت کشي ست
گفتن بسيار نه از نغزي است ... ولوله ي طبل، ز بي مغزي است
غنچه که نبود به دهانش زبان ... لعل و زرش بين گره اندر ميان
سوسن رعنا که زبان آور است ... کيسه تهي مانده ز لعل و زرست
منطق طوطي خطر جان اوست ... قفل نه کلبه ي احزان اوست
زاغ که از گفتن اش آمد فراغ ... جلوه گر آمد به تماشاي باغ
خست طبع است درين کهنه کاخ ... حوصله ي تنگ و حديث فراخ
چرخ بدين گردش و دايم خموش ... چرخه ي حلاج و هزاران خروش
رسته ي دندانت صفي بست خوش ... پيش صف آمد لب تو پرده کش
کرده زبان تيغ پي يک سخن ... چند شوي پرده در و صف شکن
گرچه سخن خاصيت زندگي ست ... موجب صد گونه پراکندگي ست
زندگي افزاي، دل زنده را ... ورد مکن قول پراگنده را
هر نفسي از تو هيولي وش است ... قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز کرم نقش جمالش دهي، ... منقبت فضل و کمالش دهي،
بر ورق عمر تو عنوان شود ... فاتحه ي نامه ي احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش کشي، ... در درکات شر و شورش کشي،
خامه کش صفحه ي دين گرددت ... ميل زن چشم يقين گرددت
لب چو گشائي، گرو هوش باش ... ورنه زبان درکش و خاموش باش
دل چو شود ز آگهي ات بهره مند ... پايه ي اقبال تو گردد بلند
بر سخن بيهده کم شو دلير ... تا که از آن پايه نيفتي به زير
بسته به صد مهر بر اطراف شط ... عقد محبت کشفي با دو بط
شد به فراغت ز غم روزگار ... قاعده ي صحبتشان استوار
روزي از آنجا که فلک راست خوي ... گشت ز بي مهريشان کينه جوي
طبع بطان از لب دريا گرفت ... راي سفر در دلشان جان گرفت
کرد کشف ناله که :«اي همدمان ... وز الم فرقت من بي غمان
خو به کرم هاي شما کرده ام ... قوت ز غم هاي شما خورده ام
گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت ... دارم ازين بار، دلي لخت لخت
ني به شما قوت همپايي ام ... ني ز شما طاقت تنهايي ام»
بود ز بيشه به لب آبگير ... چوبکي افتاده چو يک چوبه تير
يک بط از آن چوب يکي سرگرفت ... و آن بط ديگر، سر ديگر گرفت
برد کشف نيز به آنجا دهان ... سخت به دندان بگرفتش ميان
ميل سفر کرد به ميل بطان ... مرغ هوا گشت طفيل بطان
چون سوي خشکي سفر افتادشان، ... بر سر جمعي گذر افتادشان
بانگ بر آمد ز همه کاي شگفت ... يک کشف اينک به دو بط گشته جفت
بانگ چو بشنيد کشف لب گشاد ... گفت که: «حاسد به جهان کور باد»
زو لب خود بود گشادن همان ... ز اوج هوا زير فتادن همان
ز آن دم بيهوده که ناگاه زد ... بر خود و بر دولت خود راه زد
جامي ازين گفتن بيهوده چند؟ ... زيرکي اي ورز و لب خود ببند
تا که درين دايره ي هولناک ... از سر افلاک نيفتي به خاک
هست يکي نيمه ي عمر تو روز ... نيمه ي ديگر شب انجم فروز
روز و شب عمر تو با صد شتاب ... مي گذرد، آن به خود و اين به خواب
روز پي خور سگ ديوانه اي ... خفته به شب مرده ي کاشانه اي
روز چنان مي گذرد شب چنين ... کي شوي آماده ي روز پسين؟
شب چو رسد، شمع شب افروز باش ... همنفس گريه ي جانسوز باش
روز و شبت گر همه يکسان شود ... بر تو شب و روز تو تاوان شود
اي به سرت افسر فرماندهي ... افسرت از گوهر احسان تهي
زيور سر افسر از آن گوهرست ... خالي از آن مايه ي دردسرست
کرده ميان تو مرصع کمر ... مهره و مار آمده با يکدگر
ليک نه آن مهره که روز شمار ... نفع رساند به تو ز آسيب مار
تخت زرت آتش و، گوهر در او ... هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده آن آتشت ... ليک ز بس بيخودي آيد خوشت
چون به خودآيي ز شراب غرور ... آورد آن سوختگي بر تو زور
هر دمت از درد دو صد قطره خون ... از بن هر موي تراود برون
سود سر، ايوان تو را بر سپهر ... شمسه ي آن گشته معارض به مهر
قصر تو چون کاخ فلک سربلند ... حادثه را قاصر از آنجا کمند
حارس ابواب تو بر بدسگال ... بسته پي حفظ تو راه خيال
ليک نيارند به مکر و حيل ... بستن آن رخنه که آرد اجل
زود بود کيد اجل از کمين ... شيشه ي عمر تو زند بر زمين
نقد حيات تو به غارت برد ... خصم تو را بخت، بشارت برد
کنگر کاخ تو به خاک افکند ... تاق بلندت به مغاک افکند
افسرت از فرق فتد زير پاي ... پايه ي تخت تو بلغزد ز جاي
روزي ازين واقعه انديشه کن ... قاعده ي دادگري پيشه کن
ظلم تو را بيخ چو محکم شود ... ظلم تو ظلم همه عالم شود
خواجه به خانه چو بود دف سراي ... اهل سرايش همه کوبند پاي
شهري از آسيب تو غارت شود ... تات يکي خانه عمارت شود
کاش کني ترک عمارتگري ... تا نکشد کار، به غارتگري
باغي از آسيب تو گردد تلف ... تات در آيد ته سيبي به کف
ميوه و مرغ سرخوانت مقيم ... از حرم بيوه و باغ يتيم
مطبخي ات هيمه ز خوي درشت ... مي کشد از پشته هر گوژپشت
باز تو را ميرشکاران به فن ... طعمه ده از جوزه ي هر پيرزن
بارگي خاص تو را هر پسين ... کاه و جو از تو بره ي خوشه چين
گوش کنيزان تو را داده بهر ... از زر دريوزه، گدايان شهر
واي شباني که کند کار گرگ ... همچو سگ زرد شود يار گرگ
بود يکي شاه که در ملک و مال ... عهد وزيري چو رسيدي به سال
دست قلمساش جدا ساختي ... چون قلم از بند برانداختي
هر که گرفتي ز هوا دست او ... پايه ي اقبال شدي پست او
دست وزارت به وي آراستي ... جان حسود از حسدش کاستي
روزي ازين قاعده ي ناپسند ... ساخت جدا دست وزيري ز بند
دست بريده به هوا برفکند ... تاش بگيرند، صلا در فکند
چشم خرد کرد فراز آن وزير ... دست دگر کرد دراز آن وزير
دست خود از بي خردي خود گرفت ... بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست ... دست خود از دست دگر نيز شست
جامي از آن پيش که دست اجل ... دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن ... در صف کوته املان راه کن
زاغي از آنجا که فراغي گزيد ... رخت خود از باغ به راغي کشيد
زنگ زدود آينه ي باغ را ... خال سيه گشت رخ راغ را
ديد يکي عرصه به دامان کوه ... عرضه ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان ... داده ز فيروزه و لعلش نشان
نادره کبکي به جمال تمام ... شاهد آن روضه ي فيروزه فام
فاخته گون جامه به بر کرده تنگ ... دوخته بر سدره سجاف دورنگ
تيهو و دراج بدو عشقباز ... بر همه از گردن و سر سرفراز
پايچه ها برزده تا ساق پاي ... کرده ز چستي به سر کوه جاي
بر سر هر سنگ زده قهقهه ... پي سپرش هم ره و هم بيرهه
تيزرو و تيزدو و تيزگام ... خوش روش و خوش پرش و خوش خرام
هم حرکاتش متناسب به هم ... هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو ديد آن ره و رفتار را ... و آن روش و جنبش هموار را
با دلي از دور گرفتار او ... رفت به شاگردي رفتار او
باز کشيد از روش خويش پاي ... در پي او کرد به تقليد جاي
بر قدم او قدمي مي کشيد ... وز قلم او رقمي مي کشيد
در پي اش القصه در آن مرغزار ... رفت براين قاعده روزي سه چار
عاقبت از خامي خود سوخته ... رهروي کبک نياموخته
کرد فرامش ره و رفتار خويش ... ماند غرامت زده از کار خويش
نقش سراپرده ي شاهي ست حسن ... لمعه ي خورشيد الهي ست حسن
حسن که در پرده ي آب و گل است ... تازه کن عهد قديم دل است
اي که چو شکل خوشت آراستند ... فتنه ي ارباب نظر خواستند
قد تو سروي ست بهشتي چمن ... روي تو شمعي ست بهشت انجمن
صورت موزون تو نظم جمال ... مطلع آن، جبهه ي فرخنده فال
جبهه ات از نور چو مطلع نوشت ... ابرويت از نور دو مصرع نوشت
سطري از ابروي تو خوشتر نبود ... ليک کج آمد چو به مسطر نبود
بهر تماشاگري روي خويش ... آينه کن ليک ز زانوي خويش
نيست به تو همقدمي، حد کس ... سايه ي تو همقدم توست و بس
صد پي اگر همقدم فکر و راي ... از سرت آييم فرو تا به پاي
يک به يک اعضاي تو موزون بود ... هر يک از آن ديگري افزون بود
جلوه ي حسن تو در افزوني است ... آينه ي چوني و بيچوني است
قبله ي هر ديده ور اين آينه ست ... منظر اهل نظر اين آينه ست
صورت چوني شده از وي عيان ... معني بيچون شده در وي نهان
جلوه ي اين آينه ي نوربار ... از نظر بي بصران دور دار
چهره نهان دار که آلودگان ... جز ره بيهوده نپيمودگان،
چون به جمال تو نظر واکنند ... آرزوي خويش تمنا کنند
با تو به جز راه هوا نسپرند ... جز به غرض روي تو را ننگرند
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.