دیوان اشعار جامی
بسمه تعالی
دیوان اشعار جامی 2 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 3 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 4 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 5 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 6 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 7 (كليك كنيد)
دیوان اشعار جامی 8 (كليك كنيد)
لله الحمد قبل کل کلام ... به صفات الجلال و الاکرام
هر چه مفهوم عقل و ادراک است ... ساحت قدس او از آن پاک است
به هوا و هوس در او نرسي ... تا ز لا نگذري به هو نرسي
اي همه قدسيان قدوسي ... گرد کوي تو در زمين بوسي
پرتو روي توست از همه سو ... همه را رو به توست از همه رو
قطع اين ره به راه پيمايي ... کي توان گر تو راه ننمايي ؟
بنما ره که طالب راهيم ... ره به سوي تو از تو مي خواهيم
احدي، ليک مرجع اعداد ... واحدي، ليک مجمع اضداد
اولي و تو را بدايت ني ... آخري و تو را نهايت ني
ذات تو در سرادقات جلال ... از ازل تا ابد به يک منوال
بر تو کس نيست آمر و ناهي ... همه آن مي کني که مي خواهي
اي جهاني به کام، از در تو ... کام خواهم نه دام از در تو
به جوار خودم رهي بنماي ... در حريم دلم دري بگشاي
غايب از من، مرا حضوري بخش ... به سروري رسان و نوري بخش
هر چه غير از تو، ز آن نفورم کن ... پاي تا فرق غرق نورم کن
چند باشم ز خودپرستي خويش ... بند، در تنگناي هستي خويش؟
وارهانم ز ننگ اين تنگي ... برسانم به رنگ بي رنگي
مي پرد مرغ همتم گستاخ ... در رياض اميد، شاخ به شاخ
که ز بام تو دانه اي چينم ... يا ز نامت نشانه اي بينم
اي که پيش تو راز پنهانم ... آشکارست تا به کي خوانم
بر تو اين نامه ي پريشاني؟ ... چون تو حرفا به حرف مي داني
چون کند دست قهرمان اجل ... طي اين نامه ي خطا و خلل،
ز آب عفوش ورق بشوي نخست ... پس به کلک کرم که در کف توست،
بهر آزادي ام برات نويس ... وز خطاها خط نجات نويس
جامي از گفت و گو ببند زبان ... هيچ سودي نديده، چند زيان؟
پاي کش در گليم گوشه ي خويش ... دست بگشا به کسب توشه ي خويش
روي دل در بقاي سرمد باش ... نقد جان زير پاي احمد پاش
فيض ام الکتاب پروردش ... لقب امي خداي از آن کردش
لوح تعليم ناگرفته به بر ... همه ز اسرار لوح داده خبر
قلم و لوح بودش اندر مشت ... ز آن نفر سودش از قلم انگشت
از گنه شست دفتر همه پاک ... ورقي گر سيه نکرد چه باک؟
بر خط اوست انس و جان را سر ... گر نخواند خطي، از آن چه خطر؟
جان او موج خيز علم و يقين ... سر لاريب فيه اينست، اين
قم فانذر ، حديث قامت او ... فاستقم، شرح استقامت او
جعبه ي تير مارميت، کفش ... چشم تنگ سيه دلان، هدفش
وصف خلق کسي که قرآن است ... خلق را وصف او چه امکان است؟
لاجرم معترف به عجز و قصور ... مي فرستم تحيتي از دور
اي کشيده به کلک وهم و خيال ... حرف زايد به لوح دل همه سال
گشته در کارگاه بوقلمون ... تخته ي نقش هاي گوناگون
چند باشد ز نقش هاي تباه ... لوح تو تيره، تخته ي تو سياه؟
حرف خوان صحيفه ي خود باش ... هر چه زائد، بشوي يا بتراش
دلت آيينه ي خداي نماست ... روي آيينه ي تو تيره چراست؟
صيقلي وار صيقلي مي زن ... باشد آيينه ات شود روشن
هر چه فاني، از او زدوده شود ... وآنچه باقي، در او نموده شود
صيقل آن اگر نه اي آگاه ... نيست جز لا اله الا الله
لا نهنگي ست کاينات آشام ... عرش تا فرش درکشيده به کام
هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ ... از من و ما، نه بوي مانده، نه رنگ
هست پرگار کارگاه قدم ... گرد اعيان کشيده خط عدم
نقطه اي زين دواير پرکار ... نيست بيرون ز دور اين پرگار
چه مرکب، درين فضا، چه بسيط ... هست حکم فنا به جمله محيط
گر برون آيي از حجاب تويي ... مرتفع گردد از ميانه، دويي
در زمين و زمان و کون و مکان ... همه او بيني آشکار و نهان
هست از آن برتر، آفتاب ازل ... که در او افتد از حجاب، خلل
تو حجابي، ولي حجاب خودي ... پرده ي نور آفتاب خودي
گر زماني ز خود خلاص شوي، ... مهبط فيض نور خاص شوي
جذب آن فيض، يابد استيلا ... هم ز لا وارهي هم از الا
نفي و اثبات، بار بربندند ... خاطرت زير بار نپسندند
گام بيرون نهي ز دام غرور ... بهره ور گردي از دوام حضور
هم به وقت شنيدن و گفتن ... هم به هنگام خوردن و خفتن
از همه غايب و به حق حاضر ... چشم جانت بود به حق ناظر
سکر و هشياري ات يکي گردد ... خواب و بيداري ات يکي گردد
ديده ي ظاهر تو بر دگران ... ديده ي باطنت به حق نگران
سر مقصود را مراقبه کن ... نقد اوقات را محاسبه کن
باش در هر نظر ز اهل شعور ... که به غفلت گذشته يا به حضور
هر چه جز حق ز لوح دل بتراش ... بگذر از خلق و، جمله حق را باش
رخت همت به خطه ي جان کش ... بر رخ غير، خط نسيان کش
در همه شغل باش واقف دل ... تا نگردي ز شغل دل غافل
دل تو بيضه اي ست ناسوتي ... حامل شاهباز لاهوتي
گر ازو تربيت نگيري باز ... آيد آن شاهباز در پرواز
ور تو در تربيت کني تقصير ... گردد از اين و آن فسادپذير
تربيت چيست؟ آنکه بي گه و گاه ... داري اش از نظر به غير نگاه
بگسلي خويش از هوا و هوس ... روي او در خداي داري و بس
آن بود اختيار در هر کار ... که بود فاعل اندر آن مختار
معني اختيار فاعل چيست؟ ... آنکه فاعل چو فعل را نگريست،
ايزد اندر دلش به فضل و رشاد ... درک خيريت وجود نهاد
يعني آن اش به ديده خير نمود، ... کيد آن علم از عدم به وجود
منبعث شد از آن ارادت و خواست ... کرد ايجاد فعل، بي کم و کاست
درک خيريت، اختيار بود ... و آن به تعليم کردگار بود
هر چه اين علم و خواست، شد سبب اش ... اختياري نهد خرد لقب اش
وآنچه باشد بدون اين اسباب ... اضطراري ست نام آن، درياب
باشد از اختيار قدرت دور ... فاعل آن بود بر آن مجبور
هر که در فعل خود بود مختار ... فعل او دور باشد از اجبار
گرچه از جبر، فعل او دورست ... اندر آن اختيار مجبورست
ورچه بي اختيار کارش نيست ... اختيار اندر اختيارش نيست
شيوه ي واعظ آن بود که نخست ... فعل خود را کند به قول، درست
چون شود کار او موافق گفت ... گرد دهد پند غير، نيست شگفت
زشت باشد که عيب خودپوشي ... واندر افشاي ديگران کوشي
شب عمرت به وقت صبح رسيد ... صبح شيب از شب شباب دميد
چرخ گردان جز اين نمي داند ... کسيا بر سر تو گرداند
به طبيبان ميار روي و، مجوي ... دارويي کان سياه سازد موي
هست عيبي به هر سر مو، شيب ... اينت يک پيري و هزاران عيب
مي کني از بياض شعر اعراض ... روز و شب شعر مي بري به بياض
گاه مي خواهي از مداد، امداد ... مي کني شعر را چو شعر، سواد
چون زمانه سواد شعر ربود ... خود بگو از سواد شعر چه سود؟
چه زني در رديف قافيه چنگ؟ ... کار بر خود کني چو قافيه تنگ؟
هست نظمي لطيف، عمر شريف ... که ش مرض قافيه ست و مرگ رديف
دل گرو کرده اي به نظم سخن ... فکر کار رديف و قافيه کن
کاملان چون در سخن سفتند ... اعذب الشعر کذبه گفتند
آنچه باشد جمال آن ز دروغ ... پيش اهل بصيرتش چه فروغ؟
«شعر در نفس خويشتن بد نيست» ... پيش اهل دل اين سخن رد نيست
«ناله ي من ز خست شرکاست» ... تن چو نال ام ز شر ايشان کاست
پيش از اين فاضلان شعر شعار ... کسب کردي فضايل بسيار
مستمر بر مکارم اخلاق ... مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالي ... از قناعت پر، از طمع خالي
وه کز ايشان بجز فسانه نماند ... جز سخن هيچ در ميانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست ... جامع صد هزار شين و شرست
نيست يک خلق و سيرت مذموم ... که نگردد ازين لقب مفهوم
شاعري گرچه دلپذيرم نيست ... طرفه حالي کز آن گزيرم نيست
مي کنم عيب شعر و، مي گويم ... مي زنم طعن مشک و، مي بويم
طعنه بر شعر، هم به شعر زنم ... قيمت و قدر آن ، بدو شکنم
چکنم؟ در سرشت من اينست ... وز ازل سرنوشت من اينست
ترک آزار کردن خواجه ... دفتر کفر راست ديباجه
منکر آمد به پيش او معروف ... شد به منکر عنان او مصروف
نفس محنت گريز راحت جوي ... داردش در ره اباحت روي
گاه لافش ز مذهب تجريد ... گه گزافش ز مشرب توحيد
از علامات عقل و دين عاري ... مذهبش حصر در کم آزاري
ورد او از مباحيان کهن: ... کس ميازار و هر چه خواهي کن
نسبت خود کند به درويشان ... دم زند از ارادت ايشان
هر که درويش، از او بود بيزار ... کي ز درويش آيد اين کردار؟
نيست درويشي اين، که زندقه است ... نيست جمعيت اين، که تفرقه است
دلش از سر کار واقف نه ... معرفت بي شمار و عارف نه
همچو جوز تهي نمايد نغز ... ليک چون بشکني، نيابي مغز
لفظ ها پاک و معني اش گرگين ... نافه ي چين ، لفافه ي سرگين
نافه نگشاده، مشک افشاند ... ور گشايي، جهان بگنداند
آنکه شرع خداي ازوست تباه ... نيست گويا ز سر شرع آگاه
کرده در کوي و خانه و بازار ... شرع و دين را بهانه ي آزار
کار باطل کند به صورت حق ... برد از شرع مصطفي رونق
مي کند پايه ي شريعت پست ... تا دهد دايه ي طبيعت، دست
مير بازار و شحنه ي شهر است ... شرع از او، او ز شرع، بي بهره ست
في المثل گر يکي ز عام الناس ... بفروشد سه چار گز کرباس
خالي از داغ صاحب تمغا، ... در همه شهر افکند غوغا
اول از شرع دست موزه کند ... زو سال نماز و روزه کند
بعد از آن اش سوي عسس خانه ... بفرستد براي جرمانه
خصم دين شد به حيله و دستان ... اي خدا داد دين از او بستان
شرع را خوار کرد، خوارش کن ... شرم بگذاشت، شرمسارش کن
قصه ي عاشقان خوش است بسي ... سخن عشق دلکش است بسي
تا مرا هوش و مستمع را گوش ... هست، ازين قصه کي شوم خاموش؟
هر بن موي، صد دهانم باد ... هر دهان، جاي صد زبانم باد
هر زباني به صد بيان گويا ... تا کنم قصه هاي عشق املا
آنکه عشاق پيش او ميرند، ... سبق زندگي از او گيرند،
تا نميري نباشي ارزنده ... که به انفاس او شوي زنده
هست ازين مردگي مراد مرا ... آنکه خواهند صوفيان به فنا
نه فنايي که جان ز تن برود ... بل فنايي که ما و من برود
شوي از ما و من به کلي صاف ... نشود با تو هيچ چيز مضاف
نزني هرگز از اضافت دم ... از اضافت کني چون تنوين رم
هم ز نو وارهي و هم ز کهن ... نگذرد بر زبانت گاه سخن:
«کفش من»، «تاج من»، «عمامه ي من» ... «رکوه ي من»، «عصا و جامه ي من»
زآنکه هر کس که از مني وارست ... يک من او را هزار من بارست
صد من اش بار بر سر و گردن، ... به که يک بار بر زبانش من
خرسي از حرص طعمه بر لب رود ... بهر ماهي گرفتن آمده بود
ناگه از آب ماهي اي برجست ... برد حالي به صيد ماهي دست
پايش از جاي شد، در آب افتاد ... پوستين ز آن خطا در آب نهاد
آب بس تيز بود و پهناور ... خرس مسکين در آب شد مضطر
دست و پا زد بسي و سود نداشت ... عاقبت خويش را به آب گذاشت
از بلا چون به حيله نتوان رست ... بايد آنجا ز حيله شستن دست
بر سر آب چرخ زن مي رفت ... دست شسته ز جان و تن مي رفت
دو شناور ز دور بر لب آب ... بهر کاري همي شدند شتاب
چشمشان ناگهان فتاد بر آن ... از تحير شدند خيره در آن
کن چه چيز است، مرده يا زنده ست؟ ... پوستي از قماش آگنده ست؟
آن يکي بر کناره منزل ساخت ... و آن دگر خويش را در آب انداخت
آشنا کرد تا به آن برسيد ... خرس خود مخلصي همي طلبيد
در شناور دو دست زد محکم ... باز ماند از شنا، شناور هم
اندر آن موج، گشته از جان سير ... گاه بالا همي شد و، گه زير
يار چون ديد حال او ز کنار ... بانگ برداشت کاي گرامي يار
گر گران است پوست، بگذارش ... هم بدان موج آب بسپارش
گفت: «من پوست را گذشته ام ... دست از پوست بازداشته ام»
پوست از من همي ندارد دست ... بلکه پشتم به زور پنجه شکست»
جهد کن جهد، اي برادر بوک ... پوست داني ز خرس و خيک ز خوک
نبري خرس را ز دور گمان ... پوستي پر قماش و رخت گران
نکني خوک را ز جهل، خيال ... خيکي از شهد ناب، مالامال
گر تو گويي: «ستوده نيست بسي ... که نهي خرس و خوک نام کسي»
گويم: «آري، ولي بدانديشي ... که ش نباشد بجز بدي کيشي،
جز بدي و ددي نداند هيچ ... مرکب بخردي نراند، هيچ،
خرس يا خوک اگر نهندش نام ... باشد آن خرس و خوک را دشنام»
اي خدا دل گرفت ازين سخن ام ... چند بيهود گفت و گوي کنم؟
زين سخن مهر بر زبانم نه ... هر چه مذموم، از آن امانم ده
از بدي و ددي، مده سازم ... وز بدان و ددان رهان بازم
چون شد اين اعتقادنامه درست ... باز گردم به کار و بار نخست
کار من عشق و بار من عشق است ... حاصل روزگار من عشق است
سر رشته کشيده بود به عشق ... دل و جان آرميده بود به عشق
به سر رشته ي خود آيم باز ... سخن عاشقي کنم آغاز
آن نه رشته، سلاسل ذهب است ... نام رشته بر آن نه از ادب است
اين مسلسل سخن که مي خواني ... هم از آن سلسله ست، تا، داني
تا نجوشد ز سينه عشق سخن ... نتوان داد شرح عشق کهن
مي زند جوش، عشق ام از سينه ... تا دهم شرح عشق ديرينه
گر مددگار من شود توفيق ... که کنم درس عشق را تحقيق،
بهر آن دفتري ز نو سازم ... داستاني دگر بپردازم
بشنو، اي گوش بر فسانه ي عشق ... از صرير قلم ترانه ي عشق
قلم اينک چو ني به لحن صرير ... قصه ي عشق مي کند تقرير
عشق، مفتاح معدن جودست ... هر چه بيني، به عشق موجودست
حق چو حسن کمال اسما ديد ... آنچنان اش نهفته نپسنديد
خواست اظهار آن کمال کند ... عرض آن حسن و آن جمال کند
خواست تا در مجالي اعيان ... سر مستور او رسد به عيان
چون ز حق يافت انبعاث اين خواست ... فتنه ي عشق و عاشقي برخاست
هست با نيست، عشق در پيوست ... نيست، ز آن عشق، نقش هستي بست
سايه و آفتاب را با هم ... نسبت جذب عشق شد محکم
قطره چون آب شد به تابستان ... گشت آن آب سوي بحر روان
وز رواني خود به بحر رسيد ... خويشتن را وراي بحر نديد
هستي خويش را در او گم ساخت ... هيچ چيزي به غير آن نشناخت
گاه او را عيان به صورت موج ... ديد، هم در حضيض و هم در اوج
متراکم شد آن بخار و، از آن ... متکاون شد ابر در نيسان
متقاطر شد ابر و باران گشت ... رونق افزاي باغ و بستان گشت
قطره ها چون به يکدگر پيوست ... سيل شد بر رونده راه ببست
سيل هم کف زنان، خروش کنان ... تافت يکسر به سوي بحر، عنان
چون به دريا رسيد، کرد آرام ... شد درين دوره سير بحر، تمام
قطره اين را چو ديد، نتوانست ... کردن انکار ديده و، دانست
کوست موج و بخار و سيل و سحاب ... اوست کف، اوست قطره، اوست حباب
هيچ جز بحر در جهان نشناخت ... عشق با هر چه باخت، با او باخت
از چب و راست چون گشاد نظر ... غير دريا نديد چيز دگر
همچنين عارفان عشق آيين ... در جهان نيستند جز حق بين
ديده ي جمله مانده بر يک جاست ... ليکن اندر نظر تفاوتهاست
در نواحي مصر شيرزني ... همچو مردان مرد خودشکني
به چنين دولتي مشرف شد ... نقد هستي تمامش از کف شد
شست از آلودگي به کلي دست ... نه به شب خفت و، ني به روز نشست
قرب سي سال ماند بر سر پاي ... که نجنبيد چون درخت از جاي
خفته مرغش به فرق، فارغبال ... گشته مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موي او باران ... شانه کرده صبا چو غمخواران
هيچ گه ز آفتاب عالمتاب ... سايه بانش نگشته غير سحاب
لب فروبسته از شراب و طعام ... چون فرشته نه چاشت خورده نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفي ... دام و دد گرد او کشيده صفي
او خوش اندر ميانه واله و مست ... ايستاده به پا، نه نيست، نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق ... جان به توفان عشق، مستغرق
دل به پروازهاي روحاني ... گوش بر رازهاي پنهاني
زن مگوي اش که در کشاکش درد ... يک سر موي او به از صد مرد
مرد و زن مست نقش پيکر خاک ... جان روشن بود از اينها پاک
کردگارا ، مرا ز من برهان ... وز غم مرد و فکر زن، برهان
مردي اي ده که رادمرد شوم ... وز مريد و مراد، فرد شوم
غرقه گردم به موج لجه ي راز ... هرگز از خود نشان نيابم باز
معتمر نام، مهتري ز عرب ... رفت تا روضه ي نبي يک شب
رو در آن قبله ي دعا آورد ... ادب بندگي بجا آورد
ناگه آمد به گوشش آوازي ... که همي گفت غصه پردازي،
کاي دل امشب تو را چه اندوه است؟ ... وين چه بار گران تر از کوه است؟
مرغي از طرف باغ ناله کشيد ... بر تو داغي بسان لاله کشيد،
واندرين تيره شب ز ناله ي زار ... ساخت از خواب خوش تو را بيدار؟
يا نه، ياري درين شب تاريک ... از برون دور و از درون نزديک
بر تو درهاي امتحان بگشود ... خوابت از چشم خون فشان بر بود،
بست هجرش کمر به کينه تو را ... سنگ غم زد بر آبگينه تو را؟
چه شب است اين چو زلف يار دراز؟ ... چشم من ناشده به خواب فراز؟
قير شب قيد پاي انجم شد ... مهر را راه آمدن گم شد
اين نه شب، هست اژدهاي سياه ... که کند با هزار ديده نگاه
تا به دم درکشد غريبي را ... يا زند زخم بي نصيبي را
منم اکنون و جان آزرده ... زو دو صد زخم بر جگر خورده
زخم او، جا درون جان دارد ... گر کنم ناله، جاي آن دارد
کو رفيقي که بشنود رازم؟ ... واندرين شب شود هم آوازم؟
کو شفيقي که بنگرد حالم ... کز جدايي چگونه مي نالم؟
هرگزم اين گمان نبود به خويش ... کيدم اينچنين بلايي پيش
ريخت بر سر بلاي دهر، مرا ... داد ناآزموده زهر، مرا
هر که ناآزموده زهر خورد ... چه عجب گر ره اجل سپرد؟
چون بدين جا رساند ناله ي خويش ... کرد با خامشي حواله ي خويش
آتش او درين ترانه فسرد ... شد خموش آنچنان که گويي مرد
معتمر چون بديد صورت حال ... بر ضميرش نشست گرد ملال
کنهمه نالش از زبان که بود؟ ... و آنهمه سوزش از فغان که بود؟
چيست اين ناله، کيست نالنده؟ ... باز در خامشي سگالنده؟
آدمي؟ يا نه آدمي ست، پري ست ... کدمي وار گرد نوحه گري ست؟
کاش چون خاست از دلش ناله ... ناله را رفتمي ز دنباله
تا به نالنده راه يافتمي ... پرده ي راز او شکافتمي
کردمي غور در نظاره گري ... دست بگشادمي به چاره گري
چون بدين حال يک دو لحظه گذشت ... حال آن دل رميده باز بگشت
تيز برداشت همچو چنگ آواز ... غزلي جانگداز کرد آغاز
غزلي سينه سوز و دردآميز ... غزلي صبرکاه و شوق انگيز
حرف حرفش همه فسانه ي درد ... نغمه ي محنت و ترانه ي درد
اولش نور عشق را مطلع ... و آخرش روز وصل را مقطع
در قوافي ش شرح سينه ي تنگ ... بحر او رهنما به کام نهنگ
گه در او ذکر يار و منزل او ... وصف شيريني شمايل او
گه در او عجز و خواري عاشق ... قصه ي خاکساري عاشق
گه در او محنت درازي شب ... عمر کاهي و جانگدازي شب
گه در او داستان روز فراق ... حرقت داغ شوق و سوز فراق
آن بزرگ عرب چو آن بشنيد ... جانب او شدن غنيمت ديد
تا شود واقف از حقيقت راز ... رفت آهسته از پي آواز
ديد موزون جواني افتاده ... روي زيبا به خاک بنهاده
لعل او غيرت عقيق يمن ... شکر مصر را رواج شکن
جبهه رخشنده در ميان ظلام ... همچو پر نور آبگينه ي شام
بر رخش از دو چشم اشک فشان ... مانده از رشحه ي جگر دو نشان
داد بر وي سلام و يافت جواب ... کرد بر وي ز روي لطف خطاب
که «بدين رخ که قبله ي طلب است ... به کدامين قبيله ات نسب است؟
بر زبان قبيله نام تو چيست؟ ... آرزويت کدام و کام تو چيست؟
دلت اين گونه بي قرار چراست؟ ... همدمت ناله هاي زار چراست؟
چيست چندين غزل سرايي تو؟ ... وز مژه خون دل گشايي تو؟»
گفت: «از انصار دارم اصل و نژاد ... پدرم نام من، عتيبه نهاد
وآنچه از من شنيدي و ديدي ... موجب آن ز من بپرسيدي،
بنشين دير تا بگويم باز ... زآنکه افسانه اي ست دور و دراز
روزي از روزها به کسب ثواب ... رو نهادم به مسجد احزاب
روي در قبله ي وفا کردم ... حق مسجد که بود ادا کردم
بستم از جان نماز را احرام ... کردم اندر مقام صدق قيام
به دعا دست بر فلک بردم ... پا به راه اجابت افشردم
عفوجويان شدم به استغفار ... از همه کارها و، آخر کار
از ميان با کناره پيوستم ... به هواي نظاره بنشستم
ديدم از دور يک گروه زنان ... سوي آن جلوه گاه، گام زنان
نه زنان بل ز آهوان رمه اي ... هر يکي را ز ناز زمزمه اي
از پي رقصشان به ربع و دمن ... بانگ خلخال ها جلاجلزن
بود يک تن از آن ميان ممتاز ... پاي تا سر همه کرشمه و ناز
او چو مه بود و ديگران انجم ... او پري بود و ديگران مردم
پاي از آن جمع بر کناره نهاد ... بر سرم ايستاد و لب بگشاد
کاي عتيبه دل تو مي خواهد ... وصل آن کز غم تو مي کاهد؟
هيچ داري سر گرفتاري ... کز غمت بر دلش بود باري؟
با من اين نکته گفت و زود برفت ... در من آتش زد و چون دود برفت
نه نشاني ز نام او دارم ... نه وقوف از مقام او دارم
يک زمان هيچ جا قرارم نيست ... ميل خاطر به هيچ کارم نيست
نه ز سر خود خبر مرا، نه ز پاي ... مي روم کوبه کوي و جاي به جاي»
اين سخن گفت و زد يکي فرياد ... يک زماني به روي خاک افتاد
بعد ديري به خويش باز آمد ... رخ به خون تر، ترانه ساز آمد
شد خروشان به دلخراش آواز ... غزلي سينه سوز کرد آغاز
کاي ز من دور رفته صد منزل ... کرده منزل چو جانم اندر دل
گرچه راه فراق مي سپري، ... سوي خونين دلان نمي گذري
خواهشم بين، مباش ناخواه ام ... کز دو عالم همين تو را خواهم
بي تو بر من بلاي جان باشد ... گرچه فردوس جاودان باشد
چون بزرگ عرب بديد آن حال ... به ملامت کشيد تير مقال
کاي پسر، زين ره خطا بازآي ... جاي گم کرده اي، به جا بازآي
توبه کن از گناهکاري خويش ... شرم دار از نه شرم داري خويش
نه مبارک بود هوس بر مرد ... مردي اي کن، ازين هوس برگرد
گفت کاي بي خبر ز ماتم عشق ... غافل از جانگدازي غم عشق
عشق هر جا که بيخ محکم کرد ... شاخ از اندوه و ميوه از غم کرد
به ملامت نشايدش کندن ... به نصيحت ز پايش افگندن
مشک ماند ز بوي و، لعل از رنگ ... فلک از جنبش و، زمين ز درنگ،
ليک حاشا که يار دل گسلم ... رخت بربندد از حريم دلم
حرف مهرش که در دل تنگ است ... همچو نقش نشسته در سنگ است
آمد از عشق شيشه بر سنگ ام ... به ملامت مزن به سر سنگ ام
خسرو صبح چو علم برزد ... لشکر شام را به هم برزد
هر دو کردند از آن حرم بشتاب ... چاره جو رو به مسجد احزاب
تا به پيشين، قدم بيفشردند ... در طلب روز را به سربردند
ناگه از ره نسيم يار رسيد ... آن گروه زن آمدند پديد
ليک مقصود کار همره ني ... خيل انجم رسيد و آن مه ني
با عتيبه سخن گزار شدند ... قصه پرداز آن نگار شدند
که: «برون برد رخت ازين منزل ... راند تا منزل دگر، محمل
روي خورشيد قرب، غيم گرفت ... راه حي بني سليم گرفت
گرچه بار رحيل ازين جا بست ... طالب وصل توست هر جا هست
چون سمن تازه و چون گل بوياست ... نام او از معطري رياست»
نام ريا چو آمدش در گوش ... از سرش عقل رفت و از دل هوش
پرده از چهره ي حيا برداشت ... شرم بگذاشت وين نوا برداشت
کاي دريغا که يار محمل بست ... بار دل پشت صبر را بشکست
آمدم بر اميد ديدارش ... تافت از من زمانه رخسارش
معتمر گفت با وي از دل پاک ... کاي عتيبه، مباش اندهناک
کنچه دارم از ملک و مال به کف ... گرچه اسباب حشمت است و شرف
همه صرف تو مي کنم امروز ... تا شوي بر مراد خود فيروز
دست او را گرفت مشفق وار ... برد يکسر به مجلس انصار
گفت بعد از سلام با ايشان ... کاي به ملک صفا وفا کيشان
اين جوان کيست در ميان شما؟ ... چيست در حق او گمان شما؟
همه گفتند: «با جمال نسب ... هست شمعي ز دودمان عرب»
گفت کاو را بلايي افتاده ست ... در کمند هوايي افتاده ست
چشم مي دارم از شما ياري ... و از سر مرحمت مددگاري
بهر مطلوبش اختيار سفر ... بر ديار بني سليم گذر
همه سمعا و طاعة گويان ... معتمر را به جان رضا جويان
بر نجيب اشتران سوار شدند ... متوجه بدان ديار شدند
مي بريدند کوه و صحرا را ... پرس پرسان ديار ريا را
تا به منزلگهش پي آوردند ... پدرش را از آن خبر کردند
کردشان شاد و خرم استقبال ... با کسان گفت تا به استعجال
فرش هاي نفيس افگندند ... نطع هاي عجب پراگندند
هر کسي را به جاي وي بنشاند ... وز ثنا، گوهرش به فرق فشاند
آنچه حاضر ز گله بود و رمه ... کشت و پخت و کشيد پيش، همه
معتمر گفت کاي جمال غرب ... همه کار تو در کمال ادب
نخورد کس ز سفره و خوانت، ... تا ز بحر نوال و احسانت
حاجت جمله را روا نکني، ... آرزوي همه عطا نکني
گفت کاي روي صدق، روي شما ... چيست از بنده آرزوي شما؟
گفت: «هست آنکه گوهر صدفت ... اختر برج عزت و شرفت
با عتيبه که فخر انصارست ... نيک کردار و راست گفتارست،
گوهر سلک اتصال شود ... رازدار شب وصال شود»
گفت: «تدبير کار و بار او راست ... واندرين کار، اختيار او راست
با وي اين را بگويم از آغاز ... آنچه گويد، به مجلس آرم باز»
اين سخن گفت و از زمين برخاست ... غضب آميز و خشمگين برخاست
چون درآمد به خانه، ريا گفت ... کز چه رو خاطرت چنين آشفت؟
گفت: «از آن رو که جمعي از انصار ... به هوايت کشيده اند قطار
همه يکدل به دوستداري تو ... يک زبان بهر خواستگاري تو»
گفت: «انصاريان کريمان اند ... در حريم کرم مقيمان اند
از براي چه دوستدار من اند؟ ... وز هواي که خواستگار من اند؟»
گفت: «بهر يگانه اي ز کرام ... عالي اندر نسب، عتيبه به نام»
گفت « من هم شنيده ام خبرش ... نسبتي نيست با کسي دگرش
چون کند وعده در وفا کو شد ... وز جفاي زمانه نخروشد»
پدرش گفت: «مي خورم سوگند ... به خدايي که نبودش مانند
که تو را هيچ گه به وي ندهم ... نقد وصلت به دامنش ننهم
واقفم از فسانه ي تو و او ... وآنچه بوده ميانه ي تو و او»
گفت: «با وي مرا چه بازارست، ... که از آن خاطر تو دربارست؟
نه خيالي ز روي من ديده ست ... نه گياهي ز باغ من چيده ست
ليک چون سبق يافت سوگندت ... به اجابت نمي کنم بندت
قوم انصار پاک دينان اند ... در زمان و زمين امينان اند
بر مقالاتشان مگردان پشت ... رد ايشان مکن به قول درشت
مکن از منع، کامشان پر زهر ... گر نمي بايدت، گران کن مهر
نرخ کالا ز حد چون در گذرد ... رغبت از جان مشتري ببرد»
گفت: « احسنت ، خوب گفتي، خوب ... کم فتد نکته اينچنين مرغوب»
آنگه آمد برون و با ايشان ... گفت کاي زمره ي وفاکيشان
کرد ريا قبول اين پيوند ... ليک او گوهري ست بي مانند
مهر او، هم به قدر او بايد ... تا سر او به آن فرو آيد
باشد او گوهري جهان افروز ... کيست قائم به قيمتش امروز؟»
معتمر گفت: «آن منم، اينک ... هر چه خواهي ضمان منم، اينک»
خواست چندان زر تمام عيار ... که مثاقيل آن رسد به هزار
بعد از آن نيز ده هزار درم ... سيم خالص، نه بيش از آن و نه کم
جامگي صد ز بردهاي يمن ... صد ديگر از آن فزون به ثمن
نافه ها مشک و طلبه ها عنبر ... عقدهاي مرصع از گوهر
معتمر گفت با سه چار نفر ... زود کردند بر مدينه گذر
هر چه جستند حاضر آوردند ... مجلس عقد منعقد کردند
عقد بستند آن دو مفتون را ... شاد کردند آن دو محزون را
بعد چل روز کز نشاط و سرور ... حال بگذشتشان بدين دستور
داد اجازت پدر که ريا را ... ماه شهر و غزال صحرا را،
به عروسي سوي مدينه برند ... وز غريبي ره وطن سپرند
بهر وي خوش عماري اي پرداخت ... برگ گل را ز غنچه محمل ساخت
با دو صد عز و حشمت و جاهش ... کرد سوي مدينه همراهش
هر دو با هم عتيبه و ريا ... شاد و خرم شدند ره پيما
معتمر با جماعت انصار ... تيز بر کار خويش شکرگزار
که دو عاشق به هم رسانيدند ... دل و جان شان ز غم رهانيدند
همه غافل از آن که آخر کار ... بر چه خواهد گرفت کار، قرار
ماند چون با مدينه يک فرسنگ ... جمعي از رهزنان بي فرهنگ
بر ميان تيغ و، در بغل نيزه ... وز کمر کرده خنجر آويزه
همه خونين لباس و دزدشعار ... همه تيغ آزماي و نيزه گذار
غافل از گوشه اي کمين کردند ... رو در آن قوم پاک دين کردند
چون عتيبه هجوم ايشان ديد ... غيرت عاشقي در او پيچيد
شد چو شيران در آن مصاف، دلير ... گاه با نيزه، گاه با شمشير
چند تن را به سينه چاک افگند ... چون سگان شان به خون و خاک افگند
آخر از زخم تيغ صاعقه بار ... داد آن قوم را چو ديو فرار
ليک نامقبلي ز کين داري ... ضربتي زد به سينه اش، کاري
قفس آسا، به تن فتادش چاک ... مرغ او کرد رو به عالم پاک
دوستان در خروش و گريه، چو ميغ ... که: «برفت از جهان عتيبه، دريغ»
گوش ريا چو آن خروش شنيد، ... موکنان بر سر عتيبه دويد
ديد نقش زمين، نگارش را ... غرق خون، نازنين شکارش را
گشته از چشمه سار سينه ي تنگ، ... خلعت سروش ارغواني رنگ
دست سيمين، خضاب از آن خون کرد ... چهره گلگونه، جامه گلگون کرد
چهر بر خون و خاک مي ماليد ... وز دل دردناک مي ناليد
کاي عتيبه تو را چه حال افتاد ... کفتاب تو را زوال افتاد؟
سيرم از عمر، بي لقاي تو، من ... کاشکي بودمي بجاي تو، من
عقل بر عشق من زند خنده ... که بميري تو زار و من زنده
اين بگفت و ز جان برآورد آه ... رفت با آه، جان او همراه
زندگي بي وي از وفا نشمرد ... روي با روي او نهاد و بمرد
ترک هجران سراي فاني کرد ... روي در وصل جاوداني کرد
دوستان از ره وفاداري ... برگرفتند نوحه و زاري
ليکن از نوحه، در کشاکش درد ... هر چه کردند، هيچ سود نکرد
چون کند طوطي از قفس پرواز ... به خروش و فغان نيايد باز
عاقبت لب ز نوحه دربستند ... بهر تجهيزشان کمر بستند
ديده از غم پرآب و ، سينه کباب ... پاک شستندشان به مشک و گلاب
از حرير و کتان کفن کردند ... در يکي قبرشان وطن کردند
در ته خاک غرق خونابه ... تا قيامت شدند همخوابه
بعد شش سال، معتمر، يا هفت ... به سر روضه ي نبي مي رفت
راه عمدا بر آن ديار افگند ... بر سر قبرشان گذار افگند
ديد بر خاک آن دو انده مند ... سر کشيده يکي درخت بلند
چون به عبرت نگاه کرد در آن ... ديد خط هاي سرخ و زرد بر آن
بود زردي ز رويشان اثري ... سرخي از چشم خونفشان خبري
با کسي گفت ز آن زمين بشگفت: ... «چه درخت ست اين» به حيرت ؟ گفت
که: «درختي ست اين سرشته ي عشق ... رسته از تربت دو کشته ي عشق
بلکه بر خاک آن دو تن علمي ست ... بر وي از شرح حالشان رقمي ست
ز اهل دل هر که آن رقم خواند، ... حال آن کشتگان غم داند»
جانشان غرق فيض رحمت باد ... کس چو ايشان ازين جهان مرواد
زنگي اي روي چون در دوزخ ... بيني اي همچو موري مطبخ
ننمودي به پيش رويش زشت ... لاف کافوري ار زدي انگشت
دو لبش طبع کوب و دل رنجان ... همچو بر روي هم دو بادنجان
دهنش در خيال فرزانه ... فرجه اي در کدوي پردانه
ديد آيينه اي به ره، برداشت ... بر تماشاي خويش ديده گماشت
هر چه از عيب خود معاينه ديد ... همه را از صفات آينه ديد
گفت: «اگر روي بودي ات چون من، ... صد کرامت فزودي ات چون من
خواري تو ز بدسرشتي توست ... بر ره افگندنت ز زشتي توست»
اگرش چشم تيزبين بودي ... گفت و گويش نه اينچنين بودي
عيب ها را همه ز خود ديدي ... طعن آيينه کم پسنديدي
مرد دانا به هر چه درنگرد ... عيب بگذارد و هنر نگرد
بود در دل چنان، که اين دفتر ... نبود از نصف اولين کمتر
ليک خامه از جنبش پيوست ... چون بدين جا رسيد سر بشکست
چرخ اگر باز بگذرد ز ستيز ... سازدم گزلک عزيمت تيز،
دهم از سر، تراش آن خامه ... برسانم به مقطع، اين نامه
ورنه آن را که خاطر صافي ست ... اينقدر هم که گفته شد کافي ست
هم برين حرف، اين خجسته کلام ... ختم شد، والسلام والاکرام
حمد ايزد نه کار توست، اي دل ... هر چه کار تو، بار توست، اي دل
پشت طاقت به عاجزي خم ده ... و اعترف بالقصور عن حمده
بود در مرو شاه جان زالي ... همچون زال جهان کهنسالي
روزي آمد ز خنجر ستمي ... بر وي از يک دو لشکري المي
از تظلم زبان چو خنجر کرد ... روي در رهگذار سنجر کرد
ديد کز راه مي رسد سنجر ... برده از سرکشي به کيوان سر
بانگ برداشت کاي پريشان کار ... کوش خود سوي سينه ريشان دار
گوش سنجر چو آن نفير شنيد ... بارگي سوي گنده پير کشيد
گفت کاي پيرزن چه افتادت ... که ز گردون گذشت فريادت؟
گفت: «من رنجکش يکي زال ام ... کمتر از صد به اندکي سال ام
خفته در خانه ام سه چار يتيم ... دلشان بهر نيم نان به دو نيم
غير نان جوين نخورده طعام ... کرده شيرين دهان ز ميوه به نام
با من امسال گفت و گو کردند ... وز من انگور آرزو کردند
سوي ده جستم از وطن دوريي ... تن نهادم به رنج مزدوري
دستم اينک چو پنجه ي مزدور ... ز آبله پر، چو خوشه ي انگور
چون ز ده دستمزد خود ستدم ... پر شد از آرزويشان سبدم
با دل خرم و لب خندان ... رو نهادم به سوي فرزندان
يک دو بيدادگر ز لشکر تو ... در ره عدل و ظلم ياور تو
بر من خسته غارت آوردند ... سبدم ز آرزو تهي کردند
اين چه شاهي و مملکتداري ست؟ ... در دل خلق، تخم غم کاري ست؟
دست از عدل و داد داشته اي ... ظالمان بر جهان گماشته اي
گرچه امروز نيست حد کسي ... که برآرد ز ظلم تو نفسي،
چون هويدا شود سراي نهفت ... چه جواب خداي خواهي گرفت؟
دي نبودت به تارک سر، تاج ... وز تو فردا اجل کند تاراج
به يک امروزت اين سرور، که چه؟ ... در سر اين نخوت و غرور، که چه؟
قبه ي چتر تو گشت بلند ... سايه ي ظلم بر جهان افگند
تو نهاده به تخت، پشت فراغ ... ميوه ي عيش مي خوري زين باغ
بيوگان در فغان ز ميوه بري ... تو گشاده دهان به ميوه خوري
چشم بگشا چون عاقبت بينان ... بنگر حال زار مسکينان»
شاه سنجر چون حال او دانست ... صبر بر حال خويش نتوانست
دست بر رو نهاد و زار گريست ... گفت با خود که اين چه کارگري ست؟
تف برين خسروي و شاهي ما ... تف برين زشتي و تباهي ما
شرم ما باد از اين جهانداري ... شرم ما باد از اين جهانخواري
ما قوي شاد و ديگران ناشاد ... ما خوش آباد و ملک، ناآباد
در رهي مي گذشت پيغمبر ... با گروهي ز دوستان، همبر
ديد قومي گرفته تيشه به دست ... گرد سنگي بزرگ، کرده نشست
گفت کاين دست و پا خراشيدن ... چيست؟ و اين سنگ را تراشيدن؟
قوم گفتند: «ما جوانانيم ... زورمندان و پهلوانانيم
چون به زورآوري کنيم آهنگ ... هست ميزان زور ما اين سنگ»
گفت: «گويم که پهلواني چيست؟ ... مرد دعوي پهلواني کيست؟
پهلوان آن بود که گاه نبرد ... خشم را زير پا تواند کرد
خشم اگر کوه سهمگين باشد ... پيش او پشت بر زمين باشد»
پيش سوداييان تخت جلال ... نيست جز تاج جود، راس المال
گر نه سرمايه تاج جود کنند ... کي ز سوداي خويش سود کنند؟
معني جود جيست؟ بخشيدن ... عادت برق چيست؟ رخشيدن
برق رخشان، کند جهان روشن ... جود و احسان، جهان جان روشن
پرتو برق هست تا يک دم ... پرتو جود، تا بود عالم
گرچه يک مرد در زمانه نماند، ... وز جوانمرد جز فسانه نماند،
تا بود دور گنبد گردان، ... ما و افسانه ي جوانمردان
رفت حاتم ازين نشيمن خاک ... ماند نامش کتابه ي افلاک
هر چه داري ببخش و، نام برآر ... به نکويي و نام نيک گذار
زآنکه زير زمردين طارم ... نام نيکو بود حيات دوم
هر چه دادي، نصيب آن باشد ... وآنچه ني، حظ ديگران باشد
بهره ي خود به ديگران چه دهي؟ ... مال خود بهر ديگران چه نهي؟
حاتم آن بحر جود و کان عطا ... روزي از قوم خويش ماند جدا
اوفتادش گذر به قافله اي ... ديد اسيريي به پاي سلسله اي
پيشش آمد اسير، بهر گشاد ... خواست زو فديه تا شود آزاد
حاتم آنجا نداشت هيچ به دست ... بر وي از بر آن رسيد شکست
حالي از لطف پاي پيش نهاد ... بند او را به پاي خويش نهاد
ساخت ز آن بند سخت، آزادش ... اذن رفتن بجاي خود دادش
قوم حاتم ز پي رسيدندش ... چون اسيران به بند ديدندش
فديه ي او ز مال او دادند ... پاي او هم ز بند بگشادند
بود در عهد بوعلي سينا ... آن به کنه اصول طب بينا
ز آل بويه يکي ستوده خصال ... شد ز ماخوليا پريشانحال
بانگ مي زد که:«کم بود در ده ... هيچ گاوي بسان من فربه
آشپز گر پزد هريسه ز من ... گرددش گنج سيم، کيسه ز من
زود باشيد حلق من ببريد ... به دکان هريسه پز سپريد»
صبح تا شام حال او اين بود ... با حريفان مقال او اين بود
نگذشتي ز روز و شب دانگي ... که چو گاوان نبودي اش بانگي
که: «بزودي به کارد يا خنجر ... بکشيدم که مي شوم لاغر»
تا به جايي رسيد کو نه غذا ... خورديي از دست هيچ کس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند ... استعانت به بوعلي بردند
گفت: «سويش قدم نهيد از راه ... مژده گويان که بامداد پگاه
مي رسد بهر کشتن ات به شتاب ... دشنه در دست، خواجه ي قصاب»
رفت ازين مژده زو گرانيها ... کرد اظهار شادمانيها
بامدادان که بوعلي برخاست ... شد سوي منزلش که: «گاو کجاست؟»
آمد و خفت در ميان سراي ... که، «منم گاو، هان و هان، پيش آي»
بوعلي دست و پاش سخت ببست ... کارد بر کارد تيز کرد و نشست
برد قصاب وار کف، سوي اش ... ديد هنجار پشت و پهلويش
گفت کاين گاو لاغر است هنوز ... مصلحت نيست کشتن اش امروز
چند روزي ش بر علف بنديد ... يک زمان اش گرسنه مپسنديد
تا چو فربه شود، برانم تيغ ... نبود افسوس ذبح او و، دريغ
دست و پايش ز بند بگشادند ... خوردنيهاش پيش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا ... همه را خورد بي خلاف و ابا
تا چو گاوان از آن شود فربه ... شد خود او از خيال گاوي، به
جامي از شعر و شاعري بازآي ... با خموشي ز شعر دمساز آي
شعر، شعر خيال بافتن است ... بهر آن شعر، مو شکافتن است
به عبث، شغل مو شکافي چند؟ ... شعرگويي و شعربافي چند؟
هست همت چو مغز و کار چو پوست ... کار هر کس به قدر همت اوست
نه، چه گفتم؟ چه جاي اين سخن است؟ ... راي دانا وراي اين سخن است
کار، فرخنده گشته از فرهنگ ... کارگر را در او چه تهمت و ننگ؟
همت مرد چون بلند بود ... در همه کار ارجمند بود
کار کيد ز کارخانه ي خير ... در دو عالم بود نشانه ي خير
مدح دونان به نغز گفتاري ... خرده دان را بود نگونساري
همه ملک جهان، حقير بود ... زآنکه آخر فناپذير بود
با دهاني ز قيل و قال خموش ... مي کنم از زبان حال، خروش
آن خروشي که گوش جان شنود ... بلکه اهل خرد به آن گرود
بر همين نکته ختم شد مقصود ... لله الحمد والعلي والجود
اي به يادت تازه جان عاشقان ... ز آب لطفت تر، زبان عاشقان
از تو بر عالم فتاده سايه اي ... خوبرويان را شده سرمايه اي
عاشقان افتاده ي آن سايه اند ... مانده در سودا از آن سرمايه اند
تا ز ليلي سر حسنش سر نزد ... عشق او آتش به مجنون در نزد
تا لب شيرين نکردي چون شکر ... آن دو عاشق را نشد خونين، جگر
تا نشد عذرا ز تو سيمين عذار ... ديده ي وامق نشد سيماب بار
تا به کي در پرده باشي عشوه ساز ... عالمي با نقش پرده عشقباز؟
وقت شد کين پرده بگشايي ز پيش ... خالي از پرده نمايي روي خويش
در تماشاي خودم بي خود کني ... فارغ از تمييز نيک و بد کني
عاشقي باشم به تو افروخته ... ديده را از ديگران بردوخته
گرچه باشم ناظر از هر منظري ... جز تو در عالم نبينم ديگري
در حريم تو دويي را بار نيست ... گفت و گوي اندک و بسيار نيست
از دويي خواهم که يکتاي ام کني ... در مقامات يکي، جاي ام کني
تا چو آن ساده ي رميده از دويي ... «اين منم» گويم «خدايا يا توئي؟»
گر منم اين علم و قدرت از کجاست؟ ... ور تويي اين عجز و سستي از که خاست؟
ضعف پيري قوت طبعم شکست ... راه فکرت بر ضمير من ببست
در دلم فهم سخنداني نماند ... بر لبم حرف سخنراني نماند
به که سر در جيب خاموشي کشم ... پا به دامان فراموشي کشم
نسبتي دارد به حال من قوي ... اين دو بيت از مثنوي مولوي:
«کيف ياتي النظم لي و القافيه؟ ... بعد ما ضعفت اصول العافيه»
«قافيه انديشم و، دلدار من ... گويدم: منديش جز ديدار من»
کيست دلدار؟ آنکه دل ها دار اوست ... جمله دل ها مخزن اسرار اوست
دارد او از خانه ي خود آگهي ... به که داري خانه ي او را تهي
تا چون بيند دور ازو بيگانه را ... جلوه گاه خود کند آن خانه را
خاصه نظم اين کتاب از بهر اوست ... مظهر آيات لطف و قهر اوست
در ثنايش نغز گفتاري کنم ... در دعايش ناله و زاري کنم
چون ندارم دامن قربش به دست ... بايدم در گفت و گوي او نشست
چون رسيدم شب بدين جا زين خطاب ... در ميان فکر تم بربود خواب
خويش را ديدم به راهي بس دراز ... پاک و روشن چون ضمير اهل راز
ناگه آواز سپاهي پرخروش ... از قفا آمد در آن راهم به گوش
بانگ چاووشان دلم از جا ببرد ... هوشم از سر، قوتم از پا ببرد
چاره مي جستم پي دفع گزند ... آمد اندر چشمم ايواني بلند
چون شتابان سوي او بردم پناه ... تا شوم ايمن ز آسيب سپاه،
از ميان شان والد شاه زمن ... آن به نام و صورت و سيرت حسن
جامه هاي خسرواني در برش ... بسته کافوري عمامه بر سرش
تافت سوي من عنان، خندان و شاد ... بر من از خنده در راحت گشاد
چون به پيش من رسيد آمد فرود ... بوسه بر دستم زد و پرسش نمود
خوش شدم ز آن چاره سازيهاي او ... شاد از آن مسکين نوازيهاي او
در سخن با من بسي گوهر فشاند ... ليک ازينها هيچ در گوشم نماند
صبحدم کز روي بستر خاستم ... از خرد تعبير آن درخواستم
گفت: اين لطف و رضاجويي زشاه، ... بر قبول نظم من آمد گواه
يک نفس زين گفت و گو منشين خموش ... چون گرفتي پيش، در اتمام کوش
چون شنيدم از وي اين تعبير را ... چون قلم بستم ميان، تحرير را
بو کز آن سرچشمه اي کين خواب خاست ... آيد اين تعبير ازينجا نيز راست
شهرياري بود در يونان زمين ... چون سکندر صاحب تاج و نگين
بود در عهدش يکي حکمت شناس ... کاخ حکمت را قوي کرده اساس
اهل حکمت يک به يک شاگرد او ... حلقه بسته جمله گرداگرد او
شاه چون دانست قدرش را شريف ... ساخت اش در خلوت صحبت، حريف
جز به تدبيرش نرفتي نيم گام ... جز به تلقينش نجستي هيچ کام
در جهانگيري ز بس تدبير کرد ... قاف تا قاف اش همه تسخير کرد
شاه چون نبود به نفس خود حکيم ... يا حکيمي نبودش يار و نديم،
قصر ملکش را بود بنياد، سست ... کم فتد قانون حکم او درست
ظلم را بندد به جاي عدل، کار ... عدل را داند بسان ظلم، عار
عالم از بيداد او گردد خراب ... چشمه سار ملک دين از وي سراب
نکته اي خوش گفته است آن دوربين: ... «عدل دارد ملک را قائم، نه دين»
کفر کيشي کو به عدل آيد فره ... ملک را از ظالم ديندار، به
گفت با داوود پيغمبر، خداي ... کامت خد را بگو اي نيک راي
کز عجم چون پادشاهان آورند ... نام ايشان جز به نيکي کم برند
گر چه بود آتش پرستي دينشان ... بود عدل و راستي آيينشان
قرنها زايشان جهان معمور بود ... ظلمت ظلم از رعايا دور بود
بندگان فارغ ز غم فرسودگي ... داشتند از عدلشان آسودگي
چون به تدبير حکيم نامدار ... يافت گيتي بر شه يونان قرار
يک نگين وار از همه روي زمين ... خارجش نگذاشت از زير نگين
شه شبي در حال خويش انديشه کرد ... شيوه ي نعمت شناسي پيشه کرد
خلعت اقبال بر خود چست يافت ... هر چه از اسباب دولت جست، يافت
غير فرزندي که از عز و شرف ... از پس رفتن، بود او را خلف
در ضمير شه چون اين انديشه خاست ... گفت با داناي حکمت پيشه، راست
گفت: اي دستور شاهي پيشه ات ... آفرين بادا بر اين انديشه ات
هيچ نعمت بهتر از فرزند نيست ... جز به جان فرزند را پيوند نيست
حاصل از فرزند گردد کام مرد ... زنده از فرزند ماند نام مرد
چشم تو تا زنده اي روشن بدوست ... خاک تو چون مرده اي، گلشن بدوست
دستت او گيرد، اگر افتي ز پاي ... پايت او باشد، اگر ماني به جاي
پشت تو از پشتي اش گردد قوي ... عمرت از ديدار او يابد نوي
دشمنت را شيوه از وي شيون است ... خاصه، گويي بهر قهر دشمن است
کرد چون دانا حکيم نيک خواه ... شهوت و زن را نکوهش پيش شاه
ساخت تدبيري به دانش کاندر آن ... ماند حيران فکرت دانشوران
نطفه را بي شهوت از صلبش گشاد ... د رمحلي جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پيدا ز آن محل ... کودکي بي عيب و طفلي بي خلل
غنچه اي از گلبن شاهي دميد ... نفحه اي از ملک آگاهي وزيد
تاج شد از گوهر او سربلند ... تخت گشت از بخت او فيروزمند
صحن گيتي بي وي و چشم فلک ... بود آن بي مردم، اين بي مردمک
زو به مردم صحن آن معمور شد ... چشم اين از مردمک پر نور شد
چون ز هر عيب اش سلامت يافتند ... از سلامت نام او بشکافتند
سالم از آفت، تن و اندام او ... ز آسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شير مادر بهره مند ... دايه اي کردند بهر او پسند
دلبري در نيکويي ماه تمام ... سال او از بيست کم، ابسال نام
نازک اندامي که از سر تا به پاي ... جزو جزوش خوب بود و دلرباي
بود بر سر، فرق او خطي ز سيم ... خرمني از مشک را کرده دو نيم
گيسويش بود از قفا آويخته ... زو به هر مو صد بلا آويخته
قامتش سروي ز باغ اعتدال ... افسر شاهان به راهش پايمال
بود روشن جبهه اش آيينه رنگ ... ابروي زنگاري اش بر وي چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آيينه وار ... شکل نوني مانده از وي بر کنار
چشم او مستي که کرده نيمخواب ... تکيه بر گل، زير چتر مشک ناب
گوشهاي خوش نيوش از هر طرف ... گوهر گفتار را سيمين صدف
بر عذارش نيلگون خطي جميل ... رونق مصر جمالش همچو نيل
ز آن خط او چه بهر چشم بد کشيد ... چشم نيکان را بلا بي حد کشيد
رشته ي دندان او در خوشاب ... حقه ي در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره انديشه کم ... گفت و گوي عقل فکرت پيشه کم
از لب او جز شکر نگرفته کام ... خود کدام است آن لب و ، شکر کدام؟
رشحي از چاه زنخدانش گشاد ... وز زنخدانش معلق ايستاد
زو هزاران لطفها آمد پديد ... غبغب اش کردند نام، ارباب ديد
همچو سيمين لعبت از سيم اش تني ... چون صراحي، برکشيده گردني
بر تنش بستان چو آن صافي حباب ... که ش نسيم انگيخته از روي آب
زير بستانش دلش رخشنده نور ... در سپيدي عاج و، در نرمي سمور
هر که ديدي آن ميان کم ز مو ... جز کناري زو نکردي آرزو
مخزن لطف از دو دست او دو نيم ... آستين از هر يکي هميان سيم
آرزوي اهل دل در مشت او ... قفل دلها را کليد، انگشت او
خون ز دست او درون عاشقان ... رنگ حنايش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب ... فندق تر بود يا عناب ناب
ناخنانش بدرهاي مختلف ... بدرهاي او ز حنا منخسف
شکل او مشاطه چون آراسته ... از سر هر يک هلالي کاسته
چون سخن با ساق و پاي او رسيد ... ز آن، زبان در کام مي بايد کشيد
زآنکه مي ترسم رسد جايي سخن ... کن سخن آيد گران بر طبع من
بود آن سري ز نامحرم نهان ... هيچ کس محرم نه آن را در جهان
بل، که دزدي پي به آن آورده بود ... هر چه آنجا بود، غارت کرده بود
در، بر آن سيمين صدف بشکافته ... گوهر کام خود آنجا يافته
هر چه باشد ديگري را دست زد، ... بهتر از چشم قبولش، دست رد
شاه چون دايه گرفت ابسال را ... تا سلامان همايون فال را
آورد در دامن احسان خويش ... پرورد از رشحه ي پستان خويش
روز تا شب جد او و جهد او ... بود در بست و گشاد مهد او
گه تنش را شستي از مشک و گلاب ... گه گرفتي پيکرش در شهد ناب
مهر آن مه بس که در جانش نشست ... چشم مهر از هر که غير از او ببست
گر ميسر گشتي اش بي هيچ شک ... کردي اش جا در بصر چون مردمک
بعد چندي چون ز شيرش باز کرد ... نوع ديگر کار و بار آغاز کرد
وقت خفتن راست کردي بسترش ... سوختي چون شمع بالاي سرش
بامداد از خواب چون برخاستي ... همچو زرين لعبت اش آراستي
سرمه کردي نرگس شهلاي او ... چست بستي جامه بر بالاي او
کردي آنسان خدمت اش بيگاه و گه ... تا شدش سال جواني، چارده
چارده بودش به خوبي ماه رو ... سال او هم چارده، چون ماه او
پايه ي حسنش بسي بالا گرفت ... در همه دلها هوايش جا گرفت
شد يکي، صد حسن او و آن صد، هزار ... صد هزاران دل ز عشقش بيقرار
با قد چون نيزه، بود آن دلپسند ... آفتابي، گشته يک نيزه بلند
نيزه واري قد او چون سر کشيد، ... بر دل هر کس ازو زخمي رسيد
ز آن بلندي هر کجا افگند تاب، ... سوخت جان عالمي ز آن آفتاب
ملک خوبي را به رخها شاه بود ... شوکت شاهي (به) او همراه بود
گردن او سرفراز مهوشان ... در کمندش گردن گردنکشان
پاکبازان از پي دفع گزند ... از دعا بر بازويش تعويذبند
پنجه اش داده شکست سيم ناب ... دست هر فولادباز و داده تاب
گوش جان را کن به سوي من گرو ... شمه اي از ديگر احوالش شنو
لطف طبعش در سخن مو مي شکافت ... لفظ نشنيده، به معني مي شتافت
در لطايف، لعل او حاضر جواب ... در دقايق فهم او صافي، چو آب
چون گرفتي خامه ي مشکين رقم ... آفرين کردي بر او لوح و قلم
جانش از هر حکمتي محفوظ بود ... نکته هاي حکمت اش محظوظ بود
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.