دیوان اشعار جامی 4
دیوان اشعار جامی 4
سخن ديباچه ي ديوان عشق است ... سخن نوباوه ي بستان عشق است
خرد را کار و باري جز سخن نيست ... جهان را يادگاري جز سخن نيست
سخن از کاف و نون دم بر قلم زد ... قلم بر صحنه ي هستي رقم زد
چو شد قاف قلم ز آن کاف موجود ... گشاد از چشمه اش فواره ي جود
جهان باشان که در بالا و پستند ... ز جوشش هاي اين فواره هستند
گهي لب را نشاط خنده آرد ... گه از ديده نم اندوه بارد
ازو خندد لب اندوهمندان ... وزو گريان شود لب هاي خندان
بدين مي شغل گيري ساخت پيرم ... به پيرافشاني اکنون شغل گيرم
دهم از دل برون راز نهان را ... بخندانم، بگريانم، جهان را
کهن شد دولت شيرين و خسرو ... به شيريني نشانم خسرو نو
سرآمد دولت ليلي و مجنون ... کسي ديگر سر آمد سازم اکنون
چو طوطي طبع را سازم شکرخا ... ز حسن يوسف و عشق زليخا
خدا از قصه ها چون «احسن»اش خواند ... به احسن وجه از آن خواهم سخن راند
چو باشد شاهد آن وحي منزل ... نباشد کذب را امکان مدخل
نگردد خاطر از ناراست خرسند ... اگرچه گويي آن را راست مانند
ز معشوقان چو يوسف کس نبوده ... جمالش از همه خوبان فزوده
ز خوبان هر که را ثاني ندانند ... ز اول يوسف ثاني ش خوانند
نبود از عاشقان کس چون زليخا ... به عشق از جمله بود افزون زليخا
ز طفلي تا به پيري عشق ورزيد ... به شاهي و اميري عشق ورزيد
پس از پيري و عجز و ناتواني ... چو بازش تازه شد عهد جواني،
بجز راه وفاي عشق نسپرد ... بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد
طمع دارم که گر ناگه شگرفي ... بخواند زين «محبت نامه» حرفي
به دورادور اگر بيند خطايي ... نيارد بر سر من ماجرايي
به قدر وسع در اصلاح کوشد ... وگر اصلاح نتواند، بپوشد
درين نوبتگه صورت پرستي ... زند هر کس به نوبت کوس هستي
حقيقت را به هر دوري ظهوري ست ... ز اسمي بر جهان افتاده نوري ست
اگر عالم به يک دستور ماندي ... بسا انوار ، کن مستور ماندي
گر از گردون نگردد نور خور گم ... نگيرد رونقي بازار انجم
زمستان از چمن بار ار نبندد ... ز تاثير بهاران گل نخندد
چو «آدم» رخت ازين مهرابگه بست ... به جايش «شيث» در مهراب بنشست
چو وي هم رفت کرد آغاز «ادريس» ... درين تلبيس خانه درس تقديس
چو شد تدريس ادريس آسماني ... به «نوح» افتاد دين را پاسباني
به توفان فنا چون غرقه شد نوح ... شد اين در بر «خليل الله» مفتوح
چو خوان دعوتش چيدند ز آفاق ... موفق شد به آن انفاق، «اسحاق»
ازين هامون شد او راه عدم کوب ... زد از کوه هدي گلبانگ، «يعقوب»
چو يعقوب از عقب زين کار دم زد ... ز حد شام بر کنعان علم زد
اقامت را به کنعان محمل افکند ... فتادش در فزايش مال و فرزند
شمار گوسفندش از بز و ميش ... در آن وادي شد از مور و ملخ بيش
پسر بيرون ز «يوسف» يازده داشت ... ولي يوسف درون جانش ره داشت
چو يوسف بر زمين آمد ز مادر ... به رخ شد ماه گردون را برادر
دميد از بوستان دل نهالي ... نمود از آسمان جان، هلالي
ز گلزار خليل الله گلي رست ... قباي نازک اندامي بر او چست
برآمد اختري از برج اسحاق ... ز روي او منور چشم آفاق
علم زد لاله اي از باغ يعقوب ... ازو هم مرهم و هم داغ يعقوب
غزالي شد شميم افزاي کنعان ... وز او رشک ختن صحراي کنعان
ز جان تو بود بهره مادرش را ... ز شير خويش شستي شکرش را
چو ديدش در کنار خود دو ساله ... دميد ايام، زهرش در نواله
گرامي دري از بحر کريمي ... ز مادر ماند با اشک يتيمي
پدر چون ديد حال گوهر خويش ... صدف کردش کنار خواهر خويش
ز عمه مرغ جانش پرورش يافت ... به گلزار خوشي بال و پرش يافت
قدش آيين خوش رفتاري آورد ... لبش رسم شکر گفتاري آورد
دل عمه به مهرش شد چنان بند ... که نگسستي از او يک لحظه پيوند
به هر شب خفته چون جان در برش بود ... به هر روز آفتاب منظرش بود
پدر هم آرزوي روي او داشت ... ز هر سو ميل خاطر سوي او داشت
جز او کس در دل غمگين نمي يافت ... به گه گه ديدنش تسکين نمي يافت
چنان مي خواست کن ماه دل افروز ... به پيش چشم او باشد شب و روز
ندارم طاقت دوري ز يوسف ... خلاصم ده ز مهجوري ز يوسف
به خلوتگاه راز من فرستش ... به مهراب نياز من فرستش»
ز يعقوب اين سخن خواهر چو بشنيد ... ز فرمانش به صورت سرنپيچيد
وليکن کرد با خود حيله اي ساز ... که تا گيرد ز يعقوب اش به آن باز
به کف زاسحاق بودش يک کمربند ...
... ... کمربندي که هر دستش که بستي
ز دست اندازي آفات رستي ... چو يوسف را ز خود رو در پدر کرد
ميان بندش نهاني ز آن کمر کرد ... چنان بست آن کمر را بر ميانش
که آگاهي نشد قطعا از آنش ... کمر بسته به يعقوب اش فرستاد
وز آن پس در ميان آوازه در داد ... که: «گشته ست آن کمربند از ميان گم»
گرفتي هر کسي را، ز آن توهم ... به زير جامه جست و جوي کردي
پس آنگه در دگرکس روي کردي ... چو در آخر به يوسف نوبت افتاد
کمر را از ميانش چست بگشاد ... در آن ايام هر کس اهل دين بود
بر او حکم شريعت اينچنين بود ... که دزدي هر که گشتي پاي گيرش
گرفتي صاحب کالا اسيرش ... دگر باره به تزوير، آن بهانه
چو کرد آماده، بردش سوي خانه ... به رويش چشم روشن، شاد بنشست
پس از يک چند اجل چشمش فروبست ... بدو شد خاطر يعقوب خرم
ز ديدارش نسبتي ديده بر هم ... به پيش رو چو يوسف قبله اي يافت
ز فرزندان ديگر روي برتافت ... به يوسف بود هر کاري که بودش
به يوسف بود بازاري که بودش ... به يوسف بود روحش راحت اندوز
به يوسف بود چشمش ديده افروز ... بلي هر جا کز آن سان مه بتابد
اگر خورشيد باشد ره نيابد ... چه گويم کن چه حسن و دلبري بود
که بيرون از حد حور و پري بود ... مهي بود از سپهر آشنايي
ازو کون و مکان پر روشنايي ... نه مه، هيهات روشن آفتابي
مه از وي بر فلک افتاده تابي ... چه مي گويم؟ چه جاي آفتاب است
که رخشان چشمه اش اينجا سراب است ... مقدس نوري از قيد چه و چون
سر از جلباب چون آورده بيرون ... چو آن بيچون درين چون کرده آرام
پي روپوش کرده يوسف اش نام ... به دل يعقوب اگر مهرش نهان داشت،
وگر کردش به جان جا، جاي آن داشت ... زليخايي که در رشک حورعين بود
به مغرب پرده ي عصمت نشين بود، ... ز خورشيد رخش ناديده تابي
گرفتار خيالش شد به خوابي ... چو بر دوران، غم عشق آورد زور
چنين گفت آن سخن دان سخن سنج ... که در گنجينه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمين شاهي بناموس ... همي زد کوس شاهي، نام تيموس
همه اسباب شاهي حاصل او ... نمانده آرزويي در دل او
ز فرقش تاج را اقبال مندي ... ز پايش تخت را پايه ي بلندي
فلک در خيلش از جوزا کمربند ... ظفر با بند تيغش سخت پيوند
زليخا نام، زيبا دختري داشت ... که با او از همه عالم سري داشت
نه دختر، اختري از برج شاهي ... فروزان گوهري از درج شاهي
نگنجد در بيان وصف جمالش ... کنم طبع آزمايي با خيالش
ز سر تا پا فرود آيم چو مويش ... شوم روشن ضمير از عکس رويش
ز نوشين لعلش استمداد جويم ... ز وصفش آنچه در گنجد بگويم
قدش نخلي ز رحمت آفريده ... ز بستان لطافت سر کشيده
ز جوي شهرياري آب خورده ... ز سرو جويباري آب برده
به فرقش موي، دام هوشمندان ... ازو تا مشک، فرق، اما نه چندان
فراوان موشکافي کرده شانه ... نهاده فرق نازک در ميانه
ز فرق او، دو نيمه نافه را دل ... وز او در نافه کار مشک، مشکل
فرو آويخته زلف سمن ساي ... فکنده شاخ گل را سايه در پاي
دو گيسويش دو هندوي رسن ساز ... ز شمشاد سرافرازش رسن باز
فلک درس کمالش کرده تلقين ... نهاده از جبينش لوح سيمين
ز طرف لوح سيمينش نموده ... دو نون سرنگون از مشک سوده
به زير آن دو نون، طرفه دو صادش ... نوشته کلک صنع اوستادش
ز حد نون او تا حلقه ي ميم ... الف واري کشيده بيني از سيم
فزوده بر الف، صفر دهان را ... يکي ده کرده آشوب جهان را
شده سين اش عيان از لعل خندان ... گشاده ميم را عقده به دندان
ز بستان ارم رويش نمونه ... در او گل ها شکفته گونه گونه
بر او هر جانب از خالي نشاني ... چو زنگي بچگان در گل ستاني
زنخدانش که ميم بي زکات است ... در او چاهي پر از آب حيات است
به زيرش غبغب ار دانا برد راه ... بود گرد آمده رشحي از آن چاه
قرار دل بود ناياب آنجا ... که هم چاه است و هم گرداب آنجا
بياض گردنش صافي تر از عاج ... به گردن آورندش آهوان باج
بر و دوشش زده طعنه سمن را ... گل اندر جيب کرده پيرهن را
دو نار تازه بر رسته ز يک شاخ ... کف اميدشان نبسوده گستاخ
ز بازو گنج سيمش در بغل بود ... عيار سيم، پيش آن، دغل بود
پي تعويذ آن پاکيزه چون در ... دل پاکان عالم از دعا پر
پري رويان به جان کرده پسندش ... رگ جان ساخته تعويذبندش
ز تاراج سران تاج و ديهيم ... دو ساعد آستينش کرده پر سيم
کف اش راحت ده هر محنت انديش ... نهاده مرهمي بهر دل ريش
به دست آورده ز انگشتان قلم ها ... زده از مهر بر دل ها رقم ها
دل از هر ناخنش بسته خيالي ... فزوده بر سر بدري ، هلالي
به پنج انگشت، مه را برده پنجه ... ز زور پنجه، مه را کرده رنجه
ميانش موي، بل کز موي نيمي ... ز باريکي بر او از موي بيمي
نيارستي کمر از موي بستن ... کز آن مو بودي اش بيم گسستن
ز دست افشار زرين پس خمش شو ... بيا وين سيم دست افشار بشنو
نداده در حريم آن حرمگاه ... حصار عصمتش انديشه را راه
سخن رانم ز ساق او که چون است ... بناي حسن را سيمين ستون است
بناميزد بود گلدسته نور ... ولي از چشم هر بي نور، مستور
صفاي او نمود آيينه را رو ... درآمد از ادب پيشش به زانو
از آن آيينه هم زانوي او شد ... که فيض نورياب از روي او شد
به وي هر کس که هم زانو نشيند ... رخ دولت در آن آيينه بيند
قدم در لطف نيز از ساق کم نيست ... چون او در لطف کس صاحب قدم نيست
ندانم از زر و زيور چه گويم ... که خواهد بود قاصر هر چه گويم
پر از گوهر به تارک افسري داشت ... که در هر يک خراج کشوري داشت
در و لعل اش که بود آويزه ي گوش ... همي برد از دل و جان لطف آن، هوش
اگر بگسستي اش گوهر ز گردن ... شدي گنج جواهر جيب و دامن
مرصع موي بندش در قفا بود ... هزاران عقد گوهر را بها بود
نيارم بيش ازين از زر خبر داد ... که شد خلخال و اندر پايش افتاد
گهي از عشوه در مسندنشيني ... به زيبا ديبه ي رومي و چيني
گهي در جلوه ي ايوان خرامي ... ز زرکش حله ي مصري و شامي
به هر روز نوي کافکنده پرتو ... نبوده بر تنش جز خلعتي نو
ندادي دست جز پيراهنش را ... که در آغوش خود ديدي تنش را
سهي سروان هواداري ش کردي ... پري رويان پرستاري ش کردي
ز همزادان هزاران حورزاده ... به خدمت روز و شب پيشش ستاده
نه هرگز بر دلش باري نشسته ... نه يک بارش به پا خاري شکسته
نبوده عاشق و معشوق کس را ... نداده ره به خاطر اين هوس را
به شب چون نرگس سيراب خفتي ... سحر چون غنچه ي خندان شکفتي
بدين سان خرم و دلشاد بودي ... وز آن غم خاطرش آزاد بودي
که ش از ايام بر گردن چه آيد ... وز اين شب هاي آبستن چه زايد
شبي خوش همچو صبح زندگاني ... نشاط افزا چو ايام جواني
ز جنبش مرغ و ماهي آرميده ... حوادث پاي در دامن کشيده
درين بستان سراي پر نظاره ... نمانده باز جز چشم ستاره
سگان را طوق گشته حلقه ي دم ... در آن حلقه ره فريادشان گم
ستاده از دهل کوبي دهل کوب ... هجوم خواب دستش بسته بر چوب
نکرده موذن از گلبانگ يا حي ... فراش غفلت شب مردگان طي
زليخا آن به لب ها شکر ناب ... شده بر نرگسش شيرين، شکرخواب
سرش سوده به بالين جعد سنبل ... تنش داده به بستر خرمن گل
ز بالين سنبلش در هم شکسته ... به گل تار حريرش نقش بسته
به خوابش چشم صورت بين غنوده ... ولي چشم دگر از دل گشوده
درآمد ناگه اش از در جواني ... چه مي گويم جواني ني، که جاني
همايون پيکري از عالم نور ... به باغ خلد کرده غارت حور
کشيده قامتي چون تازه شمشاد ... به آزادي، غلام اش سرو آزاد
زليخا چون به رويش ديده بگشاد ... به يک ديدارش افتاد آنچه افتاد
جماي ديد از حد بشر دور ... نديده از پري، نشنيده از حور
ز حسن صورت و لطف شمايل ... اسيرش شد به يک دل ني، به صد دل
ز رويش آتشي در سينه افروخت ... وز آن آتش متاع صبر و دين سوخت
بناميزد چه زيبا صورتي بود ... که صورت کاست واندر معني افزود
از آن معني اگر آگاه بودي، ... يکي از واصلان راه بودي
ولي چون بود در صورت گرفتار ... نشد در اول از معني خبردار
همه دربند پنداريم مانده ... به صورت ها گرفتاريم مانده
سحر چون زاغ شب پرواز برداشت ... خروس صبحگاه آواز برداشت
سمن از آب شبنم روي خود شست ... بنفشه جعد عنبر بوي خود شست
زليخا همچنان در خواب نوشين ... دلش را روي در مهراب دوشين
نبود آن خواب خوش، بيهوشي اي بود ... ز سوداي شب اش مدهوشي اي بود
کنيزان روي بر پايش نهادند ... پرستاران به دستش بوسه دادند
نقاب از لاله ي سيراب بگشاد ... خمارآلوده چشم از خواب بگشاد
گريبان، مطلع خورشيد و مه کرد ... ز مطلع سرزده، هر سو نگه کرد
نديد از گلرخ دوشين نشاني ... چو غنچه شد فرو در خود زماني
بر آن شد کز غم آن سرو چالاک ... گريبان همچو گل بر تن زند چاک
ولي شرم از کسان بگرفت دستش ... به دامان صبوري پاي بست اش
فرو مي خورد چون غنچه به دل خون ... نمي داد از درون يک شمه بيرون
دهانش با رفيقان در شکرخند ... دلش چون نيشکر در صد گره، بند
زبانش با حريفان در فسانه ... به دل از داغ عشق اش صد زبانه
نظر بر صورت اغيار مي داشت ... ولي پيوسته دل با يار مي داشت
دلي کز عشق در دام نهنگ است ... ز جست و جوي کام اش، پاي لنگ است
برون از يار خود کامي ندارد ... درونش با کس آرامي ندارد
اگر گويد سخن، با يار گويد ... وگر جويد مراد، از يار جويد
هزاران بار جانش بر لب آمد ... که تا آن روز محنت را شب آمد
شب آمد سازگار عشقبازان ... شب آمد رازدار عشقبازان
چو شب شد روي در ديوار غم کرد ... به زاري پشت خود چون چنگ خم کرد
ز ناله نغمه ي جانکاه برداشت ... به زير و بم فغان و آه برداشت
که: «اي پاکيزه گوهر از چه کاني؟ ... که از تو دارم اين گوهرفشاني
دلم بردي و نام خود نگفتي ... نشاني از مقام خود نگفتي
نمي دانم که نامت از که پرسم ... کجا آيم مقامت از که پرسم
اگر شاهي، تو را آخر چه نام است؟ ... وگر ماهي، تو را منزل کدام است؟
مبادا هيچ کس چون من گرفتار ... که ني دل دارم اندر بر نه دلدار
کنون دارم من در خواب مانده ... دلي از آتشت در تاب مانده
گلي بودم ز گلزار جواني ... تر و تازه چو آب زندگاني
به يک عشوه مرا بر باد دادي ... هزارم خار در بستر نهادي»
همه شب تا سحرگه کارش اين بود ... شکايت با خيال يارش اين بود
چو شب بگذشت، دفع هر گمان را ... بشست از گريه چشم خون فشان را
به بالين رونق از گلبرگ تر داد ... به بستر جان ز سرو سيمبر داد
شب و روزش بدين آيين گذشتي ... سر مويي ازين آيين نگشتي
خوش است از بخردان اين نکته گفتن ... که: مشک و عشق را نتوان نهفتن
اگر بر مشک گردد پرده صد توي ... کند غمازي از صد پرده اش بوي
زليخا عشق را پوشيده مي داشت ... به سينه تخم غم پوشيده مي کاشت
ولي سر مي زد آن هر دم ز جايي ... همي کرد از درون نشو و نمايي
گهي از گريه چشمش آب مي ريخت ... به جاي آب خون ناب مي ريخت
به هر قطره که از مژگان گشادي ... نهاني راز او بر رو فتادي
گهي از آتش دل آه مي کرد ... به گردون دود آهش راه مي کرد
بدانستي همه کز هيچ باغي ... نرويد لاله اي خالي ز داغي
کنيزان اين نشاني ها چو ديدند ... خط آشفتگي بر وي کشيدند
ولي روشن نشد کن را سبب چيست ... قضاجنبان آن حال عجب کيست
همي بست از گمان هر کس خيالي ... همي کردند با هم قيل و قالي
ولي سر دلش ظاهر نمي شد ... سخن بر هيچ چيز آخر نمي شد
از آن جمله، فسونگردايه اي داشت ... که از افسونگري سرمايه اي داشت
به راه عاشقي کار آزموده ... گهي عاشق گهي معشوق بوده
به هم وصلت ده معشوق و عاشق ... موافق ساز يار ناموافق
شبي آمد زمين بوسيد پيشش ... به ياد آورد خدمت هاي خويش اش
بگفت: «اي غنچه ي بستان شاهي ... به خاري از تو گلرويان مباهي
دلت خرم لبت پر خنده بادا ... ز فرت بخت ما فرخنده بادا
چنين آشفته و در هم چرايي؟ ... چنين با درد و غم همدم چرايي؟
يقين دانم که زد ماهي تو را راه ... بگو روشن مرا، تا کيست آن ماه
اگر بر آسمان باشد فرشته ... ز نور قدسيان ذاتش سرشته
به تسبيح و دعا خوانم چنان اش ... که آرم بر زمين از آسمان اش
وگر باشد پري در کوه و بيشه ... عزايم خواني ام کارست و پيشه
به تسخيرش عزيمت ها بخوانم ... کنم در شيشه و پيشت نشانم
وگر باشد ز جنس آدميزاد ... بزودي سازم از وي خاطرت شاد»
زليخا چون بديد آن مهرباني ... فسون پردازي و افسانه خواني،
نديد از راست گفتن هيچ چاره ... گرفت از گريه مه را در ستاره
که: «گنج مقصدم بس ناپديدست ... در آن گنج، ناپيدا کليدست
چه گويم با تو از مرغي نشانه ... که با عنقا بود هم آشيانه
ز عنقا هست نامي پيش مردم ... ز مرغ من بود آن نام هم گم
چه شيرين است عيش تلخکامي ... که مي داند ز کام خويش نامي
ز دوري گرچه باشد تلخ، کامش ... کند باري زبان شيرين ز نامش»
زبان بگشاد آنگه پيش دايه ... ز هم رازي بلندش ساخت پايه
به خواب خويشتن بيداري اش داد ... به بيهوشي خود هشياري اش داد
چو دايه حرفي از تومار او خواند ... ز چاره سازي اش حيران فروماند
بلي اين حرف، نقش هر خيال است ... که: نادانسته از جستن محال است
نيارست از دلش چون بند بگشاد ... به اصلاح اش زبان پند بگشاد
نخستين گفت کاينها کار ديوست ... هميشه کار ديوان مکر و ريوست
به مردم صورت زيبا نمايند ... که تا بر وي در سودا گشايند
زليخا گفت: «ديوي را چه يارا ... که بنمايد چنان شکل دلارا؟
تني کز شور و شر باشد سرشته ... معاذ الله کز او زايد فرشته»
دگر گفتا که: «اين خوابي ست ناراست ... که کج با کج گرايد، راست با راست»
دگر گفتا که: «هستي دانش انديش ... برون کن اين محال از خاطر خويش»
بگفتا: «کار اگر بودي به دستم، ... کي اين بار گران دادي شکست ام؟
مرا تدبير کار از دست رفته ست ... عنان اختيار از دست رفته ست
مرا نقشي نشسته در دل تنگ ... که بس محکمترست از نقش در سنگ»
چو دايه ديدش اندر عشق، محکم ... فروبست از نصيحت گويي اش دم
نهاني رفت و حالش با پدر گفت ... پدر ز آن قصه مشکل بر آشفت
ولي چون بود عاجز دست تدبير ... حوالت کرد کارش را به تقدير
خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق ... ز کار عالم اش غافل کند عشق
در او رخشنده برقي برفروزد ... که صبر و هوش را خرمن بسوزد
زليخا همچو مه مي کاست سالي ... پس از سالي که شد بدرش هلالي،
هلال آسا شبي پشت خميده ... نشسته در شفق از خون ديده
همي گفت: «اي فلک با من چه کردي؟ ... رساندي آفتابم را به زردي
به دست سرکشي دادي عنانم ... کزو جز سرکشي چيزي ندانم
به بيداري نگردد همنشينم ... نيايد هم که در خوابش ببينم»
همي گفت اين سخن تا پاسي از شب ... رسيده جانش از اندوه بر لب
ز ناگه زين خيالش خواب بربود ... نبود آن خواب، بل بيهوشي اي بود
هنوزش تن نياسوده به بستر ... درآمد آرزوي جانش از در
همان صورت کز اول زد بر او راه، ... درآمد با رخي روشن تر از ماه
نظر چون بر رخ زيبايش انداخت ... ز جا برجست و سر در پايش انداخت
زمين بوسيد کاي سرو گل اندام ... که هم صبرم ز دل بردي هم آرام،
به آن صانع که از نور آفريدت ... ز هر آلايشي دور آفريدت،
که بر جان من بيدل ببخشاي ... به پاسخ لعل شکربار بگشاي
بگو با اين جمال و دلستاني ... که اي تو، وز کدامين خانداني؟
بگفتا: «از نژاد آدم ام من ... ز جنس آب و خاک عالم ام من
کني دعوي که: هستم بر تو عاشق ... اگر هستي درين گفتار صادق،
حق مهر و وفاي من نگه دار ... به بي جفتي رضاي من نگه دار
مرا هم دل به دام توست در بند ... ز داغ عشق تو هستم نشان مند»
زليخا چون بديد آن مهرباني ... ز لعل او شنيد آن نکته داني
سري مست از خيال خواب برخاست ... جگر پرسوز و دل پرتاب برخاست
به دل اندوه او انبوه تر شد ... به گردون دودش از اندوه برشد
زمان عقل بيرون رفت اش از دست ... ز بند پند و قيد مصلحت رست
همي زد همچو غنچه جيب جان، چاک ... چو لاله خون دل مي ريخت بر خاک
گهي از مهر رويش روي مي کند ... گهي بر ياد زلفش موي مي کند
پدر ز آن واقعه چون گشت آگاه، ... دواجو شد ز دانايان درگاه
به تدبيرش به هر راهي دويدند ... به از زنجير تدبيري نديدند
بفرمودند بيجان ماري از زر ... که باشد مهره دار از لعل و گوهر
به سيمين ساقش آن مار گهرسنج ... درآمد حلقه زن چون مار بر گنج
چو زرين مار زير دامنش خفت ... ز ديده مهره مي باريد و مي گفت:
«مرا پاي دل اندر عشق بندست ... همان بندم ازين عالم پسندست
سبک دستي چرخ عمرفرساي ... بدين بندم چرا سازد گران، پاي؟
به اين بند گران پا بستن ام چيست؟ ... بدين تيغ جفا دل خستن ام چيست؟
به پاي دلبري زنجير بايد ... که در يک لحظه هوش از من ربايد
اگر ياري دهد بخت بلندم ... بدين زنجير زر پايش ببندم
ببينم روي او چندان که خواهم ... بدو روشن شود روز سياهم»
گهي در گريه گه در خنده مي شد ... گهي مي مرد و گاهي زنده مي شد
همي شد هر دم از حالي به حالي ... بدين سان بود حالش تا به سالي
زليخا يک شبي ني صبر و ني هوش ... به غم همراز و با محنت هم آغوش
کشيد از مقنعه موي معنبر ... فشاند از آتش دل، خاک بر سر
به سجده پشت سرو ناز خم کرد ... زمين را رشک گلزار ارم کرد
شد از غمگين دل خود غصه پرداز ... به يار خويش کرد اين قصه آغاز
که: «اي تاراج تو هوش و قرارم ... پريشان کرده اي تو روزگارم
مبادا کس به خون آغشته چون من ... ميان خلق رسوا گشته چون من
دل مادر ز بد پيوندي ام تنگ ... پدر را آيد از فرزندي ام ننگ
زدي آتش به جان، چون من خسي را ... نسوزد کس بدين سان بي کسي را»
به آن مقصود جان و دل خطابش ... بدين سان بود، تا بربود خواب اش
چو چشمش مست گشت از ساغر خواب ... به خوابش آمد آن غارتگر خواب
به شکلي خوب تر از هر چه گويم ... ندانم بعد از آن ديگر چه گويم
به زاري دست در دامانش آويخت ... به پايش از مژه خون جگر ريخت
که: «اي در محنت عشقت رميده ... قرارم از دل و خوابم ز ديده
به پاکي کاينچنين پاک آفريدت ... ز خوبان دو عالم برگزيدت
که اندوه را کوتاهي اي ده ... ز نام و شهر خويش آگاهي اي ده»
بگفتا: «گر بدين کارت تمام است، ... عزيز مصرم و مصرم مقام است
به مصر از خاصگان شاه مصرم ... عزيزي داد عز و جاه مصرم»
زليخا چون ز جانان اين نشان يافت ... تو گويي مرده ي صد ساله جان يافت
رسيدش باز از آن گفتار چون نوش ... به تن زور و به جان صبر و به دل هوش
از آن خوابي که ديد از بخت بيدار ... اگر چه خفت مجنون، خاست بيدار
کنيزان را ز هر سو داد آواز ... که: «اي با من درين اندوه دمساز
پدر را مژده ي دولت رسانيد ... دلش را ز آتش محنت رهانيد
که آمد عقل و دانش سوي من باز ... روان شد آب رفته ي جوي من باز
بيا بردار بند زر ز سيم ام ... که نبود از جنون من بعد، بيم ام»
پدر را چون رسيد اين مژده در گوش ... به استقبال آن رفت از سرش هوش
به رسم عاشق اول ترک خود کرد ... وز آن پس ره سوي آن سرو قد کرد
دهان بگشاد آن مار دو سر را ... رهاند از بند زر آن سيمبر را
پرستاران به پايش سر نهادند ... به زير پاش تخت زر نهادند
پري رويان ز هر جا جمع گشتند ... همه پروانه ي آن شمع گشتند
به همزادان چو در مجلس نشستي ... چو طوطي لعل او شکر شکستي
سر درج حکايت باز کردي ... ز هر شهري سخن آغاز کردي
حديث مصريان کردي سرانجام ... که تا بردي عزيز مصر را نام
چو اين نامش گرفتي بر زبان جاي ... درافتادي به سان سايه از پاي
ز ابر ديده سيل خون فشاندي ... نواي ناله بر گردون رساندي
به روز و شب همه اين بود کارش ... سخن از يار راندي وز ديارش
زليخا گرچه عشق آشفت حالش ... جهان پر بود از صيت جمالش
به هر جا قصه ي حسنش رسيدي ... شدي مفتون او هر کس شنيدي
سران ملک را سوداي او بود ... به بزم خسروان غوغاي او بود
به هر وقت آمدي از شهرياري ... به اميد وصالش خواستگاري
درين فرصت که از قيد جنون رست ... به تخت دلبري هشيار بنشست
رسولان از شه هر مرز و هر بوم ... چو شاه ملک شام و کشور روم،
فزون از ده تن از ره در رسيدند ... به درگاه جمالش آرميدند
يکي منشور ملک و مال در مشت ... يکي مهر سليماني در انگشت
زليخا را ازين معني خبر شد ... ز انديشه دلش زير و زبر شد
که با اينان ز مصر آيا کسي هست؟ ... که عشق مصريان ام پشت بشکست
به سوي مصريان ام مي کشد دل ... ز مصر ار قاصدي نبود چه حاصل؟
درين انديشه بود او، که ش پدر خواند ... پدروارش به پيش خويش بنشاند
بگفت:«اي نور چشم و شادي دل ... ز بند غم، خط آزادي دل
به دارالملک گيتي، شهرياران ... به تخت شهرياري، تاجداران
به دل داغ تمناي تو دارند ... به سينه تخم سوداي تو کارند
به سوي ما به اميد قبولي ... رسيده ست اينک از هر يک رسولي
بگويم داستان هر رسول ات ... ببينم تا که مي افتد قبول ات
پدر مي گفت و او خاموش مي بود ... به بوي آشنائي گوش مي بود
ز شاهان قصه ها پي در پي آورد ... ولي از مصريان دم بر نياورد
زليخا ديد کز مصر و ديارش ... نيامد هيچ قاصد خواستگارش
ز ديدار پدر نوميد برخاست ... ز غم لرزان چو شاخ بيد برخاست
به نوک ديده مرواريد مي سفت ... ز دل خونابه مي باريد و مي گفت:
«مرا اي کاشکي مادر نمي زاد ... وگر مي زاد کس شيرم نمي داد
کي ام من، وز وجود من چه خيزد؟ ... وز ين بود و نبود من چه خيزد؟»
به صد افغان و درد آن روز تا شب ... دروني غنچه وار، از خون لبالب
سرشک از ديده ي غمناک مي ريخت ... به دست غصه بر سر خاک مي ريخت
پدر چون ديد شوق و بيقراري ش ... ز سوداي عزيز مصر زاري ش
رسولان را به خلعت هاي شاهي ... اجازت داد، پر، از عذرخواهي
که هست از بهر اين فرزانه فرزند ... زبانم با عزيز مصر در بند
بود روشن بر دانش پرستان ... که باشد دست، دست پيش دستان
رسولان ز آن تمنا درگذشتند ... ز پيشش باد در کف بازگشتند
زليخا داشت از دل بر جگر داغ ... ز نوميدي فزودش داغ بر داغ
بود هر روز را رو در سفيدي ... بجز روز سياه ناميدي
پدر چون بهر مصرش خسته جان ديد ... علاج خسته جانيش اندر آن ديد
که دانايي به راه مصر پويد ... علاجش از عزيز مصر جويد
ز نزديکان يکي دانا گزين کرد ... به دانايي هزارش آفرين کرد
بداد از تحفه ها صد گونه چيزش ... به رفتن راي زد سوي عزيزش
پيامش داد کاي دور زمانه ... تو را بوسيده خاک آستانه
به هر روز از نوازش هاي گردون ... عزيزي بر عزيزي بادت افزون
مرا در برج عصمت آفتابي ست ... که مه را در جگر افکنده تابي ست
ز اوج ماه برتر پايه ي او ... نديده ديده ي خور سايه ي او
کند پوشيده رخ مه را نظاره ... که ترسد بيندش چشم ستاره
جز آيينه کسي کم ديده رويش ... بجز شانه کسي نبسوده مويش
نباشد غير زلفش را ميسر ... که گاهي افکند در پاي او سر
جمال او ز گل دامن کشيده ... که پيراهن به بدنامي دريده
نپويد در فروغ مهر يا ماه ... که تا با او نگردد سايه همراه
گذر بر چشمه و جوي اش نيفتد ... که چشم عکس بر رويش نيفتد
سرافرازان ز حد روم تا شام ... همه از شوق او خون دل آشام
ولي وي در نيارد سر به هر کس ... هواي مصر در سر دارد و بس
عزيز مصر چون اين قصه بشنود ... کلاه فخر بر اوج فلک سود
تواضع کرد و گفتا: «من که باشم ... که در دل تخم اين انديشه پاشم؟
ولي چون شه مرا برداشت از خاک ... سزد گر بگذرانم سر ز افلاک»
چو داناقاصد اين انديشه بشنيد ... به سجده سرنهاد و خاک بوسيد
که: «اي مصر از تو ديده صد عزيزي ... ز تو کشت کرم در تازه خيزي
مراد وي قبول خاطر توست ... خوش آن کس کو قبول خاطرت جست
چون آن ميوه خوراي خوانت افتاد ... به زودي پيش تو خواهد فرستاد»
چو از مصر آمد آن مرد خردمند ... که از جان زليخا بگسلد بند،
خبرهاي خوش آورد از عزيزش ... تهي از خويش و، پر کرد از عزيزش
گل بختش شکفتن کرد آغاز ... هماي دولتش آمد به پرواز
ز خوابي بندها بر کارش افتاد ... خيالي آمد و آن بند بگشاد
بلي هر جا نشاطي يا ملالي ست ... به گيتي در، ز خوابي يا خيالي ست
زليخا را پدر چون شادمان يافت ... به ترتيب جهاز او عنان تافت
مهيا ساخت بهر آن عروسي ... هزاران لعبت رومي و روسي
نهاده عقد گوهر بر بناگوش ... کشيده قوس مشکين گوش تا گوش
کلاه لعل بر سر کج نهاده ... گره از کاکل مشکين گشاده
ز اطراف کله هر تار کاکل ... چنان کز زير لاله شاخ سنبل
کمرهاي مرصع بسته بر موي ... به موي آويخته صد دل ز هر سوي
هزار اسب نکوشکل خوش اندام ... به گاه پويه تند و وقت زين رام
ز گوي پيش چوگان، تيزدوتر ... ز آب روي سبزه، نرم روتر
اگر سايه فکندي تازيانه ... برون جستي ز ميدان زمانه
چو وحشي گور، در صحرا تک آور ... چون آبي مرغ، رد دريا شناور
شکن در سنگ خارا کرده از سم ... گره بر خيزران افکنده در دم
بريده کوه را آسان چو هامون ... ز فرمان عنان کم رفته بيرون
هزار اشتر همه صاحب شکوهان ... سراسر پشته پشت و کوه کوهان
ز انواع نفايس صد شتروار ... خراج کشوري بر هر شتر بار
دو صد مفرش ز ديباي گرامي ... چه مصري و چه رومي و چه شامي
دو صد درج از گهرهاي درخشان ... ز ياقوت و در و لعل بدخشان
دو صد طبله پر از مشک تتاري ... ز بان و عنبر و عود قماري
به هر جا ساربان منزل نشين شد ... همه روي زمين صحراي چين شد
مرتب ساخت از بهر زليخا ... يکي دلکش عماري حجله اسا
مرصع سقف او چون چتر جمشيد ... زرافشان قبه اش چون گوي خورشيد
برون او، درون او، همه پر ... ز مسمار زر و آويزه ي در
فروهشته در او زربفت ديبا ... به رنگ دلپذير و نقش زيبا
زليخا را در آن حجله نشاندند ... به صد نازش به سوي مصر راندند
به پشت بادپايان آن عماري ... روان شد چون گل از باد بهاري
هزاران سرو و شمشاد و صنوبر ... سمن بوي و سمن روي و سمن بر
بدين دستور منزل مي بريدند ... به سوي مصر محمل مي کشيدند
زليخا با دلي از بخت خشنود ... که راه مصر طي خواهد شدن زود
شب غم را سحر خواهد دميدن ... غم هجران به سر خواهد رسيدن
از آن غافل که آن شب بس سياه است ... از آن تا صبح، چندن ساله راه است
به روز روشن و شب هاي تاريک ... همي راندند تا شد مصر نزديک
فرستادند از آنجا قاصدي پيش ... که راند پيش از ايشان محمل خويش
به سوي مصر جويد پيشتر راه ... عزيز مصر را گرداند آگاه
که: آمد بر سر اينک دولت تيز ... گر استقبال خواهي کرد، برخيز
عزيز مصر چون آن مژده بشنيد ... جهان را بر مراد خويشتن ديد
منادي کرد تا از کشور مصر ... برون آيند يکسر لشکر مصر
ز اسباب تجمل هر چه دارند ... همه در معرض عرض اندر آرند
برون آمد سپاهي پاي تا فرق ... شده در زيور و زر و گهر غرق
غلامان و کنيزان صد هزاران ... همه گل چهرگان و مه عذاران
غلاماني به طوق و تاج زرين ... چو رسته نخل زر از خانه ي زين
کنيزاني همه هر هفت کرده ... به هودج در پس زربفت پرده
شکرلب مطربان نکته پرداز ... به رسم تهنيت خوش کرده آواز
مغني چنگ عشرت ساز کرده ... نواي خرمي آغاز کرده
به مالش داده گوش عود را تاب ... طرب را ساخته او تارش اسباب
نواي ني نويد وصل داده ... به جان از وي اميد وصل زاده
رباب از تاب غم جان را امان ده ... برآورده کمانچه نعره ي زه
بدين آيين رخ اندر ره نهادند ... به ره داد نشاط و عيش دادند
عزيز مصر چون آن بارگه ديد ... چو صبح از پرتو خورشيد خنديد
فرود آمد ز رخش خسروانه ... به سوي بارگه شد خوش روانه
مقيمان حرم پيشش دويدند ... به اقبال زمين بوسش رسيدند
تفحص کرد از ايشان حال آن ماه ... ز آسيب هوا و محنت راه
به فردا عزم ره را نامزد کرد ... وز آن پس رو به منزلگاه خود کرد
عزيز مصر چون افگند سايه ... در آن خيمه زليخا بود و دايه
عنان بربودش از کف شوق ديدار ... به دايه گفت کاي ديرينه غمخوار
علاجي کن که يک ديدار بينم ... کزين پس صبر را دشوار بينم
نباشد شوق دل هرگز از آن بيش ... که همسايه بود يار وفا کيش
زليخا را چو دايه مضطرب ديد ... به تدبيرش به گرد خيمه گرديد
شکافي زد به صد افسون و نيرنگ ... در آن خيمه چو چشم خيمگي تنگ
زليخا کرد از آن خيمه نگاهي ... برآورد از دل غم ديده آهي
که واويلا، عجب کاري م افتاد ... به سر نابهره ديداري م افتاد
نه آنست اين که من در خواب ديدم ... به جست و جوش اين محنت کشيدم
نه آنست اين که عقل و هوش من برد ... عنان دل به بي هوشي م بسپرد
نه آنست اين که گفت از خويش رازم ... ز بيهوشي به هوش آورد بازم
دريغا بخت سست ام سختي آورد ... طلوع اخترم بدبختي آورد
براي گنج بردم رنج بسيار ... فتاد آخر مرا با اژدها کار
چو من در جمله عالم بيدلي نيست ... ميان بيدلان، بي حاصلي نيست
خدا را، اين فلک، بر من ببخشاي ... به روي من دري از مهر بگشاي
به رسوايي مدر پيراهنم را ... به دست کس ميالا دامنم را
به مقصود دل خود بسته ام عهد ... که دارم پاس گنج خود به صد جهد
مسوز از غم من بي دست و پا را ... مده بر گنج من دست، اژدها را
همي ناليد از جان و دل چاک ... همي ماليد روي از درد بر خاک
درآمد مرغ بخشايش به پرواز ... سروش غيب دادش ناگه آواز
که اي بيچاره، روي از خاک بردار ... کزين مشکل تو را آسان شود کار
عزيز مصر مقصود دل ات نيست ... ولي مقصود او بي حاصل ات نيست
ازو خواهي جمال دوست ديدن ... وز او خواهي به مقصودت رسيدن
مباد از صحبت وي هيچ بيم ات ... کزو ماند سلامت قفل سيمت
کليدش را بود دندانه از موم ... بود کار کليد موم معلوم
زليخا چون ز غيب اين مژده بشنود ... به شکرانه سر خود بر زمين سود
زبان از ناله و لب از فغان بست ... چو غنچه خوردن خون را ميان بست
ز خون خوردن دمي بي غم نمي زد ... ز غم مي سوخت اما دم نمي زد
به ره مي بود چشم انتظارش ... که کي اين عقده بگشايد ز کارش
عزيز آمد به فر شهرياري ... نشاند از خيمه مه را در عماري
سپه را از پس و پيش و چپ و راست ... به آييني که مي بايست، آراست
ز چتر زر به فرق نيک بختان ... بپا شد سايه در زرين درختان
طرب سازان نواها ساز کردند ... شتربانان حدي آغاز کردند
کنيزان زليخا خرم و خوش ... که رست از ديو هجران آن پريوش
عزيز و اهل او هم شادمانه ... که شد زين سان بتي بانوي خانه
زليخا تلخ عمر اندر عماري ... رسانده بر فلک فرياد و زاري
که اي گردون مرا زين سان چه داري؟ ... چنين بي صبر و بي سامان چه داري؟
نخست از من به خوابي دل ربودي ... به بيداري هزارم غم فزودي
گه از ديوانگي بندم نهادي ... گه از فرزانگي بندم گشادي
چه دانستم که وقت چاره سازي ... ز خان و مان مرا آواره سازي
مرا بس بود داغ بي نصيبي ... فزون کردي بر آن درد غريبي
منه در ره دگر دام فريب ام ... ميفکن سنگ در جام شکيب ام
دهي وعده کزين پس کام يابي ... وز آن آرام جان آرام يابي
بدين وعده به غايت شادمانم ... ولي گر بخت اين باشد، چه دانم
برآمد بانگ رهدانان به تعجيل ... که اينک شهر مصر و ساحل نيل
هزاران تن سواره يا پياده ... خروشان بر لب نيل ايستاده
ز بس کف ها زر و گوهر فشان شد ... عماري در زر و گوهر نهان شد
نمي آمد ز گوهر ريز مردم ... در آن ره مرکبان را بر زمين سم
همه صف ها کشيده ميل در ميل ... نثارافشان گذشتند از لب نيل
بدين آرايش شاهانه رفتند ... به دولت سوي دولت خانه رفتند
سرايي، بلکه در دنيا بهشتي ... ز فرشش ماه، خشتي مهر، خشتي
به پاي تخت زر مهدش رساندند ... گهروارش به تخت زر نشاندند
ولي جانش ز داغ دل نرسته ... از آن زر بود در آتش نشسته
مرصع تاج بر فرقش نهادند ... ميان تخت و تاج اش جلوه دادند
وليکن بود از آن تاج گران سنگ ... به زير کوه از بار دل تنگ
فشاندندش به تارک گوهر انبوه ... ولي بود آن بر او باران اندوه
در آن ميدان که را باشد سر تاج ... که صد سر مي رود آنجا به تاراج؟
چو دل با دلبري آرام گيرد ... ز وصل ديگري کي کام گيرد؟
زليخا را در آن فرخنده منزل ... همه اسباب حشمت بود حاصل
غلامي بود پيش رو، عزيزش ... نبود از مال و زر کم، هيچ چيزش
پرستاران گل بوي گل اندام ... پرستاري ش را بي صبر و آرام
کنيزان دل آشوب دل آراي ... پي خدمتگري ننشسته از پاي
سيه فاماني از عنبر سرشته ... ز شهوت پاک دامن، چون فرشته
مقيمان حريم پاکبازي ... امينان حرم در کارسازي
زليخا با همه در صفه ي بار ... که يک سان باشد آنجا يار و اغيار
بساط خرمي افکنده بودي ... درون پرخون و لب پرخنده بودي
به ظاهر با همه گفت و شنو داشت ... ولي دل جاي ديگر در گرو داشت
به صورت بود با مردم نشسته ... به معني از همه خاطر گسسته
ز وقت صبح تا شام کارش اين بود ... ميان دوستان کردارش اين بود
چو شب بر چهره مشکين پرده بستي، ... چو مه در پرده اش تنها نشستي
خيال دوست را در خلوت راز ... نشاندي تا سحر بر مسند ناز
به زانوي ادب بنشستي اش پيش ... به عرض او رسانيدي غم خويش
ز ناله چنگ محنت ساز کردي ... سرود بي خودي آغاز کردي
بدو گفتي که: «اي مقصود جانم ... به مصر از خويشتن دادي نشان ام
عزيز مصر گفتي خويش را نام ... عزيزي روزيت بادا سرانجام
به مصر امروز مهجور و غريب ام ... ز اقبال وصالت بي نصيب ام
به نوميدي کشيد از عشق کارم ... سروش غيب کرد اميدوارم
بدان اميدم اکنون زنده مانده ... ز دامن گرد نوميدي فشانده
به نوري کز جمالت بر دلم تافت ... يقين دانم که آخر خواهم ات يافت
ز شوقت گرچه خونبارست چشمم ... به سوي شش جهت چارست چشمم
تويي از هر دو عالم آرزويم ... تو را چون يافتم، از خود چه جويم؟»
سحر کردي بدين گفتار شب را ... نبستي زين سخن تا روز لب را
چو باد صبح جستن کردي آغاز ... بر آيين دگر دادي سخن ساز
چه گفتي؟ گفتي: «اي باد سحرخيز ... شميم مشک در جيب سمن بيز،
به معشوقان بري پيغام عاشق ... بدين جنبش دهي آرام عاشق
ز دلداران «نوازش نامه» آري ... کني غم ديدگان را غم گساري
کس از من در جهان غم ديده تر نيست ... ز داغ هجر ماتم ديده تر نيست
دلم بيمار شد دلداري ام کن ... غمم بسيار شد غمخواري ام کن
به هر شهري خبر پرس از مه من ... به هر تختي نشان جو از شه من
گذار افکن به هر باغ و بهاري ... قدم نه بر لب هر جويباري
بود بر طرف جويي زين تک و پوي ... به چشم آيد تو را آن سرو دلجوي»
ز وقت صبح، تا خورشيد تابان ... به جولانگاه روز آمد شتابان
دلي پردرد، چشمي خون فشان داشت ... به باد صبحدم اين داستان داشت
چو شد خورشيد، شمع مجلس روز ... زليخا همچو حور مجلس افروز
پرستاران به پيشش صف کشيدند ... رفيقان با جمالش آرميدند
به آن صافي دلان پاک سينه ... به جاي آورد رسم و راه دينه
به هر روز و شبي اين بود حالش ... بدين آيين گذشتي ماه و سالش
به سر مي برد از اين سان روزگاري ... به ره مي داشت چشم انتظاري
بيا جامي که همت برگماريم ... ز کنعان ماه کنعان را بياريم
زليخا با دلي اميدوارست ... نظر بر شاهراه انتظارست
ز حد بگذشت درد انتظارش ... دوابخشي کنيم از وصل يارش
دبير خامه ز استاد کهن زاد ... درين نامه چنين داد سخن داد
که يوسف چون به خوبي سر برافروخت ... دل يعقوب را مشعوف خود ساخت
به سان مردم اش در ديده بنشست ... ز فرزندان ديگر ديده بربست
گرفتي با وي آن سان لطف ها پيش ... که بر وي رشکشان هر دم شدي بيش
درختي بود در صحن سراي اش ... به سبزي و خوشي بهجت فزاي اش
ستاده در مقام استقامت ... فکنده بر زمين ظل کرامت
پي تسبيح، هر برگش زباني ... بناميزد عجب تسبيح خواني
به هر فرزند که ش دادي خداوند ... از آن خرم درخت سدره مانند
همان دم تازه شاخي بردميدي ... که با قدش برابر سرکشيدي
چو در راه بلاغت پا نهادي ... به دستش ز آن عصاي سبز دادي
بجز يوسف که از تاييد بخت اش ... عصا لايق نيامد ز آن درخت اش
شبي پنهان ز اخوان با پدر گفت ... که: «اي بازوي سعي ات با ظفر جفت
دعا کن تا کفيل کار و کشت ام ... بروياند عصايي از بهشت ام
که از عهد جواني تا به پيري ... کند هر جا که افتم دستگيري
دهد در جلوه گاه جنگ و بازي ... مرا بر هر برادر سرفرازي»
پدر روي تضرع در خدا کرد ... براي خاطر يوسف دعا کرد
رسيد از سدره پيک ملک سرمد ... عصايي سبز در دست از زبرجد
نه زخم تيشه ي ايام ديده ... نه رنج اره ي دوران کشيده
قوي قوت، گران قيمت، سبک سنگ ... نيالوده به زنگ روغن و رنگ
پيام آورد کاين فضل الهي ست ... ستون بارگاه پادشاهي ست
چو شد يوسف از آن تحفه، قوي دست ... ز حسرت حاسدان را پشت بشکست
به خود بستند ز آن هر يک خيالي ... نشاندند از حسد در دل نهالي
شبي يوسف به پيش چشم يعقوب ... که پيش او چو چشمش بود محبوب
به خواب خوش نهاده سر به بالين ... به خنده نوش نوشين کرد شيرين
ز شيرين خنده آن لعل شکرخند ... به دل يعقوب را شوري در افکند
چو يوسف نرگس سيراب بگشاد ... چو بخت خويش چشم از خواب بگشاد،
بدو گفت:«اي شکر شرمنده ي تو ... چه موجب داشت شکر خنده ي تو؟»
بگفتا: «خواب ديدم مهر و مه را ... ز رخشنده کواکب يازده را
که يک سر داد تعظيمم بدادند ... به سجده پيش رويم سر نهادند»
پدر گفتا که: «بس کن زين سخن، بس ... مگوي اين خواب را زنهار با کس
مباد اين خواب را اخوان بدانند، ... به بيداري صد آزارت رسانند
ز تو در دل هزاران غصه دارند ... درين قصه کي ات فارغ گذارند
نيارند از حسد اين خواب را تاب ... که بس روشن بود تعبير اين خواب»
پدر کرد اين وصيت، ليک تقدير ... به بادي بگسلد زنجير تدبير
به يک تن گفت يوسف آن فسانه ... نهاد آن را به اخوان در ميانه
شنيده ستي که هر سر کز دو بگذشت ... به اندک وقت ورد هر زبان گشت
چه خوش گفت آن نکوگوي نکوکار ... که: «سر خواهي سلامت، سر نگه دار»
چو اخوان قصه ي يوسف شنيدند ... ز غصه پيرهن بر خود دريدند
که: «يارب چيست در خاطر پدر را ... که نشناسد ز نفع خود ضرر را؟
به هر يک چند بربافد دروغي ... دهد ز آن گوهر خود را فروغي
خورد آن پير مسکين زو فريبي ... شود از صحبت او ناشکيبي
کند قطع نکو پيوندي ما ... برد مهر پدر فرزندي ما
پدر را ما خريداريم، ني او ... پدر را ما هواداريم، ني او
اگر روزست، در صحرا شبانيم ... وگر شب، خانه اش را پاسبانيم
بجز حيلت گري از وي چه ديده ست ... که ش اين سان بر سر ما برگزيده ست
چو با ما بر سر غمخوارگي نيست ... دواي او بجز آوارگي نيست»
به قصد چاره سازي عهد بستند ... به عزم مشورت يک جا نشستند
يکي گفت:«او ز حسرت خون ما ريخت ... به خون ريزي ش بايد حيله انگيخت»
يکي گفت: «اين به بيديني ست راهي ... که انديشيم قتل بيگناهي
همان به که افکنيم اش از پدر دور ... به هايل وادي اي محروم و مهجور
چو يک چند اندر آن آرام گيرد ... به مرگ خويشتن بي شک بميرد»
دگر يک گفت:« قتل ديگرست اين ... چه جاي قتل؟ از آن هم بدترست اين
صواب آنست کاندر دور و نزديک ... طلب داريم چاهي غور و تاريک
ز صدر عزت و جاه افکنيم اش ... به صد خواري در آن چاه افکنيم اش
بود کنجا نشيند کارواني ... برآسايد در آن منزل زماني
به چاه اندر کسي دلوي گذارد ... به جاي آب از آن چاهش برآرد
به فرزندي ش گيرد يا غلامي ... کند در بردن وي تيزگامي»
ز غور چاه مکر خود نه آگاه ... همه بي ريسمان رفتند در چاه
وز آن پس رو به کار خود نهادند ... به فردا وعده ي آن کار دادند
حسدورزان يوسف بامدادان ... به فکر دينه خرم طبع و شادان
زبان پر مهر و سينه کينه انديش ... چو گرگان نهان در صورت ميش
به ديدار پدر احرام بستند ... به زانوي ادب پيشش نشستند
در زرق و تملق باز کردند ... ز هر جايي سخن آغاز کردند
که: «از خانه ملالت خاست ما را ... هواي رفتن صحراست ما را
اگر باشد اجازت، قصد داريم ... که فردا روز در صحرا گذاريم
برادر، يوسف، آن نور دو ديده ... ز کم سالي به صحرا کم رسيده
چه باشد که ش به ما همراه سازي ... به همراهي ش ما را سرفرازي؟»
چو يعقوب اين سخن بشنيد از ايشان ... گريبان رضا پيچيد از ايشان
بگفتا: «بردن او کي پسندم؟ ... کز آن گردد درون اندوه مندم
از آن ترسم کزو غافل نشينيد ... ز غفلت صورت حالش نبينيد
درين ديرينه دشت محنت انگيز ... کهن گرگي بر او دندان کند تيز»
چو آن افسونگران آن را شنيدند ... فسون ديگر از نو دردميدند
که: «آخر ما نه ز آن سان سست راييم، ... که هر ده تن به گرگي بس نياييم»
چو ز ايشان کرد يعقوب اين سخن گوش ... ز عذر انگيختن گرديد خاموش
به صحرا بردن يوسف رضا داد ... بلا را در ديار خود صلا داد
چو پا بر دامن صحرا نهادند ... بر او دست جفاکاري گشادند
ز دوش مرحمت، بارش فکندند ... ميان خاره و خارش فکندند
بدين سان بود حالش تا سه فرسنگ ... از او صلح و از آن سنگين دلان جنگ
ازو نرمي وز ايشان سخت رويي ... ازو گرمي وز ايشان سردگويي
ز ناگه بر لب چاهي رسيدند ... ز رفتن، بر لب چاه آرميدند
چهي چون گور ظالم تنگ و تيره ... ز تاريکي ش چشم عقل خيره
مدار نقطه ي اندوه دورش ... برون از طاقت انديشه، غورش
دگر بار از جفاشان داد برداشت ... به نوعي ناله و فرياد برداشت
ولي آن ساز تيز آهنگ تر شد ... دل چون سنگ ايشان سنگ تر شد
چه گويم کز جفا ايشان چه کردند ... دلم ندهد که گويم آنچه کردند
کشيدند از بدن پيراهن او ... چو گل از غنچه، عريان شد تن او
فروآويختند آنگه به چاهش ... در آب انداختند از نيمه راهش
برون از آب، در چه بود سنگي ... نشيمن ساخت آن را بي درنگي
شد از نور رخش آن چاه روشن ... چو شب روي زمين از ماه روشن
شميم گيسوان عطرسايش ... عفونت را برون برد از هوايش
ز فر طلعت او هر گزنده ... سوي سوراخ ديگر شد خزنده
به تعويذ اندرش پيراهني بود ... که جدش را ز آتش مامني بود
فرستادش به ابراهيم، رضوان ... از آن رو شد بر او آتش گلستان
رسيد از سدره جبريل امين زود ... ز بازوي وي آن تعويذ بگشود
برون آورد از آنجا پيرهن را ... بدان پوشيد آن پاکيزه تن را
از آن پس گفت: «اي مهجور غمناک ... پيامت مي رساند ايزد پاک
که روزي اين خيانت پيشگان را ... گروه ناصواب انديشگان را
ز تو دل ريش تر پيشت رسانم ... فکنده پيش سر ، پيشت رسانم،
ز جبريل اين سخن يوسف چو بشنود ... ز رنج و محنت اخوان برآسود
به تسکين دادن جان حزينش ... نديم خاص شد روح الامين اش
نمود از قصر بيرون تختگاهي ... که شاه آنجا کشيدي رخت، گاهي
به پيشش خيل خوبان صف کشيده ... پي ديدار يوسف آرميده
قضا را بود ابري تيره آن روز ... گرفته آفتاب عالم افروز
چو يوسف برج هودج را بپرداخت ... چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت
گمان ناظران را، کفتاب است ... که طالع گشته از نيلي سحاب است
ز حيرت کف زنان اهل نظاره ... فغان برداشتند از هر کناره
بتان مصر سردرپيش ماندند ... ز لوحش حرف نسخ خويش خواندند
بلي، هر جا شود مهر آشکارا، ... سها را جز نهان بودن چه يارا؟
سه روز آن ماه در چه بود تا شب ... چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
چو چارم روز ازين فيروزه خرگاه ... برآمد يوسف شب رفته در چاه
ز مدين کارواني رخت بسته ... به عزم مصر با بخت خجسته
ز راه افتاده دور، آنجا فتادند ... پي آسودگي محمل گشادند
به گرد چاه منزلگاه کردند ... به قصد آب، رو در چاه کردند
نخست آمد سعادتمند مردي ... به سوي آب حيوان رهنوردي
به تاريکي چاه آن خضر سيما ... فرو آويخت دلو آب پيما
به يوسف گفت جبريل امين، خيز ... زلال رحمتي بر تشنگان ريز
ز رويت پرتوي بر عالم افکن ... جهان را از سر نو ساز روشن
روان، يوسف ز روي سنگ برجست ... چو آب چشمه و در دلو بنشست
کشيد آن دلو را مرد توانا ... به قدر دلو و وزن آب، دانا
بگفت امروز دلو ما گران است ... يقين چيزي بجز آب اندر آنست
چو آن ماه جهان آرا برآمد ... ز جانش بانگ «يا بشري» برآمد
«بشارت کز چنين تاريک چاهي ... برآمد بس جهان افروز ماهي»
در آن صحرا گلي بشکفت او را ... ولي از ديگران بنهفت او را
نهاني جانب منزلگه اش برد ... به ياران خودش پوشيده بسپرد
بلي چون نيک بختي گنج يابد ... اگر پنهان ندارد رنج يابد
حسودان هم در آن نزديک بودند ... ز حال او تفحص مي نمودند
همي بردند دايم انتظارش ... که تا خود چون شود انجام کارش
ز حال کاروان آگاه گشتند ... خبرجويان به گرد چاه گشتند
نهان، کردند يوسف را ندايي ... برون نامد ز چاه الا صدايي
به سوي کاروان کردند آهنگ ... که تا آرند يوسف را فراچنگ
پس از جهد تمام و جد بسيار ... ميان کاروان آمد پديدار
گرفتندش که: «ما را بنده است اين ... سر از طوق وفا تابنده است اين
به کار خدمت آمد سست پيوند ... ره بگريختن گيرد به هر چند
در اصلاح اش ازين پس مي نکوشيم ... به هر قيمت که باشد مي فروشيم»
جوانمردي که از چه برکشيدش ... به اندک قيمتي ز ايشان خريدش
به مالک بود مشهور آن جوانمرد ... به فلسي چند مملوک خودش کرد
وز آن پس کاروان محمل ببستند ... به قصد مصر در محمل نشستند
چو مالک را برون از دست رنجي ... فروشد پا از آن سودا به گنجي
به بويش جان همي پرورد و مي رفت ... دو منزل را يکي مي کرد و مي رفت
به مصر آمد چو نزديک از ره دور ... ميان مصريان شد قصه مشهور
که: آمد مالک اينک از سفر باز ... به عبراني غلامي گشته دمساز
بر اوج نيکويي تابنده ماهي ... به ملک دلبري فرخنده شاهي
عزيز آنگه ز مالک شد طلبکار ... که ش آرد تا در شاه جهاندار
بگفتا: «ز آمدن فکري نداريم ... ولي از لطف تو اميدواريم،
که ما را اين زمان معذور داري ... به آسايش درين منزل گذاري
بود روزي سه چار آسوده گرديم ... که از رنج سفر بي خواب و خورديم
غبار از روي و چرک از تن بشوييم ... تن پاکيزه سوي شاه پوييم»
عزيز مصر چون اين نکته بشنيد ... به خدمتگاري شه بازگرديد
به شاه از حسن يوسف شمه اي گفت ... به غيرت ساخت جان شاه را جفت
اشارت کرد کز خوبان هزاران ... به دارالملک خوبي شهرياران
همه زرين کله بنهاده بر سر ... همه زرکش قبا پوشيده در بر،
چو گل از گلشن خوبي بچينند ... ز گلرويان مصري برگزينند
که چون آرند يوسف را به بازار ... کنندش عرض بر چشم خريدار،
کشند اينان بدين شکل و شمايل ... به دعوي داري اش صف در مقابل
شود گر خود بود مهر جهان گرد ... ازين آتش رخان بازار او سرد
به چارم روز موعد، يوسف خور ... چو زد از ساحل نيل فلک سر
به حکم مالک، آن خورشيد تابان ... به سوي نيل حالي شد شتابان
قباي نيلگون بسته به تعجيل ... چو سيمين سروي آمد بر لب نيل
به جاي نيل، من بودي ، چه بودي؟ ... ز پابوسش من آسودي، چه بودي؟
چو گرد از روي و چرک از تن فروشست ... چو سروي از کنار نيل بررست
ز مفرش دار مالک پيرهن خواست ... به جلباب سمن، گل را بياراست
کشيد آنگه به بر ديباي زرکش ... به چندين نقش هاي خوش منقش
فرو آويخت زلفين دلاويز ... هواي مصر راز آن شد عنبرآميز
بدان خوبي ش در هودج نشاندند ... به قصد قصر شه مرکب براندند
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.