دیوان اشعار جامی 8
دیوان اشعار جامی 8
زهي گنج حکمت که سقراط بود ... مبرا ز تفريط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت زداي ... همه نور حکمت ز سر تا به پاي
درين کار شاگرد بودش هزار ... فلاطون از آنها يکي در شمار
به حکمت چو در ثمين سفته است ... به دانا فلاطون چنين گفته است:
«بر آن دار همت ز آغاز کار، ... که گردي شناساي پروردگار
ره مرد دانا يکي بيش نيست ... بجز طبع نادان دو انديش نيست
نبيني درين شش در ديولاخ ... ز شادي دل شش نفر را فراخ
يکي آن حسدور به هر کشوري ... که رنجش بود راحت ديگري
دوم کينه ورزي که از خلق زشت ... بود کينه ي خلق اش اندر سرشت
سوم نوتوانگر که بهر درم ... بود روز و شب در دل او دو غم
يکي آنکه: چون چيزي آرد به کف؟ ... دوم آنکه: ناگه نگردد تلف
چهارم ليمي که با گنج سيم ... بود همچو نام زرش، دل دو نيم
بود پنجمين طالب پايه اي ... که در خورد آن نبودش مايه اي
کند آرزوي مقامي بلند ... که نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالي انديشه اي ... که باشد حريف ادب پيشه اي
زبان را چو داري به گفتن گرو، ... ز هر سر، گشا گوش حکمت شنو
خدا يک زبان ات بداده، دو گوش ... که کم گوي يعني وافزون نيوش
مکش زير ران مرکب حرص و آز ... ز گيتي به قدر کفايت بساز
بدين حال با حکمت اندوزي ات ... سلوک عمل گر شود روزي ات،
بري گوي دولت ز هم پيشگان ... شوي سرور حکمت انديشگان»
به بقراط شد علم طب آشکار ... به او گشت قانون آن استوار
ز هر تار حکمت که او تافته ست ... دو صد خرقه ي تن رفو يافته ست
بنه گوش را دل به فهم سليم ... بدان نکته هايي که گفت اين حکيم
چو خوش گفت کاي مانده در تاب و پيچ ... قناعت کن از خوان گيتي به هيچ
کشش هاي حاجت ز خود دور کن ... ز بي حاجتي سينه پر نور کن
تهي دست با ايمني خفته جفت، ... به از مالداري که ايمن نخفت
بود پيش داناي مشکل گشاي ... تو مهمان، جهان همچو مهمانسراي
بخور هر چه پيشت نهد ميزبان ... همه تن به شکرانه اش شو زبان
نبيند يکي حال، يزدان شناس ... که واجب نباشد بر آن اش سپاس
به هر لقمه زين خوان که دست آوري ... تو را او خورد يا تو او را خوري
مبر چيزها را برون ز اعتدال ... مکن تارک طبع را پايمال
گر آبت زلال است و نقلت شکر، ... به اندازه نوش و به اندازه خور
فراش ار حريرست و همخوابه حور، ... منه پاي بيرون ز خيرالامور
چنين است در سفرهاي قديم ... ز فيثاغرس آن الهي حکيم
که چون قفل درج سخن باز کرد ... جهان را گهرريز ازين راز کرد
که: «اي چون صدف جمله تن گشته گوش ... گشا يک نفس گوش حکمت نيوش
چو گشتي شناساي يزدان پاک، ... کسي گر نبشناسدت ز آن چه باک؟
نگهدار خود را ز هر کار زشت ... که نيد ز پاکان نيکوسرشت
اگر لب گشايي، به حکمت گشاي ... مشو همچو بي حکمتان ژاژخاي
چو بندد شب تيره مشکين نقاب ... از آن پيش کافتي ز پا مست خواب،
زماني چراغ خرد برفروز ... ببين در فروغش عمل هاي روز
که روز تو در نيک و بد چون گذشت ... در اشغال روح و جسد چون گذشت
کجا گامت از استقامت فتاد ... ز سر حد راه سلامت فتاد
تلافي کن آن را به عجز و نياز ... به آمرزش از ايزد کارساز
چو باشد دو صد حاجت ات با خداي، ... بر ارباب حاجت مزن پشت پاي
درين پر دغا گنبد نيلگون ... چو خواهي کسي را کني آزمون،
مشو غره ي حسن گفتار او ... نظر کن که چون است کردار او
بسا کس که گفتار او دلکش است ... ولي فعل و خوي اش همه ناخوش است
مکن بيش دندان بر آن طعمه تيز ... که ناخورده يک لقمه، گويند: خيز»
گهرسنج اين گنج گوهرفشان ... چنين مي دهد از سکندر نشان
که چون اين «خردنامه» ها را نوشت ... بدان تخم اقبال جاويد کشت
به ملک عدالت علم برکشيد ... به حرف ضلالت قلم درکشيد
نخستين چو خور سوي مغرب شتافت ... فروغ جمالش بر آن ملک تافت
به کف تيغ آتش فشان، صبح وار ... سپه تاخت بر لشکر زنگبار
زدود از پي رستن از ننگشان ... ز آيينه ي مصريان زنگشان
وز آنجا سپه سوي دارا کشيد ... وز او کين خود بي مدارا کشيد
لباس بقا بر تنش چاک کرد ... ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد
وز آن پس به تاييد عز و جلال ... سراپرده زد بر بلاد شمال
شمالش چو در سلک ملک يمين ... درآمد، علم زد به مشرق زمين
ولي چون خور، آنجا نه دير آرميد ... جنيبت به حد جنوبي کشيد
وز آنجا به مغرب زمين بازگشت ... سرانجام کارش، چو آغاز گشت
در آخر نهاد اندرين تنگناي ... چو پرگار، بر اولين نقطه پاي
شد اين چارديوار با چار حد ... به ملکيت دولتش نامزد
ز سر حد چين تا در روم و روس ... جهان را رهاند از دريغ و فسوس
گهي آخت بر هند شمشير عزم ... گهي ساخت بر دشت خوارزم، رزم
صنم خانه ها را ز بنياد کند ... به زردشت و زردشتي آتش فکند
ز هر دين بجز دين يزدان پاک ... فرو شست يکبارگي لوح خاک
بنا کرد بس شهرها در جهات ... بسان سمرقند و مرو و هرات
پي بستن سد به مشرق نشست ... در فتنه بر روي ياجوج بست
چو طي کرد يک سر بساط بسيط ... ز خشکي درآمد به اخضر محيط
تهي گشته از خويش، بر روي آب ... همي رفت گنبدزنان چون حباب
چو ملک جهان يافت بر وي قرار ... چه نادر اثرها که گشت آشکار
زر و سيم نقش روايي گرفت ... که با سکه اش آشنايي گرفت
به آهن چو ره يافت زو روشني ... به آيينگي آمد از آهني
از او زرگران زرگري يافتند ... وز او سيم و زر زيوري يافتند
به هر ره که زد کوس بهر رحيل ... از او گشت پيموده فرسنگ و ميل
ازو نوبتي، نوبت آغاز کرد ... ز نام وي اين زمزمه، ساز کرد
به لفظ دري هر چه بر عقل يافت ... به يوناني الفاظ ازو نقل يافت
بسي از حکيمان و دانشوران ... نه تنها حکيمان که پيغمبران
درآن خوش سفر همدمش بوده اند ... به تدبير در، محرمش بوده اند
يکي ز آن حکيمان بليناس بود ... ز پيغمبران خضر و الياس بود
به خود هم دل حکمت انديش داشت ... که حکمت وري از همه بيش داشت
چو از ديگران کار نگشادي اش ... گشادي ز تدبير خود دادي اش
سکندر که گنجينه ي راز بود ... در گنج حکمت بدو باز بود
ز حکمت بسا گوهر شب فروز ... کز او مانده پيداست بر روي روز
بيا گوش را قائد هوش کن ... وز آن گوهر آويزه ي گوش کن
چو داري دل و هوش حکمت گرو ... بکش پنبه از گوش حکمت شنو
ارسطو کش استاد تعليم بود ... بدو نقد خود کرده تسليم بود
بدو گفت روزي که: «اين خرده جوي ... به دانش ز اقران خود برده گوي
... ... شد اکنون يقينم درست
که اين جامه بر قامت توست و چست ... به تاج کياني شوي سربلند
ز تخت جم و ملک او بهره مند» ... همي بود دايم به فرهنگ و راي
به تعظيم استاد کوشش نماي ... کسي گفت:«چوني چنين رنج بر
به تعظيم استاد بيش از پدر؟» ... بگفتا: «زد اين نقش آب و گلم
وز آن تربيت يافت جان و دلم ... از اين شد تن من پذيراي جان
وز آن آمدم زنده ي جاودان ... از اين بهر گفتن زبان ور شدم
وز آن در سخن کان گوهر شدم ... از اين پا گشادم ز قيد عدم
وز آن رو نهادم به ملک قدم» ... چه خوش گفت روزي که: «قول حکيم
بود آينه، پيش مردم کريم ... که بيند در او سيرت و خوي را
بدان سان که در آينه، روي را ... خرد را اثر در دل عاقلان
فزون باشد از تيغ بر جاهلان ... بماند مدام آن اثر در ضمير
شود اين به يک چند درمان پذير ... چو مجرم شود از گنه عذرخواه
گنه دان تغافل ز عذر گناه ... توان زندگان را فکندن ز پاي
ولي کشته هرگز نخيزد ز جاي ... فراوان همي بخش و کم مي شمار
سکندر ز اقصاي يونان زمين ... سپه راند بر قصد خاقان چين
چو آوازه ي او به خاقان رسيد ... ز تسکين آن فتنه درمان نديد
ز لشکرگه خود به درگاه او ... رسولي روان کرد و همراه او
کنيزي فرستاد و يک تن غلام ... يکي دست جامه، يکي خوان طعام
سکندر چو آن تحفه ها را بديد ... سرانگشت حيرت به دندان گزيد
به خود گفت کاين تحفه هاي حقير ... نمي افتد از وي مرا دلپذير
فرستادن آن بدين انجمن ... نه لايق به وي باشد و ني به من
همانا نهان نکته اي خواسته ست ... که در چشم اش آن را بياراسته ست
حکيمان که در لشکر خويش داشت ... کز ايشان دل حکمت انديش داشت
به خلوتگه خاص خود خواندشان ... به صد گونه تعظيم بنشاندشان
فروخواند راز دل خويش را ... که تا حل کند مشکل خويش را
يکي ز آن ميان گفت کز شاه چين ... پيامي ست پوشيده سوي تو اين
که چون آدمي را مرتب بود ... کنيزي که همخوابه ي شب بود،
غلامي توانا به خدمت گري ... که در کار سخت ات دهد ياوري،
يکي دست جامه به سالي تمام ... پي طعمه هر روز يک خوان طعام،
چرا هر زمان رنج ديگر کشد ... به هر کشور از دور لشکر کشد؟
گرفتم که گيتي بگيرد تمام ... به دستش دهد ملک و ملت زمام
به کوشش برآيد به چرخ بلند، ... نخواهد شدن بيش ازين بهره مند
سکندر چو از وي شنيد اين سخن ... درخت اناني شکست اش ز بن
بگفت: «آنکه رو در هدايت بود ... نصيحت همينش کفايت بود»
وز آن پس به خاقان در صلح کوفت ... ز راهش غبار خصومت بروفت
جهان پادشاها در انصاف کوش ... ز جام عدالت مي صاف نوش
به انصاف و عدل است گيتي به پاي ... سپاهي چو آن نيست گيتي گشاي
اگر ملک خواهي، ره عدل پوي ... وگر ني، ز دل آن هوس را بشوي
چنان زي که گر باشدت شرق جاي ... کنندت طلب اهل غرب از خداي
نه ز آن سان که در ري شوي جايگير، ... به نفرين ات از روم خيزد نفير
شد از دست ظلم تو کشور خراب ... به ملک دگر پا مکن در رکاب
به ملک خودت نيست جز ظلم، خوي ... چه آري به اقليم بيگانه روي؟
رعيت به ظلم تو چون عالم اند ... ز ظلم تو بر يکدگر ظالم اند
به عدل آر رو تا که عادل شوند ... همه با تو در عدل يکدل شوند
سکندر که صيتش جهان را گرفت ... بسيط زمين و زمان را گرفت
چو گرد جهان گشتن آغاز کرد ... به کشورگشايي سفر ساز کرد
ز ديدار او مادرش ماند باز ... بر او گشت ايام دوري دراز
تراشيد مشکين رقم خامه اي ... خراشيد مشحون به غم نامه اي
سر نامه نام خداوند پاک ... فرح بخش دل هاي اندوهناک
فرازنده ي افسر سرکشان ... فروزنده ي طلعت مهوشان
به صبح آور شام هر شب نشين ... حرارت بر هر دل آتشين
وز آن پس ز مادر هزاران سپاس ... بر اسکندر آن بنده ي حق شناس
بر او باد کز حد خود نگذرد ... بجز راه اهل خرد نسپرد
خيال بزرگي به خود گو مبند ... که بر خاک خواري فتد خودپسند
چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال ... که خواهد گرفتن به زودي زوال؟
کف بسته مشت است و آيد درشت ... ز دارنده بر روي خواهنده مشت
مکن عجب را گو به دل آشيان ... که دين را گزندست و جان را زيان
بسا مرد کو دم ز تدبير زد ... ولي بر خود از عجب خود تير زد
جهان کهنه زالي ست زيرک فريب ... به زرق و دغا خويش را داده زيب
نداند کس از صلح او جنگ او ... به نيرنگ سازي ست آهنگ او
نشد خانه اي در حريمش به پاي ... که سيل حوادث نکندش ز جاي
بنايي برآورده در چل چله ... نگونسار سازد به يک زلزله
به هر کس که در بند احسان شود ... چو طفلان ز داده پشيمان شد
کند رخنه در سد اسکندري ... کند از گل آنگه مرمت گري
در او يک سر موي، تمييز نيست ... تفاوت کن چيز و ناچيز نيست
سکندر چو بر هند لشکر کشيد ... خردمندي بر همانان شنيد
نيامد از ايشان کسي سوي او ... ز تقصيرشان گرم شد خوي او
برانگيخت لشکر پي قهرشان ... شتابان رخ آورد در شهرشان
چو ز آن، برهمانان خبر يافتند ... به تدبير آن کار بشتافتند
رسيدند پيشش در اثناي راه ... به عرضش رساندند کاي پادشاه
گروهي فقيريم حکمت پژوه ... چه تابي رخ مرحمت زين گروه؟
نه ما را سر صلح، ني تاب جنگ ... درين کار به گر نمايي درنگ
نداريم جز گنج حکمت متاع ... نشايد ز کس بر سر آن نزاع
اگر گنج حکمت همي بايدت ... بجز کنجکاوي نمي شايدت
سکندر چو بشنيد اين عرض حال ... ز لشکر کشيدن کشيد انفعال
زور و زينت خويش يک سو نهاد ... به آن قوم بي پا و سر رو نهاد
پس از قطع هامون به کوهي رسيد ... در او کنده هر سو بسي غار ديد
گروهي نشسته در آن غارها ... فروشسته دست از همه کارها
ردا و ازار از گيا بافته ... عمامه به فرق از گيا تافته
زن و بچه ي فقر پروردشان ... گياچين به هامون پي خوردشان
گشادند با هم زبان خطاب ... بسي شد ز هر سو سال و جواب
چو آمد به سر، منزل گفت و گوي ... سکندر در آن حاضران کرد روي
که:«هرچ از جهان احتياج شماست ... بخواهيد از من که يکسر رواست»
بگفتند: «ما را درين خاکدان ... نبايد، بجز هستي جاودان»
بگفتا که: «اين نيست مقدور من ... وز اين حرف خالي ست منشور من»
بگفتند: «چون داني اين راز را، ... چرا بنده اي شهوت و آز را؟
پي ملک تا چند خون ريختن؟ ... به هر کشوري لشکرانگيختن؟»
بگفتا: «من اين ني به خود مي کنم ... نه تنها به حکم خرد مي کنم،
مرا ايزد اين منزلت داده است ... به خلق جهانم فرستاده است
که تا دين او را کنم آشکار ... بر آرم ز جان مخالف دمار
دهم قدر بتخانه ها را شکست ... کنم هر که را هست، يزدان پرست
اسيرم درين جنبش نوبه نو ... روم تا مرا گويد ايزد: برو
ز دست اجل چون شوم پاي بست ... کشم پاي ازين جنبش دور دست»
چنين داد داننده، داد سخن ... ز مشکل گشاي سپهر کهن
که از وضع افلاک و سير نجوم ... ز حال سکندر چنين زد رقوم
که چون صبح اقبالش آيد به شام ... بگيرد تر و خشک گيتي تمام
به جايي که مرگش مقدر بود، ... زمين آهن و آسمان زر بود
سکندر چو آمد ز دريا برون ... سپه را سوي روم شد رهنمون
همي رفت آورده پا در رکاب ... چو عمر گران مايه با صد شتاب
يکي روز در گرمگاه تموز ... گرفته جهان خسرو نيمروز
به دشتي رسيد آتشين ريگ و خاک ... چو طشتي پر از اخگر تابناک
هوايش چو آه ستمديده گرم ... ز بس گرمي اش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعل هاي مذاب ... نشان سم بادپايان بر آب
چو تابه زمين، آتش افشان در او ... چو ماهي شده مار بريان در او
سکندر در آن دشت پرتاب و تف ... همي راند از پردلان بسته صف
ز آسيب ره در خراش و خروش ... به تن خونش از گرمي خور به جوش
ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون ... ز راه دماغش شد از سر برون
فرو ريخت اش بر سر زين زر ... ز ماشوره ي عاج، مرجان تر
بسي کرد در دفع خون حيله، ساز ... ولي خون نيستاد از آن حيله، باز
ز سيل اجل بر وي آمد شکست ... بر آن سيل رخنه نيارست بست
بر او تنگ شد خانه ي پشت زين ... شد از خانه مايل به سوي زمين
ز خاصان يکي سوي او رفت زود ... به تدريج اش آورد از آن زين فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختش ... ز زرين سپر سايبان ساختش
به بالاي جوشن، به زير سپر ... زماني فتاد از جهان بي خبر
چو بگشاد از آن بي خودي چشم هوش ... به گوشش فرو گفت پنهان سروش
که: «اينست جايي که دانا حکيم ... در آنجا ز مرگ خودت داد بيم»
چو از مردن خويش آگاه شد ... بر او راه اميد کوتاه شد
دبيري طلب کرد روشن ضمير ... که بر لوح کافور ريزد عبير
نويسد کتابي سوي مادرش ... تسلي ده جان غم پرورش
چو بهر نوشتن ورق کرد باز ... سر نامه را ساخت مشکين طراز:
«به نام خداوند پست و بلند ... حکيم خردبخش بخردپسند
هراسندگان را بدو صد اميد ... شناسندگان را از او صد نويد
بسا شهرياران و شاهنشهان ... که کردند تسخير ملک جهان
ز زين پاي ننهاده بالاي تخت ... به تاراج آفاتشان داد رخت
يکي ز آن قبل، بنده اسکندرست ... که اکنون به گرداب مرگ اندرست
سفر کرد گرد جهان سال ها ... ز فتح و ظفر يافت اقبال ها
چو آورد رو در ره تختگاه ... اجل زد بر او ره، در اثناي راه
دو صد تحفه ي شوق از آن ناتوان ... نثار ره بانوي بانوان
چراغ دل و ديده ي فيلقوس ... فروزنده ي کشور روم و روس
نمي گويم او مهربان مادر است، ... که از مادري پايه اش برتر است
از او ديده ام کار خود را رواج ... وز او گشته ام صاحب تخت و تاج
دريغا: که رفتم به تاراج دهر ... ز ديدار او هيچ نگرفته بهر
بسي بهر آساني ام رنج برد ... پي راحتم راه محنت سپرد
ازين چشمه ليک آب رويي نديد ... ز خارم گل آرزويي نچيد
چو از من برد قاصد نامه بر ... به آن مادر مهربان اين خبر،
وز اين غم بسوزد دل و جان او ... شود خون فشان چشم گريان او،
قدم در طريق صبوري نهد ... جزع را به رخ داغ دوري نهد
نه کوشد چو خور در گريبان دري ... نه پوشد چو مه جامه نيلوفري
نه نالد ز رنج و نه مويد ز درد ... نه مالد به خاک سيه روي زرد
چرا غم خورد زيرک هوشيار، ... چو ز آغاز مي داند انجام کار؟
سرانجام گيتي به خون خفتن است ... به خواري به خاک اندرون رفتن است
تفاوت ندارد درين کس ز کس ... جز اين کاوفتد اندکي پيش و پس
گران مايه عمرم که مستعجل است ... ز ميقات سي، کرده رو در چل است
گرفتم که از سي به سيصد رسد ... به هر روز ملکي مجدد رسد
چه حاصل از آن هم چو جاويد نيست ... ز چنگ اجل رستن اميد نيست
بود کن ز من مانده در من رسد ... وز اين تيره گلخن به گلشن رسد
به يک جاي گيريم با هم مقام ... بر اين ختم شد نامه ام، والسلام»
سکندر چو نامه به مادر نوشت ... بجز (خبر) نامه ي موعظت در نوشت،
به ياران زبان نصيحت گشاد ... به هر سينه گنجي وديعت نهاد
وصيت چنين کرد با حاضران ... که: «اي از جهالت تهي خاطران
چو بر داغ هجران من دل نهيد ... تن ناتوانم به محمل نهيد،
گذاريد دستم برون از کفن ... کنيد آشکارش بر مرد و زن
ز حالم دم نامرادي زنيد ... به هر مرز و بوم اين منادي زنيد
که: اين دست، دستي ست کز عز و جاه ... ربود از سر تاجداران کلاه
کليد کرم بود در مشت او ... نگين خلافت در انگشت او
ز شير فلک، قوت پنجه يافت ... قوي بازوان را بسي پنجه تافت
ز حشمت زبردست هر دست بود ... همه دست ها پيش او پست بود
ز نقد گدايي و شاهنشهي ... ز عالم کند رحلت اينک تهي
چو بحرش به کف نيست جز باد هيچ، ... چه امکان ز وي اين سفر را بسيچ؟
چو ز اول تو را مادر دهر زاد ... بجز دست خالي ت چيزي نداد
ازين ورطه چون پاي بيرون نهي، ... بود زاد راه تو دست تهي
مکن در ميان دست خود را گرو ... به چيزي که گويند: بگذار و رو
بده هر چه داري که اين دادن است ... که از خويشتن بند بگشادن است
سکندر چو زد از وصيت نفس ... ز عالم نصيبش همان بود و بس
شد انفاس او با وصيت تمام ... به ملک دگر تافت عزم اش زمام
برفت او و ما هم بخواهيم رفت ... چه بي غم چه با غم بخواهيم رفت
درين کاخ دلکش نماند کسي ... رود عاقبت، گر چه ماند بسي
چو اسپهبدان بي سکندر شدند ... جدا زو، چو تن هاي بي سر شدند
بکردند آنچ اهل ماتم کنند ... که بدرود شاهان عالم کنند
ز جامه کبودان زمين مي نمود ... به چشم کواکب چو چرخ کبود
چو ديدند آخر که از اشک و آه ... نيارند بر درد و غم بست راه
ز آيين ماتم عنان تافتند ... به تدبير تجهيز بشتافتند
به مشک و گلابش بشستند تن ... ز خز و کتان ساختندش کفن
ز تابوت زر محملش ساختند ... ز ديباي چين مفرش انداختند
به روز سفيد و به شام سياه ... اميران لشکر، امينان راه
ز جور زمن آه برداشتند ... به سوي وطن راه برداشتند
دو منزل يکي کرده مي تاختند ... به تن هايي آزرده، مي تاختند
پس از چندگاهي از آن راه سخت ... به اقليم خويش اوفگندند رخت
رسيد اين خبر روميان را به گوش ... رساندند بر اوج گردون خروش
به اسکندريه درون مادرش ... که بودي فروغ خرد رهبرش
چو بشنيد اين قصه ي سينه سوز، ... شد از شعله ي آه، گيتي فروز
ز رشح دل و ديده در خون نشست ... ز سرمنزل صبر بيرون نشست
همي خواست تا جيب جان بردرد ... گريبان تاب و توان بردرد
کند موي مشکين ز سر تارتار ... کند مويه بر خويشتن زارزار،
ولي کرد مکتوب اسکندري ... در آن شيوه و شيونش ياوري
به مضمون مکتوب او کار کرد ... به صبر و خرد، طبع را يار کرد
بفرمود تا اهل آن مرز و بوم ... چه از شام و مصر و چه از روس و روم
برفتند مستقبل لشکرش ... به گردن نهادند مهد زرش
نهفتند دل ها پر اندوه و رنج ... در اسکندريه به خاکش، چو گنج
چو از شغل دفنش بپرداختند ... حکيمان خردنامه ها ساختند
ز گنج خرد گوهر افشاندند ... پس پرده بر مادرش خواندند
که اي مطلع نور اسکندري ... بلندش ز تو پايه ي سروري
اگر ريخت گل، باغ پاينده باد ... وگر رفت مه، مهر تابنده باد
رسد بانگ ازين طارم زرنگار ... که سخت است داغ جدايي ز يار
بدين دايره هر که پا در نهد ... چو دورش به آخر رسد، سر نهد
سپاس فراوان خداوند را ... که کرد اين کرامت خردمند را
که بيند در آغاز، انجام خويش ... برون ننهد از حکم حق گام خويش
روان سکندر ز تو شاد باد ... ز روح جنان، روحش آباد باد
چو آن در پس ستر عصمت مقيم ... شنيد آنچه بشنيد از هر حکيم،
بر ايشان در معذرت باز کرد ... به پرده درون اين نوا ساز کرد
که: «اي رازدانان دانش پژوه ... گشاينده ي مشکل هر گروه
بناي خرد را اساس از شماست ... دل بخردان حق شناس از شماست
زديد از کرم خيمه بر باغ من ... شديد از خرد مرهم داغ من
بگفتيد صد نکته ي دلکش ام ... نشانديد ز آب سخن، آتش ام
ز انفاستان گشت حل، مشکلم ... به سر حد جمعيت آمد دلم
جهان از شما مطرح نور باد ... وز آن نور، چشم بدان دور باد
بيا ساقي و، طرح نو درفکن ... گلين خشت از طارم خم شکن
برآور به خلوتگه جست و جوي ... به آن خشت، بر من در گفت و گوي
بيا مطرب و، عود را ساز ده ... ز تار وي ام بر زبان بند نه
چو او پرده سازد شوم جمله گوش ... نشينم ز بيهوده گويي خموش
بيا ساقي و، زآن مي دلپسند ... که گردد از او سفله، همت بلند،
فروريز يک جرعه در جام من ... که دولت زند قرعه بر نام من
بيا مطرب و ز آن نو آيين سرود ... که بر روي کار آرد آب ام ز رود،
درين کاخ زنگاري افکن خروش ... فروبند از کوس شاهي م گوش
بيا ساقيا، ساغر مي بيار ... فلک وار دور پياپي بيار
از آن مي که آسايش دل دهد ... خلاصي ز آلايش گل دهد
بيا مطربا عود بنهاده گوش ... به يک گوشمال آورش در خروش
خروشي که دل را به هوش آورد ... به دانا پيام سروش آورد
بيا ساقي آن باده ي عيب شوي ... که از خم فتاده به دست سبوي،
بده تا دمي عيب شويي کنيم ... درون فارغ از عيب جويي کنيم
بيا مطرب و، پرده اي خوش بساز ... وز آن پرده کن چشم عيبم فراز
که تا گردم از عيب جويي خموش ... شوم بر سر عيب ها پرده پوش
بيا ساقي آن جام غفلت زداي ... به دل روزن هوشمندي گشاي،
بده تا ز حال خود آگه شويم ... به آخرسفر، روي در ره شويم
بيا مطرب و، ناله آغاز کن ... شترهاي ما را حدي ساز کن
که تا اين شترهاي کاهل خرام ... شوند اندرين مرحله تيزگام
بيا ساقي آب چو آذر بيار ... نه مي، بلکه کبريت احمر بيار
که بر مس ما کيميايي کند ... به نقد خرد رهنمايي کند
بيا مطرب آغاز کن زير و بم ... که کرد از دلم مرغ آرام، رم
پي حلق اين مرغ ناگشته رام ... ز ابريشم چنگ کن حلقه دام
بيا ساقيا در ده آن جام صاف ... که شويد ز دل رنگ و بوي گزاف
به هر جا که افتد ز عکسش فروغ ... به فرسنگ ها رخت بندد دروغ
بيا مطربا زآنکه وقت نواست ... بزن اين نوا را در آهنگ راست
که کج جز گرفتار خواري مباد ... بجز راست را رستگاري مباد
بيا ساقي آن جام گيتي فروز ... که شب را نهد راز بر روي روز،
بده تا ز مکر آوران جهان ... نماند ز ما هيچ مکري نهان
بيا مطربا همچو دانا حکيم ... که مي داند از نبض حال سقيم،
بنه بر رگ چنگ انگشت خويش ... بدان، درد پنهان هر سينه ريش
بيا ساقيا درده آن جام خاص ... که سازد مرا يک دم از من خلاص
ببرد ز من نسبت آب و گل ... به ارواح قدس ام کند متصل
بيا مطربا در ني افکن خروش ... که باشد خروشش پيام سروش
کشد شايدم جذبه ي آن پيام ... ازين دون نشيمن به عالي مقام
بيا ساقي آن مي که سيري دهد ... درين بيشه ام زور شيري دهد
بده تا درآيم چو شير ژيان ... به هم برزنم کار سود و زيان
بيا مطربا وز کمان رباب ... که از رشته ي جان زهش برده تاب
ز هر نغمه ي زير، تيري فکن ... به من چوي شکاري نفيري فکن
بيا ساقيا بين به دلتنگي ام ... ببخش از مي لعل يکرنگي ام
چو جام بلور از مي لاله گون ... برونم برآور به رنگ درون
بيا مطربا برکش آهنگ را ... ره صلح کن نوبت جنگ را
ز ترکيب هاي موافق نغم ... شود صد مخالف موافق به هم
بيا ساقي اي يار بي چارگان ... ده آن مي که در چشم ميخوارگان
درين زرکش آيينه ي نقره کوب ... از او بد نمايد بد و خوب، خوب
بيا مطرب از زخمه، زخم درشت ... بزن بر رگ پير خم گشته پشت
که هر حرف دشوار و آسان که هست ... رساند به گوش من آن سان که هست
بيا ساقي آن آتشين مي بيار ... که سوزد ز ما آنچه نيد به کار
زر ناب ما گردد افروخته ... شود هر چه ني زر بود، سوخته
بيا مطرب و، باد در دم به ني ... که از خرمن هستي ام باد وي،
به دور افگند کاه بيگانه را ... گذارد پي مرغ جان، دانه را
بيا ساقي آن طلق محلول را ... که زيرک کند غافل گول را،
بده تا نشينم ز هر جفت، طاق ... دهم جفت و طاق جهان را طلاق
بيا مطرب و، تاب ده گوش عود ... به گوش حريفان رسان اين سرود
که رندان آزاده را در نکاح ... نباشد بجز دختر رز، مباح
بيا ساقيا در ده آن جام عدل ... که فيروزي آمد سرانجام عدل
بکش بازوي مکنت از جور دور ... که چندان بقا نيست در دور جور
بيا مطربا پرده اي معتدل ... که آرام جان بخشد و انس دل،
بزن تا ز آشفته حالي رهيم ... ز تشويق بي اعتدالي رهيم
بيا ساقيا آن بلورينه جام ... که از روشني دارد آيينه نام،
بده تا علي رغم هر خودنما ... نمايد خرد عيب ما را به ما
بيا مطربا در نوا موشکاف ... وز آن مو که بشکافتي، پرده باف
که تا پرده بر چشم خود گستريم ... چو خودبين حريفان به خود بنگريم
بيا ساقيا تا کي اين بخردي؟ ... بنه بر کفم مايه ي بيخودي
چنان فارغم کن ز ملک و ملک ... که سر در نيارم به چرخ فلک
بيا مطربا کز غم افسرده ام ... ز پژمردگي گوييا مرده ام
چنان گرم کن در سماعم دماغ ... که بخشد ز دور سپهرم فراغ
بيا ساقيا مي روان تر بده ... سبک باش و جان گران تر بده
به کف باده در ساغر زر، درآي ... چو به دادي، از به به بهتر درآي
بيا مطربا بر يکي پرده، ايست ... مکن کين عجب جانفزا پرده ايست
به هر پرده رازي بود دلنواز ... که آن را ندانند جز اهل راز
بيا ساقيا لعل بگداخته ... به جام بلور تر انداخته،
بده تا به اقبال پايندگان ... بشوييم دست از نو آيندگان
بيا مطربا زخمه اي برتراش ... رگ چنگ را زين نوا ده خراش
که سرمايه ي زندگاني، بسوخت ... هر آنکس که باقي به فاني فروخت
بيا ساقيا ز آن مي راو کي ... که صيد طرب را کند ناو کي
بده تا درين دام دل ناشکيب ... ببنديم گوش از صفير فريب
بيا مطربا وآن ني فارسي ... که بر رخش عشرت کند فارسي
بزن تا به همراهي آن سوار ... کنيم از بيابان محنت، گذار
بيا ساقيا مي به کشتي فکن ... کزين موج زن بحر کشتي شکن،
سلامت کشم رخت خود بر کنار ... وز اين بيقراري م زايد قرار
بيا مطربا زخمه بر چنگ زن ... وز آن پرده اين دلکش آهنگ زن
که: خوش وقت آن بي سروپا گداي ... که زد افسر شاه را پشت پاي
بيا ساقيا رطل سنگين بيار ... که سازد سبک بار را بردبار
به رخسار اميد رنگ آورد ... به عمر شتابان، درنگ آورد
بيا مطربا، بر ني انگشت نه ... ز کارش به انگشت بگشا گره
ز تو هر گشادش که خواهد فتاد، ... نباشد جز آن کارها را گشاد
بيا ساقيا تا به مي برده پي ... کنيم از ميان قاصد و نامه طي،
ببنديم بار از مضيق خيال ... گشاييم در بارگاه وصال
بيا مطربا کز نواي نفير ... ببنديم بر خامه صوت صرير،
زنيم آتش از آه، هنگامه را ... بسوزيم هم خامه، هم نامه را
بيا ساقيا باده در جام کن ... به رندان لب تشنه انعام کن
به هر کس که يک جرعه خواهي فشاند ... نخواهد جز آن از جهان با تو ماند
بيا مطربا پرده اي ساز ليک ... به هنجار نيکو و گفتار نيک
به گيتي مزن جز به نيکي نفس ... که اين است آيين نيکان و بس
بيا ساقيا تا جگر، خون کنيم ... وز اين مي قدح را جگرگون کنيم
که غم ديده را آه و زاري به است ... جگرخواري از مي گساري به است
بيا مطربا کز طرب بگذريم ... ز چنگ طرب تارها بردريم
ز چنگ اجل چون نشايد گريخت ... ز چنگ طرب تار بايد گسيخت
بيا ساقيا جام دلکش بيار ... مي گرم و روشن چو آتش بيار
که تا لب بر آن جام دلکش نهيم ... همه کلک و دفتر بر آتش نهيم
بيا مطربا تيز کن چنگ را ... بلندي ده از زخمه آهنگ را
که تا پنبه از گوش دل برکشيم ... همه گوش گرديم و دم در کشيم
عجب اژدهايي ست کلک دو سر ... که ريزد برون گنج هاي گهر
کند اژدها بر در گنج، جاي ... ولي کم بود اژدها گنج زاي
شد آن اژدها، گنج در مشت تو ... بر او حلقه زد مار انگشت تو
چه گوهر فشان اند اين گنج و مار ... که شد پرگهر دامن روزگار
زهي طبع تو اوستاد سخن ... ز مفتاح کلکت گشاد سخن
سخن را که از رونق افتاده بود ... به کنج هوان رخت بنهاده بود،
تو دادي دگر باره اين آبروي ... کشيدي به جولانگه گفت و گوي
که اين مال و جاه ارچه جان پرورست، ... کمال سخن از همه بهترست
ز من اين هنر بس که جان کاستم ... به نقش حقايق، دل آراستم
بر اين نخل نظمي که پرورده ام ... به خون دل اش در بر آورده ام
مصيقل شد آيينه سان سينه ام ... دو عالم مصور در آيينه ام
زبان سوده شد زين سخن، خامه را ... ورق شد سيه زين رقم، نامه را
چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس ... چو باشد، ز گوينده يک حرف بس»
همان به که در کوي دل ره کنيم ... زبان را بدين حرف، کوته کنيم
حيات ابد رشح کلک تو باد ... نظام ادب نظم سلک تو باد
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.