دیوان اشعار جامی 6
دیوان اشعار جامی 6
ز عشرت مال داران دست دارند ... ز تنگي تنگ دستان جان سپارند
چنان نان کم شود بر خوان دوران ... که گويد آدمي نان و دهد جان»
جوان مرد اين سخن بشنيد و برگشت ... حريف بزم شاه دادگر گشت
حديث يوسف و تعبير او گفت ... دل شاه از غمش چون غنچه بشکفت
بگفتا: «خيز و يوسف را بياور ... کز او به گرددم اين نکته باور
سخن کز دوست آري، شکرست آن ... ولي گر خود بگويد خوشترست آن»
دگر باره به زندان شد روانه ... ببرد اين مژده سوي آن يگانه
که: «اي سرو رياض قدس، بخرام ... سوي بستان سراي شاه نه گام»
بگفتا: «من چه آيم سوي شاهي ... که چون من بي کسي را، بي گناهي
به زندان سال ها محبوس کرده ست ... ز آثار کرم مايوس کرده ست؟
اگر خواهد که من بيرون نهم پاي ... ازين غمخانه، گو: اول بفرماي
که آناني که چون رويم بديدند ... ز حيرت در رخم کف ها بريدند،
به يک جا چون ثريا با هم آيند ... نقاب از کار من روشن گشايند
که جرم من چه بود، از من چه ديدند؟ ... چرا رختم سوي زندان کشيدند؟
بود کاين سر شود بر شاه، روشن ... که پاک است از خيانت دامن من
مرا پيشه، گناه انديشگي نيست ... در انديشه، خيانت پيشگي نيست»
جوان مرد اين سخن چون گفت با شاه ... زنان مصر را کردند آگاه
که پيش شاه يک سر جمع گشتند ... همه پروانه ي آن شمع گشتند
چو ره کردند در بزم شه آن جمع ... زبان آتشين بگشاد چون شمع
کز آن شمع حريم جان چه ديديد، ... که بر وي تيغ بدنامي کشيديد؟
ز رويش در بهار و باغ بوديد، ... چرا ره سوي زندان اش نموديد؟
بتي کزار باشد بر تنش گل، ... کي از دانا سزد بر گردنش غل؟
گلي که ش نيست تاب باد شبگير ... به پايش چون نهد جز آب، زنجير؟
زنان گفتند کاي شاه جوان بخت ... به تو فرخنده فر هم تاج و هم تخت
ز يوسف ما بجز پاکي نديديم ... بجز عز و شرفناکي نديديم
نباشد در صدف گوهر چنان پاک ... که بود از تهمت، آن جان جهان، پاک
زليخا نيز بود آنجا نشسته ... زبان از کذب و جان از کيد، رسته
ز دستان هاي پنهان زير پرده، ... رياضت هاي عشقش، پاک کرده
فروغ راستي ش از جان علم زد ... چو صبح راستين، از صدق دم زد
بگفتا: «نيست يوسف را گناهي ... منم در عشق او گم کرده راهي
به زندان از ستم هاي من افتاد ... در آن غم ها از غم هاي من افتاد
جفايي کو رسيد او را ز جافي ... کنون واجب بود او را تلافي
هر احسان کيد از شاه نکوکار ... به صد چندان بود يوسف سزاوار»
چو شاه اين نکته ي سنجيده بشنيد ... چو گل بشکفت و چون غنچه بخنديد
اشارت کرد کز زندان اش آرند ... بدان خرم سرا بستان اش آرند
به ملک جان بود شاه نکوبخت ... مقام شه نشايد جز سر تخت
درين دير کهن رسمي ست ديرين ... که بي تلخي نباشد عيش، شيرين
شب يوسف چو بگذشت از درازي ... طلوع صبح کردش کارسازي
پي تعظيم و اکرام وي از شاه ... خطاب آمد به نزديکان درگاه
کز ايوان شه خورشيداورنگ ... به ميداني ز هر جانب دو فرسنگ
دو رويه تا به زندان ايستادند ... تجمل هاي خود را عرضه دادند
چو يوسف شد سوي خسرو روانه ... به خلعت هاي خاص خسروانه
فراز مرکبي از پاي تا فرق ... چو کوهي گشته در زر و گهر غرق
چو آمد بارگاه شه پديدار ... فرود آمد ز رخش تيز رفتار
ز قرب مقدمش چون شه خبر يافت ... به استقبال او چون بخت بشتافت
به پهلوي خودش بر تخت بنشاند ... به پرسش هاي خوش با وي سخن راند
نخست از خواب خود پرسيد و تعبير ... درآمد لعل نوشينش به تقدير
وز آن پس کردش از هر جا سالي ... بپرسيدش ز هر کاري و حالي
جواب دلکش و مطبوع گفت اش ... چنانک آمد از آن گفتن شگفت اش
در آخر گفت: «اين خوابي که ديدم، ... ز تو تعبير آن روشن شنيدم،
چسان تدبير آن کردن توانيم؟ ... غم خلق جهان خوردن توانيم؟»
بگفتا: «بايد ايام فراخي ... که ابر و نم نيفتد در تراخي
منادي کردن اندر هر دياري ... که نبود خلق را جز کشت، کاري
چو از دانه شود آگنده خوشه ... نهندش همچنان از بهر توشه
چو باشد خوشه در خانه، درنگي ... نيارد روزگار قحط و تنگي
برد هر کس براي عيش تيره ... به قدر حاجت خود ز آن ذخيره
ولي هر کار را بايد کفيلي ... که از دانش بود با وي دليلي
به دانش غايت آن کار داند ... چو داند کار را کردن تواند
به من تفويض کن تدبير اين کار ... که نيد ديگري چون من پديدار»
چو شاه از وي بديد اين کارسازي ... به ملک مصر دادش سرفرازي
چو شاه از وي بديد اين کارسازي ... به ملک مصر دادش سرفرازي
سپه را بنده ي فرمان او کرد ... زمين را عرصه ي ميدان او کرد
به جاي خود به تخت زر نشاندش ... به صد عزت عزيز مصر خواندش
چو يوسف را خدا داد اين بلندي ... به قدر اين بلندي ارجمندي،
عزيز مصر را دولت زبون گشت ... لواي حشمت او سرنگون گشت
دلش طاقت نياورد اين خلل را ... به زودي شد هدف تير اجل را
زليخا روي در ديوار غم کرد ... ز بار هجر يوسف پشت خم کرد
نه از جاه عزيزش خانه آباد ... نه از اندوه يوسف خاطر آزاد
فلک کو ديرمهر و زودکين است ... درين حرمان سرا کار وي اين است
يکي را برکشد چون خور بر افلاک ... يکي را افکند چون سايه بر خاک
دلي کز دلبري ناشاد باشد ... ز هر شادي و غم آزاد باشد
غمي ديگر نگيرد دامن او ... نگردد شادي اي پيرامن او
زليخا بود مرغي محنت آهنگ ... جهان چون خانه ي مرغان بر او تنگ
غم يوسف ز جان او نمي رفت ... حديثش از زبان او نمي رفت
درين وقتي که رفت از سر عزيزش ... نماند اسباب دولت هيچ چيزش،
خيال روي يوسف يار او بود ... انيس خاطر افگار او بود
به يادش روي در ويرانه اي کرد ... وطن در کنج محنت خانه اي کرد
ز مژگان دم به دم خوناب مي ريخت ... مگر خوناب خون ناب مي ريخت
چو بود از تاب دل، سوزان تب او ... مژه مي ريخت آبي بر لب او
نمي شست از رخ آن خونابه گويي ... از آن خونابه بودش سرخ رويي
گهي کندي به ناخن روي گلگون ... چو چشم خود گشادي چشمه ي خون
گهي سينه گهي دل مي خراشيد ... ز جان جز نقش جانان مي تراشيد
فراوان سال ها کار وي اين بود ... ز هجران رنج و تيمار وي اين بود
جواني، تيره گشت از چرخ پيرش ... به رنگ شير شد موي چو قيرش
گريزان گشت زاغ از تير تقدير ... به جاي زاغ شد بوم آشيان گير
به روي تازه چون گلچين اش افتاد ... شکن در صفحه ي نسرين اش افتاد
سهي سروش ز بار عشق خم شد ... سرش چون حلقه همراز قدم شد
نه سر، ني پاي بود از بخت واژون ... ز بزم وصل، همچون حلقه بيرون
درين نم ديده خاک، از خون مردم ... چو شد سرمايه ي بينايي اش گم،
به پشت خم از آن بودي سرش پيش ... که جستي گم شده سرمايه ي خويش
به سر بردي در آن ويران، مه و سال ... سرش ز افسر تهي، پايش ز خلخال
تهي از حله هاي اطلس اش دوش ... سبک از دانه هاي گوهرش گوش
به مهر يوسف اش از خاک بستر ... به از مهد حرير حورگستر
نرفتي غير «يوسف» بر زبانش ... نبودي غير او آرام جانش
خبرگويان ز يوسف لب ببستند ... پس زانوي خاموشي نشستند
زليخا را ز تنهايي چو جان کاست ... به راه يوسف از ني خانه اي خواست
بدو کردند ني بستي حواله ... چون موسيقار پر فرياد و ناله
چو کردي از جدايي ناله آغاز ... جدا برخاستي از هر ني آواز
چو از هجر آتش اندر وي گرفتي ... ز آهش شعله اندر ني گرفتي
به حسرت بر سر راهش نشستي ... خروشان بر گذرگاهش نشستي
چو بي يوسف رسيدي خيلي از راه ... به طنزش کودکان کردندي آگاه
که: «اينک در رسيد از راه، يوسف ... به رويي رشک مهر و ماه، يوسف»
زليخا گفتي: «از يوسف در اينان ... نمي يابم نشان، اي نازنينان
به دل زين طنز مپسنديد داغم ... که نيد بوي يوسف در دماغم
به هر منزل که آن دلدار گردد ... جهان پر نافه ي تاتار گردد»
چو يوسف در رسيدي با گروهي ... کز ايشان در دل افتادي شکوهي
بگفتندي که: «از يوسف خبر نيست ... درين قوم از قدوم او اثر نيست»
بگفتي: «در فريب من مکوشيد ... قدوم دوست را از من مپوشيد»
چو کردي گوش آن حيران مهجور ... ز چاووشان، نواي «دور شو، دور»
زدي افغان که: «من عمري ست دورم ... به صد محنت درين دوري صبورم»
بگفتي اين و بي هوش اوفتادي ... ز خود کردي فراموش اوفتادي
ز جام بيخودي از دست رفتي ... چنان بيخود، در آن ني بست رفتي
بدين دستور بودي روزگاري ... نبودي غير ازين اش کار و باري
زليخا کرد بعد از ره نشيني ... هواي دولت ديدار بيني
شبي سر پيش آن بت بر زمين سود ... که عمري در پرستش کاري اش بود
بگفت: «اي قبله ي جانم جمالت ... سر من در عبادت پايمالت
تو را عمري ست کز جان مي پرستم ... برون شد گوهر بينش ز دستم
به چشم خود ببين رسوايي ام را ... به چشمم بازده ي بينايي ام را
ز يوسف چند باشم مانده مهجور؟ ... بده چشمي که رويش بينم از دور
چو شاه خور به تخت خاور آمد ... صهيل ابلق يوسف بر آمد
برون آمد زليخا چون گدايي ... گرفت از راه يوسف تنگنايي
به رسم دادخواهان داد برداشت ... ز دل ناله، ز جان فرياد برداشت
کس از غوغا، به حال او نيفتاد ... به حالي شد که او را کس مبيناد
ز درد دل فغان مي کرد و مي رفت ... ز آه آتش فشان مي کرد و مي رفت
به محنت خانه ي خود چون پي آورد ... دو صد شعله به يک مشت ني آورد
به پيش آورد آن سنگين صنم را ... زبان بگشاد تسکين الم را
که اي سنگ سبوي عز و جاهم ... به هر راهي که باشم سنگ راهم
تو سنگي، خواهم از ننگ تو رستن ... به سنگي گوهر قدرت شکستن
بگفت اين، پس به زخم سنگ خاره ... خليل آسا شکست اش پاره پاره
ز شغل بت شکستن چون بپرداخت ... به آب چشم و خون دل وضو ساخت
تضرع کرد و رو بر خاک ماليد ... به درگاه خداي پاک ناليد:
«اگر رو بر بت آوردم، خدايا ... به آن بر خود جفا کردم، خدايا،
به لطف خود جفاي من بيامرز ... خطا کردم، خطاي من بيامرز
چو آن گرد خطا از من فشاندي، ... به من ده باز آنچ از من ستاندي
چو برگشت از ره، آن بر مصريان شاه ... گرفت افغان کنان بازش سرراه
که: «پاکا، آنکه شه را ساخت بنده ... ز ذل و عجز کردش سرفکنده
به فرق بنده ي مسکين محتاج، ... نهاد از عز و جاه خسروي تاج»
چو جا کرد اين سخن در گوش يوسف ... برفت از هيبت آن هوش يوسف
به حاجب گفت کاين تسبيح خوان را، ... که برد از جان من تاب و توان را
به خلوت خانه ي خاص من آور ... به جولانگاه اخلاص من آور
که تا يک شمه از حالش بپرسم ... وز اين ادبار و اقبالش بپرسم
کز آن تسبيح چون شور و شغب کرد ... عجب ماندم، که تاثيري عجب کرد
گرش دردي نه دامنگير باشد، ... کلامش را کي اين تاثير باشد؟
ز غوغاي سپه چون رست يوسف ... به خلوتگاه خود بنشست يوسف،
درآمد حاجب از در، کاي يگانه ... به خوي نيک در عالم فسانه
ستاده بر در اينک آن زن پير ... که در ره مرکبت را شد عنانگير
بگفتا: «حاجت او را روا کن ... اگر دردي ش هست آن را دوا کن»
بگفت: «او نيست ز آن سان کوته انديش ... که با من باز گويد حاجت خويش»
بگفتا: «رخصت اش ده تا درآيد ... حجاب از حال خود، هم خود گشايد»
چو رخصت يافت، همچون ذره رقاص ... درآمد شادمان در خلوت خاص
چو گل خندان شد و چون غنچه بشکفت ... دهان پرخنده يوسف را دعا گفت
ز بس خنديدنش يوسف عجب کرد ... ز وي نام و نشان وي طلب کرد
بگفت: «آنم که چون روي تو ديدم ... تو را از جمله عالم برگزيدم
جواني در غمت بر باد دادم ... بدين پيري که مي بيني رسيدم
گرفتي شاهد ملک اندر آغوش ... مرا يک بارگي کردي فراموش»
چو يوسف زين سخن دانست کو کيست ... ترحم کرد و بر وي زار بگريست
بگفتا: «اي زليخا اين چه حال است؟ ... چرا حالت بدين سان در وبال است؟»
چو يوسف گفت با وي «اي زليخا» ... فتاد از پا زليخا، بي زليخا
شراب بيخودي زد از دلش جوش ... برفت از لذت آوازش از هوش
چو باز از بيخودي آمد به خود باز ... حکايت کرد يوسف با وي آغاز
بگفتا: «کو جواني و جمالت؟» ... بگفت: «از دست شد دور از وصالت»
بگفتا: «خم چرا شد سرو نازت؟» ... بگفت: «از بار هجر جانگدازت»
بگفتا: «چشم تو بي نور چون است؟» ... بگفت: «از بس که بي تو غرق خون است»
بگفتا: «کو زر و سيمي که بودت؟ ... به فرق آن تاج و ديهيمي که بودت؟»
بگفت: «از حسن تو هر کس سخن راند ... ز وصفت بر سر من گوهر افشاند
سر و زر را نثار پاش کردم ... به گوهر پاشي اش پاداش کردم
نماند از سيم و زر چيزي به دستم ... کنون دل گنج عشق، اينم که هستم»
بگفتا: «حاجت تو چيست امروز؟ ... ضمان حاجت تو کيست امروز؟»
بگفت: «از حاجت ام آزرده جاني ... نخواهم جز تو حاجت را ضماني
اگر ضامن شوي آن را به سوگند ... به شرح آن گشايم از زبان، بند
وگر ني، لب ز شرح آن ببندم ... غم و درد دگر بر خود پسندم»
«قسم گفتا: به آن کان فتوت ... به آن معمار ارکان نبوت،
کز آتش لاله و ريحان دميدش ... لباس حلت از يزدان رسيدش،
که هر حاجت که امروز از تو دانم ... روا سازم به زودي، گر توانم»
بگفت: «اول جمال است و جواني ... بدان گونه که خود ديدي و داني
دگر چشمي که ديدار تو بينم ... گلي از باغ رخسار تو چينم»
بجنبانيد لب، يوسف دعا را ... روان کرد از دو لب آب بقا را
جمال مرده اش را زندگي داد ... رخش را خلعت فرخندگي داد
به جوي رفته باز آورد آبش ... وز آن شد تازه، گلزار شبابش
سپيدي شد ز مشکين مهره اش دور ... درآمد در سواد نرگسش نور
خم از سرو گل اندامش برون رفت ... شکنج از نقره ي خامش برون رفت
جمالش را سر و کاري دگر شد ... ز عهد پيشتر هم بيشتر شد
دگر ره يوسف اش گفت: «اين نکوخوي ... مراد ديگرت گر هست، برگوي»
«مرادي نيست گفتا: غير ازينم، ... که در خلوتگه وصلت نشينم
به روز اندر تماشاي تو باشم ... به شب رو بر کف پاي تو باشم
فتم در سايه ي سرو بلندت ... شکر چينم ز لعل نوشخندت
نهم مرهم دل افگار خود را ... به کام خويش بينم کار خود را»
چو يوسف اين تمنا کرد از او گوش ... زماني سر به پيش افکند خاموش
نظر بر غيب، بودش انتظاري ... جواب او نه «ني» گفت و نه «آري»
ميان خواست حيران بود و ناخواست ... که آواز پر جبريل برخاست
پيام آورد کاي شاه شرفناک ... سلامت مي رساند ايزد پاک
که ما عجز زليخا را چو ديديم ... به تو عرض نيازش را شنيديم،
دلش از تيغ نوميدي نخستيم ... به تو بالاي عرشش عقد بستيم
تو هم عقدي ش کن جاويد پيوند ... که بگشايد به آن از کار او بند
ز عين عاطفت يابي نظرها ... شود زاينده ز آن عقدت گهرها»
چو فرمان يافت يوسف از خداوند ... که بندد با زليخا عقد پيوند
اساس انداخت جشن خسروانه ... نهاد اسباب جشن اندر ميانه
شه مصر و سران ملک را خواند ... به تخت عز و صدر جاه بنشاند
به قانون خليل و دين يعقوب ... بر آيين جميل و صورت خوب
زليخا را به عقد خود درآورد ... به عقد خويش يکتا گوهر آورد
ز رحمت جاي بر تخت زرش کرد ... کنار خويش بالين سرش کرد
چو يوسف گوهر ناسفته را ديد ... ز باغش غنچه ي نشکفته را چيد،
بدو گفت: «اين گهر ناسفته چون ماند؟ ... گل از باد سحر نشکفته چون ماند؟»
بگفتا: «جز عزيزم کس نديده ست ... ولي او غنچه ي باغم نچيده ست
به راه جاه اگر چه تيزتگ بود ... به وقت کامراني سست رگ بود
به طفلي در، که خوابت ديده بودم ... ز تو نام و نشان پرسيده بودم
بساط مرحمت گسترده بودي ... به من اين نقد را بسپرده بودي
بحمد الله که اين نقد امانت ... که کوته ماند از آن دست خيانت،
دوصد بار ارچه تيغ بيم خوردم، ... به تو بي آفتي تسليم کردم»
چو يوسف اين سخن را ز آن پري چهر ... شنيد، افزود از آن اش مهر بر مهر
ز حرفي کز کمال عشق خيزد ... کجا معشوق با عاشق ستيزد
چو پا در يک رکاب آورد، جبريل ... بدو گفتا: «مکن زين بيش تعجيل
امان نبود ز چرخ عمر فرساي ... که سايد بر رکاب ديگرت پاي
عنان بگسل ز آمال و اماني ... بکش پا از رکاب زندگاني»
چو يوسف اين بشارت کرد ازو گوش ... ز شادي شد بر او هستي فراموش
ز شاهي دامن همت بيفشاند ... يکي از وارثان ملک را خواند
به جاي خود شه آن مرز کردش ... به خصلت هاي نيک اندرز کردش
به کف جبريل حاضر دشت سيبي ... که باغ خلد از آن مي داشت زيبي
چو يوسف را به دست آن سيب بنهاد ... روان آن سيب را بوييد و جان داد
چو يوسف را از آن بو جان برآمد ... ز جان حاضران افغان برآمد
ز بس بالا گرفت آواز فرياد ... صدا در گنبد فيروزه افتاد
زليخا گفت کاين شور و فغان چيست؟ ... پر از غوغا زمين و آسمان چيست؟
بدو گفتند کن شاه جوان بخت ... به سوي تخته رو کرد از سر تخت
وداع کلبه ي تنگ جهان کرد ... وطن بر اوج کاخ لامکان کرد
چو بشنيد اين سخن از خويشتن رفت ... فروغ نير هوش اش ز تن رفت
ز هول اين حديث، آن سرو چالاک ... سه روز افتاد همچون سايه بر خاک
چو چارم روز شد ز آن خواب بيدار ... سماع آن ز خود بردش دگر بار
سه بار اين سان سه روز از خود همي رفت ... به داغ سينه سوز از خود همي رفت
چهارم بار چون آمد به خود باز ... ز يوسف کرد اول پرسش آغاز
جز اين از وي خبر بازش ندادند ... که همچون گنج در خاکش نهادند
نخست از دور چرخ ناموافق ... گريبان چاک زد چون صبح صادق
به سينه از تغابن سنگ مي زد ... تپانچه بر رخ گلرنگ مي زد
به سوي فرق نازک برد پنجه ... ز زور پنجه آن را ساخت رنجه
ز ريحان سرو بستان را سبک کرد ... به چيدن سنبلستان را تنک کرد
ز دل نوحه، ز جان فرياد برداشت ... فغان از سينه ي ناشاد برداشت
«وفادار وفاداري نه اين بود ... به ياران شيوه ي ياري نه اين بود
عجب خاري شکستي در دل من ... که بيرون نايد الا از گل من
همان بهتر کز اينجا پر گشايم ... به يک پرواز کردن سويت آيم»
به يک جنبش از آن اندوه خانه ... به رحلتگاه يوسف شده روانه
نديد آنجا نشان ز آن گوهر پاک ... بجز خرپشته اي از خاک نمناک
بر آن خرپشته آن خورشيدپايه ... به خاک انداخت خود را همچو سايه
گهي فرقش همي بوسيد و گه پاي ... فغان مي زد ز دل کاي واي من واي
زدي آتش به خاشاک وجودم ... از آن پيچان رود بر چرخ دودم
چو درد و حسرتش از حد فزون شد ... به رسم خاک بوسي سرنگون شد
دو چشم خود به انگشتان درآورد ... دو نرگس را ز نرگس دان برآورد
به خاک وي فکند از کاسه ي سر ... که نرگس کاشتن در خاک بهتر
به خاکش روي خون آلود بنهاد ... به مسکيني زمين بوسيد و جان داد
خوش آن عاشق که چون جانش برآيد ... به بوي وصل جانانش برآيد
حريفان حال او را چون بديدند ... فغان و ناله بر گردون کشيدند
هر آن نوحه که بهر يوسف او کرد ... همي کردند بر وي با دو صد درد
بشستندش ز ديده اشک باران ... چو برگ گل ز باران بهاران
بسان غنچه کز شاخ سمن رست ... بر او کردند زنگاري کفن چست
ز گرد فرقت اش رخ پاک کردند ... به جنب يوسف اش در خاک کردند
ولي داناي اين شيرين حکايت ... که دارد از کهن پيران روايت
چنين گويد که با هر جانب از نيل ... که جسم پاک يوسف يافت تحويل،
به ديگر جانبش قحط و وبا خاست ... به جاي نعمت انواع بلا خاست
بر اين آخر قرار کار دادند ... که در تابوتي از سنگ اش نهادند
شکاف سنگ قيرانداي کردند ... ميان قعر نيل اش جاي کردند
ببين حيله که چرخ بي وفا کرد ... که بعد مرگش از يوسف جدا کرد
يکي شد غرق بحر آشنايي ... يکي لب تشنه در بر جدايي
نگويد کس که مردي در کفن رفت، ... بدين مردانگي کن شيرزن رفت
نخست از غير جانان ديده برکند ... وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند
هزاران فيض بر جان و تنش باد ... به جانان ديده ي جان روشن اش باد
زليخا چون ز يوسف کام دل يافت ... به وصل دايمش آرام دل يافت
به دل خرم، به خاطر شاد مي زيست ... ز غم هاي جهان آزاد مي زيست
تمادي يافت ايام وصالش ... در آن دولت ز چل بگذشت سال اش
پياپي داد آن نخل برومند ... بر فرزند، بل فرزند فرزند
شبي بنهاده يوسف سر به مهراب ... ره بيداري اش، زد رهزن خواب
پدر را ديد با مادر نشسته ... به رخ چون خور نقاب نور بسته
ندا کردند کاي فرزند، درياب ... کشيد ايام دوري دير، بشتاب
به ديگر روز، يوسف بامدادان ... که شد دل ها ز فيض صبح شادان
به برکرده لباس شهرياري ... برون آمد به آهنگ سواري
بحمدالله که بر رغم زمانه ... به پايان آمد اين دلکش فسانه
ورق ها از پريشاني رهيدند ... به دامن پاي جمعيت کشيدند
چو گل هر دم رواجي تازه شان باد ... ز پيوند بقا شيرازه شان باد
کتابي بين به کلک صدق مرقوم ... به نام عاشق و معشوق مرسوم
ز نامش طوطي آساي ام شکرخا ... چو بردم نام يوسف با زليخا
بود هر داستان زو بوستاني ... به هر بستان ز گل رويان نشاني
هزاران تازه گل در وي شکفته ... دوصد نرگس به خواب ناز خفته
به هر سو جدول از هر چشمه ساري ... پر از آب لطافت جويباري
نظر در آبش از دل غم بشويد ... غبار از خاطر درهم بشويد
ز جانش سر زند سر وفايي ... ز جيب آرد برون دست دعايي
ز موج بهر الطاف الهي ... کند اين تشنه لب را قطره خواهي
چو آرد تازه گل ها را در آغوش ... نگردد باغبان بر وي فراموش
سخن را از دعا دادي تمامي ... به آمرزش زبان بگشاي جامي
اي خاک تو تاج سربلندان ... مجنون تو عقل هوشمندان
خورشيد ز توست روشني گير ... بي روشني تو چشمه ي قير
در راه تو عقل فکرت انديش ... صد سال اگر قدم نهد پيش،
نا آمده از تو رهنمايي ... دورست که ره برد به جايي
جز تو همه سرفکنده ي تو ... هر نيست چو هست بنده ي تو
تسکين ده درد بي قراران ... مرهم نه داغ دل فگاران
بر سستي پيري ام ببخشاي ... بر عجز فقيري ام ببخشاي
زين برف که بر گلم نشسته ست ... بس خار که در دلم شکسته ست
خواهم که کند به سويت آهنگ ... در دامن رحمتت زند چنگ
باشد به چو من شکسته رايي ... زين چنگ زدن رسد نوايي
تاريخ نويس عشقبازان ... شيرين رقم سخن ترازان
از سرور عاشقان چو دم زد ... بر لوح بيان چنين رقم زد
کز «عامريان» بلند قدري ... بر صدر شرف خجسته بدري
مقبول عرب به کارسازي ... محبوب عجم به دلنوازي
از مال و منال بودش اسباب ... افزون ز عمارت گل و آب
چون خيمه درين بساط غبرا ... مي بود مقيم کوه و صحرا
عرض رمه اش برون ز فرسنگ ... بر آهوي دشت کرده جا تنگ
اشتر گله هاش کوه کوهان ... چون کوه بلند، پر شکوهان
خيلش گذران به هر کناره ... چون گله ي گور بي شماره
داده کف او شکست حاتم ... بر بسته به جود، دست حاتم
سادات عرب به چاپلوسي ... پيش در او به خاک بوسي
شاهان عجم ز بختياري ... با او به هواي دوستداري
از جاه هزار زيب و فر داشت ... و آن از همه به، که ده پسر داشت
هر يک ز نهال عمر شاخي ... وز شهر امل بلندکاخي
ليکن ز همه، کهينه فرزند ... مي داشت دلش به مهر خود بند
بر دست بود بلي ده انگشت ... در قوت حمله، جمله يک مشت
باشد ز همه به سور و ماتم ... انگشت کهين سزاي خاتم
آري، بود او ز برج اميد ... فرخنده مهي تمام خورشيد
فرخندگي مه تمامش ... بيرون ز قياس، و قيس نامش
سر تا قدم از ادب سرشته ... بر دل رقم ادب نوشته
چون لعل لبش خموش بودي ... بر روزن راز، گوش بودي
چون غنچه ي تنگ او شکفتي ... سنجيده هزار نکته گفتي
بينا، نظر پدر به حالش ... خرم، دل مادر از جمالش
حالي ست عجب، که آدميزاد ... آسوده زيد درين غم آباد
غافل که چه بر سرش نوشته ند ... در آب و گلش چه تخم کشته ند
آن را که به عشق، گل سرشتند ... وين حرف به لوح دل نوشتند،
شسته نشود ز لوحش اين حرف ... ور عمر کند به شست و شو صرف
قيس آن ز قياس عقل بيرون ... نامش به گمان خلق مجنون
ناگشته هنوز اسير ليلي ... مي داشت به هر جميله ميلي
يک ناقه ي رهگذار بودش ... کرنده به هر ديار بودش
هر روز بر او سوار گشتي ... پوينده به هر ديار گشتي
آهنگ به هر قبيله کردي ... جويايي هر جميله کردي
جمعي به ديار وي رسيدند ... و آن ميل و شعف ز وي بديدند
گفتند که در فلان قبيله ... ماهي ست چو حور عين جميله
ليلي آمد به نام و، خيلي ... هر سو به هواش کرده ميلي
حسن رخش از صف برون است ... هم خود برو و ببين که چون است
از گوش مجوي کار ديده ... فرق است ز ديده تا شنيده
اين قصه شنيد قيس برخاست ... خود را به لباس ديگر آراست
از شوق درون فغان برآورد ... و آن ناقه به زير ران درآورد
مي راند در آرزوي ليلي ... تا سر برود به کوي ليلي
چون مردم ليلي اش بديدند ... بر وي دم مردمي دميدند
گفتند به نيکويي ثنايش ... کردند به صدر خانه جايش
ليک از هر سو نظر همي تافت ... از مقصد خود اثر نمي يافت
خون گشت ز نااميدي اش دل ... ناگاه برآمد از مقابل
آواز حلي و بانگ خلخال ... گرداند سماع آن بر او حال
در حله ي ناز ديد سروي ... چون کبک دري روان تذروي
رويي ز حساب وصف بيرون ... گلگونه نکرده، ليک گلگون
آهو چشمي که گويي آهو ... چشمش به نظاره دوخت بر رو
هر موي ز زلف او کمندي ... بر پاي دلي نهاده بندي
گشتند به روي يکدگر خوش ... در خرمن هم زدند آتش
آن پرده ز رخ گشاد مي داشت ... وين صبر و خرد به باد مي داشت
آن ناوک زهردار مي زد ... وين زمزمه ي هلاک مي زد
آن از نم خوي جبين همي شست ... وين دفتر عقل و دين همي شست
آن بر سر حسن و ناز مي بود ... وين سربه ره نياز مي بود
چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ ... کردند آغاز صحبتي تنگ
شد ديده چو بهره ور ز ديدار ... گشتند شکرشکن به گفتار
هر يک به بهانه اي ز جايي ... مي گفت نبوده ماجرايي
ني شرح غم نو و کهن بود ... مقصود سخن هم اين سخن بود
غافل ز فريب اين غم آباد ... بودند ز بند هر غم آزاد
الا غم آن که چون سرآيد ... اين روز وصال و، شب درآيد،
دور از دلبر چگونه باشند ... بي يکديگر چگونه باشند
زرين علمي که مشرق افراخت ... دور فلک اش به مغرب انداخت
قيس و ليلي ز هم بريدند ... ديدند ز فرقت آنچه ديدند
آن ناقه به جاي خويشتن راند ... وين پاي شکسته در وطن ماند
چون عيسي صبح، دم برآورد ... وز زرد قصب، علم برآورد
قيس از دم اژدهاي شب رست ... وز آه و نفير دم فروبست
بر ناقه ي رهنورد دم زد ... واندر ره بي خودي قدم زد
مي راند نشيد شوق خوانان ... تا ساحت خيمه گاه جانان
در سايه ي خيمه چون نه ره داشت ... از دور زمام خود نگه داشت
ناديده ز خيمگي نشاني ... مي گفت به خيمه داستاني
کاي قبله ي نور و حجله ي حور ... در سايه ات آفتاب مستور
بر گريه ي زار من ببخشاي ... وز طلعت يار پرده بگشاي
چون ميخ ام اگر رسد به سر سنگ ... زينجا نکنم به رفتن آهنگ
من بودم دوش و گريه و سوز ... واي ار گذرد چو دوش ام امروز
ليلي ست چو آب زندگاني ... من تشنه جگر، چنانکه داني
قيس ارچه نشد بلندآواز ... در خيمه شنيد ليلي آن راز
از پرده ي خيمه چهره گلگون ... آمد چون گل ز خيمه بيرون
بر ناقه ستاده قيس را ديد ... چون صبح به روي او بخنديد
گفت: «اي زده دم ز مهر رويم ... بر جان تو داغ آرزويم
دردي که تو را نشسته در دل ... يا کرده به سينه ي تو منزل،
داري تو گمان که مرغ آن درد ... تنها به دل تو آشيان کرد؟
هست اي ز تو باغ عيش خندان ... درد دل من هزار چندان
ليکن چو تو دم زدن نيارم ... سوي تو قدم زدن نيارم
رازي که تواني اش تو گفتن ... من نتوانم بجز نهفتن
عاشق زده کوس جامه چاکي ... معشوق و لباس شرمناکي
عاشق غم دل به نامه پرداز ... معشوق به جان نهفتن راز
عاشق نالد ز درد دوري ... معشوق خموشي و صبوري
عاشق نالد ز پرده بيرون ... معشوق به دل فرو خورد خون
عاشق ره جست و جو سپارد ... معشوق به خانه پا فشارد
سازنده که ساز عشق پرداخت ... معشوقي و عاشقي به هم ساخت
اين هر دو نوا ز يک مقام اند ... از يکديگر جدا به نام اند»
چون قيس شنيد اين ترانه ... برداشت سرود عاشقانه
مي خواست که از هواي ليلي ... چون سايه فتد به پاي ليلي،
همزادانش دوان ز هر سوي ... حاضر گشتند مرحبا گوي
دهشت زده گشت قيس از آنان ... لب بست ز گفت و گوي جانان
مي رفت دلي به درد و غم جفت ... با خويشتن اين سرود مي گفت
کاي قوم که همدمان ياريد ... يک دم او را به من گذاريد
تا سير جمال او ببينم ... خرم به وصال او نشينم»
روزي زين سان به شب رسيدش ... رنجي و غمي عجب رسيدش
شب نيز بدين صفت به سر برد ... محمل به نشيمن سحر برد
پا ساخت ز سر، به راه ليلي ... شد باز به خيمه گاه ليلي
بوسيد به خدمت آستانه ... بر پاي ستاد، خادمانه
ليلي به درون خيمه اش خواند ... بر مسند احترام بنشاند
هنگامه ي عاشقي نهادند ... سر نامه ي عاشقي گشادند
ليلي و سري به عشوه سازيي ... قيس و نظري به پاکبازي
ليلي و گره ز مو گشادن ... قيس و دل و دين به باد دادن
القصه دو دوست گشته همدم ... کردند اساس عشق محکم
آن بر سر صدر ناز بنشست ... وين در صف عاشقي کمر بست
بردند به سر چنانکه داني ... در شيوه ي عشق زندگاني
عنوان کش اين صحيفه ي درد ... در طي صحيفه اين رقم کرد
کز قيس رميده دل چو ليلي ... دريافت به سوي خويش ميلي
مي خواست که غور آن بداند ... تا بهره به قدر آن رساند
قيس هنري درآمد از راه ... رويي ز غبار راه پر گرد
جاني ز فراق يار پردرد ... بوسيد زمين و مرحبا گفت
بر ليلي و خيل او دعا گفت ... ليلي سوي او نظر نينداخت
ز آن جمع به حال او نپرداخت ... از عشوه کشيد زلف بر رو
وز ناز فکند چين در ابرو ... با هر که نه قيس، خنده آميز
با هر که نه قيس، در شکر ريز ... با هر که نه قيس، در تبسم
با هر که نه قيس، در تکلم ... رو در همه بود و پشت با او
خوش با همه و درشت با او ... قيس ار به رخش نظاره کردي
از پيش نظر کناره کردي ... ور آن به سخن زبان گشادي
اين گوش به ديگري نهادي ... چون قيس ز ليلي اين هنر ديد
حال خود ازين هنر دگر ديد ... پرده ز رخ نياز برداشت
وين ناله ي جان گداز برداشت ... کن رونق کار و بار من کو؟
و آن حرمت اعتبار من کو؟ ... خوش آنکه چو ليلي ام بديدي
از صحبت ديگران بريدي ... با من بودي، به من نشستي
با من ز سخن دهن نبستي ... زو خواستمي به روزگاران
عذر گنه گناهکاران ... کو با همه بي گناهي من
يک تن پي عذرخواهي من؟ ... گر مي نشود شفيع من کس
اين اشک چو خون شفيع من بس ... ليلي چو غزل سرايي اش ديد
وين نغمه ي جان گداز بشنيد، ... آورد ز جمله رو به سويش
بگشاد زبان به گفت و گويش ... شد در رخ او ز لطف خندان
گفت: «اي شه خيل دردمندان ... ما هر دو دو يار مهربانيم
وز زخمه ي عشق در فغانيم ... بر روي گره، ميان مردم
باشد گره زبان مردم ... عشقت که بود ز نقد جان به
چون گنج ز ديده ها نهان به» ... چون قيس شنيد اين بشارت
شد هوشش ازين سخن به غارت ... بر خاک چو سايه بي خود افتاد
در سايه ي آن سهي قد افتاد ... تا دير که از زمين بجنبيد
گفتند به خواب مرگ خسبيد ... بر چهره زدند آبش از چشم
آن آب نبرد خوابش از چشم ... خوبان عرب ز جا بجستند
هنگامه ي خويش برشکستند ... رفتند همه فتان و خيزان
از تهمت قتل او گريزان ... ننشست از آن پري رخان کس
او ماند همين و ليلي و بس ... تا آخر روز حالش اين بود
چون مرده فتاده بر زمين بود ... چون روز گذشت و چشم بگشاد
چشمش به جمال ليلي افتاد ... ليلي پرسيد کاي يگانه
در مجمع عاشقان فسانه ... اين بيخودي از کجا فتادت؟
وين باده ي بيخودي که دادت؟» ... گفتا: «ز کف تو خوردم اين مي
وين باده تو داديم پياپي ... بر من ز نخست تافتي روي
بستي ز سخن لب سخنگوي ... کف در کف ديگران نهادي
رخ در رخ ديگران ستادي ... پيش آمدم ات، فکندي ام پس
خوارم کردي به چشم هر خس ... و آخر در لطف باز کردي
صد عشوه و ناز ساز کردي ... چون پروردي به درد و صاف ام
يک جرعه نداشتي معاف ام ... گفتي سخنان فتنه انگيز
کردي ز آن مي به مستي ام تيز ... گر بيخودي اي کنم چه چاره؟
من آدمي ام نه سنگ خاره» ... ليلي چو شنيد اين حکايت
گفتا به کرشمه ي عنايت ... با قيس، که: «اي مراد جانم
قوت ده جسم ناتوانم ... دردي که توراست حاصل از من،
داغي که توراست بر دل از من، ... درد دل من از آن فزون است
وز دايره ي صفت برون است» ... شد قيس ز ذوق اين سخن شاد
سر فتنه ي نيکوان آفاق ... چون ابروي خود به نيکويي طاق
يعني ليلي نگار موزون ... آن چون قيس اش هزار مجنون
چون ديد که قيس حق شناس است ... عشقش به در از حد و قياس است،
در نقد وفاش هيچ شک نيست ... محتاج گواهي محک نيست،
چون روز دگر به سويش آمد ... جاني پر از آرزويش آمد،
خواهان رضاي او به صد جهد ... گفت اش پي استواري عهد:
«سوگند به ذات ايزد پاک ... گردش ده چرخ هاي افلاک
سوگند به ديده هاي روشن ... بر عالم راز پرتو افکن
سوگند به هر غريب مهجور ... افتاده ز يار خويشتن دور
کز مهر تو تا مجال باشد ... ببريدن من محال باشد
صد بار گر از غمت بميرم ... پيوند به ديگري نگيرم
کس همنفس ام مباد بي تو ... پرواي کس ام مباد بي تو
زين عهد که با تو بستم امروز ... عهد همه را شکستم امروز»
ليلي چو کمر به عهد دربست ... در مهد وفا به عهد بنشست
ترک همه کار و بار خود کرد ... روي از همه کس به يار خود کرد
در وصل چو قيس جهد او ديد ... وين عهد وفا به عهد او ديد،
وسواس محبتش فزون شد ... و آن وسوسه عاقبت جنون شد
آمد به جنون ز پرده بيرون ... «مجنون» لقبش نهاد گردون
در هر محفل که جاش کردند ... «مجنون مجنون» نداش کردند
مسکين پدرش خبر چو ز آن يافت ... چون باد به سوي او عنان تافت
مهر پدري ز دل زدش جوش ... وز مهر کشيدش اندر آغوش
کاي جان پدر چه حال داري؟ ... رو بهر چه در وبال داري؟
امروز شنيده ام که جايي ... دادي دل خود به دلربايي
در خطه ي اين خط مجازي ... نيکو هنري ست عشقبازي،
ليکن همه کس به آن سزا نيست ... هر منظر خوب، دلگشا نيست
ليلي که به چشم تو عزيزست، ... نسبت به تو کمترين کنيزست
بردار خداي را دل از وي ... پيوند اميد بگسل از وي
وين نيز مقررست و معلوم ... کن حي که به ليلي اند موسوم،
داريم درين نشيمن جنگ ... صد تيغ به خون يکدگر رنگ
مجنون به پدر درين نصايح ... گفت: «اي به زبان مهر، ناصح
هر نکته ي حکمتي که گفتي ... هر در نصيحتي که سفتي
با تو نه دل عتاب دارم، ... ليکن همه را جواب دارم
گفتي که: شدي ز عشق مفتون ... وز جذبه ي عاشقي دگرگون
آري نزنم نفس ز انکار ... عشق است مرا درين جهان کار
هر کس که نه راه عشق ورزد ... در مذهب من جوي نيرزد
گفتي: ليلي به حسن بالاست ... ليکن به نسب فروتر از ماست
عاشق به نسب چکار دارد؟ ... کز هر چه نه عشق، عار دارد
گفتي که: بکش سر از هوايش ... انديشه تهي کن از وفايش
ترک غم عشق کار من نيست ... وين کار به اختيار من نيست
گفتي که: به کين آن قبيله ... داريم هزار کيد و کينه
ما را که ز مهر سينه چاک است ... از کينه ي ديگران چه باک است»
بيچاره پدر چو قيس را ديد ... وز وي سخنان عشق بشنيد
دربست زبان ز گفتن پند ... بگست ز بند پند پيوند
انداخت ز فرط نيک خواهي ... کارش به عنايت الهي
کي پرده ي عاشقي شود ساز ... بي زخمه ي عيب جوي و غماز؟
غماز به ليلي اين خبر برد ... کز عشق تو قيس را دل افسرد
خاطر به هواي ديگري داد ... باشد به لقاي ديگري شاد
آمد پدر و گرفت دستش ... با دختر عم نکاح بست اش
تو نيز نظر از او فروبند ... ياري بگزين و دل در او بند
با اهل جفا، وفا روا نيست ... پاداش جفا بجز جفا نيست
ليلي چو شنيد اين حکايت ... کردش غم دل به جان سرايت
با قيس ز گردش زمانه ... برداشت خطاب غايبانه
کاي دلبر بي وفا چه کردي؟ ... با عاشق مبتلا چه کردي؟
با هم نه چنين کنند ياران ... اين نيست طريق دوستداران
ليلي به چنين غم جگرسوز ... چون کرد شب سياه خود روز
ناگه مجنون درآمد از راه ... از ليلي و حال او نه آگاه
شد يارطلب به رسم هر بار ... ليلي به عتاب گفت: «زنهار
ندهند ره اندر آن حريم اش ... وز تيغ و سنان کنند بيم اش
گو دامن يار خويشتن گير ... دنباله ي کار خويشتن گير
مسکين مجنون چو آن جفا ديد ... بسيار به اين و آن بناليد
آن نالش او نداشت سودي ... بنهاد به ره سر سجودي
گريان گريان ز دور برگشت ... غمگين ز سراي سور برگشت
ناديده ز يار خود نصيبي ... مي گفت به زير لب نسيبي:
پاکم ز گناه پيچ در پيچ ... عشق است گناه من، دگر هيچ
آن را که بود همين گناهش ... بر بي گنهي بس اين گواه اش»
با خويش همي سرود مجنون ... اين نکته ي همچو در مکنون
وز دور همي شنيد ياري ... از آتش عشق، داغداري
برگشت و به ليلي اش رسانيد ... ليلي ز دو ديده خون چکانيد
شد باز به عشق، تازه پيمان ... وز کرده ي خويشتن پشيمان
در خون دل از مژه قلم زد ... بر پاره ي کاغذي رقم زد:
«برخيز و بيا که بيقرارم ... وز کرده ي خويش شرمسارم»
پيچيد و به دست قاصدي داد ... سوي سر عاشقان فرستاد
مجنون چو بخواند نامه ي او ... پا ساخت ز سر، چون خامه ي او
ز آن وسوسه مي تپيد تا بود ... و آن مرحله مي بريد تا بود
خوش نغمه مغني حجازي ... اين نغمه زند به پرده سازي
چون يک چندي بر اين برآمد ... صد بار دل از زمين برآمد،
آن واقعه فاش شد در افواه ... گشتند کسان ليلي آگاه
در گفتن اين فسانه ي راز ... نمام زبان کشيد و غماز
مشروح شد اين حديث درهم ... با مادر ليلي و پدر هم
يک شب ز کمال مهرباني ... در گوشه ي خلوتي که داني
فرزند خجسته را نشاندند ... بر وي ز سخن گهر فشاندند:
کاي مردم چشم و راحت دل ... کم شو نمک جراحت دل
خلق از تو و قيس آنچه گويند ... ز آن قصه نه نيکي تو جويند
زين گونه حکايت پريشان ... رسوايي توست قصد ايشان
ز آن پيش که اين سخن شود فاش ... افتد سمري به دست او باش،
کوته کن از آن زبان مردم ... بر در ورق گمان مردم
بردار ز قيس عامري دل ... وز صحبت او اميد بگسل
مستوره که رخ نهفته باشد ... چون غنچه ي ناشکفته باشد
آسوده بود به طرف گلزار ... رسوا نشده به کوي و بازار
آلوده ي هر گمان چه باشي؟ ... افتاده به هر زبان چه باشي؟
ليلي مي کرد پندشان گوش ... از آتش قيس سينه پرجوش
ايشان ز برون به پندگويي ... ليلي ز درون به مهرجويي
چون رو به ديار آن دل افروز ... شد قيس روان به رسم هر روز
آن مه ز حديث شب خبر گفت ... ناسازي مادر و پدر گفت
گفتا: «بنگر چه پيشم آمد ... بر ريش جگر چه نيشم آمد
ز آن مي ترسم که ناپسندي ... ناگه برساندت گزندي»
مجنون چو شنيد اين سخن را ... زد چاک ز درد پيرهن را
جاني و دلي ز غصه جوشان ... برگشت بدين نوا خروشان
کاي دل، پس از اين صبور مي باش ... وز هر چه نه صبر دور مي باش
هجري که بود مرا دلبر ... وصل است و ز وصل نيز خوشتر
هر کس که نه بر رضاي جانان ... دارد هوس لقاي جانان،
در دعوي عشق نيست صادق ... نتوان لقب اش نهاد عاشق
مجنون چو به حکم آن دل افروز ... محروم شد از زيارت روز
شب ها به لباس شب روانه ... گشتي به ره طلب روانه
منزل به ديار يار کردي ... و آنجا همه شب قرار کردي
گفتي ز فراق روز با او ... صد قصه ي سينه سوز با او
يک شب به هم آن دو پاک دامان ... در کشور عشق نيک نامان
بودند نشسته هر دو تنها ... انداخته در ميان سخن ها
از مرده دلان حي، جواني ... در شيوه ي عشق بدگماني
بر صحبت تنگشان حسد برد ... واندر حقشان گمان بد برد
شد روز دگر به خلوت راز ... پيش پدرش فسانه پرداز
در خرمن خشکش آتش افروخت ... ز آن شعله نخست خرمنش سوخت
آمد سوي ليلي آتش افکن ... و آن راز شبانه ساخت روشن
بهر ادبش گشاد پنجه ... گل را به تپانچه ساخت رنجه
چون نيلوفر ز زخم سيلي ... کردش رخ لاله رنگ، نيلي
بعد از همه ياد کرد سوگند ... کز جرات قيس ازين غم آباد
خواهم به خليفه برد فرياد ... او کيست که گاه صبح و گه شام،
در طرف حريم من زند گام؟ ... گر داد خليفه داد من، خوش
ورني بندم من ستم کش، ... در رهگذر وي از ستيزه
محکم بندي ز تيغ و نيزه ... يا پاي برون نهد ازين راه
يا دست کند ز عمر کوتاه ... مجنون چو ازين حديث جان سوز
آگاهي يافت، هم در آن روز، ... گشت از تک و پوي، پاي او سست
وز حرف اميد، لوح دل شست ... بنشست و کشيد پا به دامان
از رفتن آشکار و پنهان ... ني از غم خويش، از غم يار
چون مانع دل رميده مجنون ... از صحبت آن نگار موزون
يعني پدر بزرگوارش ... آن در همه فن بزرگ کارش
برخاست به مقتضاي سوگند ... محمل به در خليفه افکند،
بر خواند به رسم دادخواهي ... افسانه ي خويش را کماهي
کز «عامريان» ستيزه خويي ... در بيت و غزل بديهه گويي،
از قاعده ي ادب فتاده ... خود را «مجنون» لقب نهاده،
افکنده ز روي راز پرده ... صد پرده ز عشق ساز کرده
دارم گهري يگانه چون حور ... از چشمزد زمانه مستور
جز آينه کس نديده رويش ... نبسوده به غير شانه مويش
آن شيفته راي ديوديده ... رسوا شده ي دهل دريده
از بس که زند ز عشق او دم ... آوازه ي او گرفت عالم
در جمله جهان يک انجمن نيست ... کافسانه سراي اين سخن نيست
بي حلقه زدن ز در درآيد ... پايش شکنم، به سر درآيد
گر در بندم، درآيد از بام ... صبحش رانم، قدم زند شام
جز تو که رسد به غور من کس؟ ... از بهر خدا به غور من رس
حرفي دو به خامه ي عنايت ... بنويس به مير آن ولايت
تا قاعده ي کرم کند ساز ... وين حادثه از سرم کند باز»
دانست خليفه شرح حالش ... بنوشت به وفق آن مثالش
چون مير ولايت آن رقم خواند ... مرکب سوي قيس و قوم اوراند
اندخت بساط داوري را ... زد بانگ سران عامري را
قيس و پدرش به هم نشستند ... اعيان قبيله حلقه بستند
منشور خليفه کرد بيرون ... مضمون وي آنکه: «قيس مجنون
کز ليلي و عشق او زند لاف، ... بيرون ننهد قدم ز انصاف
زين پس پي کار خود نشيند ... بر خاک ديار خود نشيند
ليلي گويان غزل نخواند ... ليلي جويان جمل نراند
پا بازکشد ز جستجويش ... لب مهر کند ز گفت و گويش
منزل نکند بر آستانش ... محفل ننهد ز داستانش
بر خاک درش وطن نسازد ... وز ذکر وي انجمن نسازد
ور ز آنکه کند خلاف اين کار، ... باشد به هلاک خود سزاوار
هر کس که کند به قتلش آهنگ ... بر شيشه ي هستي اش زند سنگ،
بر وي ديت و قصاص نبود ... سرکوبي عام و خاص نبود
اين واقعه را چو قوم ديدند ... مضمون مثال را شنيدند،
بر قيس زبان دراز کردند ... چشم شفقت فراز کردند
گفتند که: «غور کار ديدي؟ ... منشور خليفه را شنيدي؟
من بعد مجال دم زدن نيست ... بالاتر از اين سخن، سخن نيست
گر مي نشوي بدين سخن راست ... خونت هدر است و مال، يغماست
بر مادر و بر پدر ببخشاي ... زين شيوه ي ناصواب بازآي»
مجنون ز سماع اين ترانه ... برداشت نفير عاشقانه
هوشش ز سر و توان ز تن رفت ... مصروع آسا ز خويشتن رفت
گردش همه خلق حلقه بستند ... در حلقه ي ماتمش نشستند
داور ز غمش نشست در خون ... شد شيوه ي داوري دگرگون
دستور حکومت اش شده سست ... منشور خليفه را فروشست
کاين نامه که زيرکي فروش است، ... قانون معاش اهل هوش است،
جز بر سر عاقلان قلم نيست ... ديوانه سزاي اين رقم نيست
تا دير فتاده بود بر خاک ... رخساره نهاده بود بر خاک
چون بيهشي اش ز سر برون شد ... هوشش به نشيد، رهنمون شد
با زخمه ي عشق ساخت چون چنگ ... شد ساز بدين نشيدش آهنگ:
«ما گرم روان راه عشقيم ... غارت زدگان شاه عشقيم
جز عشق وظيفه نيست ما را ... پرواي خليفه نيست ما را
ز آن پايه که عشق پاي ما بست ... کوتاه بود خليفه را دست
ما طاير سدره آشيانيم ... بالاي زمين و آسمانيم
ز آن دام که عنکبوت سازد، ... از پهلوي ما چه قوت سازد؟
هيهات چه جاي اين خيال است؟ ... مهجوري من ز وي محال است
محوم در وي چو سايه در نور ... دورست که من شوم ز من دور»
مشاطه ي اين عروس طناز ... مشاطگي اينچنين کند ساز
کان پي سپر سپاه اندوه ... در سيل بلا فتاده چون کوه،
چون ماند برون ز کوي ليلي ... جاني پر از آرزوي ليلي
شد حيله گر و وسيله انديش ... زد گام سوي قبيله ي خويش
ز اعيان قبيله جست يک تن ... چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت: «اين به توام اميد ياري ... دارم به تو اين اميدواري
کز من به پدر بري سلامي ... وز پي برساني اش کلامي
کخر طلب رضاي من کن ... دردم بنگر، دواي من کن
ليلي که مراد جان من اوست ... فيروزي جاودان من اوست،
گو با پدرش که: کين نورزد ... با من که جهان بدين نيرزد
باشم به حريم احترامش ... داماد نه، کمترين غلامش»
آن يار تمام بي کم و کاست ... گريان ز حضور قيس برخاست
ز آن ملتمسي که از پدر کرد ... اشراف قبيله را خبر کرد
با يکدگر اتفاق کردند ... سوگند بر اتفاق خوردند
سوي پدرش قدم نهادند ... و آن دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قيس گفتند ... هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چيست ... بر روي نهاد دست و بگريست
محمل پي رهروي بياراست ... وز اهل قبيله همرهي خواست
راندند ز آب ديده سيلي ... تا وادي خيمه گاه ليلي
آمد پدرش چنان که داني ... وافکند بساط ميهماني
چون خوان ز ميانه برگرفتند ... و افسون و فسانه درگرفتند،
هر کس سخني دگر درانداخت ... پرده ز ضمير خود برانداخت
گفتند درين سراچه ي پست ... بالا نرود نوا ز يک دست
تا جفت نگرددش دو بازو، ... خود گو که چسان شود ترازو؟
وآنگاه به صد زبان ثناگوي ... کردند به سوي ميزبان روي
کاي دست تو بيخ ظلم کنده ... حي عرب از سخات زنده
در پرده تو را خجسته ماهي ست ... کز چشم دلت بدو نگاهي ست
بر ظلمتيان شب ببخشاي ... وين ميغ ز پيش ماه بگشاي
طاق است و، بود عطيه اي مفت ... با طاق دگر گرش کني جفت
قيس هنري ست ديگر آن طاق ... چون بخت به بندگي ت مشتاق
در اصل و نسب يگانه ي دهر ... در فضل و ادب فسانه ي شهر
محروم اش ازين مراد مپسند ... داماد گذاشتيم و فرزند،
بپذير به دولت غلامي ش ... زين شهد رهان ز تلخکامي ش
لايق به هم اند اين دو گوهر ... مشتاق هم اند اين دو اختر
آيين وفا و مهرباني ... گفتيم تو را، دگر تو داني
آن دور ز راه و رسم مردم ... ره کرده ز رسم مردمي گم
مطموره نشين چاه غفلت ... طياره سوار راه غفلت
يعني که کفيل کار ليلي ... برهم زن روزگار ليلي
بر ابروي ناگشاده چين زد ... صد عقده ي خشم بر جبين زد
گفت: «اين چه خيال نادرست است؟ ... چون خانه ي عنکبوت سست است
گر اين طلب از نخست بودي ... در کيش خرد درست بودي
امروز که حيز زمانه ... پر شد ز نواي اين ترانه،
يک گوش نماند در جهان باز ... خالي ز سماع اين سر آواز
طفلان که به هم فسانه گويند، ... اين قصه به کنج خانه گويند
رندان که به ناي و نوش کوشند، ... پيمانه بدين خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعليم، ... از صورت حال ما کند بيم
رسوايي ازين بتر چه باشد؟ ... باشد بتر اين ز هرچه باشد
شيشه که شود ميان خاره ... ز افتادن سخت پاره پاره،
کي ز آب دهان درست گردد؟ ... بر قاعده ي نخست گردد؟
خيزيد و در طلب ببنديد ... زين گفت و شنود لب ببنديد
عاري که به گردن من آيد ... آلايش دامن من آيد
عاري دگرم به سر مياريد ... من بعد مرا به من گذاريد
آن خس که به ديده خست خارم، ... چون ديده ي خود بدو سپارم؟
ز آن کس که به دل نشاند تيرم، ... چون دعوي دل دهي پذيرم؟
چون عامريان نشسته خاموش ... پر گشت ازين محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند ... آيين سخن ز سر گرفتند
گفتند: «حديث عار تا چند؟ ... زين بيهده افتخار تا چند؟
قيس هنري بجز هنر نيست ... وز دايره ي هنر به در نيست
عشقي که زده ست سر ز جيبش ... هان تا نکني دليل عيبش
در پاکي طبع نيست عاري ... بر چهره ي فخر از آن غباري
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.