صفحه اول

ديوان اشعار عبيد زاكاني 4

اي بر در تو دولت و اقبال پاسبان ... وي خاک آستانه ي تو کعبه ي امان
هرکس که همچو حلقه برين در ملازمست ... او را اسير و حلقه بگوشند انس و جان
وانکس که بر در تو نگردد کليد دار ... در تخته بند بسته بود چون کليد دان
خرم دريکه باز شود هر سحرگهي ... بر درگه خجسته ي سلطان کامران
خورشيد ملک سايه ي يزدان جمال دين ... داراي دهر خسرو گيتي جم زمان
شاهي که اطلس تتق زرنگار چرخ ... مانند پرده مي نهدش سر بر آستان
بادا هميشه بر در دولت سراي او ... تاييد و بخت و دولت و اقبال را قران


غير از ثناي تو نبود شغل ديگرم ... کاري نباشدم به جهان جز دعاي تو
روزم بود خجسته و کارم بود به کار ... هرگه که بامداد ببينم لقاي تو
آنکس توئيکه همچو منت صدهزار هست ... وانکس منم که نيست مرا کس به جاي تو
چندانکه رهنماي بني آدمست عقل ... بادا سعادت ابدي رهنماي تو
اي آسمان جنيبه کش کبرياي تو ... وي آفتاب پرتوي از نور راي تو
داراي دهر آصف ثاني عميد ملک ... اي صد هزار حاتم طائي گداي تو
خورشيد نورگستر و مفتاح دولتست ... راي رزين و خاطر مشگل گشاي تو
خواهد فلک که حکم کند در جحهان ولي ... کاري مسيرش نشود بي رضاي تو
بحر محيط را که عطا بخش مينهند ... غرق خجالتست ز فيض عطاي تو
پيش از وجود انجم و ارکان نهاده بود ... گنجور بخت گنج سعادت براي تو
روز نبرد چونکه پريشان کند صبا ... گيسوي پرچم علم سدره ساي تو
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان ... از گرد راه بازوي معجز نماي تو
شاها من آنکسم که شب و روز کرده ام ... از روي اعتقاد سر و جان فداي تو
کس را دگر ندانم و جائي نباشدم ... چون آستانه ي در دولت سراي تو
صد سال اگر به فارس توقف بود مرا ... وجه معاش من نبود جز عطاي تو


اي دوش چرخ غاشيه گردان جاه تو ... خورشيد در حمايت پر کلاه تو
شاه جهان سکندر ثاني جمال دين ... اي برتر از شهان جهان دستگاه تو
تا چشم دشمنان شود از بيم او سفيد ... سر بر فراخت پرچم گيسو سياه تو
در دعوي سعادت دنيا و آخرت ... نزديک عقل داد و کرم بس گواه تو
در معرضي که جيش تو بر خصم چيره شد ... خورشيد تيره گشت ز گرد سپاه تو
تو جان عالمي و علي سهل جان جان ... تو در پناه خالق و او در پناه تو
تا در پي همند شب و روز و ماه و سال ... بادا خجسته روز و شب و سال و ماه تو


گوئيا خلد برينست اين همايون بارگاه ... يا حريم کعبه يا فردوس يا ايوان شاه
پيشگاه حضرتش گردنکشانرا بوسه جاي ... بر غبار آستانش پادشاهان را جباه
چون ستاره در شعاع شمس پنهان ميشود ... چون فروغ شمسه هايش بنگرد خورشيد ماه
گر تفرجگاه جنات نعيمت آرزوست ... چشم بگشا تا ببيني جنت بي اشتباه
واندر او تخت سليمان دوم داراي دهر ... شاه گيتي دار جمشيد فريدون دستگاه
آفتاب هفت کشور خسرو مالک رقاب ... سايه ي حق شيخ ابواسحق بن محمودشاه
خسروان را درگه والاي او اميد گاه ... بارگاه عاليش گردن فرازان را پناه
مشگ تاتاري شود چون پاش بوسد خاکرا ... سرو گردد گر از آنحضرت نظر يابد گياه
مثل او سلطان نيابد در جهان وين بحث را ... هر کجا دعوي کنم از من نخواهد کس گوا
چشم بد دور از جنابش باد و بادا تا ابد ... دولتش باقي جهان محکوم و ياري ده اله


اي شکوهت خيمه بر بالاي هفت اختر زده ... هيبت بانگ سياست بر شه خاور زده
شيخ ابواسحق سلطانيکه از شمشير او ... مهر لرزانست و مه ترسان و گردون سرزده
دولت اقبال در بالاي چترت دائما ... همچو مرغابي سليماني پر اندر پر زده
هر کجا صيت تو رفته خطبه ها آراسته ... هر کجا نامت رسيده سکه ها بر زر زده
روز اول مشتري چون ديد فرخ طالعت ... در جهانگيري به نامت فال اسکندر زده
بندگانت پايه بر عرش معلي ساخته ... پاسبانانت علم بر طارم اخضر زده
هرکجا فيروز بختي شهرياري صفدري ... از دل و جان لاف خدمتکاري اين در زده
از قبولت هرکه او چوگان دولت يافته ... گوي در ميدان اين ايوان مينا در زده
مطربان بزم جان بخشت به هر آوازه اي ... طعنه ها بر نغمه ي ناهيد خنياگر زده
ابر دستت بر جهان باران رحمت ريخته ... برق تيغت درنهاد دشمنان آذر زده
هرکجا شه عزم کرده همچو فراشان ز پيش ... دولتنجا سايبان افراخته چادر زده
با سپاهت هرکه يک ساعت به پيکار آمده ... از دو پيکر زخمها يا بيش بر پيکر زده
هم سماک رامحش صد تير در دل دوخته ... هم شهاب رايتش صد تير بر مغفر زده
داده هر روز آستانت را چو شاهان بوسها ... هر سحر کز جيب گردون جرم خور سر بر زده
تا ابد نام تو باقي باد و نام دشمنت ... همچو مرسوم منش ناگه قلم بر سر زده


اي کاخ روح پرور و اي قصر دلگشاي ... چون روضه دلفريبي و چون خلد جانفزاي
هم شمسه ي تو غيرت خورشيد نوربخش ... هم برگه ي تو خجلت جام جهان نماي
فرخنده درگه تو شهانراست سجده گاه ... عالي جناب تو ملکانراست بوسه جاي
در کنه وصف تو نرسد عقل دور بين ... بر قدر بام تو نرود وهم دور پاي
زان سايه ي هماي همايون نهاده اند ... کز سايه ي تو مي طلبد فرخي هماي
چون گلشن بهشت سرا بوستان تست ... شادي فزاي و خرم و جانبخش و دلرباي
از بلبلان مدام پر از ساز زير و بم ... وز مطربان هميشه پر از بانگ چنگ و ناي
تا بزمگاه شاه جهان گشته اي شدست ... از روي فخر کنگره هايت سپهر ساي
خورشيد ملک و سايه ي يزدان جمال دين ... سلطان عدل گستر و شاه خجسته راي
هم مانده پيش همت او ابر بي گهر ... هم گشته پيش دست و دلش بحر و کان گداي


تجلت من سمات الاماني ... تباشير المسرة والامان
و صبح النحج لاح وهب سحرا ... نسيم الانس موصوب الجنان
واضحي الروض مخضرا فبادر ... الي الاقداح من کف القيان
نهان چون زاهدان تا کي خوري مي ... چو رندان فاش کن راز نهاني
بزن مطرب نواي ارغنوني ... بده ساقي شراب ارغواني
ادر کاسا و لاتسکن و عجل ... ودع هذا التکاسل والتواني
معتقة لدي الحکماء حلت ... علي نغم المثالث والمثاني
غم فردا نخور ديگر تو خوش باش ... منت ميگويم آن ديگر تو داني
مجوي از عهد گردون استواري ... مخواه از طبع دنيا مهرباني
مده وقت طرب يکباره از دست ... دوباره نيست کس را زندگاني
مي نوشين ز دست دلبري گير ... که در قد و خدش حيران بماني
يضاهي خده وردا طريا ... تبسم ثغره کالا قحواني
ز حالش هوشياران کرده مستي ... ز چشمش برده مستان ناتواني
چو گل افسانه در مجلس فروزي ... چو بلبل شهره در شيرين زباني
خرد گويد چو آري در کنارش ... نديدم کس بدين نازک مياني
زمان عشرتست و بزم خسرو ... سليمان دوم جمشيد ثاني
ابواسحق سلطان جوانبخت ... که برخوردار بادا از جواني
شکوه افزاي تخت کيقبادي ... سرير افروز بزم خسرواني
فريدون حشمتي در تاج بخشي ... سکندر رقعتي در کامراني
به اقبالش فلک را سربلندي ... به دورانش جهان را شادماني
کند پيوسته بر ايوان قدرش ... زحل چوبک ز ني مه پاسباني
همش تاييد و نصرت لايزالي ... همش اقبال و دولت آسماني
همايون سايه ي چتر بلندش ... چو خورشيد است در کشورستاني
هميشه کوتوال دولت او ... کند بر بام گردون ديده باني
خجسته کلک او در گنج پاشي ... مبارک دست او در زر فشاني
گهربار است چون ابر بهاري ... درم ريز است چون باد خزاني
به عهد عدل سلطان جوان بخت ... که او را ميرسد فرمان رواني
نجونا من تطرق حادثات ... عفو نامن بليات الزماني

ثناي شاه کار هرکسي نيست ... مقرر بر عبيد است اين معاني
هميشه تا بدين فيروزه گون کاخ ... کند خورشيد تابان قهرماني
ظفر با موکب او همعنان باد ... که بروي ختم شد صاحبقراني


در اين مقام فرح بخش و جاي روحفزاي ... بخواه باده و بر دل در طرب بگشاي
به عيش کوش و حيات دو روزه فرصت دان ... چو برق ميگذرد عمر، کاهلي منماي
به دستگيري ساغر خلاص شايد يافت ... ز جور وهم زمين گرد آسمان پيماي
به پايمردي گلگونه ميتوان رستن ... ز دست حادثه ي روزگار محنت زاي
طريق زهد نه راهست گرد هرزه مگرد ... حديث توبه نه کار است زان سخن بازآي
شراب خوار، به بزم خدايگان جهان ... به کام عيش و طرب راه عمر ميپيماي
جهان فيض و کرم رکن دين عميدالمللک ... که باد تا به ابد در پناه لطف خداي
فروغ رايش چون آفتاب عالمگير ... اساس جاهش مانند قطب پا بر جاي


چون ز بهر فال بگشائي کتاب ... از عبيد آن فال را بشنو جواب
حرف اول را ز سطر هفتمين ... بنگر از راي بزرگان سر متاب
از حروف آن حرف کاندر فاتحه است ... باشد آن بي شک دليل فتح باب
وآنچه شرحش ميدهم کان نامده است ... نيک باشد گر کني زان اجتناب
ثا و جيم و خا و زا آنگاه شين ... ظاء و فا والله اعلم بالصواب


سلطان تاج بخش جهاندار امير شيخ ... کاوازه ي سعادت جودش جهان گرفت
شاهي چو کيقباد و چو افراسياب گرد ... کشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
پشتي دين به قوت تدبير پير کرد ... روي زمين به بازوي بخت جوان گرفت
در عيش ساز و عادت خسرو بنا نهاد ... در رسم و عدل شيوه ي نوشيروان گرفت
ايوان و قصر و جنت و فردوس برفراشت ... در وي نشست شاد و قدح شادمان گرفت
هر بنده اي که بر در او جايگاه يافت ... خود را امير خسرو صاحبقران گرفت
بنگر که روزگار چه بازي پديد کرد ... نکبت چگونه دولت او را عنان گرفت
جوشي بزد محيط بلائي به ناگهان ... ملک و خزانه و پسرش در ميان گرفت
يا سوز و گريه اي که بهم برزد آن بنا ... يا دود ناله اي که در آن دودمان گرفت
کان بوستان سراي که آئين و رنگ و بوي ... خلد برين ز رونق آن بوستان گرفت
اکنون بدان رسيد که بر جاي عندليب ... زاغ سيه دل آمد و در او مکان گرفت
قصري که برد فرخي از فر او هماي ... سگ بچه کرد در وي و جغد آشيان گرفت
در کار روزگار و ثبات جهان عبيد ... عبرت هزار بار از اين مي توان گرفت
بيچاره آدمي چو ندارد به هيچ حال ... نه بر ستاره داد و نه بر آسمان گرفت
خوشوقت مقبلي که دل اندر جهان نبست ... واسوده خاطريکه ز دنيا کران گرفت


مرا قرض هست و دگر هيچ نيست ... فراوان مرا خرج و زر هيچ نيست
جهان گو همه عيش و عشرت بگير ... مرا زين حکايت خبر هيچ نيست
هنر خود ندانم و گر نيز هست ... چو طالع نباشد هنر هيچ نيست
عنان ارادت چو از دست رفت ... غم و فکر برگ و دگر هيچ نيست
به درگاه او التجا کن عبيد ... که اين رفتن در به در هيچ نيست


خدايگان جهان رکن دين عميدالملک ... توئي که چرخ به جاه تو التجا دارد
قضا به هرچه اشارت کني مطيع شود ... قدر به هرچه رضا باشدت رضا دارد
کسيکه پرتو راي تو در ضمير آرد ... چه التفات به جام جهان نما دارد
به دست هرکه فتد خاک آستانه ي تو ... نظر حرام بود گر به کيميا دارد
توئي که پشت فلک با همه بلندي قدر ... ز بار بر تو پيوسته انحنا دارد
حمايت تو کسي را که در پناه آرد ... چه غم ز گردش ايام بي حيا دارد
جهان پناها ده سال بيش ميگذرد ... که بنده نام دعاگوئي شما دارد
نه جز شماش مربي نه جز شما مخدوم ... نه جز شما به جهان يار و آشنا دارد
نه جز به لطف تو کان در بيان نميگنجد ... به کس توقع اهلا و مرحبا دارد
نه همچو مردم ديگر به هر کجا که رسد ... دري گشاده ببيند سري فرا دارد
ز آستان تو هرگز به هيچ جا نرود ... اگرچه پيش وضيع و شريف جا دارد
به عهد چون تو وزيري و اين چنين شاهي ... روا بود که ورا چرخ در عنا دارد
گهم به سلسله قرض پاي بند کند ... گهم به منت و افلاس مبتلا دارد
نه خواجه تربيتي ميکند مرا هرگز ... نه پادشه نظري سوي اين گدا دارد
عبيد لاجرم اکنون چو دشمن خواجه ... نه زر نه جامه نه چادر نه چارپا دارد
نه برگ آنکه تواند ملازمت کردن ... نه ساز و آلت و اسباب انزوا دارد
ز بخت خويش برنجم که از نحوست او ... هميشه کارک من رو به قهقرا دارد
کمان چرخ به من تير نکبت اندازد ... کمند دهر مرا بسته ي بلا دارد
ز روزگار فراغت چگونه دارم چشم ... چنين که خواجه فراغت ز حال ما دارد
روا بود که چنين خوار و بي نوا باشد ... کسيکه همچو تو مخدوم و مقتدي دارد
به لطف خاطر ياران و بندگان درياب ... که کار همت ياران باصفا دارد
به وقت فرصت اگر مصلحت بود با شاه ... بگو فلان به جنابت اميدها دارد

هزار سال بمان کامران که روح الامين ... مزيد جاه ترا دست در دعا دارد


صاحبقران و صاحب ديوان عميد ملک ... اي آنکه هرچه کرد ضميرت صواب کرد
اي خواجه اي که نافذ تقدير در ازل ... ذات ترا ز جمله جهان احتساب کرد
وي سروري که هر نفس از خاک درگهت ... گردون هزار فتح و ظفر فتح باب کرد
هرکو نهاد گردن طاعت به امر تو ... نامش زمانه خسرو مالک رقاب کرد
وانکو چو آستانه مقيم درت نشد ... سيلاب فتنه خانه ي عمرش خراب کرد
يکباره جور و فتنه ي عنان از جهان بتافت ... تا صيت عدل و جود تو پا در رکاب کرد
هر منصبي کز آصف و جم يادگار ماند ... بازوي تو به تيغ و قلم اکتساب کرد
تيغ عدو شکافت تو گوئي چه جوهريست ... کزوي به روز معرکه بحر اضطراب کرد
زخمش چه معجزيست که سرها به باد داد ... برقش چه آتشيست که جانها کباب کرد
هرک از در سال درآمد به پيش تو ... کلک تو از کرم به عطايش جواب کرد
شاها طلوع اختر سعديکه ناگهان ... چون فتح و نصر روي به عالي جناب کرد
چون ماه تو به منظر زيبا نهاد روي ... چون جرم خور به برج حمل انقلاب کرد
آن لحظه کو عزيمت ملک ظهور ساخت ... دولت دو اسبه پيشتر از وي شتاب کرد
تا بر سرش نثار کند دست روزگار ... پر حقه ي سپهر ز در خوشاب کرد
شد قدر آفتاب ز همناميش بلند ... زان روح چرخ تهنيت آفتاب کرد
در سايه ي تو تا به ابد کامکار باد ... خود بخت نيک در ازلش کامياب کرد
جاويد باد دولت و عمر تو وين دعا ... ايزد به فضل و رحمت خود مستجاب کرد


اي جوانبخت وزيري که کند افسر سر ... خاک پايت چو بدين گنبد خضرا برسد
جان هر خسته ز لطف تو دوا کسب کند ... دل هرکس ز عطايت به تمني برسد
ملک را چون تو عميدي چو خدا روزي کرد ... رکن اسلام ز نام تو به اعلي برسد
خسروا بنده عبيد از کرمت دارد چشم ... کش ز يمن نظرت کار به بالا برسد
گر بود مصلحت احوال دعاگو با شاه ... عرضه فرماي چو رايات به بيضا برسد
بيتکي چند ز اشعار کسان داردم ياد ... يک دو زان شايد اگر زانکه به آنها برسد
«آنکه او هست در اين دور به ناني خرسند ... حرص گيرد چو بدين حضرت والا برسد»
آري از چاه بجز آب تمني نکند ... بار گوهر طلبد هرکه به دريا برسد
تا ابد کامروا باشد که خصمت گر خود ... نظري باز کند مرگ مفاجا برسد
مدت عمر تو چندانکه پياپي صد بار ... جرم خورشيد جهانگرد به جوزا برسد


نماند هيچ کريمي که پاي خاطر من ... ز بند حادثه ي روزگار بگشايد
خيال بود مرا کان غرض که مقصود است ... حصول آن غرض از شهريار بگشايد
بدان هوس بر سلطان کامران رفتم ... که از عطاي ويم کار و بار بگشايد
ز پيش شاه و وزيرم دري گشاده نشد ... مگر ز غيب دري کدر کار بگشايد
عبيد حاجت از آن درطلب که رحمت او ... اگر ببندد يک در هزار بگشايد


در علم حساب ار زانک راي تو تبه باشد ... بر کس چه نهي تهمت کس را چه گنه باشد
سهو است ترا اي جان انديشه از اين به کن ... نون را صد و شش خواني ليکن صدوده باشد

بناي و ني همه عمرم گذشت و ميگفتم ... دريغ عمر و جواني که ميرود بر باد
به آه و ناله کنون دل نهاده ام چکنم ... قضا قضاي خدايست هرچه بادا باد


اي عبيد اين گل صد برگ بر اطراف چمن ... هيچ داني که سحرگاه چرا مي خندد
با وجود گره غنچه ي و تنگي دل او ... حکمتي هست نه از باد هوا مي خندد
چون ثبات فلک و کار جهان مي بيند ... به بقاي خود و بر غفلت ما مي خندد


آنکه گردون فراشت و انجم کرد ... عقل و روح آفريد و مردم کرد
رشته ي کاينات در هم بست ... پس سر رشته در ميان گم کرد


عبيد اين حرص مال و جاه تاکي ... جهان فانيست رو ترک جهان گير
چو مردان دامن از دنيا بيفشان ... وزين گرداب خود را بر کران گير
ز مسجد رخت بر کوي مغان کش ... سرا در کوي صاحب دولتان گير


بفيروزي در اين قصر همايون ... که بادا تا به نفخ صور معمور
به شادي بزم سلطان قصب پوش ... که دل را ذوق بخشد ديده را نور
جمال ملک و دين شاه جوانبخت ... که باد از تخت و تاجش چشم بد دور
صرير کلک او را دهر محکوم ... نفاذ امر او را چرخ مامور
مدامش بخت بر اعدا مظفر ... هميشه رايت عاليش منصور

چه تفاوت کند ار زانکه بيائي بر ما ... « بامدادان که تفاوت نکند ليل و نهار»
دست در دامن مي زن که از اين پس همه روز ... « خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار »

چون در اين دنيا عزيزم داشتي يارب به لطف ... وز بسي نعمت نهادي بر من مسکين سپاس
اندر آن دنيا عزيزم دار زيرا گفته اند ... « خوش نباشد جامه نيمي اطلس و نيمي پلاس


مردم به عيش و شادي و من در بلاي قرض ... هريک به کار و باري و من مبتلاي قرض
قرض خدا و قرض خلايق به گردنم ... آيا اداي فرض کنم يا اداي قرض
خرجم فزون ز غايت و قرضم برون ز حد ... فکر از براي خرج کنم يا براي قرض
از هيچ خط نتابم غير از سجل دين ... وز هيچکس ننالم غير از گواي قرض
در شهر قرض دارم واندر محله قرض ... در کوچه قرض دارم واندر سراي قرض
از صبح تا به شام در انديشه مانده ام ... تا خود کجا بيابم ناگه رجاي قرض
مردم ز دست قرض گريزان و من به صدق ... خواهم پس از نماز و دعا از خداي قرض
عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت ... از بس که خواستم ز در هر گداي قرض
گر خواجه تربيت نکند نزد پادشا ... مسکين عبيد چون کند آخر دواي قرض
خواجه علاء دولت و دين آن که جز کفش ... هرگز کسي نديد به گيتي سزاي قرض


واي بر من که روز شب شده ام ... دايما همنشين و همدم قرض
مدتي گرد هرکسي گشتم ... بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هيچکس نگشاد ... پاي جانم ز بند محکم قرض

زهي لعل لب نازک ميانت ... مراد ديده ي باريک بينان
غم عشقت به هشياري و مستي ... مراد ديده ي خلوت نشينان


چه خوش باشد در اين فرخنده ايوان ... نشان افزودن و مجلس نهادن
به ياد بزم سلطان جوانبخت ... نشستن شاد و داد عيش دادن
چو من دل درمي و معشوق بستن ... به روي دوستان در بر گشادن


اي دل ز اهل و اولاد ديگر مکش ملامه ... در شهر خويش بنشين بالخير والسلامه
آن قوم بي کرم را يک بار آزمودي ... « من جرب المجرب حلت به الندامه »


بيش از اين از ملک هر سالي مرا ... خرده اي از هر کناري آمدي
در وثاقم نان خشک و تره اي ... در ميان بودي چو ياري آمدي
گه گهي هم باده حاضر ميشدي ... گر نديمي يا نگاري آمدي
نيست در دستم کنون از خشک و تر ... زآنچه وقتي در کناري آمدي
غير من در خانه ام چيزي نماند ... هم نماندي گر به کاري آمدي


اي اقچه گرد روي کاني ... اي بي تو حرام زندگاني
اي راحت جان و قوت دل ... اي مايه ي عيش و کامراني
تا کي باشد عبيد بي تو ... تن داده به عجز و ناتواني


نشستن با نشاط و کامراني ... طرب کردن در اين کاخ کياني
مبارک باد بر شاه جهانبخش ... سليمان دوم جمشيد ثاني
ابواسحان سلطان جوانبخت ... که بر خوردار بادا از جواني


حريم قلعه ي دارالامان که در عالم ... چو آسمان به بلنديش نيست همتائي
به نسبت من و با استري که من دارم ... به راستي که بلائي است اين نه بلائي

خدايا دارم از لطف تو اميد ... که ملک عيش من معمور داري
بگرداني بلاي زهد از من ... قضاي توبه از من دور داري


تا فلک را ميسر است مدار ... تا زمين را مقرر است قرار
تا کند آفتاب زر پاشي ... تا کند نوبهار نقاشي
تا بود در ميانه ي پرگار ... گردش هفت کوکب سيار
تا بود کاينات را بنياد ... تا بود خاک و آب و آتش و باد
جم ثاني جمال دنيي و دين ... خسرو تاج بخش تخت نشين
پادشاه جهان علي الاطلاق ... سايه ي لطف حق ابواسحاق
در جهان شاد و کامران بادا ... حکم او چون قضا روان بادا
زحلش کمترينه درباني ... مشتري داعي ثناخواني
از سپاهش پياده اي بهرام ... آن که ترک سپهر دارد نام
پرتو روي ساقيش خورشيد ... کفش گردان مطربش ناهيد
تير شاگرد منشيان درش ... سر نهاده بر آستان درش
چنبر ماه نعل يکرانش ... کره ي چرخ گوي ميدانش
خطبه و سکه عالي از نامش ... بر جهاني ز فيض انعامش
راي اعلاش عدل ورزيده ... کرمش هرچه ديده بخشيده
تا ابد پادشاه هفت اقليم ... درگه او پناه هفت اقليم
دولتش در زمان تيغ و قلم ... بازويش قهرمان ظلم و ستم
بنده کز بندگان آن درگاه ... کمترين چاکريست دولتخواه
داشت اندر دماغ سودائي ... که گرش فرصتي بود جائي
شمه اي شرح حال عرضه کند ... صورت اختلال عرضه کند
ديد ناگه ظهير را در خواب ... گفت حالي بکن به شعر شتاب
من از اين پيش بيتکي سه چهار ... گفته ام زانچه هست لايق کار
نسخه ي آن برون کن از ديوان ... وقت فرصت به عزم عرض رسان
بنده بر وفق راي مولانا ... ميکند بيتهاي او انها
«عالمي برفراز منبر گفت ... که چو پيدا شود سراي نهفت
ريشهاي سفيد را ز گناه ... بخشد ايزد بريشهاي سياه
باز ريش سياه روز اميد ... باشد اندر پناه ريش سفيد
مردکي سرخ ريش حاضر بود ... چنک در ريش زد چو اين بشنود
گفت ما خود در اين شمار نه ايم ... در دو گيتي به هيچ کار نه ايم
بنده آن سرخ ريش مظلوم است ... که ز انعام شاه محروم است

ملک او تا به حشر باقي باد ... مهر و ماهش نديم و ساقي باد»


خدايا تا خم طاق دو رنگي ... گهي رومي نمايد گاه زنگي
خم ايوان شاه کامران را ... ابواسحاق سلطان جهان را
به رفعت با فلک دمساز گردان ... بدچرخ از جنابش باز گردان
در او قبله ي اقبال بادا ... حريمش کعبه ي آمال بادا


بال زرين بر آشيانه زند ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... عقل با روح خودستائي کرد
عشق با هر دو پادشائي کرد ... از پس پرده حسن با صد ناز
چهره بنمود و دلربائي کرد ... ناگهان التفات عشق بديد
غره شد دعوي خدائي کرد ... کار دريافت رند فرزانه
رفت و با عشق آشنائي کرد ... صوفي افزوده بود مايه ي خويش
در سر زهد و پارسائي کرد ... هجر بر ما در طرب در بست
وصلش آمد گره گشائي کرد ... خيز تا چون ارادتش ما را
سوي ميخانه ره نمائي کرد ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... عشق گنجيست دل چو ويرانه
عشق شمعيست روح پروانه ... در بيابان عشق ميگردد
روح مدهوش و عقل ديوانه ... دست تا در نزد به دامن عشق
ره به منزل نبرد فرزانه ... خرم آن عارفان که دنيا را
پشت پائي زدند مردانه ... آدم از دانه اوفتاده به دام
آه از اين دام واي از آن دانه ... عمر در باختيم تا اکنون
گه به افسون و گه به افسانه ... بعد از امروز گر به دست آريم
دامن يار و کنج ميخانه ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... عقل را دانشي و رائي نيست
بهتر از عشق رهنمائي نيست ... طلب عشق و وصل ورزيدن
کار هر مفلس و گدائي نيست ... نام جنت مبر که عاشق را
خوشتر از کوي يار جائي نيست ... پاي در کوي زهد و زرق منه
کاندر آن کوي آشنائي نيست ... بر در خانقه مرو که در او
جز ريائي و بوريائي نيست ... پيش ما مجلس شراب خوشست
مجلس وعظ را صفائي نيست ... راه ميخانه گير تا شب و روز
چون در اسلاميان وفائي نيست ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... آه از اين صوفيان ازرق پوش
که ندارند عقل و دانش و هوش ... رقص را همچو ني کمر بسته

لوت را همچو سفره حلقه بگوش ... از پي صيد در پس زانو
مترصد چو گربه ي خاموش ... شکر آنرا که نيستي صوفي
عيش ميران و باده ميکن نوش ... خيز تا پيش آنکه ناگاهي
برکشد صبحدم خروس خروش ... با صبوحي کنان درد آشام
با خراباتيان عشوه فروش ... رو به ميخانه ي مغان آريم
باده در جام و چنگ در آغوش ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... خيز جانا چمانه برداريم
باده هاي مغانه برداريم ... اسب شادي به زير ران آريم
و ز قدح تازيانه برداريم ... بيش از اين غصه ي جهان نخوريم
دل ز کام زمانه برداريم ... زهد و تسبيح دام و دانه ي ماست
از ره اين دام و دانه برداريم ... شاهد و نقل و باده برگيريم
دف و چنگ و چغانه برداريم ... پيش زانکه ناگهان روزي
رخت از اين آشيانه برداريم ... يک زمان چون عبيد زاکاني
راه خمارخانه برداريم ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... وقت آن شد که کار دريابيم
در شتاب است عمر بشتابيم ... ديده ي حرص و آز بر دوزيم
پنجه ي زهد و زرق برتابيم ... ما گدايان کوي ميکده ايم
نه مقيمان کنج محرابيم ... نه ز جور زمانه در خشميم
نز جفاي سپهر در تابيم ... نه اسيران نام و ناموسيم
نه گرفتار ملک و اسبابيم ... بنده ي يکروان يک رنگيم
دشمن شيخکان قلابيم ... گرد کوي مغان هميگرديم
مترصد که فرصتي يابيم ... با مغان باده ي مغانه خوريم
تا به کي غصه ي زمانه خوريم ... هر که او آه عاشقانه زند
آتش از آه او زبانه زند ... عشق شمعي از آن برافروز
شعله چون بر شرابخانه زند ... مي درآيد به جوش و هر قطره
عکس ديگر بر آستانه زند ... هر که زان باده جرعه اي بچشيد
لاف مستي جاودانه زند ... بنده ي آن دمم که با ساقي
شاهد ما دم از چمانه زند ... با حريفي سه چار کز مستي
اين کند رقص و آن چغانه زند ... خيز تا پيش از آنکه مرغ سحر


ساقيا موسم عيش است بده جام شراب ... لطف کن بسته لبان را به زلالي درياب
قدح باده اگر هست به من ده تا من ... در سر باده کنم خانه ي هستي چو حباب
در حساب زر و سيم است و غم داد و ستد ... کوربختي که ندارد خبر از روز حساب
بر کسم هيچ حسد نيست خدا ميداند ... جز بر آن رند که افتاده بود مست و خراب
هرکه را آتش اين روزه ي سي روزه بسوخت ... مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانکه امروز عذاب رمضان ديده بود ... من بر آنم که به دوزخ نکشد بار عذاب
باده در جام طرب ريز که شوال آمد ... موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد
وقت آنست دگر باره که مي نوش کنيم ... روزه و وتر و تراويح فراموش کنيم
پايکوبان ز در صومعه بيرون آئيم ... دست با شاهد سرمست در آغوش کنيم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازيم ... جان فداي قد حوران قبا پوش کنيم
شيخکان گر به نصيحت هذياني گويند ... ما به يک جرعه زبان همه خاموش کنيم
چند روي ترش واعظ ناکس بينيم ... چند بر قول پراکنده ي او گوش کنيم
جام زر بر کف و از زال زر افسانه مخوان ... تا به کي قصه ي کاووس و سياووش کنيم
لله الحمد که ما روزه به پايان برديم ... عيد کرديم و ز دست رمضان جان برديم
دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن ... در فرو کردن و ترسيدن و تنها خوردن
چه عذابيست همه روزه دهان بر بستن ... چه بلائيست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمي است نشستن همه شب با عامه ... هم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعي روزم اگر بوي دهن نشنيدي ... شب نياسود مي از باده ي حمرا خوردن
فرصت باده ي يکماهه ز من فوت شدي ... گر نشايستي با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت کنون ما و از اين پس همه روز ... باده در بارگه خواجه ي والا خوردن
صاحب سيف و قلم پشت و پناه اسلام ... رکن دين خواجه ي ما چاکر خورشيد غلام

خسروا پيش که اين طاق معلي کردند ... سقف اين طارم نه پايه ي مينا کردند
هرچه بخت تو طلب کرد بدو بخشيدند ... هرچه اقبال تو ميخواست مهيا کردند
جود آواره و مرضي ز جهان گم شده بود ... بازو و کلک تو اين قاعده احيا کردند
پادشاهان به حريم تو حمايت جستند ... شهرياران به جناب تو تولي کردند
از دم خلق روانبخش تو مي بايد روح ... آن روايت که ز انفاس مسيحا کردند
چرخ را تربيت اهل هنر رسم نبود ... اين حکايت کرم جود تو تنها کردند
اي سراپرده ي همت زده بر چرخ بلند ... امرت انداخته در گردن خورشيد کمند
تا زمين است زمان تابع فرمان تو باد ... گوي گردان فلک در خم چوگان تو باد
والي کشور هفتم که زحل دارد نام ... کمترين هندوي چوبک زن ايوان تو باد
شير گردون که بدو بازوي خورشيد قويست ... بنده ي حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تير کو ناظر ديوان قضا و قدر است ... از مقيمان در منشي ديوان تو باد
جام جمشيد چو در بزم طرب نوش کني ... زهره خنياگر و برجيس ثناخوان تو باد
روز عيد است طرب ساز که تا کور شود ... خصم بد گوهر بدکيش که قربان تو باد
مدت عمر تو از حد و عدد بيرون باد ... تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد

ساقي بيار باده ي و پر کن بياد عيد ... در ده که هم به باده توان داد، داد عيد
بنمود عيد چهره و اندر رسيد باز ... خرم وصال دلبر و خوش بامداد عيد
تشريف داد و باز اساس طرب نهاد ... اي صد هزار رحمت حق بر نهاد عيد
در بزم پادشاه جهان باده نوش کن ... وانگه به گوش جان بشنو نوش باد عيد
عيد آمد و مراد جهاني به باده داد ... بادا جهان هميشه به کام و مراد عيد
عيد خجسته روي به نظارگان نمود ... جام هلال باز به مي خوارگان نمود
آن به که روز عيد به مي التجا کنيم ... عيش گذشته را به صبوحي ادا کنيم
با پير مي فروش برآريم خلوتي ... يک چند خانقاه به شيخان رها کنيم
از صوت ناي و ني بستانيم داد عيد ... وز چنگ و عود کام دل خود روا کنيم
هر خستگي که از رمضان در وجود ماست ... آنرا به جام باده ي صافي دوا کنيم
چون وقت ما خوشست به اقبال پادشاه ... بر پادشاه مغرب و مشرق دعا کنيم
سلطان اويس شاه جهاندار کامکار ... خورشيد عدل گستر و جمشيد روزگار
فرماندهي که خسرو گردون غلام اوست ... در بر و بحر خطه ي شاهي به نام اوست
احوال خلق عالم و ارزاق مرد و زن ... قائم به عدل شامل و انعام عام اوست
روي زمين ز شعله ي خورشيد حادثات ... در سايه ي حمايت کلک و حسام اوست
جرم هلال عيد که منظور عالمست ... نعل سمند سرکش خرم خرام اوست
گيتي نهاده گردن طاعت به امر او ... دور فلک مسخر اجرام رام اوست
اي چرخ پير تابع بخت جوان تو ... آسوده اند خلق جهان در زمان تو
زان پيشتر که کون و مکان آفريده اند ... وين طاق زرنگار فلک برکشيده اند
بنياد اين بسيط مقرنس نهاده اند ... واندر ميان بساط زمين گستريده اند
خاص از براي نصرت دين و نظام ملک ... ذات ترا ز جمله جهان برگزيده اند

شاهي به عدل و داد به آئين و راي تو ... هرگز کسي نديده نه هرگز شنيده اند
بادا مدام دولت و جاه تو بر مزيد ... کز دولت تو خلق جهان آرميده اند
آرامگاه فتح و ظفر آستان تست ... فهرست روزنامه ي دولت زمان تست
اي آسمان جنيبه کش کبرياي تو ... خورشيد بنده ي در دولت سراي تو
پيش از وجود انجم و ارکان نهاده بود ... گنجور بخت گنج سعادت براي تو
معمار مملک و ملت و مفتاح دولتست ... فکر دقيق و خاطر مشکل گشاي تو
افتد بر آستان تو هر روز آفتاب ... تا بو که بامداد ببيند لقاي تو
ختم سخن به شعر کسان ميکنم از آنک ... فرضست بر عموم خلايق دعاي تو
« تا دولتست دولت تو بر مدام باد » ... « چندانکه کام تست جهانت به کام باد »


از شکوفه شاهدان باغ معجز بسته اند ... نوعروسان چمن را زر و زيور بسته اند
نقشبندان طبيعت گوئيا بر شاخ گل ... نقشهاي تازه از ياقوت و از زر بسته اند
بسکه در بستان رياحين سايبان گسترده اند ... در چمنها راه بر خورشيد خاور بسته اند
لاف ضحاکي زند گل لاجرم از عدل شاه ... بر سر بازارهايش دستها بر بسته اند
طايران گلشن قدس از براي افتخار ... حرز مدح شاه بر اطراف شهپر بسته اند
گل نگر بر تخت بستان بر سر افسر بافته ... آب حيوان خورده و ملک سکندر يافته
باز در بستان صنوبر سرفرازي ميکند ... بلبل شوريده را گل دلنوازي ميکند
لاله ي سيراب دارد جام ليکن هر زمان ... همچو مستان چشم نرگس ترکتازي ميکند
ابر سقا رنگ بستان و چمن را بين که باز ... رختها چون صوفيان هردم نمازي ميکند
ميجهد باد صبا هر صبحدم بر بوستان ... با عروسان رياحين دست يازي ميکند
سرو اگر با قد يارم لاف ياري ميزند ... نيست عيبي اين حمايت از درازي ميکند
نقشبند باغ انواع رياحين هر زمان ... از براي بزم سلطان کارسازي ميکند
شيخ ابواسحق شاه تاج بخش کامکار ... آفتاب هفت کشور سايه ي پروردگار
اي جهانرا وارث ملک سليمان آمده ... آسمانت چون زمين در تحت فرمان آمده
هرچه مقدور قدر بد قدرتت قادر شده ... هرچه دشوار قضا پيش تو آسان آمده
در ز دريا بر در جود تو زنهاري شده ... گوهر از کان پيش دستت داد خواهان آمده
هرکه خاري از خلافت در دلش ره يافته ... خاطرش چون طره ي خوبان پريشان آمده
هر خدنگي کز کمينگاه قضا بگشاد چرخ ... دشمن جاه ترا بر جوشن جان آمده
حاسدت را در بت اندوه و سرسام بلا ... جان سپاري حاصل اوقات هجران آمده
مثل تو در هيچ قرني پادشاهي برنخاست ... ملک و ملت را چو تو پشت و پناهي برنخاست

اي سرير سلطنت را تيغ و کلکت قهرمان ... وي همان همتت را اوج کيوان آشيان
هم جناب عاليت اقبال را دارالسلام ... هم حريم بارگاهت ملک را دارالامان
روز و شب بهر نثار افشان بزمت پرورد ... کان جوهر در صميم دل صدف در در دهان
وز نهيب قهرت اندر قعر درياي محيط ... دايما ماهي زره پوشد کشف برکستوان
برق تيغت عکس اگر بر چرخ چارم افکند ... زهره ي خورشيد تابان آب گردد در زمان
خوانده ام بيتي که اينجا عرض کردن لازمست ... از زبان انوري آن در سخت صاحب زمان
« اي ز يزدان تا ابد ملک سليمان يافته » ... « هرچه جسته جز نظير از فضل يزدان يافته »
تا بود دور فلک پيوسته دوران تو باد ... گوي گردون در خم چوگان فرمان تو باد
در شبستان جلالت چونکه افروزند شمع ... جرم خور پروانه ي شمع شبستان تو باد
کهنه پير چرخ آنکش مايه جز يک خوشه نيست ... خوشه چين خرمن انعام و احسان تو باد
در ازل با حضرتت اقبال پيمان بسته است ... تا قيامت همچنان در عهد و پيمان تو باد
هر بلاي ناگهان کز آسمان نازل شود ... بر زمين يکسر نصيب خصم نادان تو باد
روح قدسي آنکه خوانندش خلايق جبرئيل ... همچو من دائم دعاگوي و ثناخوان تو باد
امر و نهيت را فلک محکوم فرمان باد و هست ... خان و مان دشمنت پيوسته ويران باد و هست


هرکس که سر زلف تو آورد بدست ... از غاليه فارغ شد و از مشگ برست
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ ... داند که ميان اين و آن فرقي هست
تا مهر توام در دل شوريده نشست ... وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
اين غم ز دلم نمي نهد پاي برون ... وين اشگ ز دامنم نميدارد دست
اي مقصد خورشيد پرستان رويت ... محراب جهانيان خم ابرويت
سرمايه ي عيش تنگدستان دهنت ... سر رشته ي دلهاي پريشان مويت
گفتم عقلم گفت که حيران منست ... گفتم جانم گفت که قربان منست
گفتم که دلم گفت که آن ديوانه ... در سلسله ي زلف پريشان منست
دوران بقا بي مي و ساقي حشواست ... بي زمزمه ي ناي عراقي حشو است
چندانکه فذالک جهان مي نگرم ... بارز همه عشرتست و باقي حشواست
دنيا نه مقام ماست نه جاي نشست ... فرزانه در او خراب اوليتر و مست
بر آتش غم ز باده آبي ميزن ... زان پيش که در خاک روي باد بدست
امشب من و چنگيي و معشوقه ي چست ... بوديم به عيش و عهد کرديم درست
ساقي ز بلور ناب بر روي زمين ... ميکشت عقيق و للتر ميرست
ميکوش که تا ز اهل نظر خوانندت ... وز عالم راز بي خبر خوانندت
گر خير کني فرشته خوانند ترا ... ور ميل بشر کني بشر خوانندت
هرچند که درد دل هر خسته بسيست ... وز دست فلک رشته ي بگسسته بسيست
زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار ... در نامه ي غيب راز سربسته بسيست
گل کز رخ او خجل فرو ميماند ... چيزيش بدان غاليه بو ميماند
ماه شب چهارده چو بر مي آيد ... او نيست ولي نيک بدو ميماند
اين شمع که شب در انجمن مي خندد ... ماند بگلي که در چمن مي خندد
هر شب که به بالين من آيد تا روز ... ميسوزد و بر گريه ي من مي خندد
هر چند بهشت صد کرامت دارد ... مرغ و مي و حور سرو قامت دارد
ساقي بده اين باده ي گلرنگ به نقد ... کان نسيه ي او سر به قيامت دارد

تا يار برفت صبر از من برميد ... وز هر مژه ام هزار خونابه چکيد
گوئي نتوانم که ببينم بازش ... «تا کور شود هر آنکه نتواند ديد»
اي شعله اي از پرتو رويت خورشيد ... رويم ز غمت زرد شد و موي سفيد
از وصل تو هر که بود در جمله جهان ... بر داشت نصيبي و من خسته اميد
فکري که بر آن طبع روان ميگذرد ... شرحش ز معاني و بيان ميگذرد
شعر تو چرا نازک و شيرين نبود ... آخر نه بدان لب ودهان ميگذرد
آن زلف که بر گوشه ي غلطاق نهاد ... صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد
بر چهره ي او چو طاق ابرويش ديد ... مه خوبي روي خويش بر طاق نهاد
درويش که مي خورد به ميري برسد ... ور روبهکي خورد به شيري برسد
گر پير خورد جواني از سر گيرد ... ور زانکه جوان خورد به پيري برسد
من ترک شراب ناب نتوانم کرد ... خمخانه ي خود خراب نتوانم کرد
يک روز اگر باده ي صافي نخورم ... ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد
آن خور که ازو قوت روح افزايد ... يعني مي گل گون که فتوح افزايد
من بنده ي آنکه در شبانگاه خورد ... من چاکر آن که در صبوح افزايد
جان قصه ي آن ماه سخنگو گويد ... دل کام روان زان لب دلجو جويد
گر عکس رخش بر چمن افتد روزي ... از خاک همه لاله ي خود رو رويد
عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد ... خال تو مرا حال تبه خواهد کرد
زلف تو مرا به باد بر خواهد داد ... چشم تو مرا خانه سيه خواهد کرد
تا ساخته شخص من و پرداخته اند ... در زير لگد کوب غم انداخته اند
گوئي من زرد روي دلسوخته را ... چون شمع براي سوختن ساخته اند
گر وصل تو دست من شيدا گيرد ... وين درد و فراق راه صحراگيرد
هم حال من از روي تو نيکو گردد ... هم کار من از قد تو بالا گيرد
لب هر که بر آن لعل طربناک نهد ... پا بر سر نه کرسي افلاک نهد
خورشيد چو ماه پيش رويش به ادب ... هر روز دو بار روي بر خاک نهد
از شدت دست تنگي و محنت برد ... در خيمه ما نه خواب يابي و نه خورد

در تابه و صحن و کاسه و کوزه ي ما ... نه چرب و نه شيرين و نه گرم است و نه سرد
زين گونه که اين شمع روان مي سوزد ... گوئي ز فراق دوستان مي سوزد
گر گريه کنيم هر دو با هم شايد ... کو را و مرا رشته ي جان مي سوزد
قومي ز پي مذهب و دين مي سوزند ... قومي ز براي حور عين ميسوزند
من شاهد و مي دارم و باغي چو بهشت ... ويشان همه در حسرت اين ميسوزند
دل با رخ دلبري صفائي دارد ... کو هر نفسي ميل به جائي دارد
شرح شب هجران و پريشاني ما ... چون زلف بتان دراز نائي دارد
وصف لب او سخن چو آغاز کند ... وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند
از غنچه شنو چو غنچه لب بگشايد ... وز گل بطلب چو گل دهن باز کند
دانا ز مي و مغانه مي نگريزد ... وز چنگ و دف و چغانه مي نگريزد
يک شاهد و دو نديم و سه جام شراب ... البته از اين سه گانه مي نگريزد
هر لحظه رسد به من بلائي ديگر ... آيد به دلم زخم ز جائي ديگر
بر درد سري کز فلکم راست بود ... امروز فزود درد پائي ديگر
اي در سر هر کس از تو سوداي دگر ... در راه تو هر طايفه را راي دگر
چيزي ز تو هر کسي تمنا دارد ... ما جز تو نداريم تمناي دگر
از شوق توام هست بر آتش خاطر ... بي وصل توام نميشود خاطر خوش
در حسرت ابرو و سر زلف خوشت ... پيوسته نشسته ام مشوش خاطر
اي لعل لبت به دلنوازي مشهور ... وي روي خوشت به ترکتازي مشهور
با زلف تو قصه ايست ما را مشکل ... همچون شب يلدا به درازي مشهور
اي دل پس از اين انده بيهوده مخور ... زين پيش غم بوده و نابوده مخور
جان ميده وداد طمع و حرص مده ... غم ميخور و نان منت آلوده مخور
اي بر دل هرکس ز تو آزار دگر ... بر خاطر هر کسي ز تو بار دگر
رفتي به سفر عظيم نيکو کردي ... آن روز مبادا که تو يک بار دگر
اي دل پس از اين غصه ي ايام مخور ... جز ني مطلب همدم و جز جام مخور
مرسوم طمع مدار و تشريف مپوش ... ادرار قلم بر نه و انعام مخور
دل در پي عشق دلبرانست هنوز ... وز عمر گذشته در گمانست هنوز

گفتيم که ما و او بهم پير شويم ... ما پير شديم و او جوانست هنوز
نه يار نوازد بکرم يک روزم ... نه بخت که بر وصل کند پيروزم
چون شمع برابر رخش گه گاهي ... از دور نگه مي کنم و ميسوزم
بيم است که در بيخودي افسانه شوم ... وانگشت نماي خويش و بيگانه شوم
اي عقل فضول ميدهد زحمت من ... ناگاه ز دست عقل ديوانه شوم
دل سير شد از غصه ي گردون خوردن ... وز دست ستم سيلي هر دون خوردن
تا چند چو ناي هر نفس ناله زدن ... تا کي چو پياله دمبدم خون خوردن
در کوچه ي فقر گوشه اي حاصل کن ... وز کشت حيات خوشه اي حاصل کن
در کهنه رباط دهر غافل منشين ... راهي پيش است توشه اي حاصل کن
از کار جهان کرانه خواهم کردن ... رو در مي و در مغانه خواهم کردن
تا خلق جهان دست بدارند ز من ... ديوانگيي بهانه خواهم کردن
گفتم صنما شدم به کام دشمن ... زان غمزه ي شوخ و طره ي مرد افکن
گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت ... اي خانه سيه چرا نگفتي با من
بر هيچ کسم نه مهر مانده است نه کين ... يک باره بشسته دست از دنيي و دين
در گوشه نشسته ام به فسقي مشغول ... هرگز که شنيده فاسق گوشه نشين
اي دل بگزين گوشه اي از ملک جهان ... زين شهر بدان شهر مرو سرگردان
همچون مردان موزه بکن خيمه بسوز ... با چادر و موزه چند گردي چو زنان
از دل نرود شوق جمالت بيرون ... وز سينه هواي زلف و خالت بيرون
اين طرفه که با اين همه سيلاب سرشگ ... از ديده نميرود خيالت بيرون
اي راي تو ترجمان تقدير شده ... تيغ تو چو خورشيد جهانگير شده
همچون ترکش دشمن جاهت بينم ... آويخته و شکم پر از تير شده
در درد سرم زين دل سودا پيشه ... کو را نبود بجز تمني پيشه
پيرانه سرش آرزوي برنائي است ... فرياد از اين پيرک برنا پيشه
اي آنکه بجز تو نيست فريادرسي ... غير از کرمت نداد کس داد کسي
کار من مستمند بيچاره بساز ... کان بر تو به هيچ آيد و برماست بسي
پيش لب و زلفش اي دل از حيراني ... چون ابروي شوخ او مکن پيشاني

سودازدگي زلف او مي بيني ... باريک مزاجي لبش ميداني