دیوان اشعار ابو سعید ابوالخیر
بسمه تعالی
دیوان اشعار ابو سعید ابوالخیر 1 (كليك كنيد)
دیوان اشعار ابو سعید ابوالخیر 2 (كليك كنيد)
دیوان اشعار ابو سعید ابوالخیر 3 (كليك كنيد)
وا فريادا ز عشق وا فريادا ... کارم بيکي طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا ... ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
گفتم صنما لاله رخا دلدارا ... در خواب نماي چهره باري يارا
گفتا که روي به خواب بي ما وانگه ... خواهي که دگر به خواب بيني ما را
در کعبه اگر دل سوي غيرست ترا ... طاعت همه فسق و کعبه ديرست ترا
ور دل به خدا و ساکن ميکده اي ... مي نوش که عاقبت بخيرست ترا
وصل تو کجا و من مهجور کجا ... دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي ... پروانه کجا و آتش طور کجا
تا درد رسيد چشم خونخوار ترا ... خواهم که کشد جان من آزار ترا
يا رب که ز چشم زخم دوران هرگز ... دردي نرسد نرگس بيمار ترا
گفتي که منم ماه نشابور سرا ... اي ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نيز ترا ... با ما بنگويي که خصومت ز چرا
يا رب ز کرم دري برويم بگشا ... راهي که درو نجات باشد بنما
مستغنيم از هر دو جهان کن به کرم ... جز ياد تو هر چه هست بر از دل ما
يا رب مکن از لطف پريشان ما را ... هر چند که هست جرم و عصيان ما را
ذات تو غني بوده و ما محتاجيم ... محتاج بغير خود مگردان ما را
گر بر در دير مي نشاني ما را ... گر در ره کعبه ميدواني ما را
اينها همگي لازمه ي هستي ماست ... خوش آنکه ز خويش وارهاني ما را
تا چند کشم غصه ي هر ناکس را ... وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو برنمي آيد راست ... دادم سه طلاق اين فلک اطلس را
يا رب به محمد و علي و زهرا ... يا رب به حسين و حسن و آل عبا
کز لطف برآر حاجتم در دو سرا ... بي منت خلق يا علي الاعلا
اي شير سرافراز زبردست خدا ... اي تير شهاب ثاقب شست خدا
آزادم کن ز دست اين بي دستان ... دست من و دامن تو اي دست خدا
منصور حلاج آن نهنگ دريا ... کز پنبه ي تن دانه ي جان کرد جدا
روزيکه انا الحق به زبان مي آورد ... منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
در ديده بجاي خواب آبست مرا ... زيرا که بديدنت شتابست مرا
گويند بخواب تا به خواب ش بيني ... اي بيخبران چه جاي خوابست مرا
آن رشته که قوت روانست مرا ... آرامش جان ناتوانست مرا
بر لب چو کشي جان کشدم از پي آن ... پيوند چو با رشته ي جانست مرا
پرسيدم ازو واسطه ي هجران را ... گفتا سببي هست بگويم آن را
من چشم توام اگر نبيني چه عجب ... من جان توام کسي نبيند جان را
اي دوست دوا فرست بيماران را ... روزي ده جن و انس و هم ياران را
ما تشنه لبان وادي حرمانيم ... بر کشت اميد ما بده باران را
تسبيح ملک را و صفا رضوان را ... دوزخ بد را بهشت مر نيکان را
ديبا جم را و قيصر و خاقان را ... جانان ما را و جان ما جانان را
هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا ... عيب ره مردان نتوان کرد آنرا
تقليد دو سه مقلد بي معني ... بدنام کند ره جوانمردان را
دي شانه زد آن ماه خم گيسو را ... بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشيد بدين حيله رخ نيکو را ... تا هر که نه محرم نشناسد او را
بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ ... گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ
اين درگه ما درگه نوميدي نيست ... صد بار اگر توبه شکستي بازآ
اي دلبر ما مباش بي دل بر ما ... يک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما ... يا دل بر ما فرست يا دلبر ما
اي کرده غمت غارت هوش دل ما ... درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزي که مقدسان ازو محرومند ... عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
مستغرق نيل معصيت جامه ي ما ... مجموعه ي فعل زشت هنگامه ي ما
گويند که روز حشر شب مي نشود ... آنجا نگشايند مگر نامه ي ما
مهمان تو خواهم آمدن جانانا ... متواريک و ز حاسدان پنهانا
خالي کن اين خانه، پس مهمان آ ... با ما کس را به خانه در منشانا
من دوش دعا کردم و باد آمينا ... تا به شود آن دو چشم بادامينا
از ديده ي بدخواه ترا چشم رسيد ... در ديده ي بدخواه تو بادامينا
بر تافت عنان صبوري از جان خراب ... شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب
ديگر چو عنان نپيچم از حکم تو سر ... گر دولت پابوس تو يابم چو رکاب
گه ميگردم بر آتش هجر کباب ... گه سر گردان بحر غم همچو حباب
القصه چو خار و خس درين دير خراب ... گه بر سر آتشم گهي بر سر آب
کارم همه ناله و خروشست امشب ... ني صبر پديدست و نه هو شست امشب
دوشم خوش بود ساعتي پنداري ... کفاره ي خوشدلي دوشست امشب
از چرخ فلک گردش يکسان مطلب ... وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
روزي پنج در جهان خواهي بود ... آزار دل هيچ مسلمان مطلب
بيطاعت حق بهشت و رضوان مطلب ... بي خاتم دين ملک سليمان مطلب
گر منزلت هر دو جهان ميخواهي ... آزار دل هيچ مسلمان مطلب
اي ذات و صفات تو مبرا زعيوب ... يک نام ز اسماء تو علام غيوب
رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد ... نه نوح بود نام مرا نه ايوب
اي آينه حسن تو در صورت زيب ... گرداب هزار کشتي صبر و شکيب
هر آينه اي که غير حسن تو بود ... خواند خردش سراب صحراي فريب
تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت ... افکند دلم برابر تخت تو رخت
روزي بيني مرا شده کشته ي بخت ... حلقم شده در حلقه ي سيمين تو سخت
تا پاي تو رنجه گشت و با درد بساخت ... مسکين دل رنجور من از درد گداخت
گويا که ز روز گار دردي دارد ... اين درد که در پاي تو خود را انداخت
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت ... ديوانه ي عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس بتو ره يافت ز خود گم گرديد ... آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
آنروز که آتش محبت افروخت ... عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد اين سوز و گداز ... تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
ديشب که دلم ز تاب هجران ميسوخت ... اشکم همه در ديده ي گريان ميسوخت
ميسوختم آنچنانکه غير از دل تو ... بر من دل کافر و مسلمان ميسوخت
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت ... عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت
زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت ... جز ديده که هر چه داشت بر پايم ريخت
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ريخت ... زان برق بلا به خرمنم اخگر ريخت
خون در دل و ريشه ي تنم سوخت چنان ... کز ديده بجاي اشک خاکستر ريخت
ميرفتم و خون دل براهم ميريخت ... دوزخ دوزخ شرر ز آهم ميريخت
مي آمدم از شوق تو بر گلشن کون ... دامن دامن گل از گناهم ميريخت
از کفر سر زلف وي ايمان ميريخت ... وز نوش لبش چشمه ي حيوان ميريخت
چون کبک خرامنده بصد رعنايي ... ميرفت و ز خاک قدمش جان ميريخت
از نخل ترش بار چو باران ميريخت ... وز صفحه ي رخ گل بگريبان ميريخت
از حسرت خاکپاي آن تازه نهال ... سيلاب ز چشم آب حيوان ميريخت
ايدل چو فراقش رگ جان بگشودت ... منماي بکس خرقه ي خون آلودت
مي نال چنانکه نشنوند آوازت ... مي سوز چنانکه برنيايد دودت
آن يار که عهد دوستداري بشکست ... ميرفت و منش گرفته دامن در دست
مي گفت دگر باره به خواب م بيني ... پنداشت که بعد ازو مرا خوابي هست
از بار گنه شد تن مسکينم پست ... يا رب چه شود اگر مرا گيري دست
گر در عملم آنچه ترا شايد نيست ... اندر کرمت آنچه مرا بايد هست
از کعبه رهيست تا به مقصد پيوست ... وز جانب ميخانه رهي ديگر هست
اما ره ميخانه ز آباداني ... راهيست که کاسه مي رود دست بدست
تيري ز کمانخانه ابروي تو جست ... دل پرتو وصل را خيالي بر بست
خوشخوش زدلم گذشت و ميگفت بناز ... ما پهلوي چون تويي نخواهيم نشست
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست ... چون هست ز هر چه نيست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نيست ... پندار که هر چه نيست در عالم هست
دي طفلک خاک بيز غربال بدست ... ميزد بدو دست و روي خود را مي خست
ميگفت به هاي هاي کافسوس و دريغ ... دانگي بنيافتيم و غربال شکست
کردم توبه، شکستيش روز نخست ... چون بشکستم بتوبه ام خواندي چست
القصه زمام توبه ام در کف تست ... يکدم نه شکسته اش گذاري نه درست
گاهي چو ملايکم سر بندگيست ... گه چون حيوان به خواب و خور زندگيست
گاهم چو بهايم سر درندگيست ... سبحان الله اين چه پراکندگيست
آزادي و عشق چون همي نامد راست ... بنده شدم و نهادم از يکسو خواست
زين پس چونان که داردم دوست رواست ... گفتار و خصومت از ميانه برخاست
خيام تنت بخيمه ميماند راست ... سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل براي ديگر منزل ... از پافگند خيمه چو سلطان برخاست
عصيان خلايق ارچه صحرا صحراست ... در پيش عنايت تو يک برگ گياست
هرچند گناه ماست کشتي کشتي ... غم نيست که رحمت تو دريا درياست
هر چند بطاعت تو عصيان و خطاست ... زين غم نکشي که گشتن چرخ بلاست
گر خسته اي از کثرت طغيان گناه ... منديش که ناخداي اين بحر خداست
ما کشته ي عشقيم و جهان مسلخ ماست ... ما بيخور و خوابيم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هواي فردوس از آنک ... صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
غم عاشق سينه ي بلا پرور ماست ... خون در دل آرزو ز چشم ترماست
هان غير، اگر حريف مايي پيش آي ... کالماس بجاي باده در ساغر ماست
يا رب غم آنچه غير تو در دل ماست ... بردار که بيحاصلي از حاصل ماست
الحمد که چون تو رهنمايي داريم ... کز گمشدگانيم که غم منزل ماست
ياد تو شب و روز قرين دل ماست ... سوداي دلت گوشه نشين دل ماست
از حلقه ي بندگيت بيرون نرود ... تا نقش حيات در نگين دل ماست
گردون کمري ز عمر فرسوده ي ماست ... دريا اثري ز اشک آلوده ي ماست
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ي ماست ... فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست
آن آتش سوزنده که عشقش لقبست ... در پيکر کفر و دين چو سوزنده تبست
ايمان دگر و کيش محبت دگرست ... پيغمبر عشق نه عجم نه عربست
گويند دل آيينه ي آيين عجبست ... دوري رخ شاهدان خودبين عجبست
در آينه روي شاهدان نيست عجب ... خود شاهد و خود آينه اش اين عجبست
از ما همه عجز و نيستي مطلوبست ... هستي و توابعش زما منکوبست
اين اوست پديد گشته در صورت ما ... اين قدرت و فعل از آن بمامنسو بست
گر سبحه ي صد دانه شماري خوبست ... ور جام مي از کف نگذاري خوبست
گفتي چه کنم چه تحفه آرم بر دوست ... بي درد ميا هر آنچه آري خوبست
پيوسته ز من کشيده دامن دل تست ... فارغ ز من سوخته خرمن دل تست
گر عمر وفا کند من از تو دل خويش ... فارغ تر از آن کنم که از من دل تست
دل کيست که گويم از براي غم تست ... يا آنکه حريم تن سراي غم تست
لطفيست که ميکند غمت با دل من ... ورنه دل تنگ من چه جاي غم تست
اي دل غم عشق از براي من و تست ... سر بر خط او نه که سزاي من و تست
تو چاشني درد نداني ورنه ... يکدم غم دوست خونبهاي من و تست
ناکاميم اي دوست ز خودکامي تست ... وين سوختگيهاي من از خامي تست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم ... رسوايي من باعث بدنامي تست
اي حيدر شهسوار وقت مددست ... اي زبده ي هشت و چار وقت مددست
من عاجزم از جهان و دشمن بسيار ... اي صاحب ذوالفقار وقت مددست
اسرار ملک بين که بغول افتادست ... وان سکه ي زر بين که بپول افتادست
وان دست برافشاندن مردان زد و کون ... اکنون بترانه ي کچول افتادست
عشقم که بهر رگم غمي پيوندست ... دردم که دلم بدرد حاجتمندست
صبرم که بکام پنجه ي شيرم هست ... شکرم که مدام خواهشم خرسندست
نقاش رخت ز طعنها آسودست ... کز هر چه تمام تر بود بنمودست
رخسار و لبت چنانکه بايد بودست ... گويي که کسي برزو فرمودست
در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست ... از باده ي مستي تو پيمانه خورست
فارغ زجهاني و جهان غير تو نيست ... بيرون زمکاني و مکان از تو پرست
پي در گاوست و گاو در کهسارست ... ماهي سريشمين بدريا بارست
بز در کمرست و توز در بلغارست ... زه کردن اين کمان بسي دشوارست
اي برهمن آن عذار چون لاله پرست ... رخسار نگار چارده ساله پرست
گر چشم خداي بين نداري باري ... خورشيد پرست شو نه گوساله پرست
آلوده ي دنيا جگرش ريش ترست ... آسوده ترست هر که درويش ترست
هر خر که برو زنگي و زنجيري هست ... چون به نگري بار برو بيش ترست
يا رب سبب حيات حيوان بفرست ... وز خون کرم نعمت الوان بفرست
از بهر لب تشنه ي طفلان نبات ... از سينه ي ابر شير باران بفرست
يا رب تو زمانه را دليلي بفرست ... نمرودانرا پشه چو پيلي بفرست
فرعون صفتان همه زبردست شدند ... موسي و عصا و رود نيلي بفرست
اي خالق خلق رهنمايي بفرست ... بر بنده ي بي نوا نوايي بفرست
کار من بيچاره گره در گرهست ... رحمي بکن و گره گشايي بفرست
ما را بجز اين جهان جهاني دگرست ... جز دوزخ و فردوس مکاني دگرست
قلاشي و عاشقيش سرمايه ي ماست ... قوالي و زاهدي از آني دگرست
سرمايه ي عمر آدمي يک نفسست ... آن يک نفس از براي يک همنفسست
با همنفسي گر نفسي بنشيني ... مجموع حيوت عمر آن يک نفسست
گفتي که فلان ز ياد ما خاموشست ... از باده ي عشق ديگري مدهوشست
شرمت بادا هنوز خاک در تو ... از گرمي خون دل من در جوشست
راه تو بهر روش که پويند خوشست ... وصل تو بهر جهت که جويند خوشست
روي تو بهر ديده که بينند نکوست ... نام تو بهر زبان که گويند خوشست
دل رفت بر کسيکه سيماش خوشست ... غم خوش نبود وليک غمهاش خوشست
جان ميطلبد نميدهم روزي چند ... در جان سخني نيست، تقاضاش خوشست
دل بر سر عهد استوار خويشست ... جان در غم تو بر سر کار خويشست
از دل هوس هر دو جهانم بر خاست ... الا غم تو که برقرار خويشست
بر شکل بتان رهزن عشاق حقست ... لا بل که عيان در همه آفاق حقست
چيزيکه بود ز روي تقليد جهان ... والله که همان بوجه اطلاق حقست
گريم زغم تو زار و گويي زرقست ... چون زرق بود که ديده در خون غرقست
تو پنداري که هر دلي چون دل تست ... ني ني صنما ميان دلها فرقست
گنجم چو گهر در دل گنجينه شکست ... رازم همه در سينه ي بي کينه شکست
هر شعله ي آرزو که از جان برخاست ... چون پاره ي آبگينه در سينه شکست
آنشب که مر از وصلت اي مه رنگست ... بالاي شبم کوته و پهنا تنگست
و آنشب که ترا با من مسکين جنگست ... شب کور و خروس گنک و پروين لنگست
دور از تو فضاي دهر بر من تنگست ... دارم دلکي که زير صد من سنگست
عمريست که مدتش زمانرا عارست ... جانيست که بردنش اجلرا ننگست
نرديست جهان که بردنش باختنست ... نرادي او بنقش کم ساختنست
دنيا بمثل چو کعبتين نردست ... برداشتنش براي انداختنست
آواز در آمد بنگر يار منست ... من خود دانم کرا غم کار منست
سيصد گل سرخ بر رخ يار منست ... خيزم بچنم که گل چدن کار منست
تا مهر ابوتراب دمساز منست ... حيدر بجهان همدم و همراز منست
اين هر دو جگر گوشه دو بالند مرا ... مشکن بالم که وقت پرواز منست
عشق تو بلاي دل درويش منست ... بيگانه نمي شود مگر خويش منست
خواهم سفري کنم ز غم بگريزم ... منزل منزل غم تو در پيش منست
از گل طبقي نهاده کين روي منست ... وز شب گرهي فگنده کين موي منست
صد نافه بباد داده کين بوي منست ... و آتش بجهان در زده کين خوي منست
درديکه ز من جان بستاند اينست ... عشقي که کسش چاره نداند اينست
چشمي که هميشه خون فشاند اينست ... آنشب که به روزم نرساند اينست
آنرا که فنا شيوه و فقر آيينست ... نه کشف يقين نه معرفت نه دينست
رفت او زميان همين خدا ماند خدا ... الفقر اذا تم هو الله اينست
دنيا بمثل چو کوزه ي زرينست ... گه آب درو تلخ و گهي شيرينست
تو غره مشو که عمر من چندينست ... کين اسب عمل مدام زير زينست
اي دوست اي دوست اي دوست اي دوست ... جور تو از آنکشم که روي تو نکوست
مردم گويند بهشت خواهي يا دوست ... اي بيخبران بهشت با دوست نکوست
ايزد که جهان به قبضه ي قدرت اوست ... دادست ترا دو چيز کان هر دو نکوست
هم سيرت آنکه دوست داري کس را ... هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست
چشمي دارم همه پر از ديدن دوست ... با ديده مرا خوشست چون دوست دروست
از ديده و دوست فرق کردن نتوان ... يا اوست درون ديده يا ديده خود اوست
دنيا به جوي وفا ندارد اي دوست ... هر لحظه هزار مغز سرگشته ي اوست
ميدان که خداي دشمنش ميدارد ... گر دشمن حق نه اي چرا داري دوست
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست ... هم بر سر گريه اي که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژه اي پنداري ... سيخيست که پاره ي جگر بر سر اوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست ... تا کرد مرا تهي و پر کرد ز دوست
اجزاي وجودم همگي دوست گرفت ... ناميست ز من بر من و باقي همه اوست
غازي بره شهادت اندر تک و پوست ... غافل که شهيد عشق فاضلتر ازوست
فرداي قيامت اين بدان کي ماند ... کان کشته ي دشمنست و اين کشته ي دوست
هر چند که آدمي ملک سيرت و خوست ... بد گر نبود به دشمن خود نيکوست
ديوانه دل کسيست کين عادت اوست ... کو دشمن جان خويش ميدارد دوست
عنبر زلفي که ماه در چنبر اوست ... شيرين سخني که شهد در شکر اوست
زان چندان بار نامه کاندر سر اوست ... فرمانده روزگار فرمانبر اوست
عقرب سر زلف يار و مه پيکر اوست ... با اين همه کبر و ناز کاندر سر اوست
شيرين دهني و شهد در شکر اوست ... فرمانده روزگار فرمانبر اوست
آن مه که وفا و حسن سرمايه ي اوست ... اوج فلک حسن کمين پايه ي اوست
خورشيد رخش نگر و گر نتواني ... آن زلف سيه نگر که همسايه ي اوست
زان ميخوردم که روح پيمانه ي اوست ... زان مست شدم که عقل ديوانه ي اوست
دودي به من آمد آتشي با من زد ... زان شمع که آفتاب پروانه ي اوست
ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست ... درد تو بجان خسته داريم اي دوست
گفتي که به دلشکستگان نزديکم ... ما نيز دل شکسته داريم اي دوست
بر ما در وصل بسته ميدارد دوست ... دل را به فراق خسته ميدارد دوست
من بعد من و شکستگي در دوست ... چون دوست دل شکسته ميدارد دوست
اي خواجه ترا غم جمال ماهست ... انديشه ي باغ و راغ و خرمن گاهست
ما سوختگان عالم تجريديم ... ما را غم لا اله الا اللهست
عارف که ز سر معرفت آگاهست ... بيخود ز خودست و با خدا همراهست
نفي خود و اثبات وجود حق کن ... اين معني لا اله الا اللهست
در کار کس ار قرار ميبايد هست ... وين يار که در کنار ميبايد هست
هجريکه بهيچ کار مي نايد نيست ... وصلي که چو جان بکار ميبايد هست
تا در نرسد وعده ي هر کار که هست ... سودي ندهد ياري هر يار که هست
تا زحمت سرماي زمستان نکشد ... پر گل نشود دامن هر خار که هست
با دل گفتم که اي دل احوال تو چيست ... دل ديده پر آب کرد و بسيار گريست
گفتا که چگونه باشد احوال کسي ... کو را بمراد ديگري بايد زيست
پرسيد ز من کسيکه معشوق تو کيست ... گفتم که فلان کسست مقصود تو چيست
بنشست و به هاي هاي بر من بگريست ... کز دست چنان کسي تو چون خواهي زيست
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگريست ... در عشق تو بي جسم همي بايد زيست
از من اثري نماند اين عشق ز چيست ... چون من همه معشوق شدم عاشق کيست
ديروز که چشم تو بمن در نگريست ... خلقي بهزار ديده بر من بگريست
هر روز هزار بار در عشق تو ام ... ميبايد مرد و باز ميبايد زيست
عاشق نتواند که دمي بي غم زيست ... بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست
خوش آنکه بيک کرشمه جان کرد نثار ... هجران و وصال را ندانست که چيست
گر مرده بوم بر آمده سالي بيست ... چه پنداري که گورم از عشق تهيست
گر دست بخاک بر نهي کين جا کيست ... آواز آيد که حال معشوقم چيست
مي گفتم يار و مي ندانستم کيست ... مي گفتم عشق و مي ندانستم چيست
گر يار اينست چون توان بي او بود ... ور عشق اينست چون توان بي او زيست
اي دل همه خون شوي شکيبايي چيست ... وي جان بدرآ اينهمه رعنايي چيست
اي ديده چه مردميست شرمت بادا ... ناديده به حال دوست بينايي چيست
اندر همه دشت خاوران گر خاريست ... آغشته به خون عاشق افگاريست
هر جا که پريرخي و گل رخساريست ... ما را همه در خورست مشکل کاريست
در بحر يقين که در تحقيق بسيست ... گرداب درو چو دام و کشتي نفسيست
هر گوش صدف حلقه ي چشميست پر آب ... هر موج اشاره اي ز ابروي کسيست
رنج مردم ز پيشي و از بيشيست ... امن و راحت به ذلت و درويشيست
بگزين تنگ دستي از اين عالم ... گر با خرد و بدانشت هم خويشيست
ما عاشق و عهد جان ما مشتاقيست ... ماييم به درد عشق تا جان باقيست
غم نقل و نديم درد و مطرب ناله ... مي خون جگر مردم چشمم ساقيست
چون حاصل عمر تو فريبي و دميست ... زو داد مکن گرت به هر دم ستميست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو ... گردي و شراري و نسيمي و نميست
دايم نه لواي عشرت افراشتنيست ... پيوسته نه تخم خرمي کاشتنيست
اين داشتنيها همه بگذاشتنيست ... جز روشني رو که نگه داشتنيست
دردا که درين سوز و گدازم کس نيست ... همراه درين راه درازم کس نيست
در قعر دلم جواهر راز بسيست ... اما چه کنم محرم رازم کس نيست
در سينه کسي که راز پنهانش نيست ... چون زنده نمايد او ولي جانش نيست
رو درد طلب که علتت بي درديست ... درديست که هيچگونه درمانش نيست
در کشور عشق جاي آسايش نيست ... آنجا همه کاهشست افزايش نيست
بي درد و الم توقع درمان نيست ... بي جرم و گنه اميد بخشايش نيست
افسوس که کس با خبر از دردم نيست ... آگاه ز حال چهره ي زردم نيست
اي دوست براي دوستيها که مراست ... درياب که تا درنگري گردم نيست
گفتار نکو دارم و کردارم نيست ... از گفت نکوي بي عمل عارم نيست
دشوار بود کردن و گفتن آسان ... آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست
هرگز المي چو فرقت جانان نيست ... دردي بتر از واقعه ي هجران نيست
گر ترک وداع کرده ام معذورم ... تو جان مني وداع جان آسان نيست
گر کار تو نيکست به تدبير تو نيست ... ور نيز بدست هم ز تقصير تو نيست
تسليم و رضا پيشه کن و شاد بزي ... چون نيک و بد جهان به تقدير تو نيست
از درد نشان مده که در جان تو نيست ... بگذر ز ولايتيکه آن زان تو نيست
از بي خردي بود که با جوهريان ... لاف از گهري زني که در کان تو نيست
در هجرانم قرار ميبايد و نيست ... آسايش جان زار ميبايد و نيست
سرمايه ي روزگار مي بايد و نيست ... يعني که وصال يار ميبايد و نيست
جانا به زمين خاوران خاري نيست ... کش با من و روزگار من کاري نيست
با لطف و نوازش جمال تو مرا ... دردادن صد هزار جان عاري نيست
اندر همه دشت خاوران سنگي نيست ... کش با من و روزگار من جنگي نيست
با لطف و نوازش وصال تو مرا ... دردادن صد هزار جان ننگي نيست
سر تا سر دشت خاوران سنگي نيست ... کز خون دل و ديده برو رنگي نيست
در هيچ زمين و هيچ فرسنگي نيست ... کز دست غمت نشسته دلتنگي نيست
کبريست درين وهم که پنهاني نيست ... برداشتن سرم به آساني نيست
ايمانش هزار دفعه تلقين کردم ... اين کافر را سر مسلماني نيست
اي ديده نظر کن اگرت بيناييست ... در کار جهان که سر به سر سوداييست
در گوشه ي خلوت و قناعت بنشين ... تنها خو کن که عافيت تنهاييست
سيمابي شد هوا و زنگاري دشت ... اي دوست بيا و بگذر از هرچه گذشت
گر ميل وفا داري اينک دل و جان ... ور راي جفا داري اينک سر و تشت
آنرا که قضا ز خيل عشاق نوشت ... آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
ديوانه ي عشق را چه هجران چه وصال ... از خويش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
هان تا تو نبندي به مراعاتش پشت ... کو با گل نرم پرورد خار درشت
هان تا نشوي غره به درياي کرم ... کو بر لب بحر تشنه بسيار بکشت
از اهل زمانه عار ميبايد داشت ... وز صحبتشان کنار ميبايد داشت
از پيش کسي کار کسي نگشايد ... اميد به کردگار ميبايد داشت
افسوس که ايام جواني بگذشت ... دوران نشاط و کامراني بگذشت
تشنه بکنار جوي چندان خفتم ... کز جوي من آب زندگاني بگذشت
روزم به غم جهان فرسوده گذشت ... شب در هوس بوده و نابوده گذشت
عمري که ازو دمي جهاني ارزد ... القصه به فکرهاي بيهوده گذشت
سر سخن دوست نمي يارم گفت ... در يست گرانبها نمي يارم سفت
ترسم که به خواب در بگويم بکسي ... شبهاست کزين بيم نمي يارم خفت
دل گر چه درين باديه بسيار شتافت ... يک موي ندانست و بسي موي شکافت
گرچه ز دلم هزار خورشيد بتافت ... آخر به کمال ذره اي راه نيافت
آسان آسان ز خود امان نتوان يافت ... وين شربت شوق رايگان نتوان يافت
زان مي که عزيز جان مشتاقانست ... يک جرعه به صد هزار جان نتوان يافت
از باد صبا دلم چو بوي تو گرفت ... بگذاشت مرا و جستجوي تو گرفت
اکنون ز منش هيچ نمي آيد ياد ... بوي تو گرفته بود خوي تو گرفت
دل عادت و خوي جنگجوي تو گرفت ... جان گوهر همت سر کوي تو گرفت
گفتم به خط تو جانب ما را گير ... آن هم طرف روي نکوي تو گرفت
آني که ز جانم آرزوي تو نرفت ... از دل هوس روي نکوي تو نرفت
از کوي تو هر که رفت دل را بگذاشت ... کس با دل خويشتن ز کوي تو نرفت
آن دل که تو ديده اي زغم خون شد و رفت ... وز ديده ي خون گرفته بيرون شد و رفت
روزي به هواي عشق سيري ميکرد ... ليلي صفتي بديد و مجنون شد و رفت
يار آمد و گفت خسته ميدار دلت ... دايم به اميد بسته مي دار دلت
ما را به شکستگان نظرها باشد ... ما را خواهي شکسته ميدار دلت
علمي نه که از زمره ي انسان نهمت ... جودي نه که از اصل کريمان نهمت
نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب ... يا رب بکدام تره در خوان نهمت
صد شکر که گلشن صفا گشت تنت ... صحت گل عشق ريخت در پيرهنت
تب را به غلط در تنت افتاد گذار ... آن تب عرقي شد و چکيد از بدنت
دي زلف عبير بيز عنبر سايت ... از طرف بناگوش سمن سيمايت
در پاي تو افتاد و بزاري مي گفت ... سر تا پايم فداي سر تا پايت
اي قبله ي هر که مقبل آمد کويت ... روي دل مقبلان عالم سويت
امروز کسي کز تو بگرداند روي ... فردا بکدام روي بيند رويت
اي مقصد خورشيد پرستان رويت ... محراب جهانيان خم ابرويت
سرمايه ي عيش تنگ دستان دهنت ... سررشته ي دلهاي پريشان مويت
زنار پرست زلف عنبر بويت ... محراب نشين گوشه ي ابرويت
يا رب تو چه کعبه اي که باشد شب و روز ... روي دل کافر و مسلمان سويت
اي در تو عيانها و نهانها همه هيچ ... پندار يقين ها و گمانها همه هيچ
از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد ... کانجا که تويي بود نشانها همه هيچ
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ ... با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم ... ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ
گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ ... گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي ... باز آوردي حکايتي پيچا پيچ
حمدا لک رب نجني منک فلاح ... شکرا لک في کل مساء و صباح
من عندک فتح کل باب ربي ... افتح لي ابواب فتوح و فتاح
رخساره ات تازه گل گلشن روح ... نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح
نزديک به ديده گر خيالش گذرد ... از سايه ي خار ديده گردد مجروح
گر درد کند پاي تو اي حور نژاد ... از درد بدان که هر گزت درد مباد
آن دردمنست بر منش رحم آيد ... از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد
در سلسله ي عشق تو جان خواهم داد ... در عشق تو ترک خانمان خواهم داد
روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز ... آن روز يقين بدان که جان خواهم داد
هر راحت و لذتي که خلاق نهاد ... از بهر مجردان آفاق نهاد
هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت ... آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد
در وصل زانديشه ي دوري فرياد ... در هجر زدرد ناصبوري فرياد
افسوس ز محرومي دوري افسوس ... فرياد زدرد ناصبوري فرياد
با کوي تو هر کرا سر و کار افتد ... از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد
گر زلف تو در کعبه فشاند دامن ... اسلام بدست و پاي زنار افتد
گر عشق دل مرا خريدار افتد ... کاري بکنم که پرده از کار افتد
سجاده ي پرهيز چنان افشانم ... کز هر تاري هزار زنار افتد
با علم اگر عمل برابر گردد ... کام دو جهان ترا ميسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندي ورقي ... زان روز حذر کن که ورق بر گردد
آن را که حديث عشق در دل گردد ... بايد که زتيغ عشق بسمل گردد
در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون ... برخيزد و گرد سر قاتل گردد
ما را نبود دلي که خرم گردد ... خود بر سر کوي ما طرب کم گردد
هر شادي عالم که بما روي نهد ... چون بر سر کوي ما رسد غم گردد
دل از نظر تو جاوداني گردد ... غم با الم تو شادماني گردد
گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک ... آتش همه آب زندگاني گردد
اي صافي دعوي ترا معني درد ... فردا به قيامت اين عمل خواهي برد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست ... ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد
دردا که درين زمانه ي پر غم و درد ... غبنا که درين دايره ي غم پرورد
هر روز فراق دوستي بايد ديد ... هر لحظه وداع همدمي بايد کرد
فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد ... وز بيم حساب رويها گردد زرد
من حسن ترا به کف نهم پيش روم ... گويم که حساب من ازين بايد کرد
دل صافي کن که حق به دل مي نگرد ... دلهاي پراکنده به يک جو نخرد
زاهد که کند صاف دل از بهر خدا ... گويي ز همه مردم عالم ببرد
گويند که محتسب گماني ببرد ... وين پرده ي تو پيش جهاني بدرد
گويم که ازين شراب اگر محتسبست ... دريابد قطره اي به جاني بخرد
من زنده و کس بر آستانت گذرد ... يا مرغ بگرد سر کويت بپرد
خار گورم شکسته در چشم کسي ... کو از پس مرگ من برويت نگرد
از چهره ي عاشقانه ام زر بارد ... وز چشم ترم هميشه آذر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشينم ... کز ابر محبتم سمندر بارد
از دفتر عشق هر که فردي دارد ... اشک گلگون و چهر زردي دارد
بر گرد سري شود که شوريست درو ... قربان دلي رود که دردي دارد
طالع سر عافيت فروشي دارد ... همت هوس پلاس پوشي دارد
جايي که به يک سال بخشند دو کون ... استغنايم سر خموشي دارد
دل وقت سماع بوي دلدار برد ... ما را به سراپرده ي اسرار برد
اين زمزمه ي مرکب مر روح تراست ... بردارد و خوش به عالم يار برد
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد ... وز روي تو آيينه دل روشن برد
هر خانه که شمع رخت افروخت درو ... خورشيد چو ذره نور از روزن برد
شادم بدمي کز آرزويت گذرد ... خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد
نازم بدو چشمي که به سويت نگرد ... بوسم کف پايي که به کويت گذرد
گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد ... منت دارم ازو که بس برجا کرد
تاج سر من خاک سر پاي کسيست ... کو چشم مرا به عيب من بينا کرد
گفتار دراز مختصر بايد کرد ... وز يار بدآموز حذر بايد کرد
در راه نگار کشته بايد گشتن ... و آنگاه نگار را خبر بايد کرد
دردا که همه روي به ره بايد کرد ... وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست ... در رحمت و فضل او نگه بايد کرد
قدت قدم زبار محنت خم کرد ... چشمت چشمم چو چشمه ها پر نم کرد
خالت حالم چو روز من تيره نمود ... زلفت کارم چو تار خود در هم کرد
من بي تو دمي قرار نتوانم کرد ... احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مويي ... يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
از واقعه اي ترا خبر خواهم کرد ... و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد ... با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد ... کس را ز درون خويش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت ... وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد ... يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد
ميگفت همان کنم که خواهد دل تو ... ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد
جمعيت خلق را رها خواهي کرد ... يعني ز همه روي بما خواهي کرد
پيوند به ديگران ندامت دارد ... محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد ... زهري که رسد همچو شکر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود ... دريا دريا خون جگر بايد خورد
عارف بچنين روز کناري گيرد ... يا دامن کوه و لاله زاري گيرد
از گوشه ي ميخانه پناهي طلبد ... تا عالم شوريده قراري گيرد
من صرفه برم که بر صفم اعدا زد ... مشتي خاک لطمه بر دريا زد
ما تيغ برهنه ايم در دست قضا ... شد کشته هر آنکه خويش را بر ما زد
حورا به نظاره ي نگارم صف زد ... رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد
آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد ... ابدال زبيم چنگ در مصحف زد
گر غره به عمري به تبي برخيزد ... وين روز جواني به شبي برخيزد
بيداد مکن که مردم آزاري تو ... در زير لبي به يا ربي برخيزد
خواهي که ترا دولت ابرار رسد ... مپسند که از تو بر کس آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور ... کين هر دو بوقت خويش ناچار رسد
اين گيدي گبر از کجا پيدا شد ... اين صورت قبر از کجا پيدا شد
خورشيد مرا ز ديده ام پنهان کرد ... اين لکه ي ابر از کجا پيدا شد
انواع خطا گر چه خدا مي بخشد ... هر اسم عطيه اي جدا مي بخشد
در هر آني حقيقت عالم را ... يک اسم فنا يکي بقا مي بخشد
دلخسته و سينه چاک مي بايد شد ... وز هستي خويش پاک مي بايد شد
آن به که به خود پاک شويم اول کار ... چون آخر کار خاک مي بايد شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد ... شوري برخاست فتنه اي حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ... يک قطره ي خون چکيد و نامش دل شد
تا ولوله ي عشق تو در گوشم شد ... عقل و خرد و هوش فراموشم شد
تا يک ورق از عشق تو از بر کردم ... سيصد ورق از علم فراموشم شد
از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد ... مقبول تو جز مقبل جاويد نشد
مهرت بکدام ذره پيوست دمي ... کان ذره به از هزار خورشيد نشد
صوفي به سماع دست از آن افشاند ... تا آتش دل به حيلتي بنشاند
عاقل داند که دايه گهواره ي طفل ... از بهر سکون طفل مي جنباند
کي حال فتاده هرزه گردي داند ... بي درد کجا لذت دردي داند
نامرد به چيزي نخرد مردان را ... مردي بايد که قدر مردي داند
اسرار وجود خام و ناپخته بماند ... و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند
هر کس به دليل عقل چيزي گفتند ... آن نکته که اصل بود ناگفته بماند
اين عمر به ابر نوبهاران ماند ... اين ديده به سيل کوهساران ماند
اي دوست چنان بزي که بعد از مردن ... انگشت گزيدني به ياران ماند
چرخ و مه و مهر در تمناي تواند ... جان و دل و ديده در تماشاي تواند
ارواح مقدسان علوي شب و روز ... ابجد خوانان لوح سوداي تواند
آنها که ز معبود خبر يافته اند ... از جمله ي کاينات سر يافته اند
دريوزه همي کنند مردان ز نظر ... مردان همه از قرب نظر يافته اند
زان پيش که طاق چرخ اعلا زده اند ... وين بارگه سپهر مينا زده اند
ما در عدم آباد ازل خوش خفته ... بي ما رقم عشق تو بر ما زده اند
آن روز که نور بر ثريا بستند ... وين منطقه بر ميان جوزا بستند
در کتم عدم بسان آتش بر شمع ... عشقت به هزار رشته بر ما بستند
آنروز که نقش کوه و هامون بستند ... ترکيب سهي قدان موزون بستند
پا بسته به زنجير جنون من بودم ... مردم سخني به پاي مجنون بستند
قومي ز خيال در غرور افتادند ... و ندر طلب حور و قصور افتادند
قومي متشککند و قومي به يقين ... از کوي تو دور دور دور افتادند
در تکيه قلندران چو بنگم دادند ... در کاسه بجاي لوت سنگم دادند
گفتم ز چه روي خاست اين خواري ما ... ريشم بگرفتند و به چنگم دادند
هوشم نه موافقان و خويشان بردند ... اين کج کلهان مو پريشان بردند
گويند چرا تو دل بديشان دادي ... والله که من ندادم ايشان بردند
در دير شدم ماحضري آوردند ... يعني ز شراب ساغري آوردند
کيفيت او مرا ز خود بيخود کرد ... بردند مرا و ديگري آوردند
سبزي بهشت و نوبهار از تو برند ... آنجا که به خلد يادگار از تو برند
در چينستان نقش و نگار از تو برند ... ايران همه فال روزگار از تو برند
مردان خدا ز خاکدان دگرند ... مرغان هوا ز آشيان دگرند
منگر تو ازين چشم بديشان کايشان ... فارغ ز دو کون و در مکان دگرند
يارم همه نيش بر سر نيش زند ... گويم که مزن ستيزه را بيش زند
چون در دل من مقام دارد شب و روز ... ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند
آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند ... خود را به دم آه سحرگاه زند
اي راهزن از دور مکافات بترس ... راهي که زني ترا همان راه زند
خوبان همه صيد صبح خيزان باشند ... در بند دعاي اشک ريزان باشند
تا تو سگ نفس را به فرمان باشي ... آهو چشمان ز تو گريزان باشند
در مدرسه اسباب عمل مي بخشند ... در ميکده لذت ازل مي بخشند
آنجا که بناي خانه ي رندانست ... سرمايه ي ايمان به سبل مي بخشند
عاشق همه دم فکر غم دوست کند ... معشوق کرشمه اي که نيکوست کند
ما جرم و گنه کنيم و او لطف و کرم ... هر کس چيزي که لايق اوست کند
نقاش اگر ز موي پرگار کند ... نقش دهن تنگ تو دشوار کند
آن تنگي و نازکي که دارد دهنت ... ترسم که نفس لب تو افگار کند
با شير و پلنگ هر که آميز کند ... از تير دعاي فقر پرهيز کند
آه دل درويش به سوهان ماند ... گر خود نبرد برنده را تيز کند
ني ديده بود که جستجويش نکند ... ني کام و زبان که گفتگويش نکند
هر دل که درو بوي وفايي نبود ... گر پيش سگ افگنند بويش نکند
در چنگ غم تو دل سرودي نکند ... پيش تو فغان و ناله سودي نکند
ناليم به ناله اي که آگه نشوي ... سوزيم به آتشي که دودي نکند
خواهي که خدا کار نکو با تو کند ... ارواح ملايک همه رو با تو کند
يا هر چه رضاي او در آنست بکن ... يا راضي شو هر آنچه او با تو کند
زان خوبتري که کس خيال تو کند ... يا همچو مني فکر وصال تو کند
شايد که به آفرينش خود نازد ... ايزد که تماشاي جمال تو کند
عاشق که تواضع ننمايد چه کند ... شبها که به کوي تو نيايد چه کند
گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو ... ديوانه که زنجير نخايد چه کند
گفتم: چشمم، گفت: براهش ميدار ... گفتم: جگرم، گفت: پر آهش ميدار
گفتم که: دلم، گفت: چه داري در دل ... گفتم: غم تو، گفت: نگاهش ميدار
يا رب در دل به غير خود جا مگذار ... در ديده ي من گرد تمنا مگذار
گفتم گفتم ز من نمي آيد هيچ ... رحمي رحمي مرا به من وامگذار
با يار موافق آشنايي خوشتر ... وز همدم بي وفا جدايي خوشتر
چون سلطنت زمانه بگذاشتنيست ... پيوند به ملک بينوايي خوشتر
يا رب به کرم بر من درويش نگر ... در من منگر در کرم خويش نگر
هر چند نيم لايق بخشايش تو ... بر حال من خسته ي دلريش نگر
لذات جهان چشيده باشي همه عمر ... با يار خود آرميده باشي همه عمر
هم آخر عمر رحلتت بايد کرد ... خوابي باشد که ديده باشي همه عمر
امروز منم به زور بازو مغرور ... يکتايي من بود به عالم مشهور
من همچو زمردم عدو چون افعي ... در ديده ي من نظر کند گردد کور
اي پشت تو گرم کرده سنجاب و سمور ... يکسان به مذاق تو چه شيرين و چه شور
از جانب عشق بانگ بر بانگ و تو کر ... وز جانب حسن عرض در عرض و تو کور
اي در طلب تو عالمي در شر و شور ... نزديک تو درويش و توانگر همه عور
اي با همه در حديث و گوش همه کر ... وي با همه در حضور و چشم همه کور
خورشيد چو بر فلک زند رايت نور ... در پرتو آن خيره شود ديده ز دور
و آن دم که کند ز پرده ي ابر ظهور ... فالناظر يجتليه من غير قصور
گر دور فتادم از وصالت به ضرور ... دارد دلم از ياد تو صد نوع حضور
خاصيت سايه ي تو دارم که مدام ... نزديک توام اگر چه مي افتم دور
هر لقمه که بر خوان عوانست مخور ... گر نفس ترا راحت جانست مخور
گر نفس ترا عسل نمايد بمثل ... آن خون دل پير زنانست مخور
در بارگه جلالت اي عذر پذير ... درياب که من آمده ام زار و حقير
از تو همه رحمتست و از من تقصير ... من هيچ نيم همه تويي دستم گير
در بزم تو اي شوخ منم زار و اسير ... وز کشتن من هيچ نداري تقصير
با غير سخن گويي کز رشک بسوز ... سويم نکني نگه که از غصه بمير
شمشير بود ابروي آن بدر منير ... و آن ديده به خون خوردن چستست چو شير
از يک سو شير و از دگر سو شمشير ... مسکين دل من ميان شير و شمشير
مجنون و پريشان توام دستم گير ... سرگشته و حيران توام دستم گير
هر بي سر و پا چو دستگيري دارد ... من بي سر و سامان توام دستم گير
اي فضل تو دستگير من، دستم گير ... سير آمده ام ز خويشتن، دستم گير
تا چند کنم توبه و تا کي شکنم ... اي توبه ده و توبه شکن، دستم گير
گفتم که: دلم، گفت: کبابي کم گير ... گفتم: چشمم، گفت: سرابي کم گير
گفتم: جانم، گفت: که در عالم عشق ... بسيار خرابست، خرابي کم گير
آگاه بزي اي دل و آگاه بمير ... چون طالب منزلي تو در راه بمير
عشقست بسان زندگاني ور نه ... زينسان که تويي خواه بزي خواه بمير
اي سر تو در سينه هر محرم راز ... پيوسته در رحمت تو بر همه باز
هر کس که به درگاه تو آورد نياز ... محروم ز درگاه تو کي گردد باز
تا روي ترا بديدم اي شمع تراز ... ني کار کنم نه روزه دارم نه نماز
چون با تو بوم مجاز من جمله نماز ... چون بي تو بوم نماز من جمله مجاز
در خدمت تو چو صرف شد عمر دراز ... گفتم که مگر با تو شوم محرم راز
کي دانستم که بعد چندين تک و تاز ... در تو نرسم وز دو جهان مانم باز
در هر سحري با تو همي گويم راز ... بر درگه تو همي کنم عرض نياز
بي منت بندگانت اي بنده نواز ... دل گر ره عشق او نپويد چه کند
جان دولت وصل او نجويد چه کند ... آن لحظه که بر آينه تابد خورشيد
آيينه انا الشمس نگويد چه کند ... اي باد ! به خاک مصطفايت سوگند
باران ! به علي مرتضايت سوگند ... افتاده به گريه خلق، بس کن بس کن
دريا ! به شهيد کربلايت سوگند ... درويشانند هر چه هست ايشانند
در صفه ي يار در صف پيشانند ... خواهي که مس وجود زر گرداني
با ايشان باش کيميا ايشانند ... گر عدل کني بر جهانت خوانند
ور ظلم کني سگ عوانت خوانند ... چشم خردت باز کن و نيک ببين
تا زين دو کدام به که آنت خوانند ... گه زاهد تسبيح به دستم خوانند
گه رندو خراباتي و مستم خوانند ... اي واي به روزگار مستوري من
گر زانکه مرا چنانکه هستم خوانند ... شب خيز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند ... هر جا که دري بود به شب بربندند
الا در عاشقان که شب باز کنند ... مردان رهش ميل به هستي نکنند
خودبيني و خويشتن پرستي نکنند ... آنجا که مجردان حق مي نوشند
خم خانه تهي کنند و مستي نکنند ... خلقان تو اي جلال گوناگونند
گاهي چو الف راست گهي چون نونند ... در حضرت اجلال چنان مجنونند
کز خاطر و فهم آدمي بيرونند ... مردان تو دل به مهر گردون ننهند
لب بر لب اين کاسه ي پر خون ننهند ... در دايره ي اهل وفا چون پرگار
گر سر بنهند پاي بيرون ننهند ... دشمن چو به ما درنگرد بد بيند
عيبي که بر ماست يکي صد بيند ... ما آينه ايم، هر که در ما نگرد
هر نيک و بدي که بيند از خود بيند ... کامل ز يکي هنر ده و صد بيند
ناقص همه جا معايب خود بيند ... خلق آينه ي چشم و دل يکدگرند
در آينه نيک نيک و بد بد بيند ... در عشق تو گاه بت پرستم گويند
گه رند و خراباتي و مستم گويند ... اينها همه از بهر شکستم گويند
من شاد به اينکه هر چه هستم گويند ... آنروز که بنده آوريدي به وجود
ميدانستي که بنده چون خواهد بود ... يا رب تو گناه بنده بر بنده مگير
کين بنده همين کند که تقدير تو بود ... اول رخ خود به ما نبايست نمود
تا آتش ما جاي دگر گردد دود ... اکنون که نمودي و ربودي دل ما
ناچار ترا دلبر ما بايد بود ... اول که مرا عشق نگارم بربود
همسايه ي من ز ناله ي من نغنود ... واکنون کم شد ناله چو دردم بفزود
آتش چو همه گرفت کم گردد دود ... چندانکه به کوي سلمه تارست و پود
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.