دیوان اشعار جامی 7
دیوان اشعار جامی 7
گفتي: ليلي ازين فسانه ... رسوا گشته ست در زمانه،
رسوايي او بگو کدام است؟ ... کز عاشقي اش بلند نام است
هر چند که قيس گفت و گو کرد، ... دلالگي جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد، ... زين سان نه سخن گزار باشد
دلالگي جمال دلدار ... نه عيب بود در او و ني عار»
آن کج رو کج نهاد کج دل ... در دايره ي کجي ش منزل
چون اين سخنان راست بشنيد ... چون بي خبران ز راست رنجيد
گفتا: «به خدايي خدايي ... کز وي نه تهي ست هيچ جايي،
کز ليلي اگر درين تک و پوي ... خواهيد براي قيس يک موي،
يک موي وي و هزار مجنون، ... گو دست ز وي بدار، مجنون
مجنون که بود، که داد خواهد؟ ... وز ليلي من مراد خواهد؟
جان دادن اوبس است دادش ... مردن ز فراق از مرادش
با من دگر اين سخن مگوييد ... کام دل خويشتن مجوييد»
آنان چو جواب اين شنيدند ... وآزار عتاب او کشيدند،
نوميد به خانه بازگشتند ... با قيس، حريف راز گشتند
هر قصه که گفته بود، گفتند ... هر گل که شکفته بود، گفتند
اميد وصال يار ازو رفت ... و آرام دل و قرار ازو رفت
از گريه به خون و خاک مي خفت ... وز سينه ي دردناک، مي گفت:
«ليلي جان است و من تن او ... يارب به روان روشن او
کن کس که مرا ازو جدا ساخت ... کاري به مراد من نپرداخت
در هر نفسي ش باد مرگي ... وز زندگي اش مباد برگي
پا ميخ شکاف سنگ بادش ... سر در دهن نهنگ بادش
بادش ناخن جدا ز انگشت ... دستش کوته ز خارش پشت
جانش چو دلم فگار بادا ... و آواره به هر ديار بادا»
ناقه ز حريم حي برون راند ... وز خاک قبيله دامن افشاند
شد آهوي دشت و کبک وادي ... خارا کن کوه نامرادي
خونابه ز کاس لاله خوردي ... هم کاسگي غزاله کردي
شد باز چنانکه بود و مي رفت ... وين زمزمه مي سرود و مي رفت:
«ليلي و سرود عشرت و ناز ... مجنون و نفير شوق پرداز
ليلي و عنان به دست دوران ... مجنون و به دشت، يار گوران
ليلي و به اين و آن سبک رو ... مجنون و به آهوان تگ و دو
ليلي و سکون به کوه و زنان ... مجنون و به کوه با گوزنان
ليلي و ترانه گو به هر کس ... مجنون و صفير کوف و کرکس
ليلي و خروش چنگ و خرگاه ... مجنون و خراش گرگ و روباه
ليلي و چو مه به قلعه داري ... مجنون و به غار غم حصاري
آري هر کس براي کاري ست ... هر شير سزاي مرغزاري ست
آن به که به نيک و بد بسازيم ... هر کس به نصيب خود بسازيم
مجنون به هزار نامرادي ... مي گشت به گرد کوه و وادي
ليلي مي گفت و راه مي رفت ... همراه سرشک و آه مي رفت
ناگه رمه اي برآمد از راه ... سردار رمه شباني آگاه
گفت: «اي دل و جان من فدايت ... روشن بصرم ز خاک پايت
يابم ز تو بوي آشنايي ... آخر تو که اي و از کجايي؟»
گفتا که: «شبان ليلي ام من ... پرورده ي خوان ليلي ام من»
مجنون چو نشان دوست بشنيد ... چون اشک به خون و خاک غلتيد
افتاد ز پاي رفته از کار ... چشم از نظر و زبان ز گفتار
بي خود به زمين فتاد تا دير ... در بي خودي ايستاد تا دير
و آخر که به هوشياري آمد ... در پيش شبان به زاري آمد
کام روز ز وي خبر چه داري؟ ... گو روشن و راست هر چه داري
گفتا که: «کنون خوش است در حي ... کس نيست به گرد خيمه ي وي
در خيمه ي خود نشسته تنهاست ... چون ماه ميان هاله يکتاست
مردان قبيله رخت بستند ... وز عرصه ي حي برون نشستند
دارند هواي آنکه غافل ... بر قصد گروهي از قبايل
سازند نگين به صبحگاهان ... بر غارت مال بي پناهان»
از وي چو سماع اين بشارت ... صبري که نداشت کرد غارت،
ليلي گويان به حي درآمد ... فرياد ز جان وي برآمد
بانگي بزد از درون غمناک ... وافتاد بسان سايه بر خاک
ليلي چو شنيد بانگ، بشناخت ... از خانه برون مقام خود ساخت
بيرون از در چه ديد؟ مجنون ... افتاده ز عقل و هوش بيرون
بالاي سرش نشست خون ريز ... از نرگس شوخ فتنه انگيز
از گريه به رويش آب مي زد ... ني آب، که خون ناب مي زد
ز آن خواب گران به هوش اش آورد ... در غلغله ي خروش اش آورد
برخاست به روي دوست ديدن ... بنشست به گفتن و شنيدن
آن بود ز ناله درد دل گوي، ... وين بود به گريه رخ به خون شوي
آن گفت که: «بي رخت بجان ام ... وين گفت که: «من فزون از آن ام»
آن گفت: «دلم هزار پاره ست» ... وين گفت که: «اين زمان چه چاره ست؟»
آن گفت که: «هجر جان گدازست» ... وين گفت که: «وصل چاره سازست»
آن گفت که: «بي تو دردناک ام» ... وين گفت که: «از غمت هلاک ام»
آن گفت: «مراست دل ز غم ريش» ... وين گفت : «مراست ريش از آن بيش»
آن گفت: «نمي روم از اين کوي» ... وين گفت: «به ترک جان خود گوي»
آن گفت: «در آتش ام ز دوري» ... وين گفت که: «پيشه کن صبوري»
آن گفت که: «که صبر نيست کارم» ... وين گفت: «جز اين دوا ندارم»
آن گفت که: «خوش بود رهايي» ... وين گفت: «ز محنت جدايي»
آن گفت:«فغان ز کينه کيشان» ... وين گفت که: «باد مرگ ايشان»
آن گفت:«دلم ز غم دو نيم است» ... وين گفت:«چه غم؟ خدا کريم است»
چون گفته شد آنچه گفتني بود ... و آن راز که هم نهفتني بود
با هم به وداع ايستادند ... وز هر مژه سيل خون گشادند
آن روي به دشت کرد يا کوه ... وين ماند به جا چو کوه اندوه
اينست بلي زمانه را خوي ... آسودگي از زمانه کم جوي
صد سال بلا و رنج بيني ... کسوده يکي نفس نشيني
نا کرده تو جاي خويشتن گرم ... هيچ اش نيد ز روي تو شرم
دست ات گيرد، که: زود برخيز ... پاي ات کوبد به سر، که: بگريز
آنجا چو رسيد از کناري ... بيرون آمد شترسواري
بر وي سر ره گرفت مجنون ... کاي طلعت تو به فال، ميمون
اين قافله روي در کجاي اند؟ ... محمل به کجا همي گشايند؟
گفتا: «همه روي در حجازند ... در نيت حج بسيج سازند»
پرسيد: «در آن ميان ز خيلي» ... گفتا: «ليلي و آل ليلي»
مسکين چو شنيد از وي اين نام ... زين گفت و شنو گرفت آرام
از گرد وجود خويشتن پاک ... افتاد بسان سايه بر خاک
بعد از چندي ز خاک برخاست ... از هستي خويش پاک برخاست
ليلي مي راند محمل خويش ... مجنون از دور با دل ريش
مي رفت رهي به آن درازي ... با محمل او به عشقبازي
ليلي چو به عزم خانه برخاست ... خانه به جمال خود بياراست،
چشمش سوي آن رميده افتاد ... خون جگرش ز ديده افتاد
بگريست که: «اي فراق ديده ... درد و غم اشتياق چوني
در کشمکش فراق چوني؟ ... در آتش اشتياق ديده
«من بي تو چه دم زنم که چونم؟ ... اينک ز دو ديده غرق خونم
روزان و شبان در آرزويت ... تنها منم و خيال رويت»
مجنون به زبان بي زباني ... هم زين سخنان چنانکه داني،
مي گفت و ز بيم ناکس و کس، ... چشمي از پيش و چشمي از پس
غم بي حد و فرصتي چنين تنگ ... کردند به طوف کعبه آهنگ
ليلي به طواف خانه در گرد، ... مجنون ز قفاش سينه پر درد
آن، سنگ سياه بوسه مي داد، ... وين يک، به خيال خال او شاد
آن برده دهان به آب زمزم، ... وين کرده به گريه ديده پر نم
آن روي به مروه و صفا داشت، ... وين جاي به ذروه ي وفا داشت
آن در عرفات گشته واقف، ... وين واقف آن، در آن مواقف
آن روي به مشعر حرامش، ... وين در غم شعر مشکفامش
آن تيغ به دست در مني تيز، ... وين بانگ زده که: خون من ريز
آن کرده به رمي سنگ آهنگ، ... وين داشته سر به پيش آن سنگ
آن کرده وداع خانه بنياد، ... وين کرده ز بيم هجر فرياد
ليلي چو از آن وداع پرداخت ... مسند به درون محمل انداخت
مجنون به ميانه فرصتي جست ... جا کرد به پيش محملش چست
هر دو به وداع هم ستادند ... وز درد ز ديده خون گشادند
کردند وداع يکدگر را ... چون تن که کند وداع، سر را
سياح حدود اين ولايت ... نظام عقود اين حکايت
زين قصه روايت اينچنين کرد ... کن خاک نشيمن زمين گرد
چون ماند ز طوف کوي ليلي ... وز گام زدن به سوي ليلي
آشفته و بي قرار مي گشت ... شوريده به هر ديار مي گشت
روزي که سموم نيم روزي ... برخاست به کوه و دشت سوزي،
شد دشت ز ريگ و سنگ پاره ... طشتي پر از اخگر و شراره
حلقه شده مار از او به هر سوي ... ز آن سان که بر آتش اوفتد موي
گر گور به دشت رو نهادي ... گامي به زمين او نهادي،
چون نعل ستور راه پيماي ... پر آبله گشتي اش کف پاي
گيتي ز هواي گرم ناخوش ... تفسان چو تنوره اي ز آتش
هر چشمه به کوه زو خروشان ... سنگين ديگي پر آب جوشان
کردي ماهي ز آب، لابه ... با روغن داغ، روي تابه
هر تخته ي سنگ داشت بر خوان ... نخجير کباب و کبک بريان
از سايه گوزن دل بريده ... در سايه ي شاخ خود خزيده
بي چاره پلنگ در تب و تاب ... در پاي درخت سايه ناياب
افتاده چو سايه ي درختي ... ظلمت لختي و نور لختي
گشته به گمان سايه، نخجير ... ز آسيمه سري به وي پنه گير
مجنون رميده در چنين روز ... انگشت شده ز بس تف و سوز
زو شعله ي دل زبانه مي زد ... آتش به همه زمانه مي زد
آرام نمي گرفت يک جاي ... مي سوخت مگر بر آتش اش پاي
ناگاه چو لاله داغ بر دل ... بالاي تلي گرفت منزل
انداخت به هر طرف نگاهي ... از دور بديد خيمه گاهي
برجست و نفير آه برداشت ... ره جانب خيمه گاه برداشت
گوهر کش اين علاقه ي در ... ز آن در کند اين علاقه را پر
کان هودجي مراحل ناز ... و آن حجلگي عماري راز،
چون بارگي از حرم برون راند ... حادي به حداگري فسون خواند
هر کعبه ي روي به قصد منزل ... مي راند به صد شتاب محمل
از حي ثقيف نازنيني ... خورشيدرخي قمر جبيني
در خاتم مهتري ش انگشت ... سردار قبيله پشت بر پشت
با محمل او مقابل افتاد ... ز آنجا هوسي ش در دل افتاد
بر پرده ي محملش نظر داشت ... بادي بوزيد و پرده برداشت
در پرده بديد آفتابي ... بل کز رخش آفتاب، تابي
زلفين نهاده بر بناگوش ... کرده شب و روز را هم آغوش
چشمش به نگاه جادوانه ... نيرنگ و فريب جاودانه
چون ديد ز پرده روي آن ماه ... رفت آگهي اش ز جان آگاه
شد ملک دلش شکاري عشق ... وافتاد ز زخم کاري عشق
هر چند که مرد چاره داند، ... کي چاره ي کار خود تواند؟
دورست زبه پيش دانش انديش ... از کارد، تراش دسته ي خويش
آورد به دست کارداني ... افسون سخني فسانه خواني
پيش پدر وي اش فرستاد ... دعوي ها کرد و وعده ها داد
گفتا: «به نسب بزرگوارم ... چون تو نسب بزرگ دارم
وادي وادي ز ميش تا بز ... با چوپانان راد گربز،
از اشتر و اسب گله گله ... خادم نر و ماده يک محله،
هر چيز طلب کني، بيارم ... در پاي تو ريزم آنچه دارم
داماد ني ام تو را و فرزند، ... هستم به قبول بندگي، بند»
چون شد پدرش ز خوان آن پير ... زين طعمه ي پاک، چاشني گير
آن تازه جوان پسندش افتاد ... بي تاب و گره به بندش افتاد
گفتا که: «جمال او نديده ... فرزند من است و نور ديده»
رفت و طلبيد مادرش را ... آن قدر شناس گوهرش را
او نيز به اين سخن رضا داد ... وين داعيه را به سينه جا داد
گفتا که: «مناسب است و لايق، ... اين کار به حال هر دو عاشق
ليلي چو به اين شود هم آغوش، ... از يار کهن کند فراموش
مجنون چو ازين خبر برد بوي، ... در آرزوي دگر کند روي
ما هم برهيم در ميانه، ... از گفت و شنيد اين فسانه،
ليکن چو به ليلي اين سخن گفت ... ز انديشه چو زلف خود برآشفت
از شعله ي اين غم اش جگر سوخت ... رنگ سمنش چو لاله افروخت
ني تاب خلاف راي مادر ... بيرون شدن از رضاي مادر،
ني طاقت ترک يار ديرين ... سر تافتن از قرار ديرين
نگشاد دهن به چاره کوشي ... گفتند: رضاست اين خموشي
دادند به خواستگار پيغام ... تا در پي اين غرض زند گام
دلداده چو اين پيام بشنيد ... کار دو جهان به کام خود ديد
آرايش مجلس طرب کرد ... اشراف قبيله را طلب کرد
هر يک به مقام خود نشستند ... مه را به ستاره عقد بستند
خلقي همه شاد، غير ليلي ... خندان به مراد، غير ليلي
از خنده ببست درج گوهر ... وز گريه گشاد لل تر
وآن تشنه جگر ستاده از دور ... بر آب نظر نهاده از دور
روزي دو سه چون به صبر بنشست ... شوق آمد و پشت صبر بشکست
شد همبر نخل راستينش ... زد دست هوس در آستينش
زد بانگ که: «خيز و دور بنشين ... زين تازه رطب صبور بنشين
خوش نيست ز پاشکسته شاخي ... ميدان هوس بدين فراخي
آن کس که فگار خار اوي ام ... دل خسته در انتظار اوي ام،
صبر و دل و دين فداي من کرد ... جان را هدف بلاي من کرد،
در باديه از من است دل تنگ ... در کوه ز من زند به دل سنگ،
آهو به خيال من چراند ... جامه به هواي من دراند،
از من نفسي نبوده غافل ... وز من به کسي نگشته مايل،
يک بار نديده سير، رويم ... گامي نزده دلير، سويم
راضي ست به سايه اي ز سروم ... خرسند به پري از تذروم
ز آن سايه نکردم اش سرافراز ... وين پر سوي او نکرده پرواز
پيمان وفاي اوست طوقم ... غالب به لقاي اوست شوقم
چون با دگري در آورم سر؟ ... وز وصل کسي دگر خورم بر؟
مغرور مشو به حشمت خويش ... مي دار نگاه، عزت خويش
سوگند به صنع صانع پاک ... اعجوبه نگار تخته ي خاک،
که ت بار دگر اگر ببينم ... دست آورده در آستينم،
بر روي تو آستين فشانم ... بر فرق تو تيغ کين برانم
بر کين تو گر نباشدم دست ... خود دست به کشتن خودم هست
خود را بکشم به تيغ بيداد ... وز دست جفات گردم آزاد»
بيچاره چو اين وعيد و سوگند ... بشنيد از آن لب شکر خند،
دانست که پاي سعي کندست ... وآن ناقه ي بي زمام تندست
چون بود به دام او گرفتار ... وز بيم مفارقت دل افگار،
ناچار به درد و داغ او ساخت ... با بوي گلي ز باغ او ساخت
هر لحظه ز وصل فرقت آميز ... وز راحت هاي محنت انگيز،
بيخ املي ش کنده مي شد ... صد ره مي مرد و زنده مي شد
تا بود هميشه کارش اين بود ... سرمايه ي روزگارش اين بود
و آن روز که مرد هم بر اين مرد ... زاد ره آن جهان هم اين برد
طبال سراي اين عروسي ... در پرده ي عاج و آبنوسي،
اين طبل گران نوا نوازد ... وين پرده ي سينه کوب سازد
کن زخم دوال خورده ي عشق ... و آوازه بلند کرده ي عشق،
چون از سفر حجاز برگشت ... بر خاک حريم يار بگذشت،
آن داغ که داشت تازه تر شد ... وآن باغ که کاشت تازه بر شد
شخصي ديدش که خاک مي بيخت ... وآخر بر فرق خاک مي ريخت
گفتا: «پي چيست خاک بيزي؟ ... وز کيست به فرق خاک ريزي؟»
گفتا: « بيزم به هر زمين خاک ... تا بو که بيابم آن در پاک»
گفتا که: از اين طلب بيارام ... وز محنت روز و شب بيارام
کن تازه گهر کز آرزويش ... شد عمر تو صرف جست و جويش،
تو جان کندي و ديگري يافت ... دل کند ز تو چو بهتري يافت
تو نيز بدار دست ازين کار ... وز پهلوي خود بيفکن اين بار
ياري که ره وفا نورزد ... صد خرمن از او جوي نيرزد
تو ليلي گو چو در مکنون ... و او بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به يار خوش شمايل ... حرف غم تو سترده از دل
از حي ثقيف، زنده جاني ... با طبع لطيف، نوجواني
بر تو پي شوهري گزيده ... خرمهره به گوهري خريده
چون لام الفند هر دو يک جا ... تو چون الف ايستاده تنها
برخيز و ازين خيال برگرد ... زين وسوسه ي محال برگرد
خوبان همه همچو گل دوروي اند ... مغرور شده به رنگ و بوي اند
زن صعوه ي سرخ زرد بال است ... بودن به رضاي زن محال است
مجنون ز سماع اين ترانه ... برخاست به رقص صوفيانه
بانگي بزد و به سر بغلتيد ... از صرع زده بستر بغلتيد
در خاک شده ز خون دل گل ... گرديد چو مرغ نيم بسمل
از بس که ز يار سنگدل، سنگ ... مي کوفت به سينه با دل تنگ،
صد رخنه از آن به کارش افتاد ... بر بيهوشي قرارش افتاد
کز لب نفسش گذر نکردي ... در آينه ها نظر نکردي
بعد از ديري که جان نو يافت ... جان را به هزار غم گرو يافت
چون بر نفسش گشاده شد راه ... بر جاي نفس نزد بجز: آه
آن عاشق از خرد رميده ... ز انديشه ي نيک و بد رهيده،
از مستي عشق بود مجنون ... دادش به ميان مستي افيون
وا کرد ز انس ناکسان خوي ... و آورد به سوي وحشيان روي
با وي همه وحش رام گشتند ... در انس به وي تمام گشتند
مي رفت به کوه و دشت چون شاه ... با او چو سپه، وحوش همراه
چون بر سر تخت خود نشستي ... گردش دد و دام حلقه بستي
مي رفت چنين نشيدخوانان ... از ديده سرشک لعل رانان
آن بانوي حجله ي نکويي ... و آن بانوي کاخ خوبرويي
چو گوهر سلک ديگري شد ... آسايش تاج سروري شد،
پيوسته ز کار خود خجل بود ... وز عاشق خويش منفعل بود
تدبير نيافت غير ازين هيچ ... کن قصه ي درد پيچ در پيچ
تحرير کند به خون ديده ... از خامه ي هر مژه چکيده
عنوان همه درد همچو مضمون ... ارسال کند به سوي مجنون
اين داعيه چون به خاطر آورد ... آن نامه ي سينه سوز را کرد
آغاز به نام ايزد پاک ... تسکين ده بيدلان غمناک
ديباچه ي نامه چون رقم زد، ... از صورت حال خويش دم زد
کاي رفته ز همدمان سوي دشت ... همراه تو ني جز آهوي دشت
از ما کرده کناره چوني؟ ... افتاده به خار و خاره چوني؟
شب ها کف پاي تو که بيند؟ ... خار از کف پاي تو که چيند؟
خوانت که نهد به چاشت يا شام؟ ... همخوان تو کيست جز دد و دام؟
با اينهمه شکر کن که باري ... نبود چو من ات به سينه باري
دوران چو گل ام به ناز پرورد ... وز خار ستيزه غنچه ام کرد
شوهر کردن نه کار من بود ... کاري نه به اختيار من بود
از مادر و از پدر شد اين کار ... ز ايشان به دلم خليد اين خار
هر کس که چو گل رخ تو ديده ست ... يا بوي تو از صبا شنيده ست،
کي ديده به هر کسي کند باز؟ ... با صحبت هر خسي کند ساز؟
همخوابه ي من نبوده هرگز ... سر بر سر من نسوده هرگز
گشته ز من خراب، مهجور ... قانع به نگاهي، آن هم از دور
زين غم، روزش شبي ست تاريک ... زين رنج، تنش چو موي باريک
وز کشمکش غم اش ز هر سوي ... نزديک گسستن است آن موي
آن موست حجاب را بهانه ... خوش آنکه برافتد از ميانه
تا روي تو بي حجاب بينم ... خورشيد تو بي سحاب بينم
نامه که شد از حجاب، بنياد ... آخر چو به بي نقابي افتاد،
زد خاتم مهر، اختتامش ... از حلقه ي ميم، والسلامش
قاصد جويان ز خيمه برخاست ... قد کرد پي برون شدن راست
بودش خيمه به مرغزاري ... نزديک به خيمه، چشمه ساري
بنشست ولي نه از خود آگاه ... بنهاد چو چشمه چشم بر راه
ناگاه بديد کز غباري ... آمد بيرون، شترسواري
دامن ز غبار ره برافشاند ... اشتر به کنار چشمه خواباند
ليلي گفتش که:«از کجايي؟ ... کيد ز تو بوي آشنايي»
گفتا که: «ز خاک پاک نجدم ... کحل بصرست خاک نجدم»
ليلي گفتا که:«تلخکامي، ... مجنون لقبي و قيس نامي
سرگشته در آن ديار گردد ... غمديده و سوگوار گردد
هيچ ات به وي آشنايي اي هست؟ ... امکان زبان گشايي اي هست؟»
گفتا: «بلي آشناي اوي ام ... سر در کنف وفاي اوي ام
هر جا باشم دعاش گويم ... تسکين دل از خداش جويم»
ليلي گفتا که: «در چه کارست؟» ... گفتا که:«ز درد عشق زارست
همواره ز مردمان رميده ... با وحش رميده آرميده»
ليلي گفتا که:«اي خردمند ... داني که به عشق کيست دربند؟»
گفتا:« آري، به ياد ليلي ... هر دم راند ز ديده سيلي»
ليلي ز مژه سرشک خون ريخت ... و اسرار نهان ز دل برون ريخت
گفتا که: «منم مراد جانش ... و آن نام من است بر زبانش
جانم به فدات اگر تواني ... کز من خبري به وي رساني،
آيين وفا گري کني ساز ... و آري سوي من جواب آن باز،
دردي ببري و داغي آري ... شمعي ببري، چراغي آري»
برخاست به پاي، آن جوانمرد ... کاي مجنون را دل از تو پردرد
منت دارم، به جان بکوشم ... کالاي تو را به جان فروشم
شد ليلي را درون ز غم شاد ... وآن نامه ز جيب خويش بگشاد
پيچيد در آن به آرزويي ... برگ کاهي و تار مويي
يعني: ز آن روز کز تو فردم، ... چون مو زارم، چو کاه زردم
چون نامه بر آن گرفت، برجست ... بر ناقه ي رهنورد بنشست
شد راحله تاز راه مجنون ... مايل به قرارگاه مجنون
آنجا چو رسيد بي کم و کاست ... بسيار دويد از چپ و راست
ديدش که چو مستي اوفتاده ... دستور خرد به باد داده
در خواب نه، ليک چشم بسته ... بيدار، ولي ز خويش رسته
از گردش ماه و مهر بيرون ... وز دايره ي سپهر بيرون
مستغرق بحر عشق گشته ... وز هر چه نه عشق در گذشته
قاصد هرچند حيله انگيخت ... تا بو که به وي تواند آميخت
آن حيله نداشت هيچ سودش ... از بانگ بلند آزمودش
برداشت چو حاديان نوايي ... در کوه فکند ازآن صدايي
ليلي گويان حدا همي کرد ... و آن دلشده را ندا همي کرد
کرد آن اثري در او سرانجام ... و آمد به خود از سماع آن نام
گفتا:«تو که اي و اين چه نام است؟ ... زين نام مراد تو کدام است؟»
گفتا که: «منم رسول ليلي ... خاص نظر قبول ليلي»
گفتا که: «ره ادب نجسته ... وز مشک و گلاب لب نشسته،
هر دم به زبان چه آري اين نام؟ ... گستاخ، چرا شماري اين نام؟»
زد لاف که:« من زبان اوي ام ... گويا شده ترجمان اوي ام
خيزان، بستان که نامه ي اوست ... يک رشحه ز نوک خامه ي اوست»
مجنون چو شنيد نام نامه ... پا ساخت ز فرق سر چو خامه
چون بر سر نامه نام او ديد، ... بوسيد و به چشم خويش ماليد
افتاد ز عقل و هوش رفته ... خاصيت چشم و گوش رفته
آمد چو ز بي خودي به خود باز ... اين نغمه ي شوق کرد آغاز
کاين نامه که غنچه ي مرادست ... زو در دل تنگ صد گشادست
حرزي ست به بازوي ارادت ... مرقوم به خامه ي سعادت
تعويذ دل رميدگان است ... تومار بلا کشيدگان است
وآن دم که گشاد نامه را سر، ... سر برزد از او نواي ديگر
کاين نامه نه نامه، نوبهاري ست ... وز باغ امل بنفشه زاري ست
دلکش رقمي ست نورسيده ... بر صفحه ي آرزو کشيده
صف هاست کشيده عنبرين مور ... ره ساخته بر زمين کافور
هر موري از آن به سوي خانه ... برده دل بيدلان چو دانه
ز آن نامه ي دلنواز هر حرف ... بود از مي ذوق و حال يک ظرف
هر جرعه ي مي کز آن بخوردي ... از جا جستي و رقص کردي
از خواندن نامه چون بپرداخت ... در گردن جان حمايل اش ساخت
قاصد چو بديد آن به پا خاست ... زو کرد جواب نامه درخواست
مجنون چو به نامه در، قلم زد ... در اول نامه اين رقم زد:
«ديباچه ي نامه ي اماني ... عنوان صحيفه ي معاني
جز نام مسببي نشايد ... کز وي در هر سبب گشايد
مطلق گردان دست تقدير ... زنجيري ساز پاي تدبير
آن را که به وصل چاره سازد، ... سر برتر از آسمان فرازد
و آن را که ز هجر سينه سوزد، ... صد شعله به خرمنش فروزد»
چون بست زبان ازين سرآغاز ... گشت از دل ريش رازپرداز
کاين هست صحيفه ي نيازي ... ز آزرده دلي به دلنوازي
آن دم که رسيد نامه ي تو ... پر عطر وفا ز خامه ي تو
بر ديده ي خون فشان نهادم ... در سينه به جاي جان نهادم
هر حرف وفا ز وي که خواندم ... از ديده سرشک خون فشاندم
در وي سخنان نوشته بودي ... صد تخم فريب کشته بودي
غمخواري من بسي نمودي ... غم هاي مرا بسي فزودي
گيرم که تو دوري از کم و کاست ... نيد به زبان تو بجز راست،
مسکين عاشق چو بدگمان است ... هر لحظه اسير صد گمان است
هر شبهه به پيش او دليلي ست ... هر پشه ي مرده زنده پيلي ست
مرغي که به بام يار بيند ... کو دانه ز بام يار چيند،
ز آن مرغ به خاطرش غباري ست ... کز غير به دوست نامه آري ست
گفتي که: به بوسه دل ندارم ... وز فکر کنار بر کنارم
اين درد نه بس که صبح تا شام ... هم صحبت توست کام و ناکام؟
گفتي که: ز درد پايمال است ... وز غصه به معرض زوال است
خواهد ز ميانه زود رفتن ... بر باد هوا چو دود رفتن
گر او برود تو را چه کم، يار؟ ... کالاي تو را چه کم خريدار؟
ممکن بود از تو کام هر کس ... محروم از آن همين منم، بس
آن را که تو دوست داري، اي دوست ... گر دوست ندارمش نه نيکوست
با هر که تو دوستدار اويي ... از من نسزد بجز نکويي
عاشق که براي دوست کاهد ... آن به که رضاي دوست خواهد
از خواهش خويش رو بتابد ... در راه مراد او شتابد
هر چند که من نه از تو شادم، ... يک بار نداده اي مرادم،
خاطر ز زمانه شاد بادت ... گيتي همه بر مراد بادت
دمسازي دوستان تو را باد ... ور من ميرم تو را بقا باد
نيرنگ زن بياض اين راز ... صورتگري اينچنين کند ساز
کان کعبه ي بي نظير منظر ... چون صورت چين بديع پيکر
با شوهر خود چو سرکشي کرد، ... پاداش خوشي ش ناخوشي کرد،
مسکين زين غم ز پا درافتاد ... بيمار به روي بستر افتاد
آن وصل، بلاي جان او شد ... سودانديشي، زيان او شد
مي بود ز خاطر غم انديش ... بيماري او زمان زمان بيش
چون يک دو سه روز بود رنجه ... مسکين به شکنج اين شکنجه
ناگاه عنايت ازل دست ... بگشاد و، بر او شکنجه بشکست
از کشمکش نفس رهاندش ... وز تنگي اين قفس جهاندش
جان داد به درد و جاودان زيست ... آن کو ندهد به درد جان کيست
در بودن، درد و در سفر درد ... آوخ ز جهان درد بر درد
ليلي که ز درد و داغ مجنون ... مي داشت دلي چو غنچه پر خون،
از مردن شو، بهانه برساخت ... وز خون، دل خويشتن بپرداخت
عمري به لباس سوگواري ... بنشست به رسم عده داري
عشقش به درون نه داشت خانه، ... شد ماتم شوهرش بهانه
عمري به دراز، گريه و آه ... مي کرد و زبان خلق کوتاه
چون يک چندي بر اين برآمد ... دودش ز دل حزين برآمد
بگرفت به کف شکسته جامي ... مي زد به حريم دوست گامي
آن دلشده چون رسيد آنجا، ... صد دلشده بيش ديد آنجا
بر دست گرفته کاسه يا جام ... در يوزه گرش ز خوان انعام
هر کس ز کف چنان حبيبي ... مي يافت به قدر خود نصيبي
مجنون از دور چون بديدش ... عقل از سر و، جان ز تن رميدش
چون نوبت وي رسيد، بي خويش ... آورد او نيز جام خود پيش
ليلي وي را چو ديد و بشناخت ... کارش نه چو کار ديگران ساخت
ناداده نصيب از آن طعام اش ... کفليز زد و شکست جامش
مجنون چو شکست جام خود ديد ... گويا که جهان به کام خود ديد
آهنگ سماع آن شکست اش ... چون راه سماع ساخت مست اش
مي بود بر آن سماع، رقاص ... مي زد با خود ترانه اي خاص
کالعيش که کام شد ميسر ... عيشي به تمام شد ميسر
همچون دگران نداد کامم ... وز سنگ ستم شکست جامم
با من نظري ش هست تنها ... ز آن جام مرا شکست تنها
صد سر فدي شکست او باد ... جانها شده مزد دست او باد
رامشگر اين ترانه ي خوش ... دستان زن اين سرود دلکش
بر عود سخن چنين کشد تار ... کن مانده به چنگ غم گرفتار،
روزي به هواي نيمروزي ... از تاب حرارت تموزي،
ره برده به خيمه ي ذليلان ... يعني که به سايه ي مغيلان
برساخت از آن نظاره گاهي ... مي کرد به هر طرف نگاهي
ناگاه بديد قومي از دور ... ز ايشان در و دشت گشته معمور
کردند به يک زمان در آن جاي ... صد خيمه و بارگاه بر پاي
ز آن خيمه گه اش نمود ناگاه ... با جمع ستارگان يکي ماه
کز خيمه هواي گشت کردند ... ز آن مرحله رو به دشت کردند
آن دم که به پيش هم رسيدند ... يکديگر را تمام ديدند
مسکين مجنون چه ديد؟ ليلي ... با او ز زنان قوم خيلي
چشمش چو بر آن سهي قد افتاد ... بي خود برجست و بي خود افتاد
شد کالبدش ز هوش خالي ... ليلي به سرش دويد حالي
بنهاد سرش به زانوي خويش ... خونابه فشان ز سينه ي ريش
ز آن خواب خوش از گلاب ريزي ... زود آوردش به خواب خيزي
ديدند جمال يکدگر را ... بردند ملال يکدگر را
هر راز کهن که بود گفتند ... هر در سخن که بود سفتند
در وقت وداع کاندرين باغ ... کس سوخته دل مباد ازين داغ
مجنون گفتا که:«اي دل افروز ... کامروز ميان صد غم و سوز
بگذاشتي اندر اين زمين ام، ... من بعد کي و کجات بينم؟»
گفتا که: «به وقت بازگشتن ... خواهم هم ازين زمين گذشتن
گر زآنکه درين مقام باشي، ... از ديدن من به کام باشي»
اين رفت ز جاي و او به جا ماند ... چون مرده تني ز جان جدا ماند
بر موجب وعده اي که بشنيد ... از منزل خويشتن نجنبيد
در حيرت عشق آن دلاراي ... ننشست درخت وار از پاي
مي بود ستاده چون درختي ... مرغان به سرش نشسته لختي
يک جا چو درخت پاش محکم ... مو رفته چو شاخه هاش در هم
عهدي چو گذشت در ميانه ... مرغي به سرش گرفت خانه
مويش چو بتان مشک برقع ... از گوهر بيضه شد مرصع
برخاست ز بيضه ها به پرواز ... مرغان سرود عشق پرداز
يک چند براين نسق چو بگذشت ... ليلي به ديار خويش برگشت
آمد چو به آن خجسته منزل ... وز ناقه فروگرفت محمل،
آمد به سر رميده مجنون ... ديدش ز حساب عقل بيرون
هر چند نهفته دادش آواز ... نمد به وجود خويشتن باز
زد بانگ بلند کاي وفا کيش ... بنگر به وفا سرشته ي خويش
گفتا :«تو که اي و از کجايي؟ ... بيهوده به سوي من چه آيي؟
گفتا که: «منم مراد جانت ... کام دل و رونق روانت
يعني ليلي که مست اويي ... اينجا شده پاي بست اويي»
گفتا: «رو رو که عشقت امروز ... در من زده آتشي جهان سوز
برد از نظرم غبار صورت ... ديگر نشوم شکار صورت
عشق ام کشتي به موج خون راند ... معشوقي و عاشقي برون ماند
ليلي چو شنيد اين سخن ها ... از صبر و قرار ماند تنها
دانست يقين، که حال او چيست ... بنشست و به هاي هاي بگريست
گفت: «اي دل و دين ز دست داده ... در ورطه ي عشق ما فتاده
ناديده ز خوان ما نوايي ... افتاده به جاودان بلايي
مشکل که دگر به هم نشينيم ... وز دور جمال هم ببينيم»
اين گفت و ره وثاق برداشت ... ماتم گري فراق برداشت
از سينه به ناله درد مي رفت ... مي رفت و به آب ديده مي گفت:
«دردا که فلک ستيزه کارست ... سرچشمه ي عيش، ناگوارست
ما خوش خاطر دو يار بوديم ... دور از غم روزگار بوديم
از دست خسان ز پا فتاديم ... وز يکديگر جدا فتاديم
او دور از من، به مرگ نزديک ... من دور از وي، چو موي باريک
او، کرده به وادي عدم روي ... من، کرده به تنگناي غم خوي
او، بر شرف هلاک، بي من ... افتاده به خون و خاک، بي من
من، درصدد زوال، بي او ... ناچيزتر از خيال، بي او
امروز بريدم از وي اميد ... دل بنهادم به هجر جاويد»
اين گفت و شکسته دل ز منزل ... بر نيت کوچ، بست محمل
مجنون هم ازين نشيمن درد ... منزل به نشيمن دگر کرد
چون وعده ي دوست را به سر برد ... بار خود از آن زمين به در برد
برخاست چنانکه بود از آغاز ... با گور و گوزن گشت دمساز
طغراکش اين فراق نامه ... اين رشحه برون دهد ز خامه
کز بر عرب يکي عرابي ... مقبول خرد به خرده يابي
سرزد ز دلش هواي مجنون ... طياره ز حله راند بيرون
بر عامريان گذشت از آغاز ... جست از همه کس نشان او باز
گفتند که: يک دو روز بيش است، ... کز وي دل اين قبيله ريش است
ني ديده کسي ز وي نشاني ... ني نيز شنيده داستاني
برخاست عرابي و شتابان ... رو کرد ز حله در بيابان
چون يک دو سه روز جستجو کرد ... نوميد به راه خويش رو کرد
ناگاه نمود زير کوهي ... جمع آمده وحشيان گروهي
شد تيز به سويشان روانه ... مجنون را ديد در ميانه
با آهوکي سفيد و روشن ... همچون ليلي به چشم و گردن
بر بالش خاک و بستر خار ... جان داده ز درد فرقت يار
همخوابه چو ديده ماجرايش ... او نيز بمرده در وفايش
گردش دد و دام حلقه بسته ... شاخ طرب همه شکسته
از سينه ي آهو آه خيزان ... وز چشم گوزن اشک ريزان
کردش چو نگاه در پس پشت ... بر ريگ نوشته ديد ز انگشت
کوخ که ز داغ عشق مردم ... بر بستر هجر جان سپردم
شد مهر زمانه سرد بر من ... کس مرحمتي نکرد بر من
يک زنده، غذا چو من نخورده ... يک مرده، به روز من نمرده
بشکست شب صبوري ام پشت ... و ايام به تيغ دوري ام کشت
کس کشته ي بي ديت چو من نيست ... محروم ز تعزيت چو من نيست
ني بر سر من گريست ياري ... ني شست ز روي من غباري
نز دوست کسي سلامي آورد ... در پرسش من پيامي آورد
شد شيشه ي چرخ بر دلم تنگ ... زد شيشه ي زندگي م بر سنگ
تا حشر خلد به هر دل ريش ... اين شيشه ي ريزه ريزه چون نيش
چون اهل حي اين خبر شنيدند ... بر خود همه جامه ها دريدند
از فرق عمامه ها فکندند ... مو ببريدند و چهره کندند
يکسر همه اهل آن قبيله ... از صدق درون، برون ز حيله
گشتند روان به جاي آن کوه ... بر سينه هزار کوه اندوه
دل پر غم و درد و ديده پر خون ... راه آوردند سوي مجنون
هر کس ره ماتمي دگر زد ... بر دل رقم غمي دگر زد
آن خورد دريغ بر جواني ش ... وين کرد فغان ز ناتواني ش
آن گفت ز طبع نکته زاي اش ... وين گفت ز نظم جانفزاي اش
ز آن شور و شغب چو بازماندند ... چون مه به عماري اش نشاندند
همخوابه ي مرده را ز ياري ... با او کردند هم عماري
اظهار بزرگواري اش را ... عامرنسبان عماري اش را
بر گردن و دوش جاي کردند ... رفتن سوي حله راي کردند
در هر گامي که مي نهادند ... صد چشمه ز چشم مي گشادند
در هر قدمي که مي بريدند ... صد ناله ز درد مي کشيدند
از دجله ي چشمشان به هر ميل ... شط بر شط بود، نيل در نيل
آهسته همي زدند گامي ... فريادکنان به هر مقامي
چون نغمه ي درد و غم سرايان ... آمد ره دورشان به پايان،
خونابه ي غم کشيدگان اش ... شستند به آب ديدگان اش
چاک افکندند در دل خاک ... جا کرد به خاک با دل چاک
و آن دم که شدند مهربانان ... دامن ز غبار او فشانان
هر يک به مقام خويشتن باز ... مجروح ز دور چرخ ناساز،
در ريخت ز دشت و در دد و دام ... کردند به خوابگاهش آرام
در پرتو آن مزار پر نور ... گشتند ددان ز خوي بد، دور
آري، عاشق که پاکبازست، ... عشقش نه ز عالم مجازست
قلبي ببرد ز جان قلاب ... گردد مس قلب او زر ناب
مجنون که به خاک در، نهان شد ... گنج کرم همه جهان شد
هر کس ز غمي فتاده در رنج ... زد دست طلب به پاي آن گنج
ز آن گنج کرم مراد خود يافت ... گر يک دو مراد جست، صد يافت
روي همه، در حظيره اش بود ... چشم همه، بر ذخيره اش بود
شد روضه ي جان، حظيره ي او ... رضوان ابد، ذخيره ي او
آرند که صوفي اي صفا کيش ... برداشت به خواب پرده از پيش
مجنون بر وي شد آشکارا ... با او نه به صواب مدارا
گفت: «اي شده از خرابي حال، ... بر نقش مجاز، فتنه سي سال
چون کرد اجل نبرد با تو، ... معشوق ازل چه کرد با تو؟»
گفتا: «به سراي عزت ام خواند ... بر صدر سرير قرب بنشاند
گفت: اي به بساط عشق گستاخ ... شرم ات نمد که چون درين کاخ،
خوردي مي ما ز جام ليلي، ... خواندي ما را به نام ليلي؟
بر من چو در عتاب بگشود ... با من بجز اين عتاب ننمود»
جامي بنگر کز آفرينش ... هر ذره به چشم اهل بينش
از زخم ازل، شکسته جامي ست ... گرداگردش نوشته نامي ست
در صاحب نام، کن نشان گم ... در هستي وي، شو از جهان گم
تا بازرهي ز هستي خويش ... وز ظلمت خودپرستي خويش
جايي برسي کز آن گذر نيست ... جز بي خبري از آن خبر نيست
با تو ز جهان بي نشاني ... گفتيم نشان، دگر تو داني
ليلي چو ز باغ مرگ مجنون ... چون لاله نشست غرقه در خون،
شد عرصه ي دهر بر دلش تنگ ... زد ساغر عيش خويش بر سنگ
افتاد در آن کشاکش درد ... از راحت خواب و لذت خورد
تابنده مهش ز تاب خود رفت ... نورسته گلشن ز آب خود رفت
بي وسمه گذاشت، ابروان را ... بي شانه، کمند گيسوان را
تب، کرد به قصد جانش آهنگ ... نگذاشت به رخ ز صحت اش رنگ
آمد به کماني از خدنگي ... زد سرخ گلش به زردرنگي
تبخاله نهاد بر لبش خال ... شد بر ساقش گشاده خلخال
چون از نفس خزان، درختان ... گشتند به باد داده رختان
از خلعت سبز عور ماندند ... وز برگ بهار دور ماندند
گلزار ز هر گل و گياهي ... شد رنگرزانه کارگاهي
طاووس درخت پر بينداخت ... سلطان چمن سپر بينداخت
بستان ز هواي سرد بفسرد ... تب لرزه ز رخ طراوتش برد
شد هر شاخي ز برگ و بر، پاک ... بر دوش درخت مار ضحاک
از خون خوردن، انار خندان ... آلوده به خون نمود دندان
به گشت چو عاشقي رخش زرد ... از درد نشسته بر رخش گرد
بادام به عبرت ايستاده ... صد چشم به هر طرف نهاده
باغي تهي از گل و شکوفه ... بغداد شده بدل به کوفه
و آن غيرت گلرخان بغداد ... يعني ليلي گل چمن زاد
افتاده به خارخار مردن ... تن بنهاده به جان سپردن
گريان شد کاي ستوده مادر ... پاکيزه فراش پاک چادر
يک لحظه به مهر باش مايل ... کن دست به گردنم حمايل
روي شفقت بنه به رويم ... بگشا نظر کرم به سويم
زين پيش به گفتگوي مردم، ... بر من نمد تو را ترحم
نگذاشتي ام به دوست پيوند ... تا فرقت وي به مرگم افکند
از خلعت عصمت ام کفن کن ... رنگش ز سرشک لعل من کن
ز آن رنگ ببخش رو سفيدي م ... کنست علامت شهيدي م
روي سفرم به خاک او کن ... جايم به مزار پاک او کن
بشکاف زمين زير پايش ... زن حفره به قبر دلگشايش
نه بر کف پاي او سرم را ... ساز از کف پايش افسرم را
تا حشر که در وفاش خيزم، ... آسوده ز خاک پاش خيزم
رو سوي ديار يار ديرين ... افشاند به خنده جان شيرين
او خفته به هودج عروسي ... مادر به رهش به خاک بوسي
بردندش از آن قبيله بيرون ... يکسر به حظيره گاه مجنون
خاکش به جوار دوست کندند ... در خاک چو گوهرش فکندند
شد روضه ي آن دو کشته ي غم ... سر منزل عاشقان عالم
ايشان بستند رخت ازين حي ... ما نيز روانه ايم از پي
گردون که به عشوه جان ستاني ست ... زه کرده به قصد ما کماني ست
زآن پيش کزين کمان کين توز ... بر سينه خوريم تير دلدوز،
آن به که به گوشه اي نشينيم ... زين مزرعه خوشه اي بچينيم
نور ازل و ابد طلب کن ... آن را چو بيافتي، طرب کن
آن نور نهفته در گل توست ... تابنده ز مشرق دل توست
خوش آنکه شوي ز پاي تا فرق ... چون ذره در آفتاب خود غرق
هرچند نشان ز خويش جويي ... کم يابي اگر چه بيش جويي
دلگرم شوي به آفتابي ... خود را همه آفتاب يابي
بي برگي تو همه شود برگ ... ايمن گردي ز آفت مرگ
جايي دل تو مقام گيرد ... کنجا جز مرگ کس نميرد
جامي به کسي مگير پيوند ... کخر دل از آن ببايدت کند
بيگانه شو از برون سرايي ... با جوهر خود کن آشنايي
ز آيينه خويش زنگ بزداي ... راهي به حريم وصل بگشاي
هر چند چو بحر تلخکامي، ... اين کار تو را بس است، جامي
کز موج معاني ات ز سينه ... افتاد به ساحل اين سفينه
مرهم نه داغ دلفگاران ... تسکين ده درد بيقراران
شيرين شکري ست نورسيده ... از نيشکر قلم چکيده
شعري که ز خاطر خردمند ... زايد، به مثل بود چو فرزند
فرزند به صورت ارچه زشت است ... در چشم پدر نکوسرشت است
اي ساخته تيز خامه را نوک ... ز آن کرده عروس طبع را دوک
مي کن ز آن نوک، خوش نويسي ... ز آن دوک ز مشک رشته ريسي
مي زن رقمي به لوح انصاف ... دراعه ي عيب پوش مي باف
چون شعر نکو بود، خط نيک ... باشد مدد نکويي اش، ليک
گردد ز لباس خط ناخوب ... در ديده ي عيب جوي، معيوب
حرفي که به خط بدنويسي، ... در وي همه عيب خود نويسي
در خوبي خط اگر نکوشي، ... از بهر خدا ز تيزهوشي،
حرفي که نهي، به راستي نه ... کز هر هنري است راستي به
و آن دم که نويسي اش، سراسر ... با نسخه ي راست کن برابر
چون خود کردي فساد از آغاز، ... اصلاح به ديگران مينداز
کوتاهي اين بلندبنياد، ... در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ور تو به شمار آن بري دست ... باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرت انديش ... در طول چهار مه، کم و بيش
در يک دو سه ساعتي ز هر روز ... شد طبع بر اين مراد، فيروز
هر چند که قدر اين تهي دست ... زين نظم شکسته بسته بشکست،
زو حقه ي چرخ، درج در باد ... ز آوازه ي او زمانه پر باد
الهي کمال الهي تو راست ... جمال جهان پادشاهي تو راست
جمال تو از وسع بينش، برون ... کمال از حد آفرينش، برون
بلندي و پستي نخوانم تو را ... مقيد به اينها ندانم تو را
نه تنها بلندي و پستي تويي، ... که هستي ده و هست و هستي تويي
چو بيروني از عقل و وهم و قياس، ... تو را چون شناسم من ناشناس؟
ز آغاز اين نامه تا ختم کار ... گر آرد يکي نامجو در شمار
همه دفتر فضل و انعام توست ... مفصل شده ي نسخه ي نام توست
نگويم که نامت هزار و يکي است ... که با آن هزاران هزار اندکي است
تويي کز تو کس را نباشد گزير ... در افتادگي ها تويي دستگير
ندارم ز کس دستگيري هوس ... ز دست تو مي آيد اين کار و بس
عبث را درين کارگه راه نيست ... ولي هر سر از هر سر آگاه نيست
به ما اختياري که دادي به کار ... ندادي در آن اختيار، اختيار
چو سررشته ي کار در دست توست ... کننده، به هر کار پابست توست
سزد گر ز حيرت برآريم دم ... چو مختار باشيم و مجبور هم
يکي جوي جامي دو جويي مکن ... به ميدان وحدت دوگويي مکن
يکي اصل جمعيت و زندگي ست ... دويي تخم مرگ و پراکندگي ست
دلا ديده ي دوربين برگشاي ... درين دير ديرينه ي ديرپاي
ببين غور دور شباروزي اش ... به خورشيد و مه، عالم افروزي اش
شب و روز او چون دو يغمايي اند ... دو پيمانه ي عمر پيمايي اند
دو طرار هشيار و، تو خفته مست ... پي کيسه ببريدنت تيزدست
به عبرت نظر کن که گردون چه کرد ... فريدون کجا رفت و قارون چه کرد
پي گنج بردند بسيار رنج ... کنون خاک ريزند به سر چو گنج
پي عزت نفس، خواري مکش ... ز حرص و طمع خاکساري مکش
طلب را نمي گويم انکار کن، ... طلب کن، وليکن به هنجار کن
به مردار جويي چو کرکس مباش ... گرفتار هر ناکس و کس مباش
سخن ز آسمان ها فرود آمده ست ... بر اقليم جان ها فرود آمده ست
بود تابش ماه و مهر از سخن ... بود گردش نه سپهر از سخن
سخن مايه ي سحر و افسو بود ... به تخصيص وقتي که موزون بود
زدم عمري از بي مثالان مثل ... سرودم به وصف غزالان غزل
نمودم ره راست عشاق را ... ز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصايد شدم تيزگام ... برآمد به نظم معمام نام
ز بي چارگي ها درين چارسوي ... به قول رباعي شدم چاره جوي
کنون کرده ام پشت همت قوي ... دهم مثنوي را لباس نوي
کهن مثنوي هاي پيران کار ... که مانده ست از آن رفتگان يادگار،
اگرچه روان بخش و جان پرورست ... در اشعار نو لذت ديگرست
دل نونيازان کوي اميد ... خط سبز خواهد نه موي سفيد
دريغا که بگذشت عمر شريف ... به جمع قوافي و فکر رديف
کند قافيه تنگ بر من نفس ... از آن چون رديف ام فتد کار پس
نيايد برون حرفي از خامه ام ... که نبود سيه رويي نامه ام
شناساي تاريخ هاي کهن ... چنين رانده است از سکندر سخن
که مشاطه ي دولت فيلقوس ... چو آراست روي زمين چون عروس
ز دمسازي اين عروسش به بر ... خداداد پيرانه سر يک پسر
چو بگذشت سال وي از هفت و هشت ... وز او فر شاهي فروزنده گشت،
پدر صاحب عهد خود ساخت اش ... به تاج کياني سرافراخت اش
چو بيعت گرفت اش ز گردن کشان، ... به سرچشمه ي علم دادش نشان
فرستاد پيش ارسطالس اش ... که گردد ز نابخردي حارسش
بدو داد پيغام کاي فيلسوف ... که خورشيد تو رسته است از کسوف،
سپهر خرد را تويي آفتاب ... ز فيض تو يونان زمين نورياب
اگر در جهان نبود آموزگار، ... شود تيره از بي خرد روزگار
اگر شاه دوران نباشد حکيم ... بود در حضيض جهالت مقيم
سکندر که پرورده ي مهدم اوست ... بر اورنگ شاهي وليعهدم اوست
به قانون اقبال داناش کن ... بر اسباب دولت تواناش کن
ز حکمت بدان سان کن اش بهره مند، ... که سازد پس از مرگ نامم بلند»
ارسطالس اين نکته ها چون شنود ... به درس سکندر زبان را گشود
به حکمت چراغ دل افروخت اش ... ره حل هر مشکل آموخت اش
سکندر که طبع هنرسنج داشت ... به امکان درون از هنر گنج داشت،
به نقادي فکر روشن که بود ... گذشت از رفيقان به هر فن که بود
به يزدان شناسي علم برفراخت ... ز دانش پژوهي خدا را شناخت
شد از فسحت خاطر آگهش ... رياض رياضي تماشاگهش
ز اقليدس اقليدش آمد به دست ... طلسمات گنج مجسطي شکست
شد از گردش چرخ ديرين اساس ... حقايق پذير و دقايق شناس
بلي حکمت آن است پيش حکيم ... که بر راه دانش، شود مستقيم
کشد خامه در دفتر آب و گل ... ز دانش دهد زيور جان و دل
سکندر چو ز آلايش جهل پاک ... شد از علم يونانيان بهره ناک،
ز ناسازي روزگار شموس ... نگونسار شد دولت فيلقوس
درين وحشت آباد پر قال و قيل ... به گوش آمدش بانگ طبل رحيل
فرستاد پيش ارسطو کسي ... ستايشگري کرد با او بسي
بدو گفت کاي کوه فر و شکوه ... سر دين پرستان دانش پژوه
مرا بازوي عمر سستي گرفت ... تنم کسوت نادرستي گرفت
بيا، زود همراه شاگرد خويش ... پذيرنده ي کرد و ناکرد خويش
که بر کار عمر اعتمادي نماند ... وز اين بند اميد گشادي نماند
ارسطو چو زين قصه آگاه شد، ... به آن قبله ي ملک همراه شد
رخ آورد در خدمت فيلقوس ... سرافراخت از دولت پاي بوس
ملک فيلقوس آن شه سرفراز ... به روي سکندر چو شد ديده باز
حکيمان آن ناحيت را بخواند ... طفيل سکندر به مجلس نشاند
بفرمود تا از پي آزمون ... بپرسندش از مشکلات فنون
ز هر نکته کردند او را سال ... برون آمد از عهده ي قيل و قال
به انصاف گردن برافراشتند ... به تحسين او بانگ برداشتند
چو شد واقف حال او فيلقوس ... بر اهل ممالک، چه روم و چه روس
دگرباره دادش به شاهي رواج ... بدو کرد تسليم اورنگ و تاج
همه سرکشان خاک راهش شدند ... سلاح آوران سپاهش شدند
چنين گفت دانشور روم و روس ... که چون رخت بست از جهان فيلقوس
سکند برآمد به تخت بلند ... صلايي به بالغ دلان در فکند
که: «اي واقفان از معاد و معاش ... که هستيم با يکدگر خواجه تاش
سفر کرد ازين ملک، شاه شما ... به هر نيک و بد نيکخواه شما
نباشد شما را ز شاهي گزير ... که باشد به فرمان او داروگير
ندارم ز کس پايه ي برتري، ... که باشد مرا وايه ي سروري
بجوييد از بهر خود مهتري ... کرم پروري معدلت گستري»
سکندر چو شد زين حکايت خموش ... ز جان خموشان برآمد خروش
که: «شاها سر و سرور ما تويي ... ز شاهان مه و مهتر ما تويي»
وز آن پس به بيعت گشادند دست ... به سر تاج، بر تخت شاهي نشست
زبان را به تحسين مردم گشاد ... که:«نقد حيات از شما کم مباد
اميدم چنانست از کردگار ... کز آن گونه کز شاهي ام ساخت کار،
ز الهام عدلم کند بهره مند ... نيفتد بجز عدل هيچ ام پسند»
دبير خردمند دانش پژوه ... نويسنده ي قصه ي هر گروه
نوشت از سکندر شه نامدار ... که چون سلطنت يافت بر وي قرار،
چو نور خرد بودش اندر سرشت ... خردنامه هاي حکيمان نوشت
گرفتي به دستور آن، کار پيش ... به آن راست کردي همه کار خويش
نخست از ارسطو که ش استاد بود ... به شاگردي او دلش شاد بود،
خردنامه اي نغز عنوان گرفت ... که مغز از قبول دل و جان گرفت
ز نام خداي اش سرآغاز کرد ... وز آن پس نواي دعا ساز کرد
که: «شاها دلت چشمه ي راز باد ... به روي تو چشم رضا باز باد
ميفکن به کار رعيت گره ... خدا آنچه دادت، به ايشان بده
ترحم کن و، عفو و بخشش نماي ... که اينها رسيدت ز فضل خداي
اگر واگذاري به او کار خويش، ... نيايد تو را هيچ دشوار، پيش
وگر جز بدو افکني کار را، ... نشانه شوي تير ادبار را
گر اصلاح خلق جهان بايدت، ... دل از هر بدي بر کران بايدت
مشو غره ي حسن گفتار خويش ... نکو کن چو گفتار، کردار خويش
بزن شيشه ي خشم را سنگ حلم ... بشو ظلمت جهل را ز آب علم
مبادا شود سخت تر کار تو ... به پشت تو گردد فزون بار تو
فلاطون که فر الهي ش بود ... ز دانش به دل گنج شاهي ش بود،
گشاد از دل و جان يزدان شناس ... زبان را به تمهيد شکر و سپاس
که: «اي اولين تخم اين کشتزار ... پسين ميوه ي باغ هفت و چهار
به پاي فراست بر آگرد خويش ... به چشم کياست ببين کرد خويش
به کوي وفا سست اساسي مکن ... ببين نعمت و ناسپاسي مکن
به نعمت رسيدي، مکن چون خسان ... فراموش از انعام نعمت رسان
ز بس مي رسد فيض انعام ازو ... برد بهره هم خاص و هم عام ازو
مکن اينهمه فکر دور و دراز ... پي آنچه نبود به آن ات نياز
متاعي است دنيا، پي اين متاع ... مکن با حريصان گيتي نزاع
جهاني شده زين بتان خاکسار ... بتان را به آن بت پرستان گذار
به عبرت ز پيشينيان ياد کن ... دل از ياد پيشينيان شاد کن
مکن همنشيني به هر بدسرشت ... که گيرد ازو طبع تو خوي زشت
چو دشمن به دست تو گردد اسير، ... از او سايه ي دوستي وامگير
شه آن دان که رسم کرم زنده کرد ... صد آزاد را از کرم بنده کرد
دلت را به دانشوري دار هوش ... چو دانستي، آنگاه در کار کوش
به هر کس ره آشنايي مپوي ... ز هر آشنا روشنايي مجوي
مگو، تا نپرسد ز تو نکته جوي ... چو پرسد، تامل کن، آنگه بگوي
مگو راستي هم که صاحب خرد ... به روي قبولش نهد دست رد
چرا راستي گويد آن راست مرد ... که بايد به صد حجت اش راست کرد؟»
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.