ديوان اشعار عبيد زاكاني
بسمه تعالی
ديوان اشعار عبيد زاكاني 1 (كليك كنيد)
ديوان اشعار عبيد زاكاني 2 (كليك كنيد)
ديوان اشعار عبيد زاكاني 3 (كليك كنيد)
ديوان اشعار عبيد زاكاني 4 (كليك كنيد)
ديوان اشعار عبيد زاكاني 5 (كليك كنيد)
ديوان اشعار عبيد زاكاني 6 (كليك كنيد)
بکشت غمزه ي آن شوخ بي گناه مرا ... فکند سيب ز نخدان او به چاه مرا
غلام هندوي خالش شدم ندانستم ... کاسير خويش کند زنگي سياه مرا
دلم بجا و دماغم سليم بود ولي ... ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام ديده و دل ... هنوز هيچ نميباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روي برتابم ... ز خاک گور اگر بردمد گياه مرا
به جور او چو بميرم ز نو شوم زنده ... اگر به چشم عنايت کند نگاه مرا
عبيد از کرم يار بر مدار اميد ... که لطف شامل او بس اميدگاه مرا
ز حد گذشت جدائي ز حد گذشت جفا ... بيا که موسم عيشست و آشتي و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطي دارد ... غبار چيست دگر باره در ميانه ي ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلاي سياه ... و گرنه من که و مستي و عاشقي ز کجا
کجا کسيکه از آن چشم ترک وا پرسد ... که عقل و هوش جهاني چرا کني يغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نيست ... که زنگيان سياهش نمي کنند رها
دلم ز جعد تو سودائي و پريشانست ... بلي هميشه پريشاني آورد سودا
عبيد وصف دهان و لب تو ميگويد ... ببين که فکر چه باريک و نازکست او را
شوريده کرد شيوه ي آن نازنين مرا ... عشقش خلاص داد ز دنيا و دين مرا
غم همنشين من شد و من همنشين غم ... تا خود چها رسد ز چنين همنشين مرا
زينسان که آتش دل من شعله ميزند ... تا کي بسوزد اين نفس آتشين مرا
اي دوستان نميدهد آن زلف بيقرار ... تا يکزمان قرار بود بر زمين مرا
از دور ديدمش خردم گفت دور از او ... ديوانه ميکند خرد دوربين مرا
گر سايه بر سرم فکند زلف او دمي ... خورشيد بنده گردد و مه خوشه چين مرا
تا چون عبيد بر سر کويش مجاورم ... هيچ التفات نيست به خلد برين مرا
در ما به ناز مي نگرد دلرباي ما ... بيگانه وار ميگذرد آشناي ما
بي جرم دوست پاي ز ما درکشيده باز ... تا خود چه گفت دشمن ما در قفاي ما
با هيچکس شکايت جورش نميکنم ... ترسم به گفتگو کشد اين ماجراي ما
ما دل به درد هجر ضروري نهاده ايم ... زيرا که فارغست طبيب از دواي ما
هردم ز شوق حلقه ي زنجير زلف او ... ديوانه ميشود دل آشفته راي ما
بر کوه اگر گذر کند اين آه آتشين ... بي شک بسوزدش دل سنگين براي ما
شايد که خون ديده بريزي عبيد از آنک ... او ميکند هميشه خرابي بجاي ما
اي خط و خال خوشت مايه ي سوداي ما ... اي نفسي وصل تو اصل تمناي ما
چونکه قدم مينهد شوق تو در ملک جان ... صبر برون ميجهد از دل شيداي ما
چتر همايون عشق سايه چو بر ما فکند ... راه خرابات پرس گر طلبي جاي ما
از رخ زيباي تو قبله گه عام را ... کعبه ي ديگر نباد دلبر ترساي ما
مردم لولي وشيم ما که وسجده کدام ... راي هزيمت گرفت عقل سبک راي ما
صوفي افسرده را زحمت ما گو مده ... رو تو و محراب زهد ما و چليپاي ما
رطل گرانرا ز دست تا ننهي اي عبيد ... زانکه روان ميبرد عمر سبک پاي ما
ميکند سلسله ي زلف تو ديوانه مرا ... ميکشد نرگس مست تو به ميخانه مرا
متحير شده ام تا غم عشقت ناگاه ... از کجا يافت در اين گوشه ي ويرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من ... قطره ي اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتي يابم اگر در نظر شمع رخت ... کشته و سوخته يابند چو پروانه مرا
درد سر ميدهد اين واعظ و ميپندارد ... کالتفاتست بدان بيهده افسانه مرا
چاره آنست که ديوانگيي پيش آرم ... تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از مي مهر تو تا مست شدم همچو عبيد ... نيست ديگر هوس ساغر و پيمانه مرا
ميزند غمزه ي مرد افکن او تير مرا ... دوستان چيست در اين واقعه تدبير مرا
من ديوانه نه آنم که نصيحت شنوم ... پند پيرانه مده گو پدر پير مرا
منم و ناله ي شبگير بدين سان که منم ... کي به فرياد رسد ناله ي شبگير مرا
صنما عشق تو با جان بدر آيد ناچار ... چون فرو رفت غم عشق تو با شير مرا
گر نه زنجير سر زلف تو باشد يکدم ... نتوان داشت در اين شهر به زنجير مرا
حلقه ي زلف تو در خواب نمودند به من ... جز پريشاني از آن خواب چه تعبير مرا
کرد فارغ گل رويت ز گلستان ما را ... کفر زلف تو برآورد ز ايمان ما را
تا خيال قد و بالاي تو در دل بگذشت ... خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را
ما که در عشق تو آشفته و شوريده شديم ... مي کند حلقه ي زلف تو پريشان ما را
تا به دامان وصالت نرسد دست اميد ... دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را
در ره کعبه ي وصل تو ز پا ننشينيم ... گرچه در پا شکند خار مغيلان ما را
اي عبيد از پي دل چند توان رفت آخر ... کرد سوداي تو بس بي سر و سامان ما را
دلا با مغان آشنائي طلب ... ز پير مغان آشنائي طلب
به کنج قناعت گرت راه نيست ... ز ديوانگان رهنمائي طلب
وگر اوج قدست کند آرزو ... ز دام طبيعت رهائي طلب
اگر عارفي راه ميخانه گير ... و گر ابلهي پارسائي طلب
دواي دل خسته از درد جوي ... نواي خود از بينوائي طلب
اگر صد رهت بشکند روزگار ... مکن از خسان موميائي طلب
عبيد ار گدائي غنيمت شمار ... وگر پادشاهي گدائي طلب
دارم بتي به چهره ي صد ماه و آفتاب ... نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
رعناتر از شمايل نسرين ميان باغ ... نازنده تر ز سروسهي بر کنار آب
در تاب حيرت از رخ او در چمن سمن ... در خوي خجلت از تب او در قدح شراب
شکلي و صد ملاحت و روئي وصد جمال ... چشمي وصد کرشمه و لعلي وصد عتاب
خورشيد در نقاب خجالت نهان شود ... از روي جانفزاش اگر بر فتد نقاب
در حلقه هاي زلفش جانهاي ما اسير ... از چشمهاي مستش دلهاي ما کباب
فرياد از آن دو سنبل مشکين تابدار ... زنهار از آن دو نرگس جادوي نيمخواب
هرگه که زانوئي زند و باده اي دهد ... من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب
روزيکه با منست من آنروز چون عبيد ... از عيش بهره مندم و از عمر کامياب
لطف تو از حد برون حسن تويي منتهاست ... پيش تو نوش روان درد تو درمان ماست
عشق تو بر تخت دل حاکم کشور گشاي ... مهر تو بر ملک جان والي فرمانرواست
پرتو رخسار تو مايه ي مهر منير ... چهره ي پرچين تو جادوي معجز نماست
نرگس فتان تو لعبت مردم فريب ... غمزه ي غماز تو جادوي معجز نماست
از تو همه سرکشي وز طرف ما هنوز ... روي امل بر زمين دست طمع بر دعاست
گر کشدت اي عبيد سر بنه و دم مزن ... عادت خوبان ستم چاره ي عاشق رضاست
خوشا کسيکه ز عشقش دمي رهائي نيست ... غمش ز رندي و ميلش به پارسائي نيست
دل رميده ي شوريدگان رسوائي ... شکسته ايست که در بند موميائي نيست
ز فکر دنيي و عقبي فراغتي دارد ... خداشناس که با خلقش آشنائي نيست
غلام همت درويش قانعم کو را ... سر بزرگي و سوداي پادشاهي نيست
مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق ... که بر در کرمش حاجت گدائي نيست
به کنج عزلت از آنروي گشته ام خرسند ... که ديگرم هوس صحبت ريائي نيست
قلندريست مجرد عبيد زاکاني ... حريف خواجگي و مرد کدخدائي نيست
جفا مکن که جفا رسم دلربائي نيست ... جدا مشو که مرا طاقت جدائي نيست
مدام آتش شوق تو درون منست ... چنانکه يکدم از آن آتشم رهائي نيست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن ... طريق ياري و آئين دل ربائي نيست
ز عکس چهره ي خود چشم ما منور کن ... که ديده را جز از آن وجه روشنائي نيست
من از تو بوسه تمني کجا توانم کرد ... چو گرد کوي توام زهره ي گدائي نيست
به سعي دولت وصلت نميشود حاصل ... محققست که دولت به جز عطائي نيست
عبيد پيش کساني که عشق ميورزند ... شب وصال کم از روز پادشاهي نيست
دلداده را ز تير ملامت گزند نيست ... ديوانه را طريقه ي عاقل پسند نيست
از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک ... آنرا که دل مقيد و پا در کمند نيست
فرهاد را که با دل شيرين تعلقست ... رغبت به نوشدارو و حاجت به قند نيست
هرجا که آتش غم دلدار شعله زد ... جان برفشان به ذوق که جاي سپند نيست
بس کن عبيد با دل شوريده داوري ... بيچاره را نصيحت ما سودمند نيست
ما را ز شوق يار بغير التفات نيست ... پرواي جان خويش و سر کاينات نيست
از پيش يار اگر نفسي دور مي شوم ... هر دم که ميزنم ز حساب حيات نيست
در عاشقي خموشي و در هجر صابري ... اين خود حکايتيست که در ممکنات نيست
رندي گزين که شيوه ي ناموس و رنگ و بو ... غير از خيال باطل و جز ترهات نيست
بگذار هرچه داري و بگذر که مرد را ... جز ترک توشه توشه ي راه نجات نيست
از خود طلب که هرچه طلب ميکني زيار ... در تنگناي کعبه و در سومنات نيست
در يوزه کردم از لب دلدار بوسه اي ... گفتا برو عبيد که وقت زکوة نيست
ترک سر مستم که ساغر ميگرفت ... عالمي در شور و در شر ميگرفت
عکس خورشيد جمالش در جهان ... شعله ميزد هفت کشور ميگرفت
چون صبا بر چين زلفش ميگذشت ... بوستان در مشگ و عنبر ميگرفت
هر دمي از آه دود آساي من ... آتشي در عود و مجمر ميگرفت
بوسه اي زو دل طلب ميکرد ليک ... اين سخن با او کجا در ميگرفت
قصه ي دردش عبيد از سوز دل ... هر زمان ميگفت و از سر ميگرفت
رميد صبر و دل از من چو دلنواز برفت ... چه چاره سازم از اين پس چو چاره ساز برفت
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست ... نموده روي به بيچارگان و باز برفت
به گريه چشمه ي چشم بريخت چندان خون ... که کهنه خرقه ي سالوسم از نماز برفت
جز از خيال قد و زلف يار و غصه ي شوق ... دگر ز خاطرم انديشه ي دراز برفت
ز منع خلق از اين بيش محترز بودم ... کنون حديث من از حد احتراز برفت
دريغ و درد که در هجر يار و غصه ي دهر ... برفت عمر و حقيقت که بر مجاز برفت
عبيد چون جرست ناله سود مي نکند ... چو کاروان جرس جمله بيجواز برفت
سياه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت ... عتاب او چو جفاي فلک ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستي چشمش ... چو مي پرستي ما يک به يک ز حد بگذشت
بلابه گفت که از حد گذشت جور رقيب ... به طنز کفت که بي هيچ شک ز حد بگذشت
بنوش باده ي صافي ز دست دلبر خويش ... که بيوفائي چرخ و فلک ز حد بگذشت
عبيد را دل سنگينش امتحان کردند ... عيار دوستيش بر محک ز حد بگذشت
ز سنبلي که عذارت بر ارغوان انداخت ... مرا به بيخودي آوازه در جهان انداخت
ز شرح زلف تو موئي هنوز نا گفته ... دلم هزار گره در سر زبان انداخت
دهان تو صفتي از ضعيفيم ميگفت ... مرا ز هستي خود نيک در گمان انداخت
کمان ابروي پيوسته ميکشي تا گوش ... بدان اميد که صيدي کجا توان انداخت
ز دلفريبي مويت سخن دراز کشيد ... لب تو نکته ي باريک در ميان انداخت
عجب مدار که در دور روي و ابرويت ... سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت
ز سر عشق هر آنچ از عبيد پنهان بود ... سرشگ جمله در افواه مردمان انداخت
مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نيست ... خيال زلف تو بستن خلاف سودا نيست
وفا ز عهد تو ميجست دوش خاطر من ... جواب داد که خود اين متاع با ما نيست
بسي بگفتمت ايدوست هست راي منت ... دهان ز شرم فرو بسته اي همانا نيست
هزار بوسه ز لب وعده کرده اي و يکي ... نميدهي و مرا زهره ي تقاضا نيست
چو دور دور رخ تست خاطري درياب ... که کار بوالعجبيهاي چرخ پيدا نيست
ز ميهمان خيالت چو شرمسارم از آنک ... جز آب چشم و کباب جگر مهيا نيست
به طعنه گفتي کز ما دريغ داري جان ... مگر مگوي خدا را عبيد از آنها نيست
دگر برون شدنم زين ديار ممکن نيست ... دگر غريبيم از کوي يار ممکن نيست
مرا از آن لب شيرين و زلف عارض تو ... شکيب و طاقت و صبر و قرار ممکن نيست
دلا بکوش مگر دامنش به دست آري ... که وصل بي طلب و انتظار ممکن نيست
من اينکه عشق نورزم مرا به سر نرود ... من اينکه مي نخورم در بهار ممکن نيست
در آن ديار که مائيم حاليا آنجا ... مسافران صبا را گذار ممکن نيست
عبيد هم غزلي گاه گاه اگر بتوان ... بگو که خوشتر از اين يادگار ممکن نيست
جانا بيا که بي تو دلم را قرار نيست ... بيشم مجال صبر و سر انتظار نيست
ديوانه اين چنين که منم در بلاي عشق ... دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نيست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست ... آن کن که راي تست مرا اختيار نيست
ما را همين بسست که داريم درد عشق ... مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نيست
اي دل هميشه عاشق و همواره مست باش ... کان کس که مست عشق نشد هوشيار نيست
با عشق همنشين شو و از عقل برشکن ... کو را به پيش اهل نظر اعتبار نيست
هر قوم را طريقتي و راهي و قبله ايست ... پيش عبيد قبله بجز کوي يار نيست
حاصل ز زندگاني ما جز وبال نيست ... وز روزگار بهره بجز از ملال نيست
نقش سه شش طلب مکن از کعبتين دهر ... کين نقش پنج روزه برون از خيال نيست
چون منصب بزرگي و چون جاه و ملک و مال ... بي وصمت تزلزل و عيب و زوال نيست
خوش خاطري که منصب و جاه آرزو نکرد ... خرم دلي که در طلب ملک و مال نيست
از خوان ممسکان مطلب توشه ي حيات ... کان لقه پيش اهل طريقت حلال نيست
در وضع روزگار نظر کن به چشم عقل ... احوال کس مپرس که جاي سال نيست
چون زلف تابداده ي خوبان در اين ديار ... هرجا که سرکشي است بجز پايمال نيست
در موج فتنه اي که خلايق فتاده اند ... فرياد رس بجز کرم ذوالجلال نيست
از غم چنان برست دل ما که بعد از اين ... در وي به هيچ وجه طرب را مجال نيست
جانم فداي خاطر صاحب دلي که گفت: ... «شيراز جاي مردم صاحب کمال نيست»
درويشي و غريبي و زحمت ز حد گذشت ... زين بيش اي عبيد مرا احتمال نيست
هرگز دلم ز کوي تو جائي دگر نرفت ... يکدم خيال روي توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتياق تو از جان بدر نشد ... سر رفت و آرزوي تو از سر بدر نرفت
هرکو قتيل عشق نشد چون به خاک رفت ... هم بيخبر بيامد و هم بي خبر برفت
در کوي عشق بي سر و پائي نشان نداد ... کو خسته دل نيامد و خونين جگر نرفت
عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت ... کامي نيافت خاطر و کاري بسر نرفت
شوري فتاد از تو در آفاق و کس نماند ... کو چون عبيد در سر اين شور و شر نرفت
در خانه تا قرابه ي ما پر شراب نيست ... ما را قرار و راحت و آرام و خواب نيست
در خلوتي که باده و ساقي و شاهد است ... حاجت به چنگ و بربط و ناي و رباب نيست
خوش کن به باده وقت حريفان که پيش ما ... عمري که خوش نميگذرد در حساب نيست
اينک شراب اگر هوست ميکند وضو ... در آفتابه کن که در اين خانه آب نيست
ما را که ملک فقر و قناعت مسلم است ... حاجت به جود خسرو مالک رقاب نيست
همچون عبيد خانه ي هستي خراب کن ... زيرا که جاي گنج بجز در خراب نيست
دلي که بسته ي زنجير زلف ياري نيست ... به پيش اهل نظر هيچش اعتباري نيست
سري که نيست در او کارگاه سودائي ... به کارخانه ي عيشش سري و کاري نيست
ز عقل برشکن و ذوق بيخودي درياب ... که پيش زنده دلان عقل در شماري نيست
ملامت من مسکين مکن که در ره عشق ... به دست عاشق بيچاره اختياري نيست
دگر مگوي که هر بحر را کناري هست ... از آنکه بجز غم عشق را کناري نيست
ز شوق زلف بتان بيقرار و سرگردان ... منم که مثل من آشفته روزگاري نيست
اگر ز مستي و رندي عبيد را عاريست ... مرا از اين دو صفت هيچ عيب و عاري نيست
بيش از اين برگ فراق رخ جانانم نيست ... بيش از اين قوت سرپنجه ي هجرانم نيست
کرده ام عزم سفر بو که مسير گردد ... ميکنم فکر و جز اين چاره و درمانم نيست
روي در کعبه ي جان کرده به سر مي پويم ... غمي از باديه و خار مغيلانم نيست
سيل گو راه در او بند به خوناب سرشک ... غرق طوفان شده انديشه ي بارانم نيست
سر اگر ميرود از دست بهل تا برود ... سر سوداي سر بي سر و سامانم نيست
حسرت ديدن ياران جگرم سوخت عبيد ... بيش از اين طاقت ناديدن يارانم نيست
سر نخوانيم که سودا زده ي موئي نيست ... آدمي نيست که مجنون پري روئي نيست
هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل ... که گرفتار کمند سر گيسوئي نيست
قبله ام روي بتانست و وطن کوي مغان ... به از اين قبله ام خوشتر از اين کوئي نيست
کس مرا از دل سرگشته نشاني ندهد ... عجب از معتکف گوشه ي ابروئي نيست
ميتوان دامن وصلت به کف آورد ولي ... اي دريغا که مرا قوت بازوئي هست
هر مرض دارو و هر درد علاجي دارد ... زخم تير مژه را مرهم و داروئي نيست
سر موئي نتوان يافت بر اعضاي عبيد ... که در او ناوکي از غمزه ي جادوئي نيست
نه به ز شيوه ي مستان طريق ورائي هست ... نه به ز کوي مغان گوشه اي و جائي هست
دلم به ميکده زان ميکشد که رندان را ... کدورتي نه و با يکديگر صفائي هست
ز کنج صومعه از بهر آن گريزانم ... که در حوالي آن بوريا ريائي هست
گرت به دير مغان ره دهند از آن مگذر ... قدم بنه که در آن کوچه آشنائي هست
فراغ از دل درويش جو که مستغني است ... ز هرکجا که اميري و پادشاهي هست
به عيش کوش و مپندار همچو نااهلان ... که عمر را عوض و وقت را قضائي هست
دوشم غم تو ملک سويدا گرفته بود ... دودم ز سينه راه ثريا گرفته بود
جان را ز روي لعل تو در تنگ آمده ... دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
ميديد شمع در من و ميسوخت تا به روز ... زآن آتشي که در من شيدا گرفته بود
از ديده ام خيال تو محروم گشت باز ... کاطراف خانه اش همه دريا گرفته بود
ميخواست خرمي که کند در دلم وطن ... تا او رسيد لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رميد و مرا بيقرار کرد ... گوئي مگر که خاطرش از ما گرفته بود
مسکين عبيد را غم عشقت بکشت از آنک ... او را غريب ديده و تنها گرفته بود
ز من مپرس که بر من چه حال ميگذرد ... چو روز وصل توام در خيال ميگذرد
جهان برابر چشم سياه ميگردد ... چو در ضمير من آن زلف و خال ميگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منعم کن ... مرا که عمر چنين در ملال ميگذرد
خيال مهر تو در چشم هر سهي سرويست ... که در حواليش آب زلال ميگذرد
ز بوي زلف توام روح تازه ميگردد ... سپيده دم که نسيم شمال ميگذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هيهات ... که بر دماغ چه فکر محال ميگذرد
غلام و چاکر روي چو ماه توست عبيد ... وزين حديث بسي ماه و سال ميگذرد
دردا که درد ما به دوائي نميرسد ... وين کار ما به برگ و نوائي نميرسد
در کاروان غم چو جرس ناله ميکنم ... در گوش ما چو بانگ درائي نميرسد
راهي که ميرويم به پايان نمي بريم ... جهدي که ميکنيم بجائي نميرسد
اين پاي خسته جز ره حرمان نميرود ... وين دست بسته جز به دعائي نميرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش يک نفس ... ممکن نميشود که بلائي نميرسد
هرگز دمي به گوش گدايان کوي عشق ... از خوان پادشاه صلائي نميرسد
گفتم گداي کوي توام گفت اي عبيد ... سلطاني اين چنين به گدائي نميرسد
نسيم خاک مصلي و آب رکن آباد ... غريب را وطن خويش ميبرد از ياد
زهي خجسته مقامي و جانفزا ملکي ... که باد خطه ي عاليش تا ابد آباد
بهر طرف که روي نغمه ميکند بلبل ... بهر چمن که رسي جلوه ميکند شمشاد
بهر که درنگري شاهديست چون شيرين ... بهر که برگذري عاشقيست چون فرهاد
در اين ديار دلم شهر بند دلداريست ... که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
سرم هواي وطن ميپزد وليک دلم ... ز بند زلف سياهش نميشود آزاد
ز جور سنبل کافر مزاج او افغان ... ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
غنيمتست غنيمت شمار فرصت عيش ... که تن ضعيف نهاد است و عمر بي بنياد
بگير دامن ياري و هرچه خواهي کن ... بنوش باده ي صافي و هرچه بادا باد
به سوي باد و ني ميل کن که ميگويند ... « جهان بر آب نهاده است و آدمي بر باد»
خوشست ناز و نعيم جهان ولي چو عبيد ... « غلام همت آنم که دل بر او ننهاد »
بروي خوب مرا ديده روشنست ولي ... به هيچ وجه مهيا نمي تواند کرد
برفت دوش خيالش ز چشم من چه کند ... مقام بر لب دريا نمي تواند کرد
به صبر کام توان يافتن وليک چه سود ... چو صبر در دل ما جا نمي تواند کرد
عبيد گه گهي از بهر مصلحت ميگفت ... که توبه ميکند اما نمي تواند کرد
دلم ز عشق تبرا نمي تواند کرد ... صبوري از رخ زيبا نمي تواند کرد
غم از درون دل من برون نمي آيد ... که ترک مسکن و ماوي نمي تواند کرد
ساقيا باز خرابيم بده جامي چند ... پخته اي چند فرو ريز به ما جامي چند
صوفي و گوشه ي محراب و نکونامي و زرق ... ما و ميخانه و دردي کش و بدنامي چند
باده پيش آر که بر طرف چمن خوش باشد ... مطربي چند و گلي چند و گل اندامي چند
چشم و لب پيش من آور چو رسد باده به من ... تا بود نقل مرا شکر و بادامي چند
باده در خانه اگر نيست براي دل ما ... رنجه شو تا در ميخانه بنه گامي چند
در بهاي مي گلگون اگرت زر نبود ... خرقه ي ما به گرو کن بستان جامي چند
ذکر سجاده و تسبيح رها کن چو عبيد ... نشوي صيد بدين دانه بنه دامي چند
ترا که گفت که با ما وفا نشايد کرد ... دروغ گفت چه باشد چرا نشايد کرد
غلام لعل لب تست جان شيرينم ... چنين حکايت شيرين کجا نشايد کرد
به بوسه قصد لبت کردم از ميان چشمت ... به غمزه گفت نشايد هلا نشايد کرد
ميان موي و ميان تو نکته باريکست ... در آن ميان سخن از لب رها نشايد کرد
هزار سال تنم گر ز تن جدا ماند ... هنوز مهر تو از جان جدا نشايد کرد
حديث درد دل مستمند و سينه ي ريش ... حکايتي است که در سالها نشايد کرد
مگر عبيد به جان با لبم مضايقه کرد ... که اين به مذهب اصحابنا نشايد کرد
نقش روي توام از پيش نظر مي نرود ... خاطر از کوي توام جاي دگر مي نرود
تا بديدم لب شيرين تو ديگر زان روز ... بر زبانم سخن شهد و شکر مي نرود
عارض و زلف دو تا شيفته کردند مرا ... هرگزم دل به گل و سنبل تر مي نرود
مستي و عاشقي از عيب بود گو ميباش ... «در من اين عيب قديم است و بدر مي نرود»
دوستان از مي و معشوق نداريديم باز ... «که مرا بي مي و معشوق بسر مي نرود»
غم عشقش ز دل خسته ي بيچاره عبيد ... گوشه اي دارد از آنجا به سفر مي نرود
گرم عنايت او در بروي بگشايد ... هزار دولتم از غيب روي بنمايد
نظر به گلشن روحانيون نيندازم ... سرم به پايه ي کروبيان فرو نايد
وگر به حال پريشان ما کند نظري ... ز روي لطف بر احوال ما ببخشايد
به پيش خاطرم ار کاينات عرضه کنند ... ز کبر دامن همت بدان نيالايد
توان در آينه ي آن جمال جان ديدن ... گرش به صيقل توفيق زنگ بزدايد
ورم ز پيش براند به جور حکم اوراست ... پسند دوست بود هرچه دوست فرمايد
عبيد را کرمش تا نوازشي نکند ... دلش ز غم نرهد خاطرش نياسايد
دوش اشگم سر به جيحون ميکشيد ... دل بدان زلفين شبگون ميکشيد
ناتوان شخص ضعيفم هر زمان ... اشگ ريزان ناله را چون ميکشيد
گاه اشگش سوي صحرا ميدواند ... گاه آهش سوي گردون ميکشيد
ناگهان خيل خيالش بر سرم ... لشگر از بهر شبيخون ميکشيد
ديد آن چشم بلابين دمبدم ... تا گريبان جامه در خون ميکشيد
آستين بر زد خيالش تا به روز ... رخت از آن دريا به هامون ميکشيد
غمزه اش تيري که ميزد بر عبيد ... لعل او پيکانش بيرون ميکشيد
هرگز کسي به خوبي چون يار ما نباشد ... مه را نظير رويش گفتن روا نباشد
موئي چنان خميده چشمي چنان کشيده ... در چين به دست نايد و اندر ختا نباشد
با او هميشه ما را جز لاله در نگيرد ... با ما هميشه او را جز ماجرا نباشد
گر حال من نپرسد عيبش مکن که هرگز ... سوداي پادشاهي حد گدا نباشد
ما کشتگان عشقيم همچون عبيد ما را ... عقلي سليم نبود صبري بجا نباشد
دوش لعلت نفسي خاطر ما خوش ميکرد ... ديده ميديد جمال تو و دل غش ميکرد
روي زيباي تو با ماه يکايک ميزد ... سر گيسوي تو با باد کشاکش ميکرد
سنبل زلف تو هرلحظه پريشان ميشد ... خاطر خسته ي عشاق مشوش ميکرد
زو هر آن حلقه بر گوشه ي مه ميافتاد ... دل مسکين مرا نعل در آتش ميکرد
تير بر سينه ام آن غمزه ي فتان ميزد ... قصد خون دلم آن عارض مهوش ميکرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت ... هر که يک بوسه طمع داشت غلط شش ميکرد
پيش نقش رخ تو ديده ي خونريز عبيد ... صفحه ي چهره به خونابه منقش ميکرد
مرديم و يار هيچ عنايت نميکند ... واحسرتا که بخت عنايت نميکند
در پيش چشم او لب او ميکشد مرا ... وان شوخ چشم بين که حمايت نميکند
چندانکه عجز حال بر او عرضه ميکنم ... در وي به هيچ نوع سرايت نميکند
پيش کسي ز شکر و شکايت چه دم زنم ... کانديشه اي ز شکر و شکايت نميکند
در حق بندگان نظر لطف گاه گاه ... هم ميکند وليک به غايت نميکند
تا گفته ام دهان تو هيچست از آن زمان ... با ما ز خشم هيچ حکايت نميکند
بلبل صفت عبيد به هرجا که ميرسد ... غير از حديث عشق روايت نميکند
ز کوي يار زماني کرانه نتوان کرد ... جز آستانه ي او آشيانه نتوان کرد
کسي که کعبه ي جان ديد بي گمان داند ... که سجده گاه جز آن آستانه نتوان کرد
مرا به عشوه ي فردا در انتظار مکش ... که اعتماد بسي بر زمانه نتوان کرد
ترا که گفت که با کشتگان راه غمت ... اشارتي به سر تازيانه نتوان کرد
به پيش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد ... ز ترس دام سيه ترک دانه نتوان کرد
فسرده صوفي ما را که ميبرد پيغام ... که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد
مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده ... فريب من به فسون و فسانه نتوان کرد
بخواه باده و با يار عزم صحرا کن ... چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد
مکن عبيد ز مستي کرانه فصل بهار ... که عيش خوش به چمن بي چمانه نتوان کرد
بي روي يار صبر ميسر نمي شود ... بي صورتش حباب مصور نمي شود
با او دمي وصال به صد لابه سالها ... تقرير ميکنيم و مقرر نمي شود
گفتم که بوسه اي بربايم ز لعل او ... مشکل سعادتيست که باور نمي شود
جز آنکه سر ببازم و در پايش اوفتم ... دستم به هيچ چاره ي ديگر نمي شود
افسرده دل کسي که ز زنجير زلف او ... ديوانه مي نگردد و کافر نمي شود
عشقش حکايتيست که از دل نمي رود ... وصفش فسانه ايست که باور نمي شود
تا بوي زلف يار نمي آورد صبا ... از بوي او دماغ معطر نمي شود
ساقي بيار باده که هر لحظه عيش خوش ... بي مطرب و پياله و ساغر نمي شود
گفتي به صبر کار ميسر شود عبيد ... تدبير چيست جان برادر، نمي شود
سعادت روي با دين تو دارد ... غنيمت خانه ي زين تو دارد
زهي دولت زهي طالع زهي بخت ... که شب پوش و عرقچين تو دارد
چه مقبل هندويي کان خال زيباست ... که مسکن لعل شيرين تو دارد
قبا گوئي چه نيکي کرده باشد ... که در بر سرو سيمين تو دارد
صبا دنيا معطر کرده گوئي ... گذر بر زلف پر چين تو دارد
بسي ديدم پريرويان در آفاق ... نديدم کس که آئين تو دارد
به عالم هرکسي را کيش و ديني است ... عبيد بينوا دين تو دارد
لعل نوشينش چو خندان ميشود ... در جهان شکر فراوان ميشود
قد او هرگه که جولان ميکند ... گوئيا سرو خرامان ميشود
پرتو رويش چو مي تابد ز دور ... آفتاب از شرم پنهان ميشود
قصه ي زلفش نميگويم به کس ... زانکه خاطرها پريشان ميشود
من نه تنها ميشوم حيران او ... هرکه او را ديد حيران ميشود
گرچه ميگويد که بنوازم ترا ... تا نگه کردي پشيمان ميشود
با عبيد ار نرم ميگردد دلت ... کارهاي سختش آسان ميشود
هرکه را شاهي عالم آرزوست ... بنده ي درگاه سلطان ميشود
شاه اويس آن خسرو دريا دلي ... کافتابش بنده ي فرمان ميشود (کذا)
خسروي کز کلک گوهربار او ... کار بي سامان به سامان ميشود
باد صبا جيب سمن برگشاد ... غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مرده ي صد ساله را ... باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو ... تا نکني نغمه ي داود ياد
موسم عيشست غنيمت شمار ... هرزه مده عمر و جواني به باد
وقت به افسوس نشايد گذاشت ... جام مي از دست نبايد نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار ... نيست بدين يک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد ... تخت سليمان و سرير قباد
چرخ همانست که بر خاک ريخت ... خون سياووش و سر کيقباد
انده دنيا بگذار اي عبيد ... تا بتوان زيست يکي لحظه شاد
کجا کسيکه مرا مژده ي چمانه دهد ... علي الصباح به من باده ي شبانه دهد
ز دوستان و عزيزان که باشد آنکه مرا ... نشان به کوي مغان و مي مغانه دهد
خوشا کسيکه چو رندان ز خانه وقت سحر ... بدر گريزد و تن در شرابخانه دهد
غلام دولت آنم که هرچه بستاند ... به شمع و شاهد و چنگ و دف و چغانه دهد
ز غم پناه به مي بر که مي به خاصيت ... نتيجه عيش خوش و عمر جاودانه دهد
مرو به عشوه ي زاهد ز ره که او دايم ... فريب مردم نادان بدين فسانه دهد
به اعتقاد شنو پند سودمند عبيد ... که او هميشه ترا پند عاقلانه دهد
سپيده دم به صبوحي شراب خوش باشد ... نوا و نغمه ي چنگ و رباب خوش باشد
بتي که مست و خرابي ز چشم فتانش ... نشسته پيش تو مست و خراب خوش باشد
سحرگهان چو ز خواب خمار برخيزي ... خيال بنگ و نشاط شراب خوش باشد
ميان باغ چو وصل نگار دست دهد ... کنار آب و شب ماهتاب خوش باشد
شمايل خوش جانان به خواب ديدم دوش ... اميد هست که تعبير خواب خوش باشد
عبيد اين دو سه بيتک به يک زمان گفته است ... گرش تو گفت تواني جواب خوش باشد
جوقي قلندرانيم بر ما قلم نباشد ... بود و وجود ما را باک از عدم نباشد
سلطان وقت خويشم گرچه زروي ظاهر ... لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد
مشتي مجردانيم بر فقر دل نهاده ... گر هيچمان نباشد از هيچ غم نباشد
در دست و کيسه ي ما دينار کس نبيند ... بر سکه ي دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد يابي در حلقه اي که مائيم ... رندان بي نوا را نيل و بقم نباشد
چون ما به هيچ حالي آزار کس نخواهيم ... آزار خاطر ما شرط کرم نباشد
در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن ... همچون عبيد هر کو ثابت قدم نباشد
شرم دار ايدل از اين دهر رهائي تا چند ... بيخودي تا به کي و بيهده رائي تا چند
نيست کار تو به سامان و کيائي به نوا ... غره گشتن به چنين کار و کيائي تا چند
با چنين مال و بقائي و متاعي که تراست ... لاف قاروني و دعوي خدائي تا چند
تن مقيم حرم و دل به خرابات مغان ... کرده زنهار نهان زير عبائي تا چند
دنيي و آخرتت هر دو هوس ميدارد ... يک جهت باش چو مردان دو هوائي تا چند
ضامن نفس گر اينست بدين راضي شو ... غم درويشي و بي برگ و نوائي تا چند
از در رحمت حق جوي گشايش چو عبيد ... بر در بسته ي مخلوق گدائي تا چند
دلم زين بيش غوغا بر نتابد ... سرم زين بيش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل ديوانه ي ماست ... غمي کان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست ... که اين ويرانه يغما بر نتابد
بيا امشب مگو فردا که اينکار ... دگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پاي اندازيم چون زلف ... اگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبيد از درد کي يابد رهائي ... چو درد دل مداوا بر نتابد
ز سوز عشق من جانت بسوزد ... همه پيدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر کن ... که اينت بفسرد آنت بسوزد
مبر نيرنگ و دستان پيش او کو ... به صد نيرنگ و دستانت بسوزد
به دست خويشتن شمعي نيفروز ... که در ساعت شبستانت بسوزد
چه داري آتشي در زير دامان ... کز آن آتش گريبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستي و ترسم ... که ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آنگاهي که يابي ... عبيد آن نامسلمانت بسوزد
وداع کعبه ي جان چون توان کرد ... فراقش بر دل آسان چون توان کرد
طبيبم ميرود من درد خود را ... نميدانم که درمان چون توان کرد
مرا عهديست کاندر پاش ميرم ... خلاف عهد و پيمان چون توان کرد
به کفر زلفش ايمان هرکه آورد ... دگر بارش مسلمان چون توان کرد
مرا گويند پنهان دار رازش ... غم عشقست پنهان چون توان کرد
گرفتم راز دل بتوان نهفتن ... دواي چشم گريان چون توان کرد
عبيد از عشق اگر ديوانه گردد ... بدين جرمش به زندان چون توان کرد
عاشق شوريده ترک يار نتوانست کرد ... صبر بي دل کرد و بي دلدار نتوانست کرد
جان چو با عشق آشنا شد از خرد بيگانه گشت ... همدمي زين بيش با اغيار نتوانست کرد
راستي را حق به دستش بود انکارش مکن ... مدعي را محرم اسرار نتوانست کرد
نام سرمستان عاشق پيش مستوران نگفت ... هيچکس منصور را به ردار نتوانست کرد
نفس کافر سالها کوشيد و چندان کازمود ... ترک معشوق و مي و زنار نتوانست کرد
زاهد از محراب بيرون رفت و در ميخانه جست ... تا قيامت روي در ديوار نتوانست کرد
التماس بوسه اي کردم از او تن در نداد ... خاطر ما خوش بدين مقدار نتوانست کرد
دوش بر رخسار زردم ديد و چندان کاب زد ... بخت خواب آلود را بيدار نتوانست کرد
اي عبيد ار غافلي از عشق انکارش مکن ... هيچ عاقل عشق را انکار نتوانست کرد
علي الصباح که نرگس پياله بردارد ... سمن به عزم صبوحي کلاله بردارد
چکاوک از سرمستي خروش در بندد ... ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد
به صد جمال درآمد عروس گل به چمن ... صباش دامن گلگون غلاله بردارد
وجوه قرض ميم هست ليک ميترسم ... که مي فروشم نام از قباله بردارد
خنک نسيم بهاري که در جهد سحري ... ز روي چون گل ساقي کلاله بردارد
خوشا کسي که در آن دم به بانک بلبل مست ... ز خواب ناز نشيند پياله بردارد
عبيدوار بزن پنج کاسه مي کان مي ... ز پيش دل غم پنجاه ساله بردارد
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد ... وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
جور و بيداد و جفا کردن و عاشق کشتن ... زيبد آنرا که چنين شکل و شمايل دارد
عاشق دلشده را پند خردمند چه سود ... رند ديوانه کجا گوش به عاقل دارد
مبتلائيست که اميد خلاصش نبود ... هرکه بر پاي دل از عشق سلاسل دارد
تا دم بازپسين غرقه ي درياي غمش ... مدعي باشد اگر چشم به ساحل دارد
هرکه خواهد که کند از تو مرادي حاصل ... حاصل آنست که انديشه ي باطل دارد
ميکشد ساعد سيمين تو ما را و عبيد ... ميل بوسيدن سرپنجه ي قاتل دارد
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد ... چشمش به يک کرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روي خوب و خجل کرد ماه را ... بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج کرد دين و دل از دست عاشقان ... سلطان نگر که مايه ي مشتي گدا ببرد
جان و دلي که بود مرا چون به پيش او ... قدري نداشت هيچ ندانم چرا ببرد
ميداد عقل دردسري پيش از اين کنون ... عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سوداي زلف او همه کس مي پزد ولي ... اين دولت از ميانه نسيم صبا ببرد
گفتيم حال عجز عبيد از براي او ... نگرفت هيچ در وي و باد هوا ببرد
پيوسته چشم شوخت ما را فکار دارد ... آن ترک مست آخر با ما چکار دارد
با زلف بيقرارش دل مدتي قرين شد ... اين رسم بيقراري زو يادگار دارد
خرم کسي که با تو روزي به شب رساند ... يا چون تو نازنيني شب در کنار دارد
رشگ آيدم هميشه بر حال آن سگي کو ... بر خاک آستانت وقتي گذار دارد
با ما دمي نسازد وصلت به هيچ حالي ... بيچاره آن که ياري ناسازگار دارد
شوريدگي و مستي فخر عبيد باشد ... نادان کسي بود کو زين فخر عار دارد
يار پيمان شکنم با سر پيمان آمد ... دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
اين چه ماهيست که کاشانه ي ما روشن کرد ... وين چه شمعيست که بازم به شبستان آمد
بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد ... مدعي رفت و مرا کار به سامان آمد
مي بياريد که ايام طرب روي نمود ... گل بريزيد که آن سرو خرامان آمد
از سر لطف ببخشود بر احوال عبيد ... مگرش رحم بدين ديده ي گريان آمد
باز ترک عهد و پيمان کرده بود ... کشتن ما بر دل آسان کرده بود
دشمنانم بد همي گفتند و او ... گوش با گفتار ايشان کرده بود
زلف مشکينش پريشان گشته بود ... بس که خاطرها پريشان کرده بود
تا شنيدم آتشي در من فتاد ... آنکه بي ما عزم بستان کرده بود
ناله ي دلسوز ما چون گوش کرد ... رحمتي در کار ياران کرده بود
گفت با بيچارگان صلحي کنيم ... بخت ما بازش پشيمان کرده بود
خاطرش ناگه برنجيد از عبيد ... بي گناهي کان مسلمان کرده بود
از دم جان بخش ني دل را صفائي ميرسد ... روح را از ناله ي او مرحبائي ميرسد
گوئيا دارد ز انعامش مسيحا بهره اي ... کزدم او دردمندان را دوائي ميرسد
يا مگر داود مهمان ميکند ارواح را ... کز زبان او به هر گوشي صلائي ميرسد
آتشي در سينه دارد ني چو بادش ميدمد ... شعله ي او بر در هر آشنائي ميرسد
بيدلان بر نغمه ي او هاي و هوئي ميزنند ... بي نوايان را ز ساز او نوائي ميرسد
نعره اي گر ميزند شوريده اي در بيخودي ... از پيش حالي به گوش ما صدائي ميرسد
ناله ي مسکين عبيد است آن که ضايع ميشود ... ور نه آن ناليدن ني هم بجائي ميرسد
دل همان به که گرفتار هوائي باشد ... سر همان به که نثار کف پائي باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال ... درد سهلست اگر اميد دوائي باشد
دامن يار به دست آر و ره ميکده گير ... نشناس اينکه به از ميکده جائي باشد
هوس خانقهم نيست که بيزارم از آن ... بوريائي که در او بوي ريائي باشد
صوفي صافي در مذهب ما داني کيست ... آن که با باده ي صافيش صفائي باشد
پير ميخانه از خانه برون کرد مگر ... ننگ دارد که در آن کوچه گدائي باشد
چه کند گر نکشد محنت و خواري چو عبيد ... هر که را دل متعلق به هوائي باشد
دوش عقلم هوس وصل تو شيدا ميکرد ... دلم آتشکده و ديده چو دريا ميکرد
نقش رخسار تو پيرامن چشمم ميگشت ... صبر و هوش من دلسوخته يغما ميکرد
شعله ي شوق تو هر لحظه درونم ميسوخت ... دود سوداي توام قصد سويدا ميکرد
نه کسي حال من سوخته دل مي پرسيد ... نه کسي درد من خسته مداوا ميکرد
پيش سلطان خيال تو مرا غم ميکشت ... خدمتش تن زده از دور تماشا ميکرد
دست برداشته تا وقت سحر خاطر من ... از خدا دولت وصل تو تمنا ميکرد
هردم از غصه ي هجران تو ميمرد عبيد ... باز اميد وصال تواش احيا ميکرد
دوش سلطان خيالش باز غوغا کرده بود ... ملک جان تاراج و رخت صبر يغما کرده بود
برق شوقش از دهانم شعله ميزد هر زمان ... و آتش سوداي او قصد سويدا کرده بود
ديده ام درياي خونست و من اندر حيرتم ... تا خيالش چون گذر بر راه دريا کرده بود
گر چه ميزد يار ما لاف وفاداري دل ... عاقبت بشکست پيماني که با ما کرده بود
جان ز من ميخواست لعلش در بهاي بوسه اي ... بي تکلف مختصر چيزي تمنا کرده بود
دردها چون دير شد نوميد روي از ما بتافت ... هر که روزي دردمندي را مداوا کرده بود
گر عبيد از عشق دم زد پيش از اين معذور دار ... کين گناهي نيست کان بيچاره تنها کرده بود
جوق قلندرانيم در ما ريا نباشد ... تزوير و زرق و سالوس آيين ما نباشد
در هيچ ملک با ما کس دوستي نورزد ... در هيچ شهر ما را کس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند ... ور هيچمان نباشد بگذار تا نباشد
شوريدگان ما را در بند زر نبيني ... ديوانگان ما را باغ و سرا نباشد
در لنگري که مائيم اندوه کس نبيند ... در تکيه اي که مائيم غير از صفا نباشد
از محتسب نترسيم وز شحنه غم نداريم ... تسليم گشتگان را بيم از بلا نباشد
با خار خوش برآئيم گر گل به دست نايد ... بر خاک ره نشينيم گر بوريا نباشد
هرکس بهر گروهي دارد اميد چيزي ... ما را اميدگاهي، غير از خدا نباشد
همچون عبيد ما را در يوزه عار نايد ... در مذهب قلندر عارف گدا نباشد
ميپزد باز سرم بيهده سوداي دگر ... ميکند خاطر شوريده تمناي دگر
هوس سروقدي گرد دلم ميگردد ... که ندارد به جهان همسر و همتاي دگر
دوش در کوي خودم نعره زنان ديده ز دور ... گشته رسواي جهان با دو سه شيداي گرد
گفت کاين شيفته را باز چه حال افتاد است ... نيست جز مسکنت و عجز مداواي دگر
چاره صبر است ز سعدي بشنو پند عبيد ... «سعدي امروز تحمل کن و فرداي دگر»
روستاي عيسي آباد در 35 كيلومتري غرب شهر سنندج (محور مریوان) در بخش كلاترزان با طول جغرافیایی 46.78 و عرض جغرافیایی 35.34 واقع شده است.